tile

بخش اول



 

سابقه آموزشي و آغاز کار در ايران

 

سابقه آموزشي و فعاليت هاي سياسي در ايران وفرانسه جناب عاليخاني، از اينکه قبول فرموديد که اين مصاحبه را انجام دهيد سپاسگزارم. مطابق معمول اين مصاحبه ها، خواهش مي کنم از اينجا آغاز کنيم که شما شمه اي از شرائط زندگي و تحصيلاتتان را از ابتدا توضيح بفرمائيد؟

من در اول بهمن 1307 بدنيا آمدم. تحصيلات ابتدائيم خارج از تهران در يک روستا بود. دوره متوسطه را در تهران گذراندم و در 1325 از دبيرستان البرز در رشته ادبي فارغ التحصيل شدم. بعد به دانشکده حقوق دانشگاه تهران رفتم و از آنجا ليسانس علوم سياسي گرفتم. در پايان 1328 برابر با فوريه 1950 به پاريس رفتم. البته زبان درست بلد نبودم. چون در ايران زبان انگليسي خوانده بودم، پيش از ورود به دانشگاه، چند ماهي به فراگرفتن زبان فرانسه پرداختم. بعد در رشته حقوق بين الملل، که يک دکتراي دانشگاهي بود، اسم نوشتم و درآن رشته قبول شدم، به راحتي. ولي چندان راضي از اين تحصيل نبودم و علاقه اصلي ام اين بود که اقتصاد بخوانم. بنابراين در رشته دکتراي دولتي اقتصاد اسم نويسي کردم و در امتحاناتش قبول شدم و تزم را گذراندم.

زماني که شما در ايران تحصيل مي کرديد دوران پرتلاطمي بود. ملي کردن نفت مطرح بود و در تهران دانش آموزان و دانشجويان برداشت هاي سياسي مختلفي داشتند؛ بعضي چپ بودند، بعضي پان ايرانيست بودند، بعضي وارد اين جريانات نبودند. آن زمان چگونه فکر مي کرديد؟

من به شدت ملي و پان ايرانيست بودم، درحالي که برادرانم توده اي بودند. حتي برادر بزرگم، اگر پس از جريان 28 مرداد مي توانستند او را پيدا بکنند، به احتمال قوي به عنوان اين که در حال فرار بوده از بين مي رفت. آن دوره براي تربيت فکري من بسيار آموزنده و مهم بود، يعني آن غرور و افتخاري که هميشه به ايران داشتم و هنوز هم دارم را مديون همان دوره سادگي و نو جواني خودم مي دانم. درخيلي از اين کارها شرکت مي کرديم. يعني اصولاً از سن خيلي پائين شروع به حزب بازي کرده بوديم. دوستان آن زمان من کم و بيش همه شان اشخاص سرشناسي شدند. يکي از آنها داريوش همايون(1) است که او را دقيقا از سال 1321 مي شناسم.

هم مدرسه بودید با هم؟

اول حزب بازي باهم مي کرديم و بعد در مدرسه البرز او يک سال پائين تر از من بود. دوست ديگرمان محسن پزشکپو(2) بود. همچنين، تا قبل از اين که برود به بيروت و امريکا، خداداد فرمانفرمائيان(3) بود، و عده ديگري، مثلا نادر نادرپور(4). ولي بعدا، وقتي اين فعاليت ها تبديل شد به نهضت پان ايرانيست، مقداري تندروي قابل ايراد درآن وارد شد. ولي اصل فکر توجه به ايران بود و عظمت تاريخ ايران و اين که، فطرتاً، اين کشور هم لياقتش را دارد و هم قدرتش را دارد که باز هم يک کشوري براي خودش بشود. آن فکر هميشه در من باقي مانده. اين اعتقادات خيلي تند يک مقداري واکنش عليه اشغال ايران و بعد تشکيل شدن حزب توده و نوکري علني آن حزب از شوروي بود. خوب، به عده اي از جوانان ايراني بر مي خورد. من اين را به چشم خودم ديدم که حزب توده در تهران تظاهرات مي کرد که بايد نفت شمال را به روس ها بدهيم وکاميون هاي روسي با سرباز دو طرف خيابان دنبال تظاهرکنندگان بودند که از آنها محافظت بکنند. باز هم، اين ديگر در همه جا ضبط شده، اينها ادعا کردند که ايران بايد حريم امنيت شوروي باشد. به عبارت ديگر، شوروي بايد تصميم بگيرد ايران چه نوع برنامه دفاعي داشته باشد. حريم امنيت را به هرچيزي مي توانيد تعبير بکنيد. از همه دردناک تر توطئه براي جدا کردن آذربايجان بود، که به هيچ وجه براي هيچ کسي قابل تحمل نبود؛ براي من کمتر، چون 50 درصد آذربايجاني هستم. هيچ نمي توانستم چنين چيزي را قبول بکنم. بنابراين، اين نوع افکار تند ملي در واقع ريشه اش در آنجاست. البته، حالا که سني از همه ما گذشته، وقتي با برادرم که آن زمان کمونيست بود، و يا با دوستان ديگري که کمونيست بودند، صحبت مي کنم، مي بينم درفراي همه اينها همه ما به شدت ناسيوناليست بوديم، ولي هرکدام دنبال يک راهي مي گشتيم که کشورمان را نجات بدهيم. والا، در ميهن پرستي هيچ کدام ما ترديدي نبود. در واقع همان حالتي که مي شود گفت در چين کمونيست به وجود آمد. يعني کمونيسم چيني در اصل واکنش عليه جنگ ترياک و ستمگري بعدي غربي ها در چين بود، و احتمالاً تنها راه بسيج مردم. درايران هم شايد بعضي ها اين راه را فکر مي کردند، ولي با اين تفاوت که با جثه ما و چند هزار کيلومتر مرز با شوروي معني اش اين بود که ايران تبديل بشود به ايرانستان، که اين را هيچ وقت من نمي توانستم بپذيرم.

