tile

نقد و بررسي کتاب




رضا شيخ الاسلامي

قتل کسروي

ناصر پاکدامن
قتل کسروي
چاپ دوم
المان، انتشارات فروغ، 2001
280 ص

ايران شناسي مديون تحقيقات ناصر پاکدامن است. تاريخ اقتصاد و جمعيت شناسي ايران با پاکدامن آغاز مي شود. شاگردان او بسيارند و کم است ايرانشناس معاصري که از دانسته هاي پاکدامن بي بهره باشد. تاريخ نگاري او متاثر است از فرهنگ ايران و با فرهنگي پاکدامن. نوشتار او رساست و زيبا و طنزش ظريف و گيرا. خدمات پاکدامن به زبان و تاريخ ايران، آن هم در تنهائي و فراق، خود گفتار ديگري است. با چنين برداشتي کتاب جديد پاکدامن را با شوق به دست گرفتم. او مطالبي را که در باره قتل کسروي چاپ شده با دقت خاص خود گردآوري کرده و تحليل اش را از آن به نبشته آورده است.

 احمد کسروي در ساعت 11 صبح بيستم اسفند 1324 هنگامي که در کاخ دادگستري مورد بازپرسي قرار گرفته بود به دست کساني کشته شد. سؤال پاکدامن اين است که "چرا؟" و پاسخ او: «ناشکيبائي مذهبي.» نگاه من به قتل کسروي تنها در چهارچوب اين پرسش و پاسخ است. دانستني هائي که درباره کسروي و ديگران به نقد کشيده مي شوند آنهائي هستند که در اين کتاب آورده شده اند. امّا، اين دانسته ها درباره داستاني که به مرگ کسروي انجاميد گسترده نيست و برخي از آنچه به عنوان دانسته داده شده پيشداوري است. به عنوان نمونه، روشن نيست آن شاکي که از کسروي شکايت به دادگستري برده کيست؟ شخص است يا اشخاص؟ شخص حقيقي است يا حقوقي؟ اهميت اين نادانسته هاي ابتدائي در اين است که بي اطلاعي ما را از آن گذر تاريخ نمايان مي کند. اين بي اطلاعي هشداري است که ما بايد در باره نکات تاريخ ايران که در تاريکي است امروز خاموش باشيم و داوري و دادخواهي را هنگامي انجام دهيم که دانسته هاي ما براساس تصورات ما نباشد.

کشندگان کسروي زخمي مي شوند ولي آزادانه به بيمارستان مي روند و آنجا دستگير مي شوند. پاکدامن مي گويد که پاسبانان و ارتشيان خود را از اين کشتار کنار مي کشند و کسروي و همراه او نيز نمي توانند مقاومتي کنند. پرسش ساده و ابتدائي اين است که پس چگونه قاتل و ضارب زخمي شده اند؟ اين گونه پرسش ها پرسش هاي تحليلي و عميقي نيست. اهميت آنها فقط در اين است که نشان مي دهد ما اطلاعات اوليه را نداريم و قضاوت هاي ما در باره اين ماجرا ممکن است که مبيّن افکار ما باشد و نه ابعاد ماجرا.

پنج ماه پيش از مرگش نيز کسروي مورد حمله افرادي قرار گرفته بود. ضاربين (و برخي از مقامات انتظامي) ادعا کردند که کسروي با اسلحه اي که داشته به آنان حمله کرده و آنان اسلحه را از او گرفته اند و در اين زد و خورد کسروي مضروب شده است. پاکدامن با طنز زيبا و برنده اي اين ادعا را رد مي کند. ولي در جيب کسروي مقتول اسلحه اي بوده که وي فرصت استفاده از آن را نيافته بود. بنابراين قابل تصور است که در زد و خورد ارديبهشت نيز کسروي مسلح بوده. آنچه فدائيان اسلام، مجله ترقي - که نامه هاي بسياري از پشتيبانان و دشمنان کسروي را براي مدتي چاپ مي کرد- و مقامات شهرباني گفته اند از ديد پاکدامن "مخدوش" است. آنچه کسروي (که در دعوا به حق ذينفع است) به روزنامه رهبر، يکي از جرايد حزب توده، گفته و گويا آن روزنامه نيز آن را بدون بالا و پائين کردن چاپ کرده است، پاکدامن «دقيق و صريح و تکان دهنده» مي بيند. اين داوري البته عجيب نيست زيرا پاکدامن دانش پژوه و تاريخ نگار توانا «هربار» که به قتل کسروي مي پردازد «از بار پيش آشفته تر و آزرده تر و برافروخته تر» مي شود. «بر افروخته که بايد کاري کرد و نبايد به اين بيداد تن داد.» و حقيقت آن است که در اين نوشتار تاريخي نويسنده معتقد براساس اعتقاد خود نظر مي دهد و بادرستي و صراحت خواننده را آگاه مي سازد.

قتل کسروي، مانند هر نوشته با ارزش، شامل اطلاعاتي است بر اساس مطالعه و تفکر، و مانند نبشته هاي ماندني شامل برداشت هائي است که ممکن است مورد نظر نويسنده نبوده اند. اهميت کار پاکدامن نيز چنين است. خواننده در سپيده هاي نوشته آموختني هائي بدست مي آورد که کم از مسوّده ها نيست. از اين مجموعه مقالات پاکدامن کتابي فراهم آورده ماندني و گويا که در آن داستان کسروي، برداشت روزنامه ها، دگرگوني هاي آن دوره، گرفتاري هاي دولتمردان آورده شده و کشندگان کسروي شناسائي شده اند. ولي مهم تر آن که پاسخ اين پرسش که کسروي را چه کشت ناگفته گفته شده است.

کسروي کشته ناشکيبائي همگاني است. مرگ کسروي زاييده فرهنگ دوگانگي است. فرهنگ گناهکار و بي گناه، فرهنگ بدي و خوبي. فرهنگي که در آن بسياري تصور مي کنند به سرچشمه حقيقت دست يافته اند و آنان که از آب چشمه ننوشيده اند درونشان از اهريمن شسته نشده است. فرهنگي که بزرگان تاريخش از ديد برخي کسان جز بدي چيزي ندارند و از ديد برخي ديگر فراسوي هر پرسش اند. در فرهنگي که تاريخ نگاري به قصد محکوم کردن است و يا برائت و اسناد تاريخي به صورت اعتقادي ارزيابي مي شوند. مذهبيون تنها کساني نيستند که ديد تاريخي شان مذهبي است. چه بسا کساني که به صورتُ مذهبي نيستند ولي در دنياي خوبان و بدان مي انديشند و جبرالهي را با جبر تاريخي و يا تحکم در مسائل علمي جابجا کرده اند.

