tile

بخش یکم - صنعت گاز



 

از آغاز اشتغال در شرکت نفت تا تاسيس شرکت ملي گاز ايران

آغاز کار در شرکت نفت آقای شيرازي از اين که موافقت فرموديد اين مصاحبه را انجام بدهيد. تشکر مي کنم قطعا مبناي عمده اي براي تاريخ نويسان آينده خواهد بود. ممکن است مختصري درباره سابقه خانوادگي و آموزشي خودتان و تحولاتي که منجر شد در زمينه گاز کار بکنيد توضيح بدهيد؟

خيلي تشکر مي کنم از لطفتان به خاطر موقعيتي که به من داديد. من در سال 1311 در يکي از قديمي ترين محلات تهران، سرچشمه، در يکي از مجموعه خانه هاي پدر بزرگم مرحوم حاج سيد محمد شيرازي به دنيا آمدم، در يک خانواده مذهبي، و تحصيلات ابتدائي را در دبستان رودکي به پايان رساندم. نيمه اول تحصيلات متوسطه را در دبيرستان دارالفنون و نيمه دوم را در دبيرستان فيروز بهرام، که توسط انجمن زردشتيان خيلي خوب اداره مي شد، طي کردم. من در جواني از احساسات شديد ملي و شايد يک کمي افراطي برخوردار بودم. وقتي درکلاس انشاء مي خواندم به صورت حماسه هاي ملي بود و شاگردان براي من دست مي زدند. آقاي افشار که يک دبير خيلي سختگير ادبيات بود و بسياري را رفوزه مي کرد به من گفت که من يک نمره 17 به انشاء تو دادم، اين بالاترين نمره اي است که به کسي داده ام. موقعي که دبيرستان را تمام کردم چون شش طبيعي خوانده بودم در کنکور پزشکي شرکت کردم. بعد متوجه شدم که يک کنکوري هم هست براي گرفتن دانشجو براي رفتن به آبادان. در آن هم شرکت کردم. خوشبختانه قبول شدم.

قبل از اين که وارد آن مرحله بشويم نکته اي گفتيد که جالب است. گفتيد از يک خانواده مذهبي مي آئيد، ولي در عين حال احساس هاي خيلي قوي ملي و ايراني داشتيد، تا آن جائي که به يادتان مي آيد اينها با هم تضادي نداشتند؟

پدرم يک روحاني روشنفکر بود و خيلي سعي مي کرد که ما به تحصيلات جديد بپردازيم. من هيچ مطلب ويژه اي را در اين زمينه به ياد نمي آورم، تنها چيزي که ًبه ياد دارم، وقتي که من دبيرستان را تمام کردم تنها مورد اعتراضي را که از او به ياد دارم اين بود که ملک پدري آنها را که، تا ناحيه دربند از محل هتل دربند تا سربند را دربر مي گرفت از آنها گرفته بودند براي برنامه هاي آباداني و ساختن هتل و غيره که او اغلب از آن با ذکر خاطراتي ياد مي کرد و يک وقت هم مي خواستم به دانشکده پليس بروم، مخالفت کرد. ولي هيچ وقت در زمينه ملي مخالفت نکرد. در کارهاي مذهبي هم واقعاً ارشاد مي کرد، ولي هيچ وقت سختگيري به ما نمي کرد.

چه شد که به فکر پليس افتاديد؟

جزء دانشکده هاي مختلفي که فکر مي کردم، دانشکده نيروي هوائي، دانشکده افسري، و دانشکده پليس، يادم مي آيد که ايشان با پليس مخالفت کرد. حالا چرا، هنوز هم نمي دانم. مثل اين که هيچ وقت نظريه زياد خوبي با پليس نداشتند، چون قبلاً نيز با ازدواج يکي از خواهرهايم با يک خواستگاري که افسر پليس بود مخالفت کرده بود.

مي گفتيد که . . .؟

من چون شش طبيعي خوانده بودم انتظار همه بود که من در کنکور پزشکي شرکت بکنم. البته شرکت کردم. بعد عرض کردم دانشکده فني نفت آبادان دانشجو مي پذيرفت، در آنجا هم شرکت کردم و خوشبختانه قبول شدم. نهصد و خرده اي دانشجو داوطلب شرکت کرده بودند و چهل نفر مي خواستند که من جزء 40 نفر فکر مي کنم نفر 25 يا 26 بودم.

اين در چه سالي است؟

اين در سال 1330 يا 1951 است، مقارن با ملي شدن نفت. من از طرفداران مصدق بودم. باز داستان ديگري، براي اين که روحيه خودم را در آن تاريخ به شما نشان بدهم. استاد ديگري داشتيم در دبيرستان فيروز بهرام به اسم استاد وزيري.، او يک وقت از شاگردان خواسته بود هرکدام راجع به يک شاعري سخنراني کنند. ده دقيقه به من وقت داده بود که راجع به ناصر خسرو صحبت کنم. وقتي که ده دقيقه من تمام شد، يادم مي آيد که به من مي گفت بگو فرزندم با اين بيان شيرين ادامه بده. تا آخر وقت کلاس آن روز به من وقت داد. يک ساعت ديگر هم باز در روز ديگر وقت داد. و همواره نمره هاي بسيار خوب به خصوص در انشاء از او مي گرفتم. با اين زمينه وقتي که من براي خداحافظي رفتم به او بگويم که دارم مي روم به آبادان برآشفته شد. با هم رفتيم به کافه نادري و آنجا نشستيم شيريني و چائي خورديم. سعي بسيار مي کرد که مرا از اين کار منصرف بکند. مي گفت تو برخلاف استعدادت گام بر مي داري، مثل اين که در يک رودخانه اي برخلاف مسير آب شنا بکني. ولي مسئله مهم تر اين بود که من بدون اطلاع خانواده ام در کنکور دانشکده نفت آبادان شرکت کردم. وقتي آنها مطلع شدند که حتي واکسن هايم را هم زده بودم. يک روز سرناهار بوديم. آن وقت ها مي گفتند يک چيزهائي براي واکسن بد هست. دکتر هم به من گفته بود چيزهاي سرخ کرده نخور. وقتي که من نخوردم، مادرم جويا شد، مرحوم مادرم. بالاخره مجبور شدم که بگويم در نظر دارم بروم آبادان. آبادان در نظر مردم آن روز، يا حداقل در خانواده من، مثل جهنمي بود که کوره هاي آتش هم داشت. اين تقريبا يک آتشي در خانواده ما برپا کرد. خواهران آمدند، برادرها آمدند، پدر و مادر، و همه سعي مي کردند که مرا از اين کار منصرف بکنند. حتي پدرم حاضر شد هرجاي دنيا که بخواهم براي ادامه تحصيل بروم مرا بفرستد. من مي گفتم مي خواهم بروم رو پاي خودم بايستم. به هرحال، گريه و زاري خواهرها و مادر در تصميم من اثري نگذاشت و تصميم گرفتم که بروم به آبادان و رفتم.