درآن زمان در عين حال تضادهايي وجود داشت بين مصدق(5) و شاه. تضاد به اين معني که حداقل در رابطه با تصميم هائي که در باره ملي شدن نفت گرفته مي شد مسائلي مطرح بود، بعد در رابطه با اين که دولت چه مقدار قدرت بايد داشته باشد، شاه در چه شرايطي باشد. درکل، شما موضعتان درآن زمان نسبت به اوضاع سياسي چگونه بود؟

من درآن زمان در پاريس بودم و سخت طرفدار ملي شدن نفت و مصدق. ولي دچار گونه اي نگراني هم بودم، براي اين که پس از مدتي متوجه شدم که هيچ کاري انجام نمي شود. در ضمن، در داخل، به جاي اين که يک نوع وحدتي ايجاد بشود، کم کم بين گروه هاي مختلف و به خصوص مصدق و شاه شکاف افتاده بود. ولي، البته، من باز طرفدار مصدق بودم تا طرفدار شاه. جز اين که در سال آخر مقداري سوال براي من پيش آمد. يعني روزنامه هائي که در اختيار داشتم و يا خبرهايي که مي شنيدم و نوع اختيارات تامي که مصدق براي خودش مي گرفت نشان مي داد که اودر کار خودش گير کرده، و در ضمن هم دومرتبه ما داريم سُر مي خوريم به طرف گونه ديگري حکومت فردي و شخصي. ولي، با همه اينها، ته دلم احترامم به او بود، امّا ديگر آن اعتقاد استوار پيشين را نداشتم. در واقع وقتي که به ايران آمدم با نظر منفي به شاه و دستگاه نگاه مي کردم.

در پاريس که بودید در دهه 50، درآنجا چپ از نظر ايدئولوژي و از نظر انتکتوئليزم آن زمان خيلي توانائي داشت و افراد مختلف چپ، هم در زمينه ادبيات و هم در زمينه فلسفه و هم در زمينه سياست، فعال بودند. موضع ناسيوناليستي شما در رابطه با گرايش هاي چپي که در جوّ فکري و ذهني فرانسه درآن زمان وجود داشت چطور خودش را نشان مي داد؟

البته، شما وقتي که در آتمسفر فرانسه زندگي مي کنيد خواه ناخواه تحت تاثير سوسياليسم فرانسوي، به معناي آن سوسياليسم آغاز قرن نوزدهم که کاري با مارکس ندارد، قرار مي گيريد: ايده هاي انساني، لزوم کمک به ناتوانان، اعتقاد به اينکه در جامعه مي بايست اختلاف درآمدها خيلي زياد نباشد. مورد ديگري که خواه ناخواه شما را تحت تاثير قرار مي دهد، و اين خيلي خطر هم مي تواند داشته باشد، اين است که فکر مي کنيد که دولت بايد همه کارها را بکند يا به هرحال خيلي از کارها را انجام دهد. امّا، در آتمسفري که من بودم و به صورتي که من شروع کرده بودم، به هيچوجه گرايش به طرف مارکسيسم پيدا نکردم. اول اين که وقتي فرانسه ياد گرفتم توانستم کتاب هاي آرتور کوستلر Arthur Koestler را بخوانم، که معروفترين آن به انگليسي به نامDarkness at Noon منتشرشده، از او درفرانسه Le zero et l'infini خوانده مي شد. بعد، نوشته آندرهژيد (Andre Gide)پس ازبازگشتش ازروسيه خيلي روي من اثر گذاشت. و خيلي از چيزهائي را که کمونيست ها حاضر نبودند بگويند، او توضيح مي داد. جرياني که به شدت مرا شُکه کرد، تهاجم به کره جنوبي بود. يعني کاملا روشن بود که شما با يک نهضتي روبرو هستيد که مي خواهد به هر قيمتي شده دنيا را بگيرد. براي من خيلي ساده تر بود فهم اين مطلب، به خاطر اين که داستان آذربايجان يادم مي آمد و ادعاي استالين روي قارص و اردهان ترکيه را به خاطر داشتم، و يا کمکي که در شمال يونان به نهضت هلاس(6) به رهبري مارکوس کرده بودند. بنابراين بيش از پيش معتقد شدم که اين شوروي ها، اين روس ها، و اين کمونيست ها که از آنها پشتيباني مي کنند، مردمان خطرناکي هستند. ولي در ضمن هم فکر من پرورش مي يافت، از طريق خواندن Le Monde، که حتما بايد آن را ساعت 5 بعد از ظهر مي خواندم، و Nouvel Observateur که آن موقع اسمش ابسرواتور بود و کلود بورده که دست چپي بود ولي دست چپي آزاد سردبيرش بود. به هرحال اينها اين اثر را در من مي گذاشت که به گونه اي سوسياليسم فرانسوي اعتقاد پيدا بکنم و در ضمن ملي گرائي افراطي من تبديل بشود به يک نوع ميهن پرستي متعادلتر و منسجم تر، اما در عين حال عميق تر که من به آن صد درصد افتخار مي کنم.

اين خيلي جالب هست. اين بحثي است که مي شود ادامه پيدا بکند، ولي متاسفانه وقت ما اجازه نمي دهد، اين که مثلا شما از آندره ژيد و کوستلر بيشتر متأثر شديد تا مثلا سارتر.

