tile

جفاي ساليان



نصرالله پور جوادي

در 18 تيرماه، ساعتي چند پس از نيمه شب، مهاجماني به خوابگاه دانشجويان دانشگاه تهران حمله کردند، دانشجويان را که بعضاً درخواب بودند به باد دشنام گرفتند. زدند و شکستند و خراب کردند و رفتند. دو روز بعد، عده اي ديگر همين معامله را با دانشجويان دانشگاه تبريز کردند. دانشجويان يقيناً اين حادثه را فراموش نخواهند کرد و مدّت ها دل آزرده خواهند ماند. حق هم دارند. و من، براي همدردي و تسلّي خاطر ايشان، مي گويم که دل خويش را پيش دل استادان خود بگذارند. سال هاست که به استادان دانشگاه ها جفا کرده اند. پس از پيروزي انقلاب، هردسته اي از مردم و هرصنفي از اصناف، اعم از کارگر و کارمند و بازاري و ورزشکار و ارتشي، مورد استمالت و عطوفت قرارگرفتند، و از همه به نحوي دلجوئي کردند، وليکن از استادان دانشگاه که نخبگان جامعه هستند هرگز قدرداني نشد. بلکه حتي حرمت آنان را نيز شکستند. مي گفتند علما در جامعه کسان ديگري غير از دانشگاهيان اند؛ علم در جاهاي ديگري تدريس مي شود؛ دانشگاه محل آموزش فرهنگ غرب و علوم دنيوي است و دانشگاهي مظهر غربزدگي. در روزنامه هاي آن چناني به دانشگاهيان ناسزا گفتند. در تلويزيون دولتي برنامه هويت ساختند و براي ايشان پرونده سازي کردند. من گمان نمي کنم هيچ جامعه متمدن و عاقلي با دانشمندان و نخبگان خود چنين رفتاري کرده باشد.

در اوائل انقلاب، به دليل جفاهايي که به استادان کرده بودند، بعضي راهي کشورهاي ديگر شدند و با عزّت و احترام به کار علمي خويش پرداختند. عده اي هم نرفتند و ماندند، چه مي خواستند که در کشور خود زندگي کنند و به فرزندان اين آب و خاک آموزش دهند. آنچه موجب مي شد که بخصوص عده اي از استادان مبرّز با حقوق اندک در کشور خود بمانند و زهر تحقير و توهين را بچشند حبّ وطن بود. آنها کشور خود را دوست داشتند و نمي خواستند دور از ايران، در غربت به سر برند.

يکي از اين استادان و نمونه بارز ايشان دکتر احمد تفضّلي بود. تفضّلي متخصص طراز اول در فرهنگ و زبان هاي باستاني ايران بود. استادي بود بي نظير که علاوه برآشنايي عميق با ادبيات فارسي در دوره اسلامي، زبان هاي باستاني ايران، مانند اوستائي و فارسي ميانه، را خوب مي دانست و آنها را در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران تدريس مي کرد. به چندين زبان خارجي، از جمله عربي و انگليسي و فرانسه و آلماني هم تسلط داشت و به بعضي از اين زبان ها مقاله مي نوشت. تفضلي در رشته خود يک چهره جهاني بود. بارها از او دعوت کرده بودند که براي تدريس به دانشگاه هاي معتبر خارجي برود و او همواره جواب رد داده بود. فقط به يک دليل. به دليل اينکه عاشق ايران بود و دوري از ايران را نمي توانست تحمل کند. عاشق اين بود که در ايران بماند و به دانشجويان ايراني فرهنگ و زبان و ادبيات ايران را تعليم دهد. او چندين مسئوليت فرهنگي را نيز به عهده داشت. عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسي بود و بعداً هم به خواهش دوستان معاونت علمي فرهنگستان را پذيرفت. نماينده فرهنگستان در شوراي گسترش زبان فارسي هم بود. با نشر دانش نيز همکاري داشت. تفضّلي ذاتاً محجوب و متواضع بود. هربار که پيشنهاد مسئوليتي را به وي مي کردند جداً امتناع مي کرد. مانند هر عالم و دانشمند حقيقي از کار اداري و مسئوليت اجرائي بيزار بود. وقتي از او خواستند تا معاون علمي فرهنگستان شود تا مدت ها زير بار نمي رفت. همين که به اوگفتيم به خاطر ايران و زبان فارسي، تسليم شد و پذيرفت. در زمستان سال 75 به دعوت رئيس دانشگاه سن پطرزبورگ به آنجا رفت و دکتراي افتخاري از اين دانشگاه دريافت کرد. وقتي در فرهنگستان به خاطر کسب اين افتخار از او تجليل کردند، او در پاسخ يک جمله داشت که بگويد: «اگر افتخاري هست براي کشورم است، براي ايران».

تفصّلي در روز 24 دي ماه 1375 هنگامي که با اتومبيل خود از دانشگاه به خانه اش مي رفت، ساعت 2 بعد از ظهر نزديک خانه اش در شميران ناپديد شد و دوازده ساعت بعد جنازه او را با جمجمه شکسته و استخوان هاي از جا در رفته و شکسته و بدن خونين و مجروح در جاده اي دور افتاده در اطراف تهران پيدا کردند. اين فاجعه دلخراش همه دوستان و همکاران او را در ماتم و اندوه فرو برد. مرگ دردناک و اسف بار تفضّلي که هنوز در پرده ابهام است نيزه اي بود که سينه دانشکده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران و قلب فرهنگستان زبان و ادب فارسي را شکافت. هيچ کس جاي تفضّلي را نگرفت و نخواهد گرفت. هيچ کس. دو سال و نيم است که اعضاء خانواده تفضّلي در عزايش خون مي گريند و اعضاء خانواده علمي او و دوستانش حسرتي به دل دارند و آهي برلب که:

برفت آن گلبن خرّم به بادي
دريغي ماند و فريادي و يادي*

-----------------------------