تصميم رفتن به آبادان، پايه اش چه بود؟ چه عاملي شما را به طرف آبادان کشاند؟

فکر مي کنم انگيزه ملي بود که مرا کشيد به طرف آبادان. چون مسئله درست در بحبوحه ملي شدن صنعت نفت بود، 1330. احساسات شديد ملي داشتم، و آبادان هم مرکز ثقل اين نوع احساسات بود. شايد به اين دليل بود که من کارهاي ديگر را چشم پوشي کردم و با وجود مخالفت پدرم به آبادان رفتم. خانواده من اين قدر وحشت کرده بودند که فورا" کارهاي برادر کوچکترم را که يکسال و نيم با من اختلاف سن داشت، براي اين که او يک وقت يک راه مشابهي نرود، انجام دادند و او را فرستادند به آلمان. او امروز يک دکتر موفقي است و در آلمان زندگي خوبي دارد.

به هرحال، با قطار راه آهن، 40 دانشجو بوديم، عازم آبادان شديم. در خرمشهر مامور شرکت نفت آمد جلوي ما و براي ناهار ما را برد به آن جائي که مي گويند گست هاوس (Guest House) شرکت نفت. من متوجه شدم عکس رئيس سابق شرکت نفت، اگر اشتباه نکنم فريزر(1) بود، در آن جا نصب است. من با اجازه بقيه دانشجويان يک نطقي کردم، عکس فريزر را پائين کشيديم و عکس مصدق(2) را گذاشتيم به جايش. از اين دستمال هاي سفره رويش انداختيم و پرده برداري کرديم. در آن حالت جواني يک نمونه اي است از احساسات من و ساير دانشجوياني که در آن جا بودند.

 

سيدخليل کازروني(3 )

مدتي بعد ازکار درپالايشگاه آبادان به سمت رئيس شيفت دستگاه هاي تقطير در پالايشگاه آبادان منصوب شدم. ولي رتبه آن کار را به من نميدادند. من روي روحيه خاصي که داشتم تحمل زورگفتن و بي عدالتي را نداشتم و نمي توانستم قبول کنم که چرا من يک کاري را انجام مي دهم و رتبه اين کار را به من نمي دهند. همين جور سرخود يک نامه اي نوشتم و به اين کار اعتراض کردم. بعد هم شنيده بودم که يک شخصي به نام سيد خليل کازروني از رؤسا است. بدون توجه به اين که من يک جواني بودم و او يکي از رؤسا نامه را به او رونوشت کردم و حتي يادم است نمي دانستم چه جوري بفرستم. رفتم به دفتر مرکزي پالايشگاه که خارج از درب اصلي پالايشگاه بود و نامه را دادم به منشي اش. با کمال تعجب ديدم دو يا سه روز بعد مرا احضار کرد. رفتم به دفترش. اولين باري بود که اين آدم را مي ديدم. او با انگشتش به چند جاي نامه اشاره کرد و اصلاحاتي را پيشنهاد نمود. يک تغييراتي من در نامه دادم و بعد بردم دومرتبه دادم به منشي اش. در حدود دو سه هفته بعد کارم راعوض کردند و به من ارتقاء دادند. اين يک کار جالبي بود، براي اين که مرا گذاشتند درپست معاون متخصص ضايعات نفتي(Assistant Stock Loss Specialist) پالايشگاه ها که رئيس آن يک امريکائي بود.

يعني شما . . .؟

پالايشگاه آبادان به علل مختلف ضايعاتي دارد. يک علتش تبخير(evaporation) است. يک علتش چکه کردن (leakage) از دستگاه هاي مختلف است. درآن موقع پالايشگاه آبادان ضايعاتش بالاتر از نُرم بين المللي بود، فکر مي کنم درحدود سه درصد بود، که يک رقم بزرگي است. مثلا از پانصد هزار بشکه نفت که وارد پالايشگاه مي شد سه درصد آن گم مي شد. اين آقاي آمريکائي را که به نظرم اسمش فرنچ (French) بود گذاشته بودند براي رسيدگي به اين مطلب، و مرا هم گذاشته بودند معاونش، بررسي بکنيم که علل اين ضايعات چه هست. ما علل اين کار را دنبال کرديم و پيدا کرديم. من يادم است که براي رؤساي پالايشگاه يک گزارش شفاهي با استفاده از وسايل بصري (presentation) دادم. از همان موقع، گفتم، دست به سخنم بد نبود و هميشه پرزنتيشن (presentation) روي سه پايه مي دادم. عللي را که ما کشف کرده بوديم براي گم شدن نفت ها آن جا ارائه داديم. در ظرف يک سال که من در آن شغل کار مي کردم موفق شديم که ضايعات پالايشگاه را حدود يک درصد پائين بياوريم. يک درصد در حدود چهار هزار بشکه در روز صرفه جوئي بود.

اين اولين برخورد من با سيد خليل کازروني بود. در صحنه فعاليت هاي اجتماعي تماس هاي ديگري با ايشان دست داد. براي مثال به اتفاق يکي ديگر از مهندسين جوان، آقاي قباد فخيمي، به عضويت هيئت مديره کانون مهندسين آبادان انتخاب شديم. يک روز در جلسه هيئت مديره گفتم که من شنيده ام در هيئت مديره شرکت تصفيه کنسرسيوم (خاطرتان هست که دو تا شرکت بود يکي شرکت تصفيه و ديگري شرکت اکتشاف و استخراج) دو ايراني هستند، يکي آقاي دکتر فلاح(4) و ديگري آقاي سيد خليل کازروني. همه مي دانيم که اين دو نفر متاسفانه با هم بد هستند و بدتر از آن اين که ما که طبقه مهندس و منوّر مملکت هستيم با طرفداري يکي از اينها في الواقع به اين اختلاف دامن مي زنيم. مضافا اين که اين دون شان طبقه مهندس است و ما نبايد دنباله روي کنيم. خوب، آن هيئت مديره کانون مهندسين تيول دکتر فلاح بود و آدم هاي خيلي نزديک به او، من اسم نمي برم، آن جا بودند که موقع انتخابات راي جمع مي کردند. اينها اول خيلي مقاومت کردند و بدشان آمد که اصلاً چرا من اين موضوع را مطرح کردم. ولي من اين قدر پافشاري کردم که به هرحال اينها خودشان پيشنهاد کردند که برويم آقاي کازروني را ببينيم. با قرار قبلي رفتيم خانه کازروني. البته با اينکه پيشنهاد دهنده اين کار من بودم آنجا ساکت بودم و همان مخالف ها صحبت کردند.

