tile

هخامنشیان



قوم پارس که با اقوام ديگر ايراني به ايران آمده بودند در استان فارس و انشان که قسمتي از کشور پيشين عيلام بود اقامت جستند. اين قوم شامل چند خانواده بود که يکي از آنها خانواده پاسارگادي بود. نخست اين خانواده ها از هم جدا مي زيستند تا آنکه مردي "هخامنش" نام از بزرگان پاسارگاد، همه قبيله هاي پارسي را زير يک فرمان درآورد. پسر هخامنش بنام "چيش پش" ولايت انشان را از عيلام گرفت و به کشور خود پيوست. پس از او کشور پارس ميان دو پسرش تقسيم شد. پارس به "آريارمنه" رسيد و انشان به کوروش. پسر کوروش کمبوجيه فرمانرواي انشان بود که از «ايختو ويگو» شاه ماد اطاعت مي کرد و دختر او را گرفت و پسري از او متولد شد که به نام نياي خود کوروش نام يافت و اوست که شاهنشاهي هخامنشي را تأسيس کرد.

کورش

کودکي کوروش

کودکي کوروش داستاني دارد. نوشته اند که «ايختو ويگو» شاهنشاه ماد، شبي درخواب ديد که از شکم دخترش "ماندانا" تاکي روئيد که شاخ و برگ آن سراسر کشور را فرا گرفت. از خوابگزاران پرسيد که تعبير اين خواب چيست؟ گفتند دخترت پسري مي زايد که سراسر آسيا را خواهد گرفت. شاه نخواست دختر خود را به يکي از بزرگان ماد بدهد تا او يا فرزندش در انديشه شاهي باشند. پس او را به "کمبوجیه" داد که از بزرگان پارس و فرمانرواي انشان بود و او زن را به شهر خود برد.

چندي که گذشت، ايختو ويگو دختر را نزد خود آورد و چون از او پسري به جهان آمد شاه او را به وزير خود سپرد تا بکشد. وزير کودک را براي اجراي فرمان شاه به شباني سپرد و چون پسر شبان در همان روزها مرده بود او کوروش را به فرزندي پذيرفت و بزرگ کرد.

چون کوروش دوازده ساله شد دربازي با وزيرزادگان چنان فرمانروائي نشان داد که ايشان رنجيدند و شکايت به شاه رسيد. شاه آن پسر را که گمان مي بردند شبان زاده است نزد خود خواند و پس از پرسش و گفتگو دريافت که نواده اوست و از مرگ رهائي يافته است. شاه شادي کرد. اما پس از چندي او را با مادرش به پارس فرستاد تا از دستگاه شاهي دور باشد.

کوروش شاه پارس

کوروش در شهر خود سواري و تيراندازي آموخت تا بزرگ شد و چون به فرمانروائي رسيد همه طايفه هاي پارس را باهم پيوست و انشان و پارس را يکباره زيرفرمان درآورد. آنگاه از پارسيان سپاهي ساخت و به جنگ پادشاه ماد رفت تاهمه ايرانيان را يکي کند و از هم نژادان خود ملتي يگانه و بزرگ بسازد.

جنگ با ماد

ايخ تو ويگو شاه کارداني نبود و مردم ماد هم از او خرسند نبودند. به اين سبب چون کوروش به دعوي شاهي برخاست سرداران و سپاهيان ماد نيز از شاه خود روي برتافتند و به او پيوستند. کوروش پيروز شد و ايخ توويگو را محبوس کرد. هگمتانه پايتخت ماد به تصرف کوروش درآمد و شاه جوان پارسي گنج هاي زر و سيم درآنجا يافت. تسخير شهر هگمتانه يا همدان و انقراض شاهنشاهي ماد هزارو صدو هفتاد و يکسال پيش از هجرت پيغمبر اسلام بود.

تسخير لوديه

چون ماد و پارس يکي شد و سراسر کشور ايران زير فرمان کوروش درآمد سه کشور بزرگ آن روزگار يعني لوديه و بابل و مصر به هراس افتادند و در برابر شاه ايران باهم دست يکي کردند. لوديه دراين زمان کشوري ثروتمند بود و پادشاه آن که "کرزوس" نام داشت کشور خود را آباد ساخته و گنج ها فراهم کرده بود که در افسانه ها آورده اند. کرزوس که از نيرومندي شاه ايران هراسناک شده بود به مرزهاي کشور شاه ايران تاخت. کوروش به جنگ با او شتافت و شاه لوديه را شکست داد و پايتخت او را که شهر سارد بود تسخير کرد.

درس جوانمردي

کرزوس از نوميدي مي خواست خود و خانواده اش را در آتش بسوزاند زيرا که درآن زمان هرگاه شاهي شکست مي خورد و اسير مي شد به سخت ترين شکنجه جان مي سپرد و همه خانواده اش هم کشته مي شدند. اما شاهنشاه ايران او را بخشود و مهرباني ها کرد و هميشه با احترام در دربار خود نگاهش داشت.

اين بزرگواري و مردانگي در تاريخ جهان تا آنگاه بي مانند بود. کوروش با اين جوانمردي به همه جهانيان درس و سرمشقي داد که هرگز فراموش شدني نيست از آن زمان همه دانستند که ايراني دلير، جوانمرد و بزرگوار است.