محمد مسعود که پاکدامن «زنده ياد»ش مي نامد (برخلاف رضا شاه که از شاهي به خاني افتاده) در باره وعاظي- که مسعود نمي تواند جز چند نفري از آن ها را بشناسد- مي نويسد: «شما يک روز برويد. . . در هر بيغوله که اين آتش بجان گرفته ها آتش افروزي مي کنند به مهملات آنان گوش دهيد و ببينيد در هيچ جهنم درّه دنيا، در هيچ دارالمجانين، اين مهملات ممکن است از دهان مصروعين خارج شود؟ فلان شيخ کثيف با يک تن شپش که در ريش دارد، عباي مضحک خود را يک شاخ انداخته دهان منحوس خود را سه چارک باز نموده با کمال وقاحت مي گويد. . . و هرفلان فلان شده که خلاف آن فکر کند قتلش واجب است.»

آيا معني سخن محمد مسعود همان نيست که ديگران را به آن متهم مي کند؟ آيا اين زبان سياسي شايسته يک روزنامه است؟ آيا اين ناشکيبائي نيست؟ آيا آنچه به قول پاکدامن «تأکيد بر مضرّات و آفات آخوند بازي» است در حقيقت نمودار اين نيست که منطق گفتگو و تحمل ديگر در اين جامعه جائي ندارد؟ آيا اين گونه تفکر از مرز خشونت و آتش دور است؟ و آيا نوشته اين روزنامه نويس محبوب شاخص تفکر بسياري نيست که او را مي پسندند؟

نويسندگان توده اي نيز بدون هيچ مدرکي آماده اند که قاتلين واقعي کسروي را شناسائي کنند. شخصيت بارز حزب توده در ايران ما «آدمکشان سيد ضياء و سرلشکر ارفع» را مسئول مي شناسد و مي داند که «پول هاي زيادي از طرف سيد ضياء و اربابان او براي ترور و قتل آزاديخواهان در ميان آدمکشان پخش مي شود.» حتي مجله سخن که سنگين بود و سنجيده سخن مي نوشت در واکنش به کشتن کسروي شعار سر مي دهد و مي نويسد که کسروي «عاقبت ناچار شد از آن دستگاه پليد[دادگستري زمان رضاشاه که داور بنيانگذار آن بود] که امروز نيز ناظر و شايد شريک قتل او بوده کناره گيري کند.» و مي ا فزايد:«. . . در محيطي که دزدان و خائنان آسوده مي گردند» البته «روشنفکران و دانشمندان اين کشور به چشم نفرت در اين مؤسسات خواهند نگريست.» عجبا که زبان سخن هم زبان نفرت است و دزد و خائن لقب دادن. درد سخن در اين است که دانش پژوه پر ارزش و دليري از ميان رفته. خطر چنين بحثي در آن است که اگر کسي ثابت کند کسروي انسان توانائي نبود کشتنش مباح مي شود و اگر ثابت کند که افکار او نادرست بود کشتنش واجب.

بايد ديد که کسروي خود چگونه نمايان مي شود. کسروي ايران را گرفتار توطئه کساني به نام «کمپاني خيانت» مي بيند. تعداد خائنين بسيار است، در حقيقت همه دولتمردان هم دوره کسروي. اگر به چند نام بسنده کنيم، خائنين عبارت اند از محمدعلي فروغي، علي اصغر حکمت، حسن تقي زاده، محمد ساعد و. . . يعني کساني که به فرهنگ ايران و به ايران خدمت ها کرده اند. درحالي که بزرگان ايران خائنند «به خردمندي و نيکخواهي» طرفداران کسروي «اميد توان بست.» در کتاب شيعيگري کسروي، به قول خودش، «يک رشته سخناني از ارج دارترين گفته ها به ميان آورده شده. آن کتاب در اين زمينه است که مردم ايران نافهميده و نادانسته گرفتار يک رشته گمراهي هاي بسيار زيانمند گرديده اند و تا اين گمراهي ها هست حال توده بهتر از اين نخواهد بود.» پس وظيفه رهبر است که توده هاي مردم نافهميده ايران را با سخنان ارج دار خود حضانت کند، مخصوصاً آن که «دادرسان وزارت دادگستري ستاينده چنان داوري نمي باشند و در قانون هاي ايران نيز چيزي که دستاويز آن داوري باشد يافته نمي شود.» پس در اين کشور نه به حرف مردم مي توان بها داد و نه به قوانين موجود. خوشبختانه کتاب ارج داري وجود دارد که تنها توضيح المسائل است. در مقابل، «ملايان. . . خيره روي» اند و «کيش[آنان] از ريشه تباه است. . . بايد هر کسي به اندازه ناداني آنان پي برد.» با وجود اين حکمِ «بايد»، به نظر مي رسد که مردم همچنان در گمراهي باقي مانده اند، بجز چند «خردمند و نيکخواه» که اعلام مي دارند که «ما در مقابل احکام آقا مطيع صرف هستيم و افتخار داريم که در اين راه کشته شويم.» مجله ترقي گزارش مي دهد که «از جمله رويه هاي آقاي کسروي و مريدانش آن است که براي اجراي افکار خود اگر به مانعي برخورند و کسي مزاحمشان شود شخصاً دفاع نمايند و مانع را از ميان بردارند چنانچه چندي قبل آقاي نوبخت مدير روزنامه آفتاب که به ايشان اهانت کرده بود در اداره روزنامه به دست کسروي و مريدانش کتک سختي خورد. بعداً هم اعلام کردند که ما مدير آفتاب را تنبيه کرديم.» البته اسلحه اي که کسروي در دادگستري در جيب داشتدال براين بودکه او دفاع خشونت باررا اقلاً براي خودمشروع مي دانسته است. ايمان کسروي به وجود توطئه اتحاد هاي غريبي را ايجاد مي کند. مثلاً در انتخابات آذربايجان «چند تن از کانديدهاي بد نهاد با ملايان و صوفيان و بهائيان دست به هم دادند و به همين دستاويز مردم عامي را برآغاليدند.» هرکه با کسروي بد است، بد است. دامنه توطئه اي که کسروي مي بيند فراگير است. «راديوي ايران، آن دستگاه شوم که در دست کمپاني خيانت افزار برنده اي گرديده،» خبر آمدن مرجع شيعه، حسين قمي، را به ايران مي دهد. از نظر کسروي چون قمي شخصيت برازنده اي نيست نبايد استقبال صدها هزار نفر از او جزء اخبار بيايد. «آمدن آقا يک سود توانستي داشت، و آن اين که حاجي هاي مقدّس و مشهدي هاي نمازخوان بازار که در اين چند سال جنگ فرصت يافته با انبارداري و گران فروشي هزارها خانواده را دچار بدبختي گردانيده. . . و خود پول اندوخته بودند به نزد آقا شتابند و با پرداخت سهم امام وردّ مظالم به يکبار خود را پاک گردانند و هيچگونه ناآسودگي در دل هايشان نماند.»