کازروني در آن زمان کارش در زمينه اداري بود؟

بله، مدير اداري بود. من در دوراني که در آبادان مشغول کار بودم دو خواسته بزرگ داشتم. يکي اين بود که حتما براي ادامه تحصيلات به خارج بروم و يکي ديگر اين بود که دلم مي خواست به تهران منتقل بشوم. براي رفتن به خارج با کمک يکي از اقوامم، آقاي فريدون منصور که فارغ التحصيل دانشگاه لوئيزيانا بود از آن دانشگاه قبولي ( (Acceptanceگرفتم که قرار بود بروم براي دوره دکتراي نفت. ولي يک شب درباشگاه قايقراني (Boat Club) آبادان دوستي قديمي به اسم فريدون زاهدي را ديدم، پسر زاهدي(5) مشهورکه بنيان گذار صنعت معدن در ايران بود. پدرش فوت کرده بود و تمام ثروت پدر به او و خواهرش رسيده بود. سال ها ما دوست بوديم در دبيرستان فيروز بهرام. از ديدار مجدد خيلي خوشحال شديم. وقايع زندگيش را برايم گفت و اظهار تمايل کرد که وقتي به تهران مي روم حتما ببينمش. در مرخصي بعد در تهران به ديدنش رفتم. از من دعوت کرد که به اتفاق آقاي شايگان که دوست پدرش بود، دکتر شايگان مشهور دوست و همکار دکتر مصدق، به يک سفري برويم که کارهايش را به من نشان بدهد. ما رفتيم به يک سفر تقريبا چهارهزار کيلومتري با يک جيپ، راننده و آشپز. اول معادن سرب شان را ديديم در کوير لوت. بعد رفتيم مشهد که يک کارخانه سيمان داشتند و بعد به گرگان که معدن ذغال سنگ داشتند، و از آن جا دور زديم رفتيم به کرانه درياي خزر و برگشتيم به تهران. به ياد دارم يک شب در مشهد رفتيم به زيارت حرم حضرت رضا. شب خيلي قشنگي بود، مهتاب بود و گنبد تلاِلو خاصي داشت. مردم خيلي گوشه و کنار گريه و زاري مي کردند. شايگان گفت بيين در اين شب به اين قشنگي و خوبي اگر خود حضرت رضا بود واقعا به شادي و طرب مي نشست، و اين مردم معلوم نيست براي چه گريه مي کنند. وقتي که اين سفر ما تمام شد، به علت نظراتي که من در طول سفر مي دادم و صحبت هائي که کرديم فريدون زاهدي به من پيشنهاد کرد که من بروم به انگليس و درس معدن بخوانم. من هم قبول کردم و قراردادي هم امضا کرديم، رفتم به انگليس. البته خوشبختانه احتياط کردم و از شرکت نفت مرخصي تحصيلي گرفتم . رفتم به انگليس در دانشکده معدن شناسي کامبورن (Camborn School of Mine). چند عامل باعث شد که من بعد از مدتي که آن جا مدرسه رفتم تصميمم عوض بشود و برگردم به ايران. يک عامل اصليش اين بود که سيستم تحصيلاتي انگليس خيلي يک بعدي بود. از جمله يک سري از درس هايم براي من کاملا تکراري بود. رفتم پهلوي رئيس دانشکده و گفتم آقا اين درس هائي که شما مي دهيد، مثلاً رياضيات، اينها همه را من خوانده ام و اينها براي من تکراري است . من چيزي که احتياج دارم، درس هائي مانند اصول معدن شناسي يا فلزشناسي است. در امريکا، من مي دانم، که وقتي اين چيزها را خوانده ايد کرديتش را به شما مي دهند. گفت ما چنين سيستمي اين جا نداريم. البته الان که به عقب نگاه مي کنم فکر مي کنم همان احساسات ملي و علاقه اي که من به صنعت نفت پيدا کرده بودم کم کم اين فکر را در من ايجاد کرد که من چرا شرکت نفت را که يک کارفرماي خوبي است در مملکت رها بکنم و بيايم در يک دستگاه خصوصي کار کنم، يعني نوکر يک آدم بشوم. در همان موقع هم من با يک دختري، که اکنون مادر فرزندانم هست، آشنا بودم. فکر کنم، در جمع، اين سه عامل باعث شدند که من بعد از يک مدتي آن دانشکده معدن را رها کردم و برگشتم خوشبختانه به کارم در آبادان و مشغول شدم. اين هم يک گذاري بود از نظر تحصيلاتم.

ديگر به امريکا نرفتيد؟

نه به امريکا نرفتم و برنامه امريکا هم قطع شد. البته بعدا خدمتتان ميگويم که به مناسبت ديگري به امريکا رفتم و در آنجا دوره هاي متعددي را طي کردم. موقعي که من به آبادان برگشتم، بعد از مدتي سيدخليل کازروني با رؤساي شرکت تصفيه اختلافي پيدا کرد و به صورت قهر، تا آن جائي که من مي شنيدم چون من تماسي با ايشان نداشتم، رفت به تهران. مرحوم عبدالله انتظام که رئيس هيئت مديره ومديرعامل شرکت ملي نفت بود ايشان را به سمت معاون مديراموراداري، که مديراموراداري مرحوم هويدا بود، انتخاب کرد. بعد ايشان بوزالن هاميلتون Booz, Allen, Hamilton)) را که يک مهندس مشاور مديريت و سازماندهي هستند استخدام کرد و اداره اي راه انداخت به اسم (Organization, Method and Systems) ،اداره کل تنظيم سازمان و بهبود روش ها،و براي اين اداره از جوانان مهندس فارغ التحصيل داخل و خارج استخدام و يا از قسمت هاي مختلف شرکت نفت منتقل کردند، که قرعه فال به نام من هم زده شد. يک روزي که با همين آقاي فرنچ کار مي کردم، از کارگزيني به من تلفن زدند. رفتم آن جا. گفتند آقاي کازروني شما را از تهران خواسته اند براي مصاحبه. فکر مي کردم که اين آقاي فرنچ، چون به من تازه رتبه و اضافه حقوق داده بودند، ممکن است موافقت نکند. به هرحال به يک ترتيبي با او صحبت کردم، گفتم اگر جاي من بودي چکار مي کردي، گفت من مي رفتم ببينم چه خبر است. بالاخره براي مصاحبه با آقاي کازروني به تهران رفتم. مصاحبه خيلي جالبي بود. آن چند دقيقه اي را که من با او در اطاقش صحبت کرده بودم کاملاً به ياد داشت. به من گفت که تو داراي (analytical mind) هستي، فکر تحليلي داري، و در اين کاري که ما شروع کرده ايم به اين نوع آدم ها احتياج داريم و تو در اين کار تا رتبه 19 ترقي خواهي کرد (آن موقع من رتبه 11 بودم) و بعد هم برمي گردي به کارهاي اصلي فني خودت. من خيلي خوشحال شدم. خيلي علاقه داشتم که بيايم تهران. پدرم خيلي فعاليت مي کرد و با اين که با مرحوم انتظام آشنائي داشت ولي تشکيلات شرکت نفت آن موقع خيلي کوچک بود و نمي توانستند مرا منتقل کنند به تهران. اين وسيله اي شد که من منتقل شدم به تهران. در آن اداره احساس کردم که يک شکوفائي خاصي پيدا کردم، چون از آن استعداد هائي که در زمينه نوشتن و حرف زدن و تجزيه و تحليل داشتم ديدم خيلي خوب مي توانم استفاده بکنم و به سرعت شروع کردم در اين کار ترقي کردن، تا جائي که در سن 29 يا 30 سالگي رئيس اداره کل تنظيم سازمان و بهبود روش هاي قسمت پخش، که يکي از بزرگ ترين سازمان هاي شرکت ملي نفت بود، شدم، که سن بسيار پائيني براي آن سمت بود.

 

منوجهر فرمانفرمائيان(8 )

درآن زمان رئيس سازمان پخش شرکت ملي نفت کي بود؟

آقاي منوچهر فرمانفرمائيان. ما شروع کرديم با شدت کار کردن. دوره خيلي جالبي بود براي من، کارهائي که انجام مي داديم کارهاي تقريباً غير فني بود، کارهائي که در زمينه مديريت مي کرديم، تجزيه و تحليل هائي که مي کرديم، بررسي هاي سازماني که مي کرديم، تغييرات سازماني که مي داديم. در نتيجه اقداماتي که ما کرديم ساختار سازماني شرکت ملي نفت بکلي دگرگون شد و توسعه يافت.