قصه ني زن

درآسياي صغير، يعني آنجا که اکنون کشور ترکيه است شهرهاي کوچکي بود که يونانيان ساخته بودند و خود آنها را اداره مي کردند.کوروش هنگامي که به جنگ پادشاه لوديه مي رفت به اين شهرها پيغام فرستاد که فرمان او را بپذيرند و با او همکاري کنند. اما فرمانروايان اين شهرها پيشنهاد کوروش را رد کردند.

چون کشور لوديه مسخر شد، مردم شهرهاي يوناني آسياي صغير بيمناک شدند و کساني نزد شاهنشاه ايران فرستادند تا با او از درآشتي درآيند. کوروش اين قصه را در پاسخ ايشان گفت:

ني زني به کنار دريا رفت و با خود انديشه کرد که بي گمان ماهيان دريا از آواز ني من به رقص خواهند آمد. چندي نشست و ني زد. اما هيچ ماهي پيش نيامد و نرقصيد. پس دامي برداشت و به دريا انداخت و ماهي بسيار گرفت. چون دام را به خشکي کشيد، ماهيان به جست و خيز درآمدند. ني زن گفت: اکنون ديگر بيهوده مي رقصيد. آنگاه که ني زدم مي بايست به رقص آمده باشيد تا کار به اينجا نکشد.

سپس کوروش همه اين شهر ها را تسخير کرد و زير فرمان شاهنشاهي ايران درآورد و بر هر شهري فرمانروائي از جانب خود گماشت تا آسايش مردمان را فراهم کند.

گرفتن بابل

بابل و مصر براي برانداختن شاه پارس با لوديه همدست شده بودند. اما کوروش پس از آنکه پايتخت لوديه يعني شهر سارد را گرفت و شاه آن کشور را در خدمت خود نگهداشت به مشرق رو کرد و تا رود سيحون پيش رفت و ولايت هاي شرقي ايران همه را زير فرمان درآورد. در کنار رود سيحون شهري هم برپا کرد.

آنگاه به سوي بابل تاخت که برج و با روي سخت و محکم داشت و گرفتن آن دشوار مي نمود. در بهار سال 1160 پيش از هجرت سپاه ايران از رود دجله گذشت و سپاهيان پادشاه بابل را شکست داد. شاه و لشکريان بابل به حصارهاي شهر پناه بردند. کوروش فرمان داد تا راه رود فرات را که از شهر مي گذشت برگرداندند و از آنجا به شهر درآمد.

در شهر کسي پايداري نکرد و ايرانيان هيچ به کشتار و غارت دست نزدند پادشاه بابل که چاره اي نداشت از در فرمانبري درآمد. شاهنشاه ايران، راست به کاخ شاه بابل رفت. مردمان همه آسوده و شادمان شدند. بابليان در اين زمان خدائي را که به زبان ايشان "مردوک" ناميده مي شد مي پرستيدند. کوروش دين ايشان را محترم شمرد و در پرستشگاه مردوک تاجگذاري کرد.

درباره اين حادثه نوشته اي از کوروش پيدا شده که آنرا براي مردم بابل و به زبان ايشان پس از گرفتن آن شهر نوشته است و ترجمه خلاصه آن چنين است:

«چون مردمان از دين برگشتند مردوک خشمگين شد و به همه کشورهاي جهان نگريست تا فرمانروائي دادگر بيابد. پس کوروش را نام برد که شاه انشان بود و او را خواند تا بر همه جهان فرمانروا شود و همه قبيله ها و کشورها پيش پاي او خم شوند. کوروش با همه کساني که فرمان او را پذيرفته بودند به دادگري رفتار کرد. آنگاه مردوک که نگهدار بندگان خويش است نيکو کاري ها و بزرگواري هاي کوروش را پاداش داد و به او فرمود که به شهر بابل بتازد و او را در راه بابل مانند دوستي همراهي کرد. او را به شهر درآورد و بابل را از بلا رهانيد...»

«همه مردم شهر بابل و سراسر کشور سومر و اکد چه شاه و چه فرمانروا پيش او زانوزدند و پايش را بوسيدند و از شاهي او شادماني کردند و سپاس او را به جاي آوردند که ايشان را از مرگ به زندگاني رسانيد و رنج و بلا را از ايشان دور کرد. همه نام او را پرستيدند.»

«منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه راستين، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار حد گيتي، پسر کمبوجيه، نواده کوروش، نبيره چيش پش، از خانواده اي که همواره شاهي کرده اند...»

« چون من دوستانه به بابل درآمدم و تخت فرمانروائي را درکاخ شاهان به شادي و خوشي برپا کردم مردوک همه بابليان را واداشت تا مرا دوست بدارند. سپاهيان بي شمار من به آرامي در سراسر کشور بابل گذشتند و به هيچکس اجازه ندادم که جائي را در کشور سومر و اکد غارت کند بيگاري را منع کردم و کسان را از ويران کردن خانه يکديگر باز داشتم و رنج مردم را پايان دادم. مردوک از نيکوکاري هاي من شاد شد و مرا که کوروش شاهم و پسرم کمبوجيه و سپاهيان مرا برکت داد.»

«همه شاهان جهان باج‌هاي گزاف آوردند و در بابل پاي مرا بوسيدند...» چنانکه در همين نوشته نيز آمده است کوروش فرمان داد تا آنچه را شاهان ستمکار آشور و بابل به غارت از شهرهاي ديگر آورده بودند به جاي نخستين باز گردانند.