پس دامنه اتحاد شوم گسترده است: «ملايان و صوفيان و بهائيان» به اضافه «کمپاني خيانت» به رهبري تقي زاده و فروغي و حکمت و غيره و صدها نفر بازاري که کسروي شخصاً آنان را نمي شناسد ولي گناهانشان را مي داند. البته شعرا و عرفا را نيز بايد به اين رهبري اضافه کرد که همه با هم توده هاي نافهميده ايران را به گمراهي مي کشند.

از آنجا که مرزهاي بين سياه و سفيد، خوبي و بدي، براي کسروي روشن است البته به خود فقط اجازه قضاوت در باره بزرگان ايران نمي دهد، بلکه پاي پيش مي گذاردکه بد و دروغ را نيز ازميان بردارد. کسروي کتاب نويس «روز به کتاب سوزان» برگذار مي کند که «با سوزانيدن کتاب هاي زيانمند شعري و خرافي لزوم نابود کردن اين گونه کتاب ها را نشان» دهد.

پاکدامن مي گويد که، «در اين چهارگفتار [شيعيگري] کسروي سراسر مذهب شيعه را با نقدي عقلاني- تاريخي روبرو مي کند.» اگر تاريخ و عقلانيت خلاص هاي از ارزش، آرزو و خشم ماباشد البته مي توان هزار سال تاريخ، ميليون ها انسان هاي متفاوت، با ارزش ها و معلومات ناهمگن را که در جغرافياي گسترده اي پراکنده اند در جزوه اي کوتاه به نقد کشيد. پاکدامن از کسروي نقل مي کند که «کمپاني خيانت» «براي ملايان روزنامه بنياد» نهاد و «به کساني از مردان تيره مغز ماهانه داد که بنشينند و گفتارهاي سراپا ياوه و بدخواهي نويسند.» پاکدامن نتيجه مي گيرد که «حاصل چنين فضائي در ايران آن روز، رواج ناشکيبائي ديني است و اين ناشکيبائي قربانيان گوناگون دارد.»

 افسوس که ناشکيبائي گسترده تر از آن است که پاکدامن مي انديشد.

_______________

ويلم فلور

يزد در اسناد امين الضرب

ايرج افشار و اصغر مهدوي
(يزد در اسناد امين الضرب (سال هاي 1330-1288 قمري
تهران، فرهنگ ايران زمين (سلسله متون و تحقيقات، 42)، 1380
577 ص

با وجود تاريخ غني و سرشار ايران، منابع داخلي تاريخ اجتماعي و اقتصادي آن بسيار محدود است. اين محدوديت به منابع دوران کهن تاريخ ايران منحصر نيست بلکه تاريخ دوران معاصر کشور يعني دوران هاي قاجار و پهلوي را نيز دربرمي گيرد. حتي اگر بتوان به وجود اين منابع اطمينان يافت، دستيابي به آنها اغلب بسيار دشوار است زيرا هم صاحبان خصوصي اين گونه اسناد و مدارک و هم سازمان هاي دولتي ايران از قراردادن آن ها در اختيار عموم معمولا پرهيز مي کنند. بايد گفت که حتي مؤسسات آموزشي و پژوهشي کشور مانند دانشگاه تهران نيز از اين قاعده مستثني نيست.

به همين دليل است که بايد دسترسي به يکي از منابع مهم تاريخ اجتماعي و اقتصادي دوران قاجار، يعني آرشيو امين الضرب، را رويدادي مهم دانست. اسناد اين آرشيو به همّت ايرج افشار و اصغر مهدوي در کتابي با عنوان يزد در اسناد امين الضرب (سال هاي 1330-1288 قمري) اخيراً منتشر شده است. اصغر مهدوي، نوه امين الضرب، که اين اسناد را با وسواس و دقت بسيار جمع آوري و تنظيم کرده، در مقاله اي اين منبع غني تاريخي را معرّفي کرده است.

ايرج افشار يکي از انديشه ورزان پيشتاز ايراني است که کتاب ها و مقاله هاي بسيار در زمينه هاي گوناگون تاريخ و فرهنگ ايران نگاشته و به تصحيح متون قديمي و انتشار اسناد ارزنده تاريخي پرداخته است. از اهداف ديرينه افشار بوده که يزد را در نقشه جغرافياي ايران زنده کند و در اين راه کوشيده تا هر مطلب نوشته شده در باره يزد را به هر شکل و زبان که باشد منتشر سازد و در اختيار علاقمندان در ايران و ايران شناسان خارجي قرار دهد. همکاري او با اصغرمهدوي راه را براي آماده کردن گنجينه آرشيو امين الضرب هموار کرده است. اين دو پژوهشگر پيش از اين نيز به انتشار مجموعه اسناد و مدارک چاپ نشده در باره سيد جمال الدين اسدآبادي (افغاني) همّت گماشتند.

ويراستاران همه اسناد مربوط به يزد در آرشيو امين الضرب را که به سالهاي 1330-1288ه ق/1871.1912م باز ميگردد براي درج درکتاب حاضر برگزيده اند. نکته جالب اين است که ويراستاران نامه ها را به صورت اصلي چاپ نکرده اند، بلکه براي تسهيل کار خواننده، نامه ها را به تکّه هاي مختلف تقسيم کرده و هرتکّه را براساس موضوع آن در بخش مربوط گنجانده اند تا دسترسي به آنها ساده تر شود. به اين ترتيب، پژوهشگر يا تاريخ نگار علاقمند به سادگي مي تواند موضوع مورد علاقه خود را در فهرست کتاب بيابد. اين فهرست شامل سيزده بخش است:

- مقدمه اي بر نامه ها؛

 - نام هاي افراد يادشده در نامه ها؛

 - روزشمار تاريخي و ايام مذهبي؛

 - اوضاع اقليمي؛

 - زمينداري (ويژگي هاي شماري از املاک)؛

 - پول و تجارت (ضرّابخانه، مسکوکات، برات و مقررات بازرگاني)؛

 - رسانه هاي ارتباطي (پست، تلگراف، کاروان و غيره)؛

 - بناهاي تجاري؛

 - گمرکات؛

 - مسائل مالي؛

 - موضوع هاي اجتماعي (لوطي ها، مشروبات الکلي، مسائل قضائي، داروغه)؛

 - کالاهاي تجاري (ابريشم، ادويه، پشم، چاي، شال)؛

 - اوزان وموضوع هاي متفرقه (بابيگري، اجاره خانه، اصطلاحات خاص يزد)؛

 در پايان کتاب برگزيده اي از عکس ها و فتوکپي هاي اسناد آمده در کتاب نيز ارائه شده است.