خيلي جالب است. براي اين که اين حالت ولنگاري، که نمي خواهم بگويم خود سارترولنگار بود، اگرچه مقداري بود، ولي حالت ولنگاري که، براي ماکه درQuartier Latin زندگي مي کرديم، به صورت جوان هاي دور سارتردرSaint Germain des Pres خودش را نشان مي داد. چون سارتر آنجا مي آمد مي نشست و اينها دورش جمع مي شدند. اين پديده هيچ وقت مورد علاقه من نبود. در ضمن، يک چيز ديگري که من را از کمونيسم دور کرد اين بود که نهضت ملي شدن نفت ايران باعث شد که ما و دوستانمان يک اتحاديه دانشجوئي نسبتا قوي درست بکنيم و جلوي اتحاديه اي که توده اي ها درست کرده بودند در بيائيم، و خود همين باز مرا در برابر توده اي ها و روس ها قرار داد که آن موقع آنها مخالف ملي شدن نفت ايران بودند.

زماني که شما در پاريس بوديد؟

بله، بله، براي اينکه اولا در لاهه، وقتي که قرار شد تصميم بگيرند که آيا مي بايست بر پايه شکايت دولت انگلستان تصميماتي بگيرند، به اصطلاح فرانسه mesure conservatoire براي نگهداري وضع به آن صورتي که هست، درآنجا آن قاضي معروف انگليسي عليه دولت خودش رأي داد. قاضي شوروي تمارض کرد آن روز و نيامد. و بعد هم توده اي ها مخالف بودند و مي گفتند که ما با ملي شدن نفت جنوب موافقيم نه با ملي شدن نفت ايران. از نقطه نظر آنها با هر نهضتي که رهبريش با کمونيست ها نبود مي بايست جنگيد. چون اگر مال اينها نيست، مال طبقه سرمايه دار، امپرياليسم و غيره است، و بنابراين با آن مبارزه مي کردند. پس از همان اول من در يک شرايطي قرار گرفته بودم که روبرو با اينها مي شدم و به هيچ قيمت حاضر نبودم که با آنها همکاري کنم.

بازگشت به ايران و آغاز کار

 

چه سالي به ايران باز گشتيد؟

در سال 1957، که مي شود 1336، به ايران بازگشتم. پيش از آن که به ايران برگردم يکي از دوستان من نامه اي به من نوشت و گفت که در نخست وزيري مرکزي درست شده براي تحقيقات درباره مسائل مختلف سياسي و اقتصادي بين المللي و به ويژه منطقه اي که با منافع ايران سر و کار دارد و همه نوع امکانات پژوهش در اختيار اشخاص مي گذارند و اگر من مايل هستم مي توانم در اين مرکز بيايم که وابسته به نخست وزيري است. من هم با سپاسگزاري قبول کردم و برگشتم به ايران. بعد متوجه شدم آن دستگاهي که مرا قبول کرد اسمش سازمان اطلاعات و امنيت کشور است و اداره اي دارد به نام اطلاعات خارجي که درآن جا اطلاعات مختلف سياسي، اقتصادي، اجتماعي و غيره درباره کشورهاي ديگر را گرد آورده و تجزيه و تحليل مي کند و به اطلاع شاه و نخست وزير و ديگر مقام هاي مسئول دولت (برحسب موضوع) مي رسانند. از اين گذشته ارتباطاتي که به علّت حساسيت بايد محرمانه بماند، از راه اين اداره صورت مي پذيرد، مانند تماس با اسرائيل و شيخ نشين هاي خليج فارس. مسئوليت من اين بود که به مسائل اقتصادي مربوطه رسيدگي بکنم.

اين دوره براي من فوق العاده آموزنده بود. در مورد خليج فارس هدف ايران گسترش نفوذ در شيخ نشين ها و رويارويي با جاه طلبي هاي عبدالناصر و مليون عرب بود که با ايران سرستيز داشتند و خليج فارس را خليج عربي و خوزستان را عربستان مي ناميدند. دريکي از سفرهايي که به عنوان عضو يک هيئت بازرگاني به شيخ نشين ها رفتم با شيخ شارجه آشنا شدم و چندين بار با او ملاقات کردم. البته بايد درنظر بگيريد که درآن زمان اين شيخ ها هنوز به پول نفت نرسيده بودند و زندگي محقّري داشتند و تماس و همنشيني با آنها بسيار آسان بود. شيخ شارجه که کاوش هاي نفتي يک شرکت آمريکايي در سرزمين او به نتيجه اي نرسيده بود، اين موضوع را با من در ميان گذاشت و حاضر شد امتياز نفتي خودش را در اختيار شرکت ملي نفت ايران قرار بدهد. بعد هم سفري به ايران کرد و ملاقات هاي بسيار گرم و دوستانه اي با مرحوم عبدالله انتظام(7)، رئيس شرکت ملي نفت، و اميرعباس هويدا(8)، مدير امور اداري شرکت، داشت، و به خصوص با هويدا که به عربي با او گفت و گو مي کرد روابط نزديکي پيدا کرد. ولي متاسفانه کارشناسان نفتي که به شارجه رفتند درآن زمان نتوانستند تشخيص بدهند که اين کشور داراي منابع هيدرو کربن به صورت نفت و گاز است و در نتيجه اين توافق عاطل ماند، وگرنه ايران در همان موقع خودش وارد کار امتياز نفتي در کشورهاي ديگر مي شد.