پادشاهان آشور پرستشگاه يهوديان را در اورشليم ويران کرده و هرچه از ظرف هاي طلا و نقره و چيزهاي گرانبها درآنجا بود به غارت برده بودند. بخت‌النصر نيز همه يهوديان را به اسيري به بابل آورده بود. کوروش ايشان را آزاد کرد و آنچه را از ايشان ربوده شده بود پس داد و همه را به شهر اورشليم فرستاد تا معبد خود را از نو بسازند.

يهوديان چنان از نيکوکاري هاي کوروش خشنود شدند که او را فرستاده خدا شمردند و در کتاب مقدس ايشان که تورات خوانده مي شود بارها کوروش را به بزرگواري و مهر ستوده اند. پس از آنکه بابل به فرمان کوروش درآمد همه کشورهائي که تابع دولت بابل بودند نيز مطيع شاهنشاه هخامنشي شدند و شام و فلسطين و شهرهاي فنيقيه به شاهنشاهي ايران پيوست.

آنگاه کوروش به ايران بازگشت و به جنگ با مردم وحشي که از شمال به ايران مي تاختند شتافت و گويا در همين پيکارها کشته شد. پيکر بي جان او را به پارس آوردند و در شهر پاسارگاد در دخمه اي که هنوز برجاست دفن کردند. مرگ کوروش در سال 1150 پيش از هجرت بود. در مقبره کوروش که اکنون محل آن مشهد مرغاب خوانده مي شود نوشته ايست به زبان پارسي باستان و به خط ميخي که به فارسي چنين است:

«منم کوروش شاه هخامنشي»

دادگري و مردمي و خوشرفتاري با ملت هاي مغلوب آئيني بود که کوروش به جهان آورد. پيش از او شاهان آشور و بابل و فنيقيه و مصر با زيردستان و اسيران ستمگري مي کردند. شاهنشاهي هخامنشي که به دست کوروش برپا شد سه آزادي به ملت هاي تابع خود بخشيد:

اول آزادي دين- کوروش هر ملتي را آزاد گذاشت که آئين نياکان خود را نگهدارد و به هر شيوه که مي خواهد خدا و مقدسات خود را بپرستد. دستگاه فرمانروائي ايران عقيده ديني هر ملتي را محترم مي شمرد.

دوم آزادي زبان- در دولت هخامنشي، پارسي که زبان رسمي شاهان بود به ملت هاي مغلوب تحميل نمي شد يعني مردم ناچار نبودند که زبان خود را رها کنند و به زبان ديگري بگويند و بنويسند. به اين سبب است که از شاهان هخامنشي کتيبه هائي به چند زبان مانده است.

سوم آزادي کار- تا آن زمان رسم بود که شاهان چون در جنگ گروهي را اسير مي کردند ايشان را به بيگاري يعني کار بي مزد اجباري واميداشتند. همه کاخ هاي شاهان بابل و آشور و مقبره هاي فرعونان مصر بدست اسيراني که زير تازيانه جان مي دادند ساخته شده است.

اما کوروش بيگاري را منع کرد و پس از او شاهان هخامنشي هميشه به کارگران کاخ هاي خود، چه ايراني و چه بيگانه، مزد مي دادند و سندهاي مزد کساني که کاخ تخت جمشيد را ساخته اند در خزانه آن کاخ به دست آمده است.

کمبوجيه

پسر بزرگ کوروش کمبوجيه نام داشت که پس از پدر به تخت شاهي نشست. پسر ديگري هم از کوروش مانده بود به نام "برديه" که درآغاز شاهي کمبوجيه کشته شد. اما مرگ او پنهان ماند.

کمبوجيه به مصر لشکر کشيد و آن کشور را زير فرمان شاهنشاهي ايران در آورد. از اين زمان که 1146 سال پيش از هجرت بود تا پايان دوره هخامنشي مصر از جمله ايالت هاي ايران بود و به دست فرمانروايان ايراني اداره ميشد. کمبوجيه درآغاز همان رفتار پسنديده پدر را پيش گرفت و رسم و آئين مصريان را محترم شمرد و با مردم آن کشور خوشرفتاري کرد. اما پس از چندي بيمار و بدخو شد و مصريان را آزرد. سرانجام شنيد که در ايران مردي خود را برديه خوانده و به شاهي نشسته است کمبوجيه خواست به ايران باز گردد اما در راه از بس خشمگين بود خود را کُشت.

داستان برديه دروغي

سه سال کمبوجيه از پايتخت خود دور بود. مردم برديه را که پيش از مرگ در شمال غربي ايران فرمانروا بود دوست مي داشتند و کسي نمي دانست که او کشته شده است.

مردي گوماته نام از خانواده مادي برخاست و گفت من برديه هستم ايرانيان نخست اين دروغ را باور کردند و او را به شاهي برداشتند. اما گوماته مي ترسيد که مردم او را بشناسند و دروغش آشکار شود. پس همه کساني را که با برديه آشنا بودند يا خود او را مي شناختند کشت. سرانجام همه به تنگ آمدند و راز گوماته آشکار شد.

يکي از مردان خاندان هخامنشي به نام داريوش با شش تن از بزرگان ايران همدست شد و گوماته را کشت و خود به شاهي نشست.