اين کتاب گنجينه در واقع گنجينه اي است و، همانگونه که فهرست مطالب يادشده نشان مي دهد، هرکس مي تواند موضوع مورد علاقه خود را در آن بيابد. من خود از آگاهي هاي مندرج در اين مجموعه براي نوشتن کتاب و پنج مقاله اي که در دست تهيه دارم بهره جسته ام و بايد بگويم که برايم منبع بي نهايت ارزنده اي بوده است. فهرست اعلام کتاب در چهار بخش نيز بسيار دقيق و با جزئيات کامل تهيه شده و شامل اسامي افراد آمده در آن، مکان هاي جغرافيايي، اصطلاحات و واژه هاي هاي خاص، نام تيره ها و قبايل و بالاخره فهرست کالاهاي تجاري است.

 از آنجا که نامه ها نه در تماميت خود بلکه تکه تکه و در فصول گوناگون چاپ شده اند ويراستاران کتاب در فصل اول در باره اينکه نامه ها چرا، چه وقت و کجا نوشته شده اند، توضيحات و اطلاعاتي در دسترس خواننده قرار داده اند. در فصل دوم نام هاي افرادي که به آنان در کتاب اشاره اي رفته طبقه بندي شده است. اهميت اين طبقه بندي از آن روست که برخي افراد با بيش از يک نام شناخته شده اند. در اين مورد بايد گفت که بطور متعارف اين گونه اطلاعات در زيرنويس کتاب آورده مي شود. آگاهي هائي که در اين فصل به دست داده شده، به تاريخ نوشتن نامه يا سند به ترتيب زماني اشاره مي کند. باهمه سادگي دستيابي به اطلاعات و داده ها در اين مجموعه، واقعيت اين است که به اين اثر ارزنده تنها براي يافتن آگاهي يا داده اي خاص نبايد رجوع کرد. خواندن آن در مجموع نيز سودمند و پرلطف است به ويژه آن که بسياري از نکته ها و داده ها در يک يا نيم صفحه و حتّي گاه در يک سطر گنجانده شده اند.

جاي تأسف خواهد بود اگر مؤلفان و ويراستاران اين اثر ارزنده تنها به چاپ اسناد مربوط به يزد اکتفا کنند و از آرشيو امين الضرب براي آگاه کردن پژوهشگران و علاقمندان درباره زمينه ها و نکات تاريخي و جغرافيائي ديگر بهره نجويند.

____________

شاپور شهبازي

John Boardman
Persia and the West:
An Arcaeological Investigation of Achaemenid Art
London, Thames and Hudson, 2000
255 pp+592 illustrations