دراين زمان شرکت بوزالن هاميلتون هم بود؟ با آنها کار مي کرديد؟

بله با آنها کار مي کرديم، خيلي نزديک.

چند سال بعد آقاي دکتر اقبال منصوب شدند به شرکت ملي نفت ايران و آقاي انتظام رفتند. دستگاه ما خيلي مخالف داشت. به علت تغييرات سازماني که ما داده بوديم يک عده بيکار مي شدند و يک عده ترقي مي کردند و يک عده رتبه (grade) مي گرفتند و يک عده گريدشان کم مي شد و خودتان کاملا وارد هستيد که در اين (restructuring) چه گرفتاري هائي است. بنابراين يک عده زيادي با تشکيلات ما بد بودند. يکي از اولين اقداماتي که آقاي دکتر اقبال کرد تمام اين ادارات (OMS)، تنظيم سازمان و بهبود روش ها، را منحل کرد. بنده به ياد دارم که يک روز آقاي آقاخان بختيار،10 که مدير امور اداري و مالي بودند، چون سيد خليل کازروني ديگر از کار تقريباً کنار گذاشته شده بود، ما چهار پنج نفر را که رؤساي ادارات مختلف تنظيم سازمان و بهبود روش ها در قسمت هاي مختلف شرکت نفت بوديم احضار کرد توي اطاقش در طبقه 15 و با يک لحن تقريبا بدي گفت که ديگر به اين ادارات احتياج نيست و به کارمندانتان بگوئيد که بروند به مرخصي. من که در آنجا باز ميان آن چند نفر جوان ترين بودم گفتم که آقاي آقاخان کارمندان ما از زبده کارمندان شرکت ملي نفت هستند و تمام تحصيلکرده هاي داخل يا خارج کشور هستند و با نهايت صميميت و علاقه در راه وظيفه اي که مديريت آن موقع شرکت به اينها واگذار کرده بود کار کردند و خطائي هم انجام نداده ام که من در سر زمستان به اينها بگويم بدون برنامه به مرخصي بروند و من اين کار را نخواهم کرد. ايشان فوري عقب نشيني کرد و اين کار انجام نشد و بايد بگويم از اين اقدام ساده لوحانه جلوگيري شد.

در همين احوال آقاي منوچهر فرمانفرمائيان، که به طرز کار من آشنائي داشت، با انحلال آن اداره اي که من رياستش را داشتم مرا به سمت مشاور خودش منصوب کرد در دستگاه پخش. در آن جا بود که من يک کارهاي جالبي برايم پيش آمد. يکي از کارهاي اصلي من اين بود که دستور جلسات هيئت مديره شرکت تصفيه را نگاه بکنم و ايشان را آماده بکنم براي جلسات هيئت مديره. چون روح کنجکاوي داشتم وارد پروژه هاي مختلف هم مي شدم. يکي از اين پروژه ها در مورد رژيم مالياتي پالايشگاه آبادان بود. وقتي مطالعه کردم ديدم قسمت پخش شرکت ملي نفت فرآورده هاي مختلف از پالايشگاه آبادان برداشت مي کند بدون آن که کسي از تاثير آن نسبت به رژيم مالياتي پالايشگاه آبادان آگاهي داشته باشد، و اين امر اثرات مثبت يا منفي، و قاعدتاً چون اطلاع نداشتند منفي مي گذاشت. حالا بچه ترتيب.

يعني کنسرسيوم اين کار را..؟

نخير، دستگاه پخش شرکت ملي نفت. چون مقداري از فرآورده هايشان را از پالايشگاه آبادان برمي داشتند، مثل نفت کوره، بنزين، نفت سفيد، قير، اين چيزهائي را که بر مي داشتند در جمع اثر مي گذاشت روي وزن مخصوص "اِ پي آي گراويتي" (API gravity) نفت خامي که مبناي محاسبات مالياتي کنسرسيوم قرار مي گرفت براي پرداخت به دولت ايران، که به آن مي گفتند (Deemed Crude) يعني نفت خام فرضي. بعد من يک موردخاصي را مورد مطالعه قرار دادم و محاسبه کردم که فرض کنيد در آن سال مخصوص اگر در ماه دسامبر دستگاه پخش يک مقدار نسبتا جزئي نفت کوره بيشتر برمي داشت يا بنزين کمتر بر مي داشت، مثلا فرض کنيد يک درجه اِپي آي در Deemed Crude اثر مي گذاشت، آن يک درجه ا ِپي آي خودش يک اثر نسبتا فاحشي داشت در پرداخت ماليات کنسرسيوم به دولت ايران. من اين محاسبات را به قول معروف با initiative خودم انجام مي دادم. وقتي اين رابه منوچهر فرمانفرمائيان نشان دادم بسيار علاقمند و هيجان زده شد. بلافاصله با هم رفتيم پهلوي دکتر فلاح. دکتر فلاح خيلي آدم تيزهوشي بود. خيلي سرعت انتقال داشت. به محض اين که برايش توضيح دادم خيلي خوب متوجه شد. بلافاصله تلفن زد به رئيس پالايشگاه آبادان و گفت که هفته بعد که ما مي آئيم براي جلسه هيئت مديره شيرازي مي آيد و در آن جا يک presentation ميدهد. من هم که درpresentation يد طولاني پيدا کرده بودم. پس از تهيه مقدمات لازم، با هواپيماي مخصوص، فرندشيپ، با منوچهر فرمانفرمائيان و دکتر فلاح رفتيم آبادان. نکته جالب برايم اين بود. رئيس پالايشگاه دست مرا گرفت برد توي اطاقش و وقتي که شروع کرد به سوال کردن ديدم او هم از رژيم مالياتي پالايشگاه آبادان اطلاع ندارد، پالايشگاه را اداره مي کند ولي از قرارداد و رژيم مالياتي آن اطلاعي ندارد. به هرحال وقتي که من presentation دادم ديدم که تقريبا جز دکتر فلاح و فرمانفرمائيان، که قبلا در جريانشان گذاشته بودم، و به خصوص دکتر فلاح، بقيه اعضاء هيئت مديره هم، که بعضي هايشان فرنگي بودند، از اين موضوع اطلاعي ندارند. بعد که ما برگشتيم به تهران، يک روز مديرکل نفت با عجله خاصي آمد توي اطاق من در طبقه پنجم.

مدير کل نفت در وزارت...؟

مديرکل نفت در وزارت دارائي... همايون جابر انصاري(11). با علاقه آمد که اين داستان چه هست. داشت مي رفت به جلسه مجمع عمومي شرکت نفت. من فهميدم که اين مطلب درآنجا هم مطرح شده، و ايشان هم سوالاتي مي کرد که اين مطلب چه هست، قضيه چه هست، که براي او هم توضيح دادم. تنها کسي را که من گير آوردم که در اين جريانات وارد بود، يک دوستي داشتم در قسمت پخش به اسم آقاي جهانبخش زمانيان که من در جستجوي خودم ديدم او هم نسبت به اين کارها وارد هست. خوشبختانه بعداً او خودش براي مدت کوتاهي رئيس تدارکات پخش شرکت ملي نفت شد و احتمالا، و يا به من مي گفت، که اين مطالب را مراعات مي کرد. ولي از آن که گذشت ديگر اصلا کسي واقعاً توجهي به اين مطالب نداشت.