داريوش بزرگ

‌در اين زمان در سراسر کشور پهناور ايران آشوب برخاسته بود و در هرولايتي يکي سر به شورش برداشته خود را شاه مي خواند. داريوش همه سرکشان را گوشمالي داد و کشور را امن کرد.

سپس چون در مصر نيز به سبب بدرفتاري کمبوجيه شورش برپا شده بود به آن کشور رفت و حاکم ايراني را که بر مصريان ستم کرده بود سزا داد. داريوش با مردم مصر مهرباني بسيار کرد و به شيوه ايراني دين و آئين ايشان را محترم داشت و ويراني ها را آبادان کرد. سپس فرمان داد تا از درياي سرخ راهي به درياي روم باز کنند تا کشتي ها بتوانند از آن راه تا کناره هاي هند و ايران بيايند و بازرگاني رواج بيابد.به يادگار باز شدن اين راه نوشته اي به فرمان شاهنشاه ايران بر سنگ کندند که اکنون نيز هست. اين سنگنوشته به زبان پارسي باستان و خط ميخي است و ترجمه فارسي آن چنين است :

«اهورمزدا خداي بزرگ است، که آسمان را آفريد، که اين زمين را آفريد، که مردمان را آفريد، که داريوش را شاه کرد...»

«منم داريوش شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورهاي مردمان گوناگون، شاه اين سرزمين پهناور و دور، پسر ويشتاسب هخامنشي».

داريوش شاه مي گويد: «من پارسي ام، از پارس آمدم و مصر را گرفتم، و فرمان دادم که اين جوي را، از رودي که "پراوه" (نيل) نام دارد و در مصر روانست بکنند، تا دريائي که از پارس مي آيد. پس آن جوي کنده شد، چنان که من فرمودم، و کشتي ها از مصر و از راه اين جوي به پارس رفت، چنان که من مي خواستم». چون داريوش از مصر بازگشت به مشرق ايران رو کرد و ايالت هاي شمالي هندوستان را که از ميان پنجاب و سند بود به شاهنشاهي خود افزود سپس به شمال رفت تا سک ها را سرکوب کند. سک ها اقوامي ايري بودند که در جنوب روسيه کنوني جاي گرفته و در آغاز دوره شاهي مادها به آذربايجان و ولايت هاي شمال غربي تاخته بودند.

سپاه ايران از آسياي صغير گذشت و يونانيان آن ناحيه که تابع ايران بودند پلي از کشتي ها بر روي تنگه بسفور بستند تا لشکريان داريوش از روي آن بگذرند و به اروپا برسند. داريوش ولايت مقدونيه را گرفت و در پي سک ها که از پيش او مي گريختند تا ميانه روسيه امروزي پيش رفت.

پس از چندي شهرهاي يوناني که بعضي مختار و بعضي دست نشانده ايران بودند با هم به کشمکش پرداختند و بعضي از آنها از شاهنشاه ايران ياري خواستند. داريوش به سرداران خود فرمان داد که شورشيان را گوشمالي بدهند و سپاه ايران به جزيره هاي يونان تاخت. در بيشتر جاها سرداران ايراني آرامش را برقرار کردند. اما يک دسته از سپاهيان ايران در محلي به نام "ماراتن" شکست يافتند. داريوش مي خواست لشکر ديگري براي سرکوبي شورشيان يوناني بفرستند. اما در همين زمان درگذشت.

شاهنشاهي ايران در دوره هخامنشي نه همان بسيار پهناورتر از همه دولت هاي پيشين جهان بود، بلکه در اداره کشور نيز ايرانيان نظمي برقرار کردند که برآنچه تا آن زمان معمول بود برتري بسيار داشت. نخستين بار بود که چندين ملت از نژادهاي گوناگون زير فرمان دولت واحدي در مي‌آمدند که مي کوشيد تا همه حقوق ايشان را نگهدارد و آزادي و آسايش همه را تأمين کند.

پهناي کشور

در اين روزگار ايران يگانه شاهنشاهي بزرگ جهان بود و سراسر دنياي متمدن آن روزگار را فرمانبر خود ساخته بود. داريوش در سنگ نبشته بيستون نام کشورهائي را که جزء شاهنشاهي ايران شده بود ياد کرده است که با پارس سي کشور و ولايت مي شود.

سازمان کشوري

در دستگاه اداري هخامنشي مقام اول را شاهنشاه داشت و اين مقام از پدر به پسر ميرسيد.

کشورهائي که به شاهنشاهي ايران پيوسته بودند گاهي همان دستگاه فرمانروائي پيشين را يه دستور شاهنشاه نگه مي داشتند و شاهان خودشان برآن کشورها حکومت مي کردند، اما زيردست شاه ايران بودند. به اين سبب شاهان هخامنشي عنوان "شاهنشاه" را اختيار کرده بودند يعني کسي که بر شاهان ديگر فرمانروا و شاه است.

پايتخت

شهري که زادگاه خاندان هخامنشي بود "پاسارگاد" نام داشت و در زمان کوروش همين شهر مرکز و پايتخت شاهنشاهي ايران بود. در زمان داريوش شهر ديگري از فارس که اکنون تخت جمشيد ناميده مي شود پايتخت شد اما اين شهر از استان هاي غربي ايران مانند مصر و حبشه و شام و پونان بسيار دور بود. به اين سبب داريوش و جانشينان او شهر شوش را جايگاه شاهنشاهي خود کردند و درآن شهر بناهاي خوب و زيبا و کاخ هاي بزرگ ساختند. اما آئين تاجگذاري و پذيرفتن فرستادگان کشورهاي گوناگون بيشتر در کاخ هاي تخت جمشيد انجام مي گرفت. شهر همدان هم جايگاه تابستاني شاهان بود و درآنجا نيز کاخ هائي ساخته بودند.