ريشه هاي هنر هخامنشي

جان بوردمن دانشمندي طراز اول و مورد احترام پژوهشگران مطالعات ايرانشناسي است که او را به عنوان يک مرجع معتبر علمي در اين زمينه مي شناسند. بررسي او در زمينه هنر هخامنشي در چاپ دوم از مجلد چهارم «تاريخ باستان کمبريج» (Cambridge Ancient History) ومطالعاتش درباره کتيبه ها، ظروف و مجسمه هاي ايراني- يوناني، داده ها و نکات بسياري درباره ذوق هنري، تنوّع و تجملات زندگي ايرانيان باستان و نيز دامنه نفوذ فرهنگ و فنون يوناني و ديگر تمدن ها در ايران را آشکار مي کند. «ايران و غرب؛ پژوهشي باستان شناسانه در باره ريشه هاي هنر هخامنشي» در برگيرنده بيشتر يافته هاي جان بوردمن در اين زمينه است و بايد خدمت ارزنده اي به بررسي الگوهاي مختلف هنري و ئأثيري که بر هنر ايرانيان داشته اند به شمار آيد.
نويسنده با نقل قولي از هرودت آغاز مي کند که ايرانيان آداب و رسوم بيگانه را با آغوش باز پذيرا مي شوند و «به محض آشنايي با دستاوردهاي نفيس بيگانگان آن را از آن خود مي کنند.» تا آنجاکه به خلاقيت هنري مربوط مي شود، اين آمادگي و اشتياق ناشي ازاوضاع و احوال تاريخي خاص بوده که در کتاب بوردمن به گونه اي مستند تشريح شده است. رويه پذيرا و ديدگاه باز و کنجکاو ايرانيان از سوئي، و بي تجربگي آنان در زمينه معماري بناهاي بزرگ، از سوي ديگر، سبب شد که ايرانيان با پرداخت دستمزدهاي کلان بسياري از هنرمندان ملل گوناگون امپراطوري را براي ساختن قصرها در مراکز مختلف امپراطوري به استخدام خود در آورند. در چنين روندي بود که فرهنگ ها و شيوه هاي هنري گوناگون در ارتباط با يکديگر قرار گرفتند و برهم تأثيري متقابل گذاشتند. در امتزاج ايده ها و سبک هاي مختلف و تحت نظارت و طرح ريزي استادان ايراني، سبک و سياق هنري جديدي به نام اسلوب هنري سلطنتي پديد آمد که سادگي و ظرافتي دلپذير را با شکوه و غنائي خيره کننده تلفيق مي کرد. اين اسلوب در دوران پادشاهي کوروش کبير، داريوش اول و دو جانشين وي شکوفا شد. گرچه در مورد نقش ايوني ها اغلب اغراق شده امّا واقعيت آن است که همه ملل تحت سلطه در اين شکوفايي نقشي به سزا داشتند. نويسنده کتاب يادآوري مي کندکه جمعيت ايرانيان در مقايسه با شمار بسياري از ملل تحت سلطه آنان ناچيز بود. در واقع، ايرانيان که اقليت کوچکي را تشکيل مي دادند، مسئول اداره يک امپراطوري جهاني بودند که که در يک دوران 30 ساله به وجود آمده بود. از همين رو زمان و نيروي انساني لازم براي شکل دادن به يک سبک و شيوه هنري ويژه در اختيار آنان نبود و در نتيجه به ناچار هنرمندان ساير ملل را به اين کار گماردند. به اين ترتيب مي توان ادعا کرد که هنر سلطنتي هخامنشي، در واقع هنر مردمان خاور ميانه بود که زير نظارت و سرپرستي ايرانيان شکل گرفت. مظهر اعلاي اين هنر را نيز که تخت جمشيد بود بايد شاهکار سنت هنري مردم خاورنزديک به شمارآورد. در واقع منصفانه تر آن است که اين بنا را ميراث بشريت بدانيم و نه تنها ايرانيان.
پس از تشريح جغرافياي امپراطوري ايران (صص 13-10)، جان بوردمن به بررسي تأثير فتح آناتولي توسط کوروش مي پردازد (ص18-14) و تأکيد مي کند که در اين خطّه بود که ايرانيان با لايه هاي گوناگون هنر ايوني و ليديايي آشنا شدند و بسياري از فنون معماري و مجسمه سازي را فراگرفتند. کوروش، با ديدن دربار کرزوس، او و همه درباريان و هنرورزان دربارش را با خود به ايران برد. تأثير هنر اين هنرورزان را مي توان به خوبي در چگونگي بنّايي پاسارگاد مشاهد کرد. به گفته بوردمن: «ليدي اولين سرزمين بيگانه اي بود که به دست سپاهيان کوروش فتح شدو شايدبه همين دليل تأثيري عميق براو گذاشت.» (ص18)
 نويسنده در مبحث هاي معماري (صص84-19) و مجسمه سازي (صص 129-85) به بررسي و مقايسه معماري و مجسمه تراشي در قبرس، فنيقيه، شام، اورارتو و بين النهرين مي پردازد و ادعا مي کند که ميان اين آثار و بناهاي تاريخي و مجسمه هاي ايراني شباهت هاي زياد به چشم مي خورد. امّا، صنعتگران و هنرورزان ليديائي و ايوني و ابزار تراش و تزيين سنگ و سبک و شيوه اندازهگيري آنان، ژرف ترين تأثير را برمهندسي و بنّايي و اشکال سنگتراشي هاي پاسارگاد و تخت جمشيد گذاشته اند. البته، تأثير مصري ها را نيز دراين ميان ناديده نمي توان گرفت.
استدلال ها و نتيجه گيري هاي اين فصول کتاب بر پايه مطالعات سه محقق، تيليا (J. Tilia)، نايلندر (C. Nylander) و استروناک (David Stronach) قرار گرفته است. برخي از جزئيات اين استدلال ها و نتيجه گيري ها جاي بحث دارد اما نکات اصلي آن به نظر درست مي آيد. بحث مربوط به «مجسمه سازي» (صص122-85) بخصوص نتيجه گيري هاي قبلي را در باره تأثير ايوني ها، ليديايي ها و مصريان در حجاري هاي پاسارگاد، بيستون و مجسمه داريوش در شوش و ديگر نواحي تأييد مي کند.
فصل ديگر کتاب (صص 149-123) به «پيدايش و عملکرد بناهاي تاريخي» اختصاص دارد. در اين فصل به شواهد گوناگون -از جمله حروف يوناني حکاکي شده بر آجر و سنگ و تصويري از هرکول، آپولون و آرتميز که بر تخته سنگي از «گنجينه تخت جمشيد» تراشيده شده- براي نشان دادن تأثير يونان شرقي بر هنر ايراني برمي خوريم. در فصل بعدي نيز بر اين تأثير در زمينه هنرهاي فرعي تأکيد شده است. اما، بي آن که وارد جزئيات بحث انگيز شويم، بايد گفت که مؤلف کتاب در مورد اين تأثير تأکيدي بيش ازحد کرده است. در واقع، کول روت (Margaret Cool Root) بامطالعه آثار مُهره اي تخت جمشيد، به اين نتيجه رسيده که هنر ايراني بيش از آنچه تصور مي شود تحت تأثير شيوه هاي هنر ايلامي و ديگر شيوه هاي فرهنگ هاي بومي بوده است.