آيا اين آگاهي که شما داديد تاثير گذاشت و براساس آن در مثلا شيوه مشخص کردن ماليات ها تحولي ايجاد شد؟

نه، من تنها پي گيري که فهميدم انجام گرفته از طرف همين آقاي زمانيان بود که خودش هم تصادفا شده بود رئيس تدارکات پخش شرکت ملي نفت، در زمان تصدي خودش احتمالا اين کار را توجه مي کرد و اجرا مي کرد، که به چه ترتيب برداشت بکند که اثر منفي روي API نفت خام فرضي و سيستم مالياتي نگذارد.

اين طوري که من برداشت کردم، هم منوچهر فرمانفرمائيان و هم فلاح راجع به اين مسئله کاملا علاقمند بودند و رفتند در هيئت مديره مطرح کردند و بعد. . .

و بعد ديگر من چيزي نديدم. حتي مديرکل نفت را ديدم که به اين کار علاقمند بود اما من چيز سيستماتيک خاصي نديدم براي پي گيري اين کار.

براي اين که من روشن بشوم، آيا شما اين مساله را دنبال کرديد؟ يعني ممکن است اين اتفاق افتاده باشد، کاري راجع بهش شده باشد، وليکن شما، چون مسئوليت هايتان متفاوت شد، يا فعاليت هايتان به طرف ديگر معطوف شد، نتيجتا اين را نديديد؟ يا اينکه مي دانيد هيچ اتفاقي نيفتاد؟

من واقعا بطور قطعي نمي دانم که چه اتفاقي افتاد يا نيفتاد. ولي برداشتم اين است که يک پي گيري سيستماتيکي در اين مورد نشد. چون با اطلاعاتي که من از سازماندهي دارم، اگر قرار بود در اين کار پي گيري بشود، در قسمت پخش شرکت ملي نفت يک نفر آموزش اين کار را مي ديد. چون رژيم مالياتي قرارداد کنسرسيوم خيلي پيچيده بود. زبان کنسرسيوم زبان پيچيده اي بود. قراردادش قرارداد پيچيده اي بود. مي بايستي يک متخصص در قسمت پخش نفت منصوب مي شد و به طور مداوم اين کار را پي گيري مي کرد، که من اطلاع ندارم که چنين کاري شده باشد.

يک سوال ديگر بکنم قبل از اين که مي رسيم به مسئله گاز. شما با منوچهر فرمانفرمائيان مدتي کار کرديد؟

من چند سال مي شد. يعني موقعي که من آمدم به تهران در جون 1960 چند ماه در اداره مرکزي شرکت ملي نفت بوديم با آقاي کازروني. بعد منتقل شدم به سازمان پخش که در حدود 4 سال يا 5 سال کار کرديم.

علت اين که اين سوال را مي کنم اينست که راجع به منوچهر فرمانفرمائيان، همان طور که مي دانيد، يک مقدار صحبت هائي شده و مي شود. بيشتر راجع بــــه رابطه اي که در دوران ملي شدن با انگليس ها ممکن است داشتـــه باشد و حداقل سوء ظنــــي که به نظر مي آيــد مصدق و اطرافيانش نسبت به او داشتند. مي خواستم ببينم شما هيچ نظري در اين مورد داريد؟

اصلا. واقعا نه اطلاعي داشتم و نه واقعاً موردي بود که مرا به اين مطلب هدايت بکند. يعني در مورد کارهائي که درموقعي که من با ايشان همکاري داشتم انجام ميدادم هيچ موردي نبود که مرا واقعاً به اين مطلب هدايت بکند.

يکي ديگر از کارهائي که در دوران همکاري با آقاي فرمانفرمائيان پيش آمد ايشان يک کاري را شروع کرد براي توسعه ظرفيت پالايشگاه آبادان که خيلي مورد علاقه مملکت بود. چون براي عايدي بيشتر هميشه به کنسرسيوم فشار مي آوردند. يک متخصص نفتي سرشناس بود به اسم والتر لوي (Walter Levy) که با آقاي فرمانفرمائيان گويا آشنائي داشت، به اظهار خودش. به هرحال ايشان به آقاي والتر لوي ماموريت دادند که براي افزايش ظرفيت پالايشگاه يک مطالعه اي بکند. ايشان اين مطالعه را انجام داد و يک گزارش خيلي قطوري فرستاد که اين گزارش را هم آقاي فرمانفرمائيان داد به بنده و مرحوم دکتر اميرحسين جهانبگلو که مشاور اقتصادي ايشان بود. ما دو نفر مأمور شديم که اين گزارش را بررسي کنيم و آقاي فرمانفرمائيان را در جريان اين کار بگذاريم، چون گزارش خيلي مفصلي بود و ايشان هم خيلي علاقمند بود. ما حدود دوماه اين گزارش را تقريبا صفحه به صفحه مطالعه و تجزيه و تحليل کرديم، و هر روز صبح با ايشان جلسه داشتيم، حدود يکساعت و يکساعت و نيم، گاهي دوساعت، و قسمت هاي مختلف گزارش را برايشان توضيح مي داديم و سعي مي کرديم که خوب تفهميم بشود. نظريه والتر لوي، کوتاهش بکنيم، اين بود که يک حدي براي ظرفيت پالايشگاه آبادان قائل بشويم و بالاي آن حد ظرفيت به کنسرسيوم اجازه داده بشود که فرآورده ها را بر اساس marginal cost صادر بکند. همين طور که اطلاع داريد هر دستگاه صنعتي يک هزينه (cost) هاي ثابت دارد و يک هزينه هاي متغير. وقتي که فرض کنيد هزينه هاي ثابت يک پالايشگاه را به چهار صد هزار بشکه در روز تخصيص مي داديم، اگر پالايشگاه چهار صد و پنجاه هزار بشکه توليد مي کرد، براي آن پنجاه هزار فقط هزينه هاي متغير ((variable costs تخصيص داده مي شد، بنابراين هزينه پالايش فرآورده خيلي براي کنسرسيوم پائين مي آمد و ترغيب مي شد که بيشتر صادر بکند. اين را ما با دقت مطالعه کرديم و به آقاي فرمانفرمائيان گزارش کرديم. اين گزارش رفت براي کنسرسيوم، و کنسرسيوم، براساس اين گزارش و درخواست شرکت نفت، يک پيشنهادي درست کرد براي شرکت نفت. اين پيشنهاد در حدود 4 يا 5 صفحه بود، انگليسي خيلي مغلق به همان زبان خاص کنسرسيوم، خيلي(legalistic)، و با اين که من به کليه گزارش به خوبي وارد بودم براي درک و تجزيه و تحليل اين پيشنهاد مجبور شديم واقعا باز يک مدتي وقت صرف بکنيم. وقتي به آقاي فرمانفرمائيان توضيح دادم، تلفن زد به دکتر فلاح و دکتر فلاح آمد آن جا و اين گزارش 4 و 5 صفحه اي را قبل از اين که من حتي توضيح بدهم گرفت و با يک سرعت خاصي خواند. فکر کردم بي توجهي مي کند، مي خواهد از سر باز کند. وقتي اين چهار پنج صفحه را خواند، و خيلي سريع هم خواند، يکي دو تا نظر داد که من خيلي تعجب کردم. متوجه شدم که فهميده. اين که در اين مدت کم چهار صفحه را فهميد براي من خيلي جالب بود. نشان داد که آدم با هوشي بود. واقعه ديگري در اين زمينه. يک روز من در اطاقم بودم آقاي فرمانفرمائيان تلفن زد و گفت آقا هرکاري دستت هست بگذار زمين زود بيا اطاق آقاي نفيسي.