اداره کشور

اما طرز اداره کشور پهناور ايران چنين بود که شاهنشاه براي هر قسمتي فرمانروائي از جانب خود معين مي کرد که شهربان خوانده مي شد و در کارهاي کشوري همه گونه اختيار داشت. اما کارهاي لشکري با سپهسالاري بود که او را نيز شاهنشاه برمي گزيد و مي فرستاد. يک دبير نيز از جانب شاهنشاه به هر استان مأمور مي شد که کارهاي اداري را انجام مي داد و به کار شهربان و سپهسالار نظارت مي کرد. گذشته ازين، دستگاه بازرسي مرتبي وجود داشت که از پايتخت هر ساله براي سرکشي به وضع نواحي کشور مأمور مي شدند و ايشان را «چشم و گوش شاه» مي خواندند.

سازمان سپاه

داريوش از سربازان ورزيده و جنگ ديده لشکري فراهم کرده بود که شماره آن به ده هزار مي رسيد وچون در اين لشکر هميشه جاي خالي را پر مي کردند و از شماره آن هرگز کاسته نمي شد آنرا "جاويدان" خواندند. اين سپاه هميشه آماده بود که تا فرمان برسد بهرجاي کشور که ضرورت داشت برود و با دشمن روبرو شود.

يک لشکر ديگر هم که از چهار هزار سوار و پياده فراهم شده بود نگهباني کاخ و پايتخت شاهنشاهي را برعهده داشت. اما هرگاه جنگي بزرگ پيش مي آمد هريک از استان ها لشکري فراهم مي آورد و به سرداري شهربان يا سپهسالار خود به شاهنشاه مي پيوست و زير فرمان او مي‌جنگيد.

  راه سازی

دولت هخامنشي براي آنکه بتواند اين سرزمين پهناور را خوب اداره کند و منظم نگهدارد ناگزير بود که راههاي مناسبي داشته باشد تا به آساني بتواند فرمان ها و دستورهاي شاهنشاه را به همه جا برساند و اگر لازم باشد سپاه را براي فرونشاندن آشوب يا راندن دشمنان خارجي زود بهرجا بفرستد.به اين سبب راههاي فراوان در سراسر کشور ساخته شد. از همه راهها مشهورتر آن بود که از سارد تا شوش و از آنجا تا تخت جمشيد مي رفت و درازاي آن 2411 کيلومتر بود. راه ديگري از پايتخت مصر به شهر کورش در کنار سيحون مي رفت. در کنار اين راهها همه جا منزلگاههاي خوب ساخته بودند و در هر منزلگاهي اسب هاي آماده داشتند تا اگر فرماني از پايتخت يا گزارشي از يک استان فوري باشد تا پيک به منزل رسيد بتواند اسب هاي خسته را بگذارد و با اسب هاي تازه نقش راه خود را در پيش بگيرد.

باج و خراج

تا زمان داريوش باجي که از مردم کشور گرفته مي شد ترتيب درستي نداشت و هر فرمانروائي هرچه مي خواست و مي توانست از مردم مي گرفت. داريوش با دقت فراوان براي هر استاني مبلغي معين کرد که عادلانه بود و پرداختن آن براي کسي دشوار نبود. اين باج هم نقدي و هم جنسي بود. از هر کشوري سالانه مبلغي پول و مقداري از بهترين محصولات آنرا براي شاهنشاه به پايتخت مي آوردند تا براي سپاه و دستگاه اداري خرج کند.

پول

براي داد و ستد به فرمان داريوش پول هائي از طلا سکه زدند که "دريک" يعني زرين خوانده مي شد. اين نخستين بار بود که در ايران پول رايج ميشد. شاهان هخامنشي بازرگانان را تشويق مي کردند که کالاهاي هر کشور را به کشور ديگر ببرند تا هرچه مردم به آن نيازمند هستند در دسترس ايشان گذاشته شود. ساختن راههاي خوب و سکه زدن و بازکردن راه کشتيراني از درياي سرخ به درياي روم براي آسان کردن داد و ستد بازرگاني بود.

خشايار شا

پس از مرگ داريوش پسرش که از دختر کوروش به دنيا آمده بود و خشايارشا نام داشت شاه شد.

خشايارشا نخست به مصر لشکر کشيد و شورشي را که آنجا برخاسته بود فرونشانيد. سپس آشوبي را که در شهر بابل روي داده بود آرام کرد.

در اين هنگام يونانيان نيز شورش کرده سر از فرمان شاهنشاه ايران پيچيده بودند و گذشته از آن به تراکيه تاخته ويراني و کشتار مي کردند. خشايارشا سپاه بزرگي از همه کشورهاي تابع ايران فراهم آورد و با يونانيان نبرد کرد و پس از آنکه شهر آتن را گرفت براي گوشمالي سرکشان يوناني بسياري از پرستشگاه ها و بناهاي آنرا ويران کرد و به ايران بازگشت.