هر فصل کتاب، و در واقع همه مباحث هر فصل، با کمک تصاوير و همچنين يادداشت ها و توضيحات مفصل (در صفحات 230 تا 250) مستند شده است. از نظر تعداد مراجع و منابع نيز کتاب کمبودي ندارد. کاستي اساسي کتاب را، امّا، بايد در استناد و تکيه بيش از حدّ نويسنده آن به يافته هاي باستان شناساني دانست که گرچه در رشته هاي خود داراي صلاحيت اند امّا از دانش و آگاهي هاي لازم براي تجزيه و تحليل زيربافت هاي تاريخي و پس زمينه هاي ايرانيي بناها و نقش هاي برجسته سنگي بهره کافي ندارند. از سوي ديگر، در کتاب اشاره اي به اين که دانش ها و حساب هاي نجومي و رياضي ايرانيان ممکن است در طرّاحي تخت جمشيد و ديگر بناها مؤثر بوده باشد نشده است. تأثير احتمالي منشور داريوش در شوش بر تنوع منابع هنر هخامنشي نيز مورد اشاره قرارنگرفته است. افزون براين، در کتاب نشاني از بررسي و بهره جوئي از مجموعه آثار مُهره اي تخت جمشيد نيست. اين مجموعه به روشني از اين واقعيت حکايت مي کند که ابزار و مصالح و سليقه هاي ايراني، مادي و ايلامي و ديگر فرهنگ هاي بومي برشکل گيري اسلوب هنر سلطنتي ايراني تأثيري به سزا داشته است.
از کاستي هائي که بويژه در اينجا نمي توان از آن گذشت، مسئله دريافت درست از اهميت نماد بالدار (Winged Symbol)، چه با نيم تنه انساني و چه بدون آن، در هنر هخامنشي است. همانگونه که دانسته است اين نماد نخست در مصر به عنوان معرّف الهه خورشيد پديدار شد. ملل گوناگون آسياي غربي اين نماد را به وام گرفتند و هرکدام براساس باورها و سنن ملي خود تغييراتي در آن دادند. براساس بررسي هاي اخير و برخلاف تصور رايج، در فرهنگ آشوري اين نماد، نه نماد آشور خداي جنگ و حافظ الوهيت کشور آشور، بلکه نماد شخص پادشاه و اقتدار سلطنتي بوده است. اين که پادشاه آشور گاه به صورت کمانگيري در حال عروج از يک دايره تصوير مي شود و گاه به صورت مردي که بال هاي خود را بر آشوريان در حال جنگ، بزم يا شکار گسترانيده خود نشان آن است که در هنر آشوريان نيز تصوير انسان بالدار معرّف سلطنت آشوري است. در ايران اين نماد نخستين بار در بيستون برفراز نقش برجسته داريوش کبير پديدار مي شود. در بيستون و ديگر جاها اين نماد مردي بالدار است که تاج بر سر دارد، اما در اغلب موارد در هنر هخامنشي اين نماد به صورت يک دايره بالدار طرّاحي شده است. از نيمه قرن پيش تاکنون، پژوهشگران غربي بطور عموم براين نظر تأکيد کرده اند که در هنر هخامنشي دايره بالدار چه با تصوير نيم تنه انساني و چه بدون آن، نمادي از خداي ايرانيان يعني اهورامزداست.
چنين تفسيري نادرست و در تضاد کامل با اسناد و شواهد تاريخي است.*
 در اين زمينه اشاره به چند نکته ضروري است. نخست اين که اهورمزدا در هنرايران به گونه اي طبيعي به صورت يک موبد زرتشتي که معمولاً شاخه درخت مقدس را بدست دارد، پديدار مي شود. حال اگر دايره بالدار (با يا بدون نيم تنه انساني) نماد اهورمزدائي بود، مي بايست خوشه مقدس را نيز در بر مي گرفت. دوّم اين که هرودوت و ديگر مورخان باستاني گواهي مي دهند که هخامنشي هاي اوليه، خدايان خود را به تصوير در نمي آوردند. بنابراين نماد بالدار نمي تواند نماد اهورامزدا باشد. سوم آن که نيم تنه اي که از دايره سر برکشيده، از نظر جامه و مشخصات همانا پادشاه هخامنشي است و بنابراين بايد نمادي از پادشاهي شمرده شود. افزون براين، در صحنه هايي که پادشاه هخامنشي همراه با نشان بالدار ظاهر شده، نيم تنه همان شاه دردايره ديده ميشود، درحالي که در صحنه هائي که نمايشگر مردم عادي، درختان يا حيوانات است، در نماد نيم تنه انساني به چشم نمي خورد.
 در برخي موارد سربازان ايراني و اعضاي گارد سلطنتي در حال پاسداري از نماد اند و غيرعادي است اگر در چنين صحنه هائي نماد معرّف اهورامزدا باشد. علاوه بر اين، در هنر هخامنشي ميان اين دو نماد، يکي با نيم تنه انساني و ديگري بدون آن، تفاوتي آشکار است.. نشان دادن خداوند به دو صورت طبيعتاً منطقي به نظر نمي رسد. ادبيات زرتشتي حاکي از آن است که اهورامزدا در جامه سپيد موبد اعظم همه موجودات شمرده مي شد در حالي که براساس بررسي هاي گوناگون مرد بالدار جامه رنگين و مزين به تزئينات طلايي آبي و قرمز به تن داشته است. اين رنگ ها نماد سه طبقه جامعه ايران باستان و پادشاه حافظ آنها بوده است. و سرانجام بايد گفت که تصاوير همه خدايان (اهورامزدا، ميترا و بهرام) در هنر ايراني بصورت انسان و بدون بال تصوير شده اند؛ از اين رو مرد بالدار و يا نماد بالدار نه معّرف اهورامزدا بلکه تنها نماد اقتدار سلطنتي و به سخن دقيق تر مظهر فرّ و شکوه الهي سلطنت بوده است.
 به اين ترتيب، تفسير جان بوردمن، که با استناد به فرضيات نادرست برخي پژوهشگران ناوارد به تاريخ ايران و اديان آن تنظيم شده، قابل قبول به نظر نمي رسد. امّا، اين کاستي ها، به ويژه با توجه به اينکه نويسنده کتاب اساساً آشنايي بيشتري با هنر يوناني دارد تا ايراني، به هيچ عنوان از ارزش اين کتاب به عنوان يک بررسي سودمند درباره پيدايش و تکامل هنر هخامنشي نمي کاهد.
_______________