آقاي فتح الله نفيسي؟

بله آقاي فتح الله نفيسي که من برايشان خيلي احترام دارم، با وجود مخالفت هاي حرفه اي مختلفي که ما با هم پيدا کرديم. ولي نهايت احترام را براي ايشان دارم. من رفتم اطاق آقاي نفيسي ديدم آقاي فرخ نجم آبادي آن جا بود، يک فرنگي هم بود و منوچهر فرمانفرمائيان. منوچهر فرمانفرمائيان يک سوالي را مطرح کرد در مورد گزارش و گفت آقاي نفيسي اين را مي گويند، تو که اين گزارش را خواندهاي و دقيق هستي توضيح بده. من هم توضيح دادم. توضيح من برخلاف نظر آقاي فتح الله نفيسي بود و، خوب، اين جلسه خيلي سرد شد، يک حالت تنشي پيدا کرد. بعد از جلسه فرخ نجم آبادي، که من خيلي دوستش دارم و خيلي برايش احترام قائل هستم و بنظر من از مردان ورزيده و برجسته مملکت بوده، به من گفت آقا تو چطور جرأت کردي و چطور به خودت اجازه دادي به يک پيردير صنعت جلوي نماينده کنسرسيوم اين طور صريح جواب بدهي. گفتم والله اولا من حقيقت را گفتم، درثاني نماينده کنسرسيوم که فارسي نمي داند. گفت نه از قضا ايشان فارسي را از من و تو بهتر مي داند. البته من در آن زمينه اطلاع نداشتم و به هرحال روحيه من اين جوري بود. رُک بودم و مطالب را مي گفتم. اين اولين برخورد من با آقاي نفيسي بود. البته برخوردهاي بعدي جالب ديگري هم داريم. پاره اي از آنها به طور نزديک مرتبط مي شود به ايجاد صنعت گاز. گزارش والتر لوي، بعد از رفت و آمد و کشمکش هاي بسيار، به هرحال بجائي نرسيد، يعني توافقي با کنسرسيوم به عمل نيامد.

 

ملاقات با امپراطور حبشه

به علت اين که من در کار پالايشگاه آبادان وارد شده بودم و، خوبم در پالايشگاه آبادان کار کرده بودم، به عنوان دانشجو، بعد در مسئوليت هاي ديگر، آقاي قطب الدين سجادي، که رئيس صادرات شرکت ملي نفت و آدم خيلي واردي بود، يک روز به من گفت که تو چون در کارهاي پالايشگاهواردهستي بيا برو به حبشه. درآن جا برنامه اين بود که يک پالايشگاهي مي ساختند به اسم «اَسب» (Assab Refinery). پالايشگاه کوچکي بود، ده هزار بشکه در روز. و ما مي خواستيم نفت اين پالايشگاه را تأمين بکنيم، چون شرکت ملي نفت سعي مي کرد به طور مستقيم وارد بازارهاي نفتي بشود. ما رفتيم به اتيوپي. سفيرکبير آقاي قوام بود، که برادر زاده يا عموزاده قوام السلطنه مشهور بود. در آن جا من يکي دو سه صحنه ديدم. اولا به هيئت دولتشان رفتم.

اين در سال 1965 است؟

بله اين در سال 1965 است. رفتيم به هيئت دولت، تمام وزراء جوان، خيلي وارد، سوال هاي خوبي مي کردند. ضمن ارائه پيشنهاد شرکت ملي نفت توضيحات لازم را داديم. يک روز آقاي قوام به من گفت امپراطور audience داده اند و قرار است که برويم ايشان را ببينيم. حالا نکته جالب، شايد يک کمي خنده دار، اين بود که ايشان به من تعليم مي داد وقتي که مي رويد پهلوي امپراطور بايد هفت بار تعظيم بکنيد وقتي مي رويم جلو، و باز وقتي که برمي گرديم بايد عقب عقب برويد و باز هفت بار تعظيم بکنيد. گفتم من اصلا تعظيم بلد نيستم و هفت تا خيلي مشکل است. ايشان گفت که اين پروتکل هست و بايد اين کار را بکنيد. به هرحال ما قبول کرديم رفتيم درآن کاخ. وقتي بردند ما را در آن سالن بزرگ، امپراطور وسط نشسته بود، سه صندلي بود، يکي خودش نشسته بود و دو تا هم براي ما بود. نشستيم. من در گوشه سالن ديدم يک يوزپلنگ کوچکي خوابيده. حالا من نمي توانستم ببينم که آزاد است و يا زنجير دارد و يک مقدار حواسم متوجه يوزپلنگ بود که يک وقت به ما حمله نکند. من توضيح دادم. ايشان هم در تمام اين مدت، درست يادم است، وقتي از شاه ايران ذکر مي کرد مي گفت برادرم اعليحضرت و در پايان گفت به برادرم اعليحضرت سلام برسانيد. درموقع بيرون رفتن از سالن من طبق قرار قبلي هفت دفعه تعظيم کردم، چون در اين سالن ها تمام قالي هاي ايراني بود پايم گرفت لاي يکي از اين قالي ها تلؤ تلؤ خوردم، که آقاي قوام زير بغل مرا گرفت و به هرحال من زمين نخوردم. بعد به او گفتم، نگفتم آقا من بلد نيستم.

بعد من که مراجعت کردم به تهران گزارشي دادم به آقاي دکتر اقبال و آقاي قوام هم که خيلي از کار من راضي بود گزارش خيلي خوبي نوشت در تمجيد و تحسين و داد براي آقاي دکتر اقبال، مهر و موم کرد ولي به من گفت محتوايش چه هست. بعد رفتم پهلوي آقاي نفيسي. ايشان هم مثل اين که آن گزارش برايش آمده بود، گفت خيلي خوب شما چمدانتان را ببنديد و برگرديد برويد به حبشه و اين کار را پي گيري بکنيد. من، شايد اشتباها، گفتم آقاي نفيسي آقاي دکتر اقبال دستور داده اند که من براي مذاکرات کنسرسوم با هيئت شرکت ملي نفت بروم به لندن، يعني همان هفته ديگر، و اگر اجازه بفرمائيد من بعد از اين مذاکرات کنسرسيوم، که خيلي براي من جالب است، بروم به حبشه. ايشان اصلا انتظار نداشت که من يک چنين حرفي بزنم. اوقاتش خيلي تلخ شد، گفت خيلي خوب، پس شما برويد پهلوي آقاي مصطفوي و اين کار را تحويل ايشان بدهيد و ايشان اين کار را ادامه خواهند داد. من از اطاق آمدم بيرون رفتم پهلوي آقاي مصطفوي، ديدم خانه اصلا از پاي بست ويران است. ايشان هم خيلي ناراحت بود که چرا من وارد اين کار شده ام. چون آقاي مصطفوي مشاور آقاي نفيسي بود و انتظارش اين بود که اصلا اين کار مربوط به ايشان بوده من بيخودي وارد شدهام. بنابراين ما کار را تحويل ايشان داديم، آمديم بيرون.