شما در اين سمت مي توانستيد مستقيما با رهبران کشورهاي ديگر تماس بگيريد؟

همان طور که گفتم تماس با شيخ هاي خليج فارس درآن زمان بسيار آسان و بي تشريفات بود. نتيجه اين تماس ها به عرض شاه مي رسيد و در صورت تصويب کار را ادامه مي داديم.
در مورد شارجه، همين طور که عرض کردم، جلسات متعدد با مقامات شرکت نفت، از جمله هويدا که درآن زمان مدير امور اداري و دستيار انتظام بود، داشتم، ولي نتيجه اي از اين کار نگرفتيم. اما مورد ديگرش روابط ما با اسرائيل بود که من تقريبا در تمام روابط اقتصادي که ايران با اسرائيل پيدا کرد حضور نزديک داشتم. مهم ترين کاري که در اين زمينه انجام داديم، درسال 1958 توافق براي تحويل نفت به اسرائيل بود و ساختن لوله 12 اينچي اي که از عيلات به حيفا نفت مي برد. البته کسي که مسئول مذاکره از طرف ايران بود، آقاي مهندس عطاءالله اتحاديه (9)، يکي از برجسته ترين مديران شرکت نفت و کارشناس نفتي در سطح بين المللي بود. بعد از آن هم اين کار ادامه پيدا کرد، به طوري که ما شريک شديم در لوله خيلي بزرگ تري که نفت را ازعيلات به اشکلون مي برد و ازآنجا تحويل سوپر تانکرها درمديترانه مي داد. اين يکي ازبهترين سرمايه گذاري هائي بود که ايران هرگز کرده. يعني هربار ما سرمايه مان را در مدت کمتر از 18 ماه مستهلک مي کرديم.

 

بازديد از امريکا همراه با تيمور بختيار(10)

شما در اين دوره از فعاليتتان مأموريتي به امريکا داشتيد؟

من پيش از آنکه وارد شرکت نفت بشوم، آخرين ماموريتي که انجام دادم، با تيمور بختيار و يکي از همکاران حقوق دانم براي يک ماه رفتيم به آمريکا. شاه از ما خواسته بود که گزارشي در باره دولت تازه روي کار آمده کندي(11) تهيه بکنيم و ارزيابي بکنيم که سياست کندي چه خواهد بود و نظرش در مورد ايران و خاور ميانه چه هست. اين يکي از اتفاقات بزرگ آن دوره زندگي من بود، براي اين که در عرض سي، سي و پنج روز، با بسياري از افراد گروهي که کندي سر کار آورده بود و شماري شخصيت هاي سياسي و اقتصادي ديگر ديدار کرديم، از کساني که در کار سياست خارجي بودند، تا مسائل دفاعي، تا بعضي از سناتورها. فوق العاده تحت تاثير برنامه تازه کندي قرار گرفتم و ديدي که اينها داشتند. يک زبان صحبت مي کردند و چيز تازه اي بود، نه فقط براي من بلکه براي هرکسي که با آن برخورد مي کرد. بعد هم يک گزارش خيلي مفصلي، که خاطرم مي آيد آخرش را هم در هواپيما که نشسته بودم با دست نوشتم، تهيه کردم، دادم به بختيار که مستقيم به تهران مي رفت تا گزارش را به شاه بدهد. (12) من و همکارم در پاريس پياده شديم و به اسرائيل رفتيم که درآن جا با ترک ها و اسرائيلي ها جلسه داشتيم. گزارش به شاه داده شد که نمي دانم چه شد. ولي مثل اين که شاه مي دانست که اين گزارش را چه کساني تهيه کردند.

در سفر آمريکا تيمور بختيار گويا با جان کندي ملاقات داشت. آيا شما او را در ملاقاتش با جان کندي همراهي کرديد؟

نه، من در اين ملاقات شرکت نکردم به خاطر اين که در مقامي نبودم که در اين ديدار باشم. شاه نامه اي براي کندي نوشته بود و به بختيار داده بود که شخصاً به او بدهد. در يک روز معيني که وقت تعيين شده بود بختيار به همراه سفير ايران اردشير زاهدي(13)، يا شايد خسرو خسرواني(14) که نفر دوم سفارت بود، من درست خاطرم نيست، به کاخ سفيد رفتند. بختيار نامه را داد و مدت کوتاهي هم گويا با کندي گفتگو داشت. ولي شخصا هيچگونه اطلاع خاصي در اين مورد ندارم. ملاقاتش هم تا آنجائي که من مي دانم نسبتا کوتاه بود.

اردشير زاهدي هم در ملاقاتي که بختيار با کندي داشت در تمام آن مدت حاضر بود؟

يا اردشير زاهدي يا خسرو خسرواني، خاطرم نيست کدام يکي از اين دو تا همراه او بودند، در تمام مدت حاضر بودند.

 

استخدام در شرکت نفت- امور غير صنعتي
 

چطور شد که اين کار را که به نظر خيلي جالب مي آيد رها کرديد؟

من، همان طور که گفتم، با کشورهاي مختلف تماس داشتم. اما پس از مدتي متوجه شدم که نه تصوري که مردم از کار من در آنجا دارند خيلي تعريفي است، نه اين که خودم خيلي علاقه دارم که بيش از آن ادامه به کاري بدهم که به هرحال محدوديت هائي دارد. بنابراين در اوّلين فرصتي که برايم پيش آمد از اين کار استعفا دادم و به شرکت ملي نفت ايران رفتم. رفتن به شرکت ملي نفت ايران به اين صورت بود که درآن زمان من با اميرعباس هويدا کاملا دوست شده بودم و گذشته از ديدارهاي رسمي به منزلش مي رفتم و با يکي دو نفر ديگر از دوستان با هم شنا مي کرديم.