اردشير دراز دست

پسر خشايارشا که پس از او به تخت شاهي نشست اردشير نام داشت که يونانيان او را "درازدست" لقب داده بودند. در زمان او باز در مصر شورش برخاست و يونانيان هم با مصريان همدست شدند. اردشير لشکر به مصر کشيد و شورشيان را شکست داد و ايشان ناچار درخواست صلح کردند.

شاهان ديگر

پس از اردشير، هفت شاه ديگر از خاندان هخامنشي به تخت نشستند که از آن جمله داريوش دوم و اردشير دوم و اردشير سوم و سرانجام داريوش سوم بودند. در زمان اين شاهان دستگاه شاهنشاهي هخامنشي کم‌کم ناتوان شد و شاهان به خوشگذراني و تجمل پرداختند و درباريان و زنان در کارها دخالت کردند.

مقدونيه و يونان

مقدونيه ولايتي در شمال شرقي شبه جزيره يونان بود که از جمله استان هاي شاهنشاهي هخامنشي بشمار ميرفت، يونان چنانکه گفته شد به شهرهاي بسيار تقسيم شده بود که هريک در اداره خود مختار بودند و هميشه با يکديگر زد و خورد مي کردند و هر شهري براي آنکه مردم شهر ديگر را شکست بدهد از شاهنشاه ايران ياري مي خواست. در آخر دوره هخامنشي مقدونيه که مردم آن بعضي از شمال آمده و بعضي از شهرهاي يونان به آنجا مهاجرت کرده بودند دولتي نيرومند شد و پادشاه آن ولايت که فيليپوس يا "فيلفوس" نام داشت، شهرهاي يونان را زير دست خود ساخت. پس از او پسر جوانش اسکندر بجاي پدر نشست و او لشکري ورزيده و نيرومند فراهم آورد تا با سپاه ايران بجنگد و يونان و شهرهاي يوناني نشين کناره آسياي صغير را از زير فرمان ايرانيان بيرون بياورد.

پايان دوره هخامنشي

در اين زمان داريوش سوم که از دليري بهره اي نداشت در ايران به تخت شاهي نشسته بود. اسکندر به آسياي صغير آمد و با سپاه ايران نبرد کرد و پيروز شد. با آنکه سرداران و سربازان ايراني دليري بسيار نشان دادند چون داريوش رو به گريز گذاشت، همه پراکنده شدند و شکست خوردند.

اسکندر به مصر و شام رفت و آن کشورها را گرفت. سپس به سوي رود فرات آمد و باز در شمال کشور امروزي عراق با داريوش جنگ کرد و باز به سبب ناتواني داريوش شکست در سپاه ايران افتاد. اسکندر شهر بابل را گرفت و به شوش رسيد که يکي از پايتخت هاي هخامنشيان بود و گنج هاي گرانبهاي کاخ شاهي را به چنگ آورد. يکي از سرداران دلير ايراني به نام "اريوبرزن" در کوههاي ميان خوزستان و پارس که امروز کوه "کيلويه" خوانده مي شود راه را بر سپاهيان اسکندر بست و چون يونانيان از پشت سر او در آمدند اين سردار دلاور با همه سربازان خود تاجان داشت کوشيد و سرانجام همه ايشان کشته شدند.

اسکندر پس از اين پيروزي به پارس آمد و ستمکاري بسيار کرد. در شهر دست به کشتار مردم زد و کاخ شاهان هخامنشي يعني تخت جمشيد را آتش زد. در اين ميان داريوش سوم که به شمال گريخته بود تا براي جنگ با اسکندر سپاهياني جمع کند به دست دو سردار بدکار کشته شد و شاهنشاهي هخامنشي که دويست و بيست سال بر جهان آن روزگار فرمان رانده بود به پايان رسيد. مرگ داريوش سوم نهصد و پنجاه سال پيش از هجرت بود.

آنچه پارسيان به جهان آموختند

برپا شدن شاهنشاهي هخامنشي دوران نوي را در تمدن جهان آغاز کرد. پيش از ايشان مغرب آسيا و جنوب شرقي اروپا و شمال افريقا جايگاه اقوام گوناگوني بود که تمدن داشتند و دولت هائي بنياد کرده بودند. دنياي آن روزگار بسيار آشفته بود. اين کشورهاي کوچک پيوسته با هم درجنگ بودند. هيچ جا ايمني نبود. هرکه زورش مي رسيد برديگران ستم مي کرد. ايرانيان مادي برکشور ستمگر آشور پيروز شدند و قسمتي از دنياي متمدن آن زمان را زير فرمان آوردند. اما شايد از اين پيروزي و دست يافتن بر مال بسيار که به غنيمت گرفته بودند زود سرمست شدند و به تجمل و خوشگذراني پرداختند.

پارسيان هخامنشي که مردمي دلير و ساده بودند ناگهان سر برافراشتند و سراسر جهان را يکي کردند و برآن فرمانروا شدند. از همان نخستين روزهائي که خاندان پارسي اداره جهان را بدست گرفت بر همه آشکار شد که شريف ترين و آزاده ترين نژاد دنياي کهن بر سر کار آمده است. حق پرستي و مردم دوستي و دليري ايرانيان در برابر کينه توزي ها و سنگدلي هاي مردم بابل و آشور و فنيقيه چنان درخشيد که چشم همه جهانيان از آن خيره شد. مردم جهان از رنج فراوان آسودند و دمي به آسايش برآوردند تا آنجا که بسياري از مورخان، دوران شاهنشاهي اين خاندان را «روزگار آسودگي» نام داده اند.