*برای آگاهي بيشتر در اين باره ن. ک. به:

A. Shahbazi, "An Achaemenid Symbol," Archaeologische Mitteilungen aus Iran, NF., VII,4791, pp. 44-531 and XIII, 0891, pp. 34-911; P Calmeyer, "Fortuna-Tyche-Khvarnah," Jahrbuch des Deutschen Instituts, 49, 7891, pp. 56-743 and "Zur bedingten Gotlichkeit des Grosskonins," Archaeologische Mitteilungen aus Iran, XIV, 1891, pp. 06-55; and Gregor Ahn, "Religiose Herrschafts- legitimation im achamenidischen Iran," Acta Iranica 13, Leiden-Louvain, 2991, pp. 712-99.
 --------------------------------------------------------------------------------------


نسرين رحيميه


Esther's Children:A Portrait of Iranian Jews
Ed. Houman Sarshar
Beverly Hills, Ca. The Center For Iranian Jewish Oral History
Illustrated, xv, 457 p
سرگذشت يهوديان ايراني


«فرزندان استر، چهره اي از يهوديان ايراني،» مجموعه اي است شامل بيست و پنج مقاله، به ويرايش هومن سرشار، در بررسي تاريخ، فرهنگ وآداب ورسوم يکي ازقديمي ترين اقليت هاي مذهبي ايران. همانگونه که کديشا (Neil Kadidha) در فصلي از اين کتاب، «يهوديان نامدار ايران» نوشته است، نخستين مرجع تاريخي که از مهاجرت يهوديان به سرزمين مادها و ورود آنان به فلات ايران در حوالي سال 722قم ياد مي کند تورات عبراني است. به اين ترتيب، بر پايه اين منبع، يهوديان بيش از يکصد سال قبل از تاريخ احتمالي برآمدن زرتشت، پيامبر ايراني (حدود 600 ق م)، در ايران زندگي مي کرده اند. هنگامي که کوروش کبير، شاه هخامنشي، در سال 539قم بابِل را به تصرف درآورد يهوديان آزاد شده را مختار گذاشت تا به اورشليم باز گردند و معبد ويران شده خود در آن شهر بازسازند. امّا همه يهوديان به اورشليم باز نگشتند. برخي از آنان در ايران ماندند و به جستجوي دياري برآمدند که يادآور سرزمين اورشليم باشد. چنين بود که اين گروه از يهوديان در حوالي اصفهان امروزي ساکن شدند و يهوديّه يا داراليهود را بنيان نهادند. از آن هنگام به بعد با همه آزار و تحقيري که به آنان رفت و تعصّب هايي که در حق آنان شد، توشه ها و ويژگي هاي معنوي و دستاوردهاي فرهنگي يهوديان جزئي لاينفک و با اهميّت از تاريخ و فرهنگ ايران را تشکيل داده است.
ماجراي استر، که از عنوان کتاب تداعي مي شود، يادآور اوضاع و احوال ناگوار و متزلزل يهوديان در طي اعصار مختلف تاريخ ايران، چه دوران باستان و چه دوران جديد، است. مُردخاي، عموزاده و قيّم استر، به او توصيه کرد تا مذهبش را از خشايار، شاه هخامنشي، پنهان دارد تا شايد ملکه او گردد. هومن سرشار در پيشگفتاري که برکتاب نگاشته است به شرح ماجراي تأثرانگيزي مي پردازد که به تجربه استر بي شباهت نيست. داستان به دوران کودکي ويراستار و نخستين روز رفتن او به مدرسه باز مي گردد. در همان حال که مادر هومن با شوق وذوق بسيار فرزند را براي مدرسه رفتن آماده و براي وارد شدن به مرحله جديدي از زندگي ترغيب و تشويق مي کند، پدر با اشاره به ستاره داوودي که بر گردن هومن آويخته بود وي را اندرز مي دهد که «اين آويزه را به هرکس نبايد نشان دهي. اگر کسي در مدرسه از مذهبت پرسيد راست نگو. بگو مسلماني.» (ص xviii) هومن که تا آن هنگام گمان مي برد نبايد هويّت يهودي خود را پنهان دارد سردرگم مي شود، امّا به زودي درمي يابد که بايد به رويه اي که يهوديان را در طول قرون از نابودي مطلق رهانيده بود احترام گذارد. وي مي نويسد: «با اين همه، همان روز گردنبندم از زير يقه بيرون افتاد و يکي از همکلاسي ها در باره آن پرسيد. گردنبند را زير پيراهن پنهان کردم و پاسخي دروغين، چنانکه پدرم آموخته بود، به اودادم.(ص xviii) نياز به چنين پنهان سازي را مي توان در شواهدبسياري که کتاب در بررسي تاريخ يهوديان مي آورد به وضوح دريافت.
شش فصل از کتاب «فرزندان استر» به زندگي يهوديان در ادوار گوناگون تاريخ ايران، از هخامنشيان تا جمهوري اسلامي، اختصاص دارد. فصل ها و نوشته هاي ديگر کتاب به بررسي زبان، ادبيات، ورزش، پوشاک، آداب و رسوم و سنن مذهبي و مباني آموزشي يهوديان ايران در طي اين دوران هاي تاريخي مي پردازد. آگاهي هاي ارزنده اي که در اين نوشته ها به دست داده مي شود با بيش از پانصد تصوير گردآوري شده از آرشيوهاي خصوصي، عمومي و بين المللي همراه است. تصاويري که به زيبايي بازپرداخته شده اند بناهاي باستاني، محلّه هاي قديمي، خانواده ها و اشخاص و مردمان را از نو زنده مي کنند و به تاريخ مردم يهودي ايران و داستانهاي ناگفته و فراموش شدهي آنان غنايي تازه مي بخشند. بررسي دوران هاي گوناگون تاريخي که در اين مجموعه بازتاب يافته است نشان مي دهد که همه فرمانروايان ايراني چون کورش خيرخواه رعايايشان نبوده اند. در دوران هخامنشيان، يهوديان به مناصبي درارتش ومقامات اداري گوناگوني درسازمان هاي نظام شاهنشاهي دست يافته بودند. در دوران ساسانيان، با يهوديان نيز چون مسيحيان، مانويان و بودائيان تا حدّ زيادي مدارا مي شد گرچه ناچار به پرداخت جزيه بودند. پرداخت جزيه سنتّي ساساني بود که خلفاي اسلامي نيز آن را ادامه دادند. در دورهي ساسانيان، موارد بسياري از يهودي آزاري توسطّ مؤبدان زرتشتي گزارش شده است. در اواخر همين دوران، حدود 600 ميلادي، نلمود بابلي توسّط يهوديان در بابِل که تحت سلطه ايرانيان بود تکميل شد. درباب اهميّت اين کار خاخام اوزر گيکمن(Ozer Gickman) در مقاله اش مي نويسد: «در تاريخ يهوديان اين نکته اي شگرف است که تنها درظرف چندين صد سال عدّه اي از علماي يهود در ايران ساساني روش و برنامه اي را پايه ريزي کنند که مبناي هميشگي فقه يهود گردد» (ص 48).