امير عباس هويدا در اين زمان مدير امور اداري شرکت نفت بود؟

بله، مدير امور اداري شرکت نفت بود. همين طور با چند نفر ديگري از شرکت نفتي ها به خاطر همان تماس هائي که حضورتان عرض کردم آشنائي نزديک داشتم، مثل مهندس فتح الله نفيسي(15)، فوآد روحاني(16) و البته مهندس عطاءالله اتحاديه. از اين گذشته، مقداري هم کار مشاوره براي شورايعالي اقتصاد انجام مي دادم، که درآن زمان دبيرخانه اش زير نظر مرحوم حسنعلي منصور(17) بود و با او چند سفري براي شرکت درکنفرانس هاي کميسيون اقتصادي آسيا و خاور دور رفتيم. يکي از کساني که در آنجا با او از نزديک دوست شدم مهندس باقر مستوفي(18) بود که در شرکت نفت کار مي کرد. بنابراين وقتي که من استعفا دادم و خواستم کار ديگري پيدا بکنم، اتفاقا به همراه همان دوست خودم که به من توصيه کرده بود به نخست وزيري بيايم رفتيم پهلوي هويدا، که درآن زمان کسالت داشت و در بيمارستان شرکت ملي نفت بستري بود. به او توضيح داديم که ما استعفا داده ايم و آزاد هستيم و او هم فوري گفت شما هردو بايد بيائيد و با من کار بکنيد. دوست من چون در رشته حقوق درس خوانده بود به اداره حقوقي شرکت نفت رفت. من، چون آقاي مستوفي از اين جريان خبردار شده بود که به شرکت نفت مي روم، با من تماس گرفت و توصيه کرد که با او کار بکنم. که البته من هم قبول کردم.

آشنائي شما با اين افراد، اميرعباس هويدا يا نفيسي و ديگران، در زماني که شما به کار پژوهشي پرداخته بوديد انجام گرفت، يا از قبل بعضي از آنها را مي شناختيد؟

نه، من هيچ کدام را قبلاً نمي شناختم. با همه در همان زماني که مسئوليت روابط اقتصادي محرمانه با کشورهاي خارجي را داشتم آشنا شدم. البته درآن زمان مسائل به قدري محرمانه بود که قرارداد ايران و اسرائيل براي تحويل نفت و تشکيل شرکت مختلط، که در سوئيس به ثبت رسيده بود، را وزير وقت دارائي، ضرغام (19)،که رئيس شوراي عالي نفت بود، به صورتي مطرح کرد که آنهائي که تصويب کردند نفهميدند که چه تصويب کردند. بنابراين با يک مسائل محرمانه روبرو بوديم، ولي با آنها من تماس دائم داشتم.

اولين مقامي که در شرکت نفت داشتيد چه بود؟ اولين کاري که شروع کرديد در کجا بود؟

با باقر مستوفي کار مي کردم در سازمان امور غيرصنعتي، که اين البته يک لغت بي ربطي بود که درست کرده بودند. وقتي قرارداد نفت با کنسرسيوم را در 1954، که مي شود 1333، بستند، درآنجا گفته شد امور اساسي شرکت نفت را دو شرکت کنسرسيوم انجام مي دهند: شرکت اکتشاف و توليد و شرکت تصفيه. اين مي شود امور اساسي يا basic. آن وقت به کارهايي که جنبي است و مستقيما مربوط به استخراج و يا تصفيه نيست به آنها مي گوئيم non- basic، يعني غيراساسي. ولي واژه غير اساسي، که واقعا هم براي کارهاي غير اساسي بود، از نظر تبليغاتي و روحيه مردم ايران که در تلاش ملي کردن نفت شکست خورده بودند چندان زيبا نبود. بنابراين گفتند امور غير صنعتي، که هيچ معنائي نداشت. امور غيرصنعتي عبارت بود از همه کارهايي که مربوط به مسکن، بهداشت، آموزش، تربيت و مسائل کارمندي و کارگري مي شد. اينها را شرکت ملي نفت ايران انجام مي داد، دريکي ازواحدهاي خودش به نام سازمان امور غير صنعتي، که رئيسش هم مهندس مستوفي بود. در آن موقع مديران شرکت نفت همه مديران اجرائي بودند، هرکدام مسئول يک قسمتي بودند. دو اداره هم براي کارهاي امور به اصطلاح غيرصنعتي در جنوب بود، يکي در مسجد سليمان که کارهاي مربوط به شرکت اکتشاف و توليد کنسرسيوم در آنجا متمرکز بود و ديگري درآبادان که کارهاي مربوط به شرکت تصفيه درآنجا انجام مي شد. دو رئيس دراين دو نقطه بودند، آقاي ابراهيم سلجوقي(20) در مسجد سليمان و مرحوم تقي مصدقي(21) در آبادان، که خيلي با لياقت و کارآئي کار خودشان را انجام مي دادند. من هم کارم اين بود که ببينم بچه صورتي مي توانيم اين وظايفي که شرکت ملي نفت انجام مي دهد را به تدريج وارد اقتصاد منطقه اي خوزستان بکنيم. به عبارت ديگر، براي من اين اولين تجربه آن چيزي بود که حالا به آن مي گوئيم خصوصي سازي. يعني مثلا اگر ما يک مهمانسرا داريم که متعلق به شرکت ملي نفت است، چگونه مي شود اين مهمانسرا را تبديل کرد به يک هتلي که بخش خصوصي اداره کند، شرکت نفت با آن مهمانسرا قرارداد خريد خدمات ببندد، و اگر زير هزينه اي که قبلاً داشتيم بتوانيم با مهمانسراي خصوصي شده قرارداد ببنديم که همان خدمات را در اختيار ما بگذارند، اين کار را بکنيم. و اين کار را مي کرديم. يا اين که مثلا به جاي اين که خودمان برويم خانه بسازيم و بعد مسئول تعمير لوله کشي و برق و پنجره اي که بچه کارمند شرکت موقع بازي فوتبال شکسته بشويم، اين را واگذار بکنيم به يک شخصي که طبق نقشه و مشخصاتي که به او داده ايم خانه را بسازد و خانه اش را ما اجاره کنيم، زيرا اگر هزينه آن براي ما کمتر از هزينه نگهداري خانه اي است که خودمان ساخته ايم و مسئولش هستيم، براي ما صرف دارد. اين کاري بود که امور غيرصنعتي مي کرد.