پس از آن آقاي مصطفوي رفت حبشه؟

ديگر نمي دانم چه شد. ايشان به شدت ناراحت بود و به تندي هم با من صحبت کرد که کاري که مربوط به تو نيست اصلاً چرا رفتي.

مگر به شما ماموريت نداده بودند؟

خوب ايشان ناراحت بود. فکر مي کرد من نبايد وارد اين کار مي شدم چون ايشان مشاور آقاي نفيسي بودند ايشان بايد مي رفتند و کار مربوط به من نبود، به هرحال اين کار را ما تحويل ايشان داديم.

 

آغاز سياستگزاري درباره صنعت گاز

در اواخر سال 1964زماني که من مشاور آقاي فرمانفرمائيان در سازمان پخش بودم، شرکت نفت فيليپس (Philips Petroleum Company) پيشنهادي ِداد به شرکت ملي نفت، که طرف مذاکره آقاي فرمانفرمائيان بودند و اميرحسين جهانبگلو و بنده. نظر اين بود که از گازهائي که سوزانده مي شدند مايعات گازي را بگيرند و صادر کنند. طرح خيلي ساده و خيلي اقتصادي بود و در اقتصادش فکر مي کنم حتي توضيح هم لازم نباشد. به طور خلاصه، از هر 100 ميليون فوت مکعب گازي که سوزانده (flare)مي شد حداقل حدود پنج هزار بشکه مايعات گازي با وسائل ساده و با سرمايه گذاري نسبتا کم مي شد استحصال نمود. اين مايعات گازي ارزشي داشت تقريبا معادل ارزش نفت خام و مي توانست صادر بشود. در آن موقع درحدود دوبيليون فوت مکعب گاز درحوزه قرارداد با کنسرسيوم سوزانيده مي شد. اينها آمدند يک چنين پيشنهادي کردند و ما هم خيلي با علاقمندي اين کار را پي گيري کرديم. اين کار، متاسفانه، به علت اينکه قرارداد کنسرسيوم ابهامي وجود داشت درمورد گاز و مايعات گازي به هيچ جا نرسيد. به هرحال، همان جرياني که در پالايشگاه آبادان گفتم، باند آقاي کازروني بود و باند آقاي فلاح، درشرکت نفت هم دو مديراصلي بودند، دکترفلاح وآقاي مهندس نفيسي. منوچهر فرمانفرمائيان طرف دکترفلاح بود، که درکتابش هم از او يک مقداري تعريف مي کند. حالامن نمي دانم آن هم اثري داشت که اين کار پي گيري نشد يا نه، احتمالا اثري داشت. ولي نکته حقوقي و اساسي اين ابهام بود که در قرارداد کنسرسيوم وجود داشت که مايعات گازي وقتي که از گاز جدا مي شدند به عنوان نفت خام منظور مي شدند. کنسرسيوم حق انحصار داشت براي صدور نفت خام. اين همان موقعي است که قرارداد کنسرسيوم هنوز تجديدنظر نشده بود. چيزي که در کتاب مينا هم نوشته شده. به اين دليل حقوقي ما حق نداشتيم مايعات گازي که در مملکت خودمان سوزانده مي شد بگيريم و صادر بکنيم، و کنسرسيوم هم آن را استحصال و صادر نمي کرد. يعني وقتي که سوزانده مي شد مانعي نداشت، ولي اگر ما مي خواستيم بگيريم و صادر بکنيم به صورت نفت خام محاسبه مي شد. اين خيلي به من سخت بود. اصلا نمي توانستم قبول بکنم که چرا يک چنين چيزي بايد باشد. البته اين نکته را بگويم که اين ابهام مقررات گازي در قراردادهاي نفتي يک چيز جهانگير است. يعني تقريبا در تمام قراردادهاي نفتي مسئله گاز يا مبهم است، يا مي گويند وقتي گاز پيدا شد ما صحبتش را مي کنيم. من موقعي که مشغول به کار در بانک جهاني شدم اين ناراحتي هنوز در من وجود داشت که چرا چنين چيزي هست.

بعد از انقلاب ؟

بعد از انقلاب که آمدم در بانک جهاني مشغول شدم يکي از طرح هائي را که با initiation خودم شروع کردم همين کار بود. يعني من در کنفرانس هاي متعدد بين المللي راجع به اين مسئله صحبت کردم. در يک ميز گردي که در مورد گاز و مسائل گاز براي بانک جهاني در پاريس ترتيب دادم يک سخنراني کردم و بالاخره تمام نظرات خود را در يک مقاله اي نوشتم و بانک جهاني آن را توزيع کرد. اساس کار اين بود که قراردادهاي نفتي (exploration and production agreements) بايد مقررات کافي ولازم براي گاز هم داشته باشند.ما مقررات نمونه هم تهيه کرديم که درگزارش من هست و پيشرفت زيادي هم دراين کار کرديم. تعداد زيادي ازکشورها اين نظرات ما را گرفتند و در مدل قراردادشان ملحوظ کردند، مثل ترکيه که از من دعوت کردند رفتم و کمکشان کردم. تونس و مصر و پاکستان و اندونزي و چين و تعدادي از کشورهاي ديگر جهان سوم درحال حاضر داراي مقررات مناسب براي گاز مي باشند. درمورد چين من روي مدل قراردادشان مطالعه کردم و نظراتي دادم، که پاره اي از آنها در قرارداد مدل (Model Exploration and Production Agreement) منظور گرديدند.

يعني در قرارداد کنسرسيوم هيچ اشاره اي به مسئله گاز نشده و يا اين که طوري به گاز اشاره شده که جلوي اين (initiative) مطرح شده را مي گرفت.

دقيقا"، يعني به طوري مطرح شده که جلوي هرنوع initiative را مي گرفت. متاسفانه من به قرارداد کنسرسيوم دسترسي ندارم. ولي قرارداد کنسرسيوم، کاملا يادم است، که تعريفي از گاز مايع مي کند و ميگويد مايعات گازي که از گاز جدا شدهاند به عنوان نفت خام در نظر گرفته مي شوند. و چون کنسرسيوم انحصار مطلق داشت براي صادرات نفت، بنابراين مايعات گازي هم جزوش بود و تا ما استحصالش مي کرديم مي شد نفت خام. بنابراين حق نداشتيم صادرش کنيم. اين براي من خيلي سنگين بود. به هرحال فکر مي کنم اگر در ايران من نتوانستم درآن زمينه کاري بکنم، درصحنه جهان لااقل توانستم از نظرحرفه اي، به عنوان کارشناس بانک جهاني، به کشورهاي در حال توسعه خدمتي انجام دهم.