اما ايرانيان هخامنشي در پيشرفت تمدن جهان هم سهم بزرگي داشته اند و در اداره و اخلاق و آموزش و پرورش و شيوه زندگي و هنر و دين درس هاي سودمند به مردمي ديگر دنيا داده اند.

اداره جهان

سازمان اداري شاهنشاهي هخامنشي نخستين نمونه و سرمشق اداره سرزمين هاي پهناور به وسيله يک دستگاه بود و تا قرن ها دولت هاي بزرگ جهان از آن پيروي کردند. اين شيوه کشورداري نشانه قابليت و استعداد بي مانند ايرانيان است.

اخلاق

ايرانيان هخامنشي پيرو راستي و دادگري بودند. بيگانگان هم بارها نوشته اند که نزد ماديان و پارسيان قانون هرگز منسوخ نمي شود.

راستي و درستي و دادگري پايه اخلاق پارسيان بود. داريوش بزرگ پيش از مرگ فرمان داد تا روش اخلاقي او را که دستوري براي بازماندگان بود برسنگ نوشتند. اين نوشته که هنوز برجاست مايه سرافرازي ملت ايران خواهد بود و ترجمه قسمتي از آنچه بر ديوار مقبره داريوش در نقش رستم فارس نوشته اند چنين است :

خداي بزرگ است اهورمزدا که اين دستگاه شگرف را آفريد که مي بينيد. اوست که شادي را براي مردم آفريد. اوست که به داريوش شاه دانائي و توانائي داد.

داريوش شاه مي گويد:

به خواست اهورمزدا من چنينم که دوستدار راستي ام و بدي را دوست ندارم. پسند من نيست که ناتواني از توانا ستم بيند، چنانکه نمي پسندم که زيردستي با زيردست ناروا رفتار کند. من آنچه را مي پسندم که حق باشد.

من دوستدار کسي نيستم که پيرو دروغ باشد. من تندخو نيستم. چون چيزي مرا به خشم بياورد.، من نيروي خرد را بر خشم مي گمارم. من بر خويشتن چيره ام.

هرکس با من همکاري کند فراخورکارش به او ياداش مي بخشم. هرکس خطا کند او را در خور گناهش گوشمالي مي دهم. خواست من نه آنست که کسي بدي کند و نه آنکه بدکار بي کيفر بماند.

آنچه را کسي بر ضد ديگري بگويد باور نمي کنم مگر آنکه برحسب قانون درست ثابت شود.

چون کسي تا آنجا که مي تواند بکوشد من خشنود و کامروا مي شوم و خشنودي من از آن بسيار است.

هنر و صنعت هخامنشي

ايرانيان وارث تمدن هاي کهن باستان بودند و چون از آموختن ننگ نداشتند از همه ملت هائي که پيش از ايشان تمدني داشتند هنر و دانش آموختند.

شاهنشاهان هخامنشي هنرمندان و صنعتگران را از هر گوشه کشور پهناور خود دعوت مي کردند تا در ايران کار کنند و به اين کارگران مزد خوب مي دادند. معماري در عهد ايشان پيشرفت بسيار کرد. ويرانه هاي کاخ شاهان اين خانواده که در تخت جمشيد و شوش برجاست هنوز از شکوه و جلال روزگار آبادي نشانه هاي فراوان دارد.

خانه هاي مردمان در اين زمان از گل و خشت ساخته مي شد. چون ايرانيان پرستش خدا را در فضاي آزاد و زير آسمان انجام مي دادند به خلاف مردم بابل و مصر و يونان پرستشگاه نمي ساختند و پيکر خدايان را از سنگ نمي تراشيدند.

بناهاي بزرگ را تنها براي کاخ شاهان برپا مي کردند و ساختن کاشي هاي لعابي رنگين را با نقش هاي انسان و حيوان و جانوران از بابل و آشور آموخته و اين هنر را به کمال رسنده بودند. ظرف هاي زيباي سفالي با نقش هاي گوناگون نيز مي ساختند و پيکرسازي در نقش هاي برجسته کاخ ها و لوح هاي ياد بود پيروزي ها بر سينه کوهها به کار مي رفت.

مهندسان ايراني در راه سازي استادي تمام داشتند و مي توانستند پل هاي بزرگ بر رودخانه ها و تنگه ها بسازند.

آموزش و پرورش

جوانان پارسي نخست سه هنر مي آموختند: سواري، تيراندازي، راستي.

نيرومندي تن و روان پايه پرورش پارسيان بود. ايرانيان اين روزگار مردماني شريف و نجيب و درستکار بودند. ورزش هاي پهلواني تن و بازوي ايشان را نيرومند مي کرد و راستي و درستي و پاکدامني ايشان ميان همه ملت هاي آن روزگار مثل شده بود. يکي از نويسندگان بزرگ يونان باستان کتابي به نام «پرورش کوروش» نوشته و شاهنشاه بزرگ هخامنشي را درآن کتاب نمونه شرافت و کمال بشري شمرده است.