من کارم در امور غير صنعتي بيشتر اين بود که به چه صورت مي توانيم هزينه و فعاليت هاي پشتيباني از کارهاي اساسي شرکت نفت را جزو اقتصاد خوزستان بکنيم و در ضمن از وابستگي اقتصاد خوزستان به صنعت نفت بکاهيم. مثلا، به کارمندان يا کارگراني که بازنشسته يا بازخريد مي شدند چه نوع کار تازه اي مي توانيم بدهيم، در منطقه آبادان چه فعاليت هائي مي توانيم ايجاد بکنيم که اينها همه اش وابسته به شرکت ملي نفت نباشند، يا در مسجد سليمان يا در جاهاي ديگر. چون شما وقتي در ارتفاعات زاگرس در شرق وشمال شرقي خوزستان برويد، که من مرتب مي رفتم، آن جا با آن چيزي که امريکائي ها مي گويند (ghost town) روبرو مي شويد، شهرهائي که ساخته بودند و در آنها هيچ کس زندگي نمي کرد. احيانا شما مي توانستيد فکر بکنيد که چگونه مي شود ازتمام اين امکانات براي فعاليت هاي ديگر استفاده کرد. البته، بايد گفت که در همان زمان کارهاي غول آسا در خوزستان انجام مي شد، خوشبختانه، به صورت برنامه منطقه اي، که سازمان برنامه زيرنظر مرحوم ابوالحسن ابتهاج(22) و به دليل سرسختي ابتهاج انجام مي داد، که اصلا اقتصاد خوزستان را دگرگون کرد.

به هرحال، وظيفه من، در حد خيلي کوچک، به اين صورت بود، ولي به من فوق العاده کار ياد داد. اولا من از خود باقر مستوفي خيلي کار ياد گرفتم، براي اينکه مدير بسيار خوبي بود. بعد، اصولا شرکت ملي نفت يکي از دستگاه هائي بود که سنت اداري محکم و کارآمدي داشت و با دستگاه هاي ديگر ايران تفاوت داشت. کاغذ بازي درش فوق العاده کم بود و با سيستم کم و بيش (modular) مدولارکارمي کردند، يعني هرکسي خودش تصميم مي گرفت که چه کار بايد بکند. البته در يک سطحي. فرض بفرمائيد، وقتي من مي خواستم بروم به جنوب براي برنامه اي که داشتم احتياج نداشتم از کسي اجازه بگيرم و يا از کسي بپرسم، و يا به ذيحساب بگويم آيا پول داريد به من بدهيد بروم جنوب يا نه. تلفن مي کردم به مسئول قسمت مسافرت امور غيرصنعتي، شخصي بود به نام آقاي ايراني، مي گفتم براي فلان روز من مي خواهم بروم، بليط هواپيما را تهيه بکنيد، و به هتل آبادان يا به مهمانسراي مسجد سليمان يا اهواز اطلاع بدهيد. تمام شد. مسئله حل مي شد. وقتي که مي رفتم اتومبيل در فرودگاه محل در انتظارم بود و کارهايم را انجام مي دادم و برمي گشتم و گزارشم را مي دادم. با يک نظام اداري که مطلقا در ايران باب نبود روبرو مي شديد. از طرف ديگر، خود مستوفي بسيارسازمان امور غيرصنعتي را خوب اداره مي کرد و هماهنگي خوبي در دستگاه بود. (staff meeting) هاي ما بسيار معني دار بودومرتب سرساعت تشکيل مي شد. مبادله فکري که با همکاران ديگرم مي کردم براي من بسيار ارزش داشت. من در آنجا بدون هيچ گونه ترديدي خيلي چيز ياد گرفتم.

 

 

همکاري با اتاق بازرگاني

 

چند وقت آنجا بوديد؟ چقدر طول کشيد؟

. اگر اشتباه نکنم، در حدود دوسال. با وجود اين که حقوق خوبي در شرکت ملي نفت مي گرفتم، امّا فکر مي کردم احتياج دارم درآمد خودم را بهتر بکنم، براي اين که زندگيم را به معني واقعي کلام از صفر شروع کرده بودم. همسرم هم کار مي کرد، ولي با همه اينها احتياج داشتيم براي تربيت بچه هايمان، براي اين که براي خودمان مسکني درست بکنيم، و غيره، درآمد بيشتري داشته باشيم. درآغاز شروع کردم به کار ترجمه و کتابي ترجمه مي کردم به نام «نفت و دولت در خاور ميانه» نوشته جورج لنچاوسکي. به من بابت ترجمه اين کتاب 6 هزار تومان دادند که درآن زمان براي من پول خيلي خوبي بود. در اين ضمن، به خاطر آشناياني که پيدا کرده بودم، اتاق بازرگاني تهران با من تماس گرفت و گفتند دنبال يک کارشناس اقتصاد مي گردند که به عنوان مشاور عصرها برايشان کار بکنم، که من البته با کمال ميل پذيرفتم. بنابراين، ساعت 4 که از شرکت نفت مرخص مي شدم، از چهارونيم تا شش و نيم يا هفت و نيم بعد از ظهرها مي رفتم به اتاق بازرگاني تهران، و اين دو مرتبه به کار بعدي من فوق العاده کمک کرد. براي اين که نه فقط با تقريباً تمام صاحبان صنايع فعال و سرشناس آن روز آشنائي پيدا کردم، و با بعضي شان دوستي پيدا کرده بودم، بلکه به مسائل و مشکلات آنها و گرفتاري هائي که احياناً دولت براي آنها ايجاد مي کرد، و نيز ديدي که آنها نسبت به کار خودشان داشتند، آشنائي خيلي نزديک پيدا کردم. ولي، البته، در آن زمان وظيفه من اين بود که بگويم اين اتاق بازرگاني، که نماينده بخش خصوصي است، چه مي خواهد و دولت براي اين بخش خصوصي چه کار بايد بکند. اين يک کارآموزي فوق العاده اي بود براي من که مسائل را از نقطه نظر کساني که با دولت رو به رو هستند و هزار گرفتاري دارند ببينم.

در اين زمان علي وکيلي رئيس اتاق بازرگاني بود؟

بله،علي وکيلي بود. درضمن شعبه ايراني اتاق بازرگاني بين المللي را هم تاسيس کرده بودند. رئيسش دکترلک(23)، از شريک هاي حبيب ثابت(24) بود درشرکت ثابت پاسال، که پاسال ترکيب حرف اوّل اسامي چند شريک ثابت بود.حرف اوّل پناهي وحرف آخرلک بود. به اين ترتيب لام ثابت پاسال، يعني دکتر لک که رئيس اطاق بازرگاني بين المللي (شعبه ايران) بود، يعني International Chamber of Commerce، که مرکزش در پاريس است، هم از من خواست که برايشان کار بکنم. کار من قاعدتا تا هفت و نيم و هشت شب ادامه داشت. ولي،خوب، راضي بودم، براي اين که حقوق خوبي به من مي دادند. پس از مدتي متوجه شدم که فشار کار خيلي زياد است و من به تنهائي نمي توانم آن را انجام بدهم. با وکيلي و لک صحبت کردم. گفتم اگر مي خواهيد همه اين کارها را انجام بدهم من به دستيار احتياج دارم. آنها موافق بودند و من دو دستيار آوردم، يکي غلامرضا کيانپور(25)، و ديگري احمد ضيائي(26)، که هردو در سازمان برنامه بودند. اينها آمدند و با من درآن دستگاه کار کردند و اين جريان ادامه پيدا کرد تا روزي که من وزير اقتصاد شدم.

مدتي که شما در اتاق بازرگاني بوديد، همين طور که مي گوئيد، تجربه فوق العاده اي بود که مسائل اقتصادي را از سوي بخش خصوصي ببينيد. اين دوران، اگر اشتباه نکنم، بيشتر مصادف با نخست وزيري اميني است؟

اين دوران همراه بانخست وزيري اميني(27) وهم چنين علم(28) است، علم دردوره اول، يعني دولت اول علم که ازآخر بهار1341 شروع مي شود تا بهمن1341.

بله، دوباره علم خود مامور تشکيل کابينه جديد مي شود، که شما وارد کابينه مي شويد. در ارتباط با برنامه هاي اقتصادي اميني در اين زمان موضع اتاق بازرگاني چه بود و موضع خود شما چطور بود؟

برنامه اي که اميني پيش آورده بوده از دو نظر قابل توجه بود. يکي جريان اصلاحات ارضي، که من به شدت با آن موافق بودم، و اکثريت مردم معتقد بودند که يک کار خيلي اساسي در مملکت انجام مي شود. ديگري برنامه تثبيت اقتصادي که برايم کاملا روشن بود که حق با دولت است، به خاطر اينکه بسياري از بازرگانان و صاحبان صنايع واقعا به لب ورشکستگي رسيده بودند و خيلي هايشان ورشکست شدند. ولي به خاطر بي بند و باري گذشته، يعني بي توجهي مطلقي که به مسئله تورم، عدم تعادل پرداخت هاي خارجي و غيره داشتند، مملکت را به آنجا کشانده بودند. البته شاه هميشه اميني را متهم مي کرد. ولي اميني کسي بود که بيماري را تشخيص داد و رسما اعلام کرد که کشور بيمار است و تقصيري با او نبود، چون بيماري وجود داشت و بيماري را قبلا به وجود آورده بودند. ولي البته درهمين ضمن بايد يک چيزي را به شما بگويم. من فوق العاده تحت تاثير رفتار خود شاه قرار گرفته بودم که از نظر من، که از بيرون نگاه مي کردم، مي ديدم با جان و دل دنبال جريان اصلاحات ارضي است. حالا با هرنوع فکر و انگيزه نهاني که داشت. ولي به هرحال خودش شده بود رهبر اصلاحات ارضي. اين براي من فوق العاده جالب بود و معتقد بودم که بايد از او پشتيباني کرد.

وقتي شما وارد وزارت اقتصاد مي شويد تقريبا همزمان با آغاز برنامه سوم است، مطمئن نيستم که آيا برنامه سوم شروع شده يا اينکه آخر برنامه دوم است برنامه سوم را تهيه مي کنند. در سازمان برنامه گروه هاروارد(29) ارتباط نزديکي با امريکا و دولت کندي دارد. مسائلي که شاه با کندي پيدا مي کند و مسائل خود اميني در ارتباط با شاه جالب و مهم اند. شما در اتاق بازرگاني مرتبط هستيد با اتفاقاتي که مي افتد، اگر نه از درون حکومت، ولي از بيرون. برداشت شما راجع به اين اتفاقات چيست، به خصوص در زمينه حضور امريکا در ايران، و رابطه امريکا از يک طرف با دولت اميني و از طرف ديگر با نظام برنامه ريزي، به خصوص بخش اقتصادي برنامه ريزي؟

همان طور که قبلاً توضيح دادم، من در مسافرت با آمريکا با اين کشور و رهبرانش نسبتاً آشنا شدم. ولي، از طرف ديگر، بايد به شما صريح بگويم، از روزي که پس از پايان تحصيلات به ايران بازگشتم فوق العاده به من بر مي خورد که مي ديدم که حالت رابطه مسئولان امريکا با مسئولان ايراني حالت ارباب و نوکري است.

يعني حالت رابطه مسئولان اصل چهار؟(30)

مسئولان اصل 4 با دستگاه دولتي ايران. چندين نفر از مسئولين ايراني سطح بالاي آن روز، از جمله به خاطرم هست مرحوم مجيديان که آن موقع قائم مقام بانک ملي ايران بود، مي گفت که من ترجيح مي دهم که اين چند ميليون دلار را اينها به ما ندهند و ما يک مقدار دندان روي جگر بگذاريم و اين قدرخفت گدائي از خارجي رانکشيم. اصولا همه چيز يک رنگ بي ربط ظاهري آمريکائي پيدا مي کرد که هيچ پذيرفتني نبود. يک نمونه اش اين است که راهنمائي و رانندگي در ايران علامت هاي آمريکائي در سراسر کشور باب کرده بود درحالي که ارتباط زميني ما با اروپا بود و براي مسافرت به اروپا مي بايست استانداردهاي اروپائي را بپذيريم. به همين دليل هم سال هاي بعد تمام تابلوها را کندند و تابلوهاي جديد جايش گذاشتند. نمي گويم يک نمادي است. البته به نظر خيلي مهم نمي آيد. امّا اصلا اين که از خودمان هم فکري داشته باشيم در کار نبود. من، اگر درستش را بخواهيد، ايراد را مطلقا به امريکائي ها نمي گيرم. براي اينکه من درآن زمان به اسرائيل خيلي سفر مي کردم و اسرائيل هم اصل 4 داشتند و اصل 4 در اسرائيل يکي از بزرگ ترين خدمتگزارهاي آن کشور بود. چرا؟ به خاطر اين که مردم اسرائيل مردمي بودند که قدرت جذب داشتند و خوب مي دانستند که چه مي خواهند و آن کسي هم که در اصل 4 نشسته بود حرفي نداشت و اگر شما مي توانستيد به او نشان بدهيد که شما چه مي خواهيد آن کار را مي کرد. ولي ما قدرت جذب نداشتيم. درنتيجه در عمل کار به اينجا رسيده بود که بعضي از کارشناسان آمريکائي اصل 4 هم رفتارشان رفتار آمرانه شده بود. مي خواهم بگويم اين واکنشي که داشتم بيشتر به خاطر اين وضعي بود که ايجاد شده بود، تا اين که به طور اصولي ايرادي داشته باشم. چون همان طوري که حضورتان عرض کردم، با رفتن به آمريکا و ديدن نظام و قدرت و پيشرفتگي اين کشور و برنامه هايي که گروه کندي مي خواست انجام بدهد خواه ناخواه شما احترام خيلي زيادي براي آمريکا پيدا مي کرديد. اما احساس مي کردم که اين رفتاري که ما با آنها داريم هم بايد تغيير بکند. يعني از يک طرف از خودمان لياقت نشان بدهيم براي کمکي که مي خواهيم بگيريم، مثل هرکشور ديگري، ولي از طرف ديگر هم بفهمانيم اين جا کشور ما است، ما ارباب هستيم و تصميم مي گيريم.

اعضاء اتاق بازرگاني در اين زمينه چگونه فکر مي کردند؟

اعضاء اتاق بازرگاني، مثل تمام بيزنسمن هاي سراسر جهان، دنبال اين بودند که سود روز خودشان را داشته باشند. البته از اصلاحات اجتماعي و به خصوص از اصلاحات ارضي وحشت زده بودند و اين را مقدمه اي مي دانستند که به تدريج به زندگي آنها هم دست ببرند. بنابراين به صورت خيلي مثبتي به اين جريان ها نگاه نمي کردند. ولي، بيشتر از آنها ناراحتيشان اين بود که به چه صورتي خودشان را از اين رکود اقتصادي بيرون بياورند. چون فراموش نکنيد که اين اولين باري بود که ايران با يک رکود اقتصادي جدي که جنبه جهاني نداشت روبرو مي شد. در آن زمان، البته، رکود اقتصادي در ايران، به خاطر اين که ما پايه صنعتي نداشتيم و کشاورزي چشمگيري هم در کار نبود، بيشتر جنبه تجارتي داشت. بنابراين، تاجرها و مقاطعه کارها بودند که متوقف مي شدند و آن وقت اثر مي گذاشتند روي بقيه رشته ها، روي کارخانه هاي موجود، يا روي خدمات مختلف ساختماني و غيره. آنها بيشتر نگرانيشان اين بود که به چه صورت مي توانند از اين حالت رکودي که پيدا شده بيرون بيايند. وضع واقعا نگران کنندهاي بود. يعني فراموش نکنيد که درآن زمان چندين نفر خودکشي کردند، به خاطر اين که امکان پرداخت وام هايشان را نداشتند و نمي دانستند چه شکلي به زندگي خودشان ادامه بدهند. به هرحال، مسئله اصلي براي طبقه بازرگان و تا حدودي صنعتگر آن زمان گرفتاري هاي خودشان بود تا مسائل ديگر، و اين که اگر اصلاحات ارضي احياناً اثري روي زندگي آنها بگذارد. ولي آن جنبه کمتر نگرانشان مي کرد تا تثبيت اقتصادي.