طرح فيليپس يکي از انگيزه هائي بود که مرا کمکم به گاز علاقمند کرد. درآن موقع در شرکت ملي نفت تنها عمليات گازي که وجود داشت يک خط لوله ده اينچي بود که از گچساران يک مقدار گاز مي آورد به شيراز که صرف کارخانه کود شيميائي شيراز و چند کارخانه ديگر مي شد. اين عمليات تحت نظر سازمان پخش بود و بنابراين من به آن دسترسي داشتم. علاقمندي که من به امر گاز نشان مي دادم منجر شد به اين که شرکت ملي نفت مرا براي يک ماموريت طولاني، حدود 8 ماه، به آمريکا و اروپا فرستاد براي آشنائي با صنعت گاز و آموزش صنعت گاز. ولي قبل از اين که به آن مطلب بپردازم اجازه مي خواهم يک مقدمه اي را بگويم. حتما استحضار داريد که کشور ايران در خاور ميانه اولين کشوري است که در آن براي اولين بار در دهه نخست قرن بيستم منابع نفتي ذخائر تحت الارضي کشف شد و بناي با عظمت صنايع نفتي آن پي ريزي شد. گرچه استفاده از گاز طبيعي و نفت در ايران و خاور ميانه داراي سوابق چندين هزار ساله است، گازي که از شکاف هاي زمين بيرون مي آمدند در آتشکده هاي زردشتي شعله هاي جاودان را تشکيل مي دادند، ولي همان طور که عرض کردم استخراج نفت و يا گاز با کمک از شيوه هاي نوين فني براي نخستين بار دراين بخش از جهان به سال 1908 برمي گردد. از زماني که نخستين منطقه نفتي در ايران در مسجد سليمان مورد بهره برداري قرارگرفت تا شروع بهره برداري از گاز در سطح وسيع، که برمي گردد به سال 1970 و بهره برداري از شاه لوله اول گاز، در اين مدت که حدود 60 سال مي شود طبق محاسباتي که بنده انجام داده ام 12000 ميليون بشکه در ايران نفت توليد شد. همين طور که قبلا عرض کردم، باهر بشکه نفت، بسته به اين که چه نفتي باشد سبک و يا سنگين، بين 450 تا 1000فوت مکعب گاز توليد مي شود. تمام اين گازها، غير از يک قسمت جزئي که در مناطق نفتي صرف عمليات مي شد و يک مقدار کمي، حدود 90 ميليون فوت مکعب در روز، که به پالايشگاه آبادان مي رفت، و يک مقدار جزئي، حدود 10 الي 15 ميليون فوت مکعب در روز، که به شيراز مي رفت، بقيه اين گازها تمامش سوزانده مي شد. طبق همان محاسبات در اين مدت 60 سال حدود هفت هزار بيليون فوت مکعب گاز طبيعي همراه با نفت خام در مناطق نفتي جنوب ايران توليد و سوزانده شدند. از نظر ارزش حرارتي، اين گاز معادل تقريبا 400 ،1 ميليون تن نفت مي شود. حالا چه ارزشي براي اين گازها قائل بشويم قابل بحث است؟ به اين دليل يک انگيزه شديد ملي جود داشت که از سوختن اين گازها جلوگيري بشود و مطالعات متعددي هم انجام شده بود و طرح هاي مختلفي مورد مطالعه قرار گرفته بود که گاز را به تهران بياورند ولي دو دليل مانع مي شد: اقتصادي نبودنش و فقدان سرمايه لازم مصرف داخلي به اندازه اي نبود که ايجاد يک طرح بزرگ خط لوله را توجيه بکند. ضمنا" ايران با داشتن در آن موقع حدود چهارصد تريليون فوت مکعب گاز، که تقريبا هفده درصد جمع ذخائر گازي دنيا مي شد، بعد از اتحاد جماهيرشوروي درآن موقع مقام دوم را داشت، و حالا هم با رقمي بالغ بر700 تريليون بعد از روسيه مقام دوم را دارد. بنابراين ايجاد صنعت گاز در کشور برپايه صحيح مي توانست راهگشاي اين مشکل باشد. ولي درآن زمان نه ساختار سازماني مناسب براي اين امر مهم وجود داشت، و نه تلاش هاي متعدد، همين جور که عرض کردم، درجهت ايجاد يک طرح بزرگ خط لوله سراسري براي انتقال گاز از مناطق نفتي جنوب به مراکز مصرف انرژي، يعني درشمال کشور، به علت نياز به سرمايه گذاري سنگين به جائي رسيد.

شما دراين زمان با همکارانتان در شرکت نفت در بخشي که خودتان کار مي کرديد و بخش هاي ديگر راجع به اين مسئله گفتگو زياد داشتيد؟ يعني راجع به مسئله گاز که سوخته مي شود و اينکه چه مي شود راجع به آن کرد؟

بله، اين طرح قبلي که خدمتتان عرض کردم، همان استحصال گاز مايع، يک موردش بود. و چند گزارش مختلف مطالعاتي را من به ياد دارم که انجام شده بود. حالا من افرادش را يادم نمي آيد، ولي يک گزارش بخصوص يادم هست که براي استفاده از گازهاي جنوب براي انتقال به تهران يک مطالعه مقدماتي(feasibility study) انجام شده بود.

يعني يک آگاهي وجود داشت که در اينجا يک ثروتي است که دارد از بين مي رود و بايد کاري راجع بهش کرد؟

بله، بله، عرض کردم که به صورت يک انگيزه ملي بود، يک فشار شديد ملي بود که حتما يک کاري در اين مورد انجام بشود و يک آگاهي عمومي وجود داشت، امّا مصارف محدود گاز پاسخگوي اين خواست ملي نبود. ولي در اواسط دهه 1340 (اواسط دهه 1960)، همان موقع که من در امريکا مشغول آشنا شدن با صنعت گاز بودم، براي اين دو مشکل اساسي براي پايه گذاري صنعت گاز در ايران، يعني براي ايجاد ساختار سازماني مناسب و هم چنين ايجاد اولين طرح خط لوله، تقريبا همزمان راه حل پيدا شد. چون در پايه گذاري صنعت گاز دو کليد اصلي اين است که ساختار سازماني مناسب وجود داشته باشد و آن مملکت يا شرکت بتواند اولين طرح بزرگ گازي را راه بيندازد. و اين هردو به طور همزمان ولي جدا از هم به وقوع پيوست که حالا خدمتتان مي گويم.

 

ملاقات با دکتراقبال و تهيه گزارش درباره صنعت گاز

يعني يکي مربوط به توانائي انجام اين کار مي شود و يکي مربوط به داشتن بازار و امکانات براي فروشش؟

بله.
در امريکا درآوريل سال 1965من داشتم يک دوره اي را درFederal Power Commission طي مي کردم که ببينم به چه ترتيب regulation مي گذارند و محاسبات کنترل قيمت ها چگونه انجام مي شود. درآن موقع من بالغ بر سه ماه يا چهار ماه بود که در امريکا بودم و يک گزارشي از يافته هاي خودم و نظرات خودم نوشتم و براي مدير خودم، که همان آقاي فرمانفرمائيان بودند، فرستادم و کپي آن گزارش را هم هنوز دارم. به هرحال، در آن جا راه حلي براي مسئله پايه گذاري صنعت گاز ايران پيشنهاد کرده بودم.خوشبختانه درهمان آوريل سال 1965، موقعي که بنده درواشنگتن بودم در (Federal Power Commission)، آقاي دکتر اقبال به آمريکا آمد، به واشنگتن، و يک شب مهماني شام بود براي ايشان در سفارت ايران که من هم دعوت شدم در آن مهماني. يادم است که آقاي نظام غفاري15 مرا برد و به ايشان معرفي کرد. تا آن تاريخ من آقاي دکتر اقبال را نديده بودم. من چند کلمه گفتم که آن جا چکار مي کنم و مأموريتم چيست؟ ايشان يک سبک خاصي داشت. گفت فردا 8 صبح به من يک گزارش بده. فکر مي کنم ساعت ده شب بود که