مقاله نگين ياوري به بررسي کنش متقابل ميان مسلمانان و يهوديان، از سوئي، و هماهنگي ميان دانشمندان مسلمان و يهودي، از سوي ديگر، مي پردازد و از همين رو حائز اهميت ويژه اي است. دانشمندان مسلمان در بسياري از موارد به تفاسير يهودي از کتاب مقدس روي آورده اند. اين تفاسير در سنت اسلامي به اسرائيليّات مشهورشده است. ياوري مي نويسد: «دانشمندان مسلمان براي روشن ساختن برخي از آيه ها و سوره هاي مهم قرآن به اسرائيليّات رجوع مي کردند.» (ص54) وي چنين نتيجه مي گيرد که : «نمي توان تاريخ ايران قرون وسطي را بدون توجه به تاريخ جامعه يهودي همان دوران به کمال دريافت.» (ص 59) آميزش ميان سنّت ايراني و يهودي به خصوص در استفاده از زبان فارسي در نمونه هاي آمده در اين مجموعه نمايان است. متون تذهيب شده اشعار کلاسيک فارسي و همچنين آثار فارسي شعراي يهودي را که به خط و الفباي عبري نوشته شده بايد از ديگر آثار اين آميزش و اختلاط دانست. در به وجود اوردن اين آثار مؤلفان يهودي هم از سنن مذهبي خود وهم از قواعد عروض فارسي بهره برده اند. در تحرير و استنساخ آثار ادبي زبان عبري بدين منظور مورد استفاده قرار مي گرفت که يهوديان از استفاده از الفباي فارسي به علت نزديکي آن به عربي و قرآن منع شده بودند. افزون براين، بايد به وجود چند گويش زبان عبري در ميان يهوديان ايراني اشاره کرد. برخي از اين گويش ها ملقمه حيرت انگيزي از فارسي و آرامي بود. مقالات هايده سهيم در باره زبان ها و گويش هاي يهوديان ايران و افغانستان و نوشته هاي يروشلامي(David Yeroushalami) در باره ادبيّات يهودي ايراني بر اين پيچيدگي و اختلاط ادبي و زباني پرتو بيشتري مي افکند.
در اين مجموعه، به نمونه هاي بسيار از مقاومت يهوديان در برابر سختي ها و فشارها و از تلاش آنان براي ادامه زندگي و حفظ هوّيت و موجوديت خود از سوئي، و به اراده اي خلاّق آنان در راه سازگاري و تساهل، از سوي ديگر، اشاره شده است. گرچه يهوديان ايراني چون يهوديان اروپايي به زندگي در محله هاي خاص-کهگِتو (ghetto) نام گرفته اند- اجبار نداشته اند امّادرکنارهم ودرمحله هاي ويژه خود مي زيسته اند زيرا هموطنان مسلمانشان آنها را نجس مي دانستند. به ويژه دردوران صفويّه، هنگاميکه هويّت ايراني با هويّت شيعي در هم آميخت، محدوديت هاي بسياري براي يهوديان ايجاد گشت. براي نمونه، يهوديان هنگام ريزش باران از راه رفتن در خيابان ها منع مي شدند چون عامه بر اين اعتقاد بود که نجاست آنان مسلمين را مي آلايد. علاوه براين، يهوديان از هرگونه تماس با مواد خوراکي مورد مصرف مسلمانان منع شده بودند و از لحاظ شغلي نيز به حرفي محدود مي شدند که پيامد کارشان به «ناپاکي» جامعه مسلمين نيانجامد. در برهه هاي گوناگوني از تاريخ ايران يهوديان به پوشيدن لباس هاي خاصي نيز مجبور شده اند تا به راحتي بتوان آنان را از اکثريت مسلمان تميز داد. تخطّي از اين قوانين شامل مجازات هاي سنگين بود. مقررات محدودکننده و ناروايي که در دوران سلطنت صفويه نسبت به يهوديان در ايران بنيادين گشته بود، در دوران بعد از آن نيز به تناوب اجرا مي شد تامسلمانان را عليه هموطنان يهوديشان برانگيزد وخودي را به بيگانه تبديل کند. موارد بسياري از تغيير دين دادن جمعي و اجباري يهوديان در اين کتاب مورد نقد و بررسي قرار گرفته است. اين موارد همه حکايت از رفتار غير انساني متعصبّان به بهانه و انگيزه دين دارد. ظاهراً اِعراض از کيش يهودي و تظاهر به مسلمان شدن همه ناپاکي هاي فرد را در آن واحد مي زدايد. يهودياني که به اجبار به آيين نو درآمده بودند، حتّي اگر در خفا به دين پيشين خود عمل مي کردند، مسلمان شمرده مي شدند. در اياّمي که تساهل و تسامح حاکم بود تازه مسلمان شدگان همچنان از هويت ديرين خود که همانا ايراني يهودي بود پاسداري مي کردند.
با انقلاب مشروطيّت و پديداري مفهوم حقوق اساسي شهروندان، اوضاع يهوديان نيز بهبودي تدريجي يافت. ژانت آفاري در فصلي از کتابي که در باره دوران قاجاريه نگاشته است تاريخي خواندني و جذّاب از شرکت يهوديان در نخستين مرحله ورود ايرانيان به دوران تجدّد گرايي به دست مي دهد. با اين حال تنها در دوران سلطنت پهلوي دوم بود که يهوديان از مزاياي جدائي عملي دولت از دين برخوردار شدند. مدارس يهودي اتّفاق (آليانس) در زمان مظفّرالّدين شاه به تدريج تأسيس شدند. اين مدارس نقش عمده اي در رشد تحصيل کردگان يهودي و آماده کردن آنان براي شرکت فعّال در پديد آوردن بنيادهاي فرهنگي و اجتماعي ايران ايفا کردند. بااين همه، آفاري و مناشري (David Menashri) هردو به مواردي در دوران قاجار و دوران نخست پهلوي اشاره مي کنند که يهودي آزاري در ايران شدت گرفت و به ويژه يهوديان شهره به قدرت و نفوذ مالي و اقتصادي آماج تعرّض و آزار قرار گرفتند. گرايش رضاشاه به آلمان هيتلري در دهه پيش از جنگ دوّم جهاني و به رسميت شناختن غيررسمي دولت اسرائيل از سوي دولت ايران در سال 1950 را مي توان از عوامل احياي يهودي آزاري و بروز احساسات منفي نسبت به يهوديان ايراني دانست به ويژه از آن رو که تفکيک ميان دين يهود و روش هاو سياست هاي دولت اسرائيل براي مسلمانان عادي چندان آسان نبود.
درسال هاي پس از انقلاب اسلامي، بسياري از يهوديان ايراني به مهاجرت جمعي به آمريکا، اروپا، کانادا و اسرائيل دست زدند. بيشتر اين مهاجران آمريکا را به عنوان کشور ميزبان برگزيدند. درسال 2000 شمار يهوديان ايراني که هنوز در ايران به سر مي برند تنها 25000 تن برآورد شد. جامعه يهوديان ايراني در ايالات متحد آمريکا با چالش تازه اي رو به رو هستند و آن تضّاد و تخاصم ميان فرهنگ سنّتي ايرانيان يهودي، که در طيّ تاريخ خود با همه توش و توان به پاسداري آن پرداخته اند، از يکسو، و فرهنگ کشور ميزبان، از سوي ديگر، است. دراين مورد، ايرانيان يهودي با ديگر هموطنان ايراني غيريهودي خود مشابهت دارند. از همين رو، اصرار ايرانيان يهودي به حفظ برخي سنن ملّي و ايراني خود شگفت انگيز نيست.
تاريخ ايرانيان يهودي را بايد به مثابهي جزئي از تاريخ ايران نگريست. اين نکته البتّه در مورد ساير اقلّيّت هاي مذهبي و قومي نيزصادق است. کتاب ارزنده اي را که هومن سرشار از مجموع نوشته ها و بررسي هاي محققان تأليف و منتشر کرده خود يادآوري است براي همه ايرانيان، از هر کيش و تيره اي، که به گونه گوني و تعدد مذاهب و اقوام در کشورشان بيانديشند. در اين دوران خاص که ايرانيان در حال گذار از آزمون تاريخي ديگري هستند، آثاري چون کتاب «فرزندان استر» بخش هاي عمده اي از ميراث فرهنگي ايرانيان را نمايان مي سازد که مي بايست به خاطر سپرد و بدان انديشيد. اين کتاب همچنين براي ايرانياني که در خارج از ايران به سر مي برند و گاه و بيگاه به ياد دوران طلايي تاريخ ايران آهي از سر تأسف برمي آوردند بايد اثري مهم و ارزنده شمرده شود، چه آنان را در بازنگري برداشت ها و داوري ها بيش از پيش به اهميّت اساسي نقش مثبت همه اديان و اقوام در تاريخ کشورشان متوجّه مي سازد.
______________