خط و زبان

هخامنشيان و همه خاندان ايشان به زباني گفتگو مي کردند که اکنون «پارسي باستان» خوانده مي شود. اين زبان، مادر زباني است که امروز ما بدان سخن مي گوئيم. البته از آن روزگار تاکنون که بيش از دو هزارو پانصد سال مي گذرد زبان پارسي بسيار تغيير يافته است. اما بسياري از کلمه ها در فارسي امروز با صورتي که در آن زمان داشته بسيار نزديک است.

خطي که اين زبان به آن نوشته مي شد خط ميخي نام دارد. اين خط را شايد نخست سومريان اختراع کرده باشند. مردم اکد و عيلام و بابل و آشور نيز آنرا از سومريان گرفتند و با تغيير و اصلاح بکار بردند. اما پارسيان در آن تغيير بسيار دادند و آنرا ساده و کامل کردند چنانکه خط ميخي پارسي پيشرفت بزرگي را در ايجاد الفباي ساده و خوب نشان مي دهد. اين خط از چپ به راست نوشته مي شد.

مادها و پارس ها به جاي لوح گلي که معمول سومريان و آشوريان بود کاغذ پوستي و قلم براي نوشتن به کار مي بردند و به اين سبب از نوشته هاي ايشان جز آنچه بر سنگ نقش شده چيزي باقي نمانده است.

دين ايرانيان

پدران ديرين ايرانيان پيش از آنکه به اين سرزمين بيايند به خدايان بسيار عقيده داشتند. از اين خدايان يک دسته خداي خوبي و نيکوئي و دسته ديگر خداي بدي و زشتي بودند.

اما در نوشته هاي شاهنشاهان بزرگ هخامنشي از يک خداي بزرگ که اهورمزدا يعني خداي دانا نام دارد ياد شده و او را آفريننده زمين و آسمان و مردمان شمرده اند.

زردشت پيغمبر

در زمان نخستين شاهان ماد يا شايد بسيار پيش از آن مردي پاک سرشت و خردمند از ميان ايرانيان برخاست و به دين و آئين کهني که از زمان هاي پيش ميان اين قوم معمول بود خرده گرفت و راه و روشي نو در پرستش خداوند بنياد کرد.

اين مرد بزرگ زرتشت يا زردشت نام داشت. نوشته اند که چون زردشت بدنيا آمد به جاي آنکه مانند همه نوزادان گريه کند لبخند زد و چون سي ساله شد اهورمزدا خداي بزرگ بر او پديدار گرديد و فرمان داد کمه در راه پيروزي راستي بر دروغ بکوشد.

زردشت به راهنمائي مردمان پرداخت. اما بزرگان و پيشوايان دين کهن با او ستيزگي کردند و زردشت ناچار از زادگاه خود که شايد سرزمين مادها يعني آذربايجان بود به سوي خاور ايران گريخت. آنجا فرمانروائي بود و شتاسب يا (گشتاسب) نام، که به دين نو زردشت گرويد و همه مردمان را نيز بذيرفتن اين آئين خواند.

کم‌کم دين زردشت در سراسر ايران رواج يافت و شايد آخرين شاهان خاندان هخامنشي هم آنرا پذيرفته بودند.

زردشت به يک خداي بزرگ دانا و توانا عقيده داشت که همان اهورمزدا بود. دو نيرو معنوي را که يکي روان پاک و نيکوکار و ديگري روان پليد و بدکار بودند آفريدۀ او مي دانست، که به زبان امروزي اولي را يزدان و دومي را اهريمن مي گوئيم. زردشت مي گفت اين دو نيرو تا پايان جهان با هم در جنگ هستند. وظيفه ديني هرکس آنست که به يزدان درشکست اهريمن ياري کند. اين ياري از راه درستي و راستي و پاکدامني و پرهيز از دروغ و ستمکاري و ناپاکي انجام مي گيرد. سرانجام يزدان بر اهريمن چيره مي شود و آنگاه همه جهان هستي در آسودگي و خوشبختي خواهد بود و درد و رنج و بيماري و گرسنگي که همه آفريده اهريمن است از ميان خواهد رفت.

در دين زردشتي، تاريکي نماينده اهريمن، و روشني نشانه يزدان است. به اين سبب زردشتيان آفتاب و آتش را محترم مي شمردند و براي نگهداري آتش مقدس که هرگز نبايستي خاموش شود آتشکده ها مي ساختند و پرستش و نيايش اهورمزدا و فرشتگان را به آهنگ سرود در آتشکده به جا مي آوردند.

کتاب مقدس زردشت "اوستا" خوانده مي شود و يک فصل از آن که عنوانش "گات ها" است از خود اوست و به شعر است. اوستا به زباني نوشته شده که با زبان پارسي بسيار شباهت دارد. آنرا «زبان اوستائي» مي خوانند. خطي که براي نوشتن اين کتاب بکار ميرفته با خط ميخي تفاوت دارد و آنرا از راست به چپ مي نوشتند.

دين زردشت بر پايه اخلاق پسنديده و نيکوکاري و آباد کردن زمين و کوشش در راه آسايش زندگي استوار بود.

سه دستور اصلي زردشت اين است : پندار نيک - گفتار نيک - کردار نيک

هيچ يک از دين هاي دنياي کهن در پرورش نيکي و اخلاق پسنديده به پاي دين زردشت نمي رسيد. اين دين که خاص ايرانيان بود و تا ظهور اسلام در سراسر اين مرز و بوم رواج داشت عالي ترين سند شرافت نژاد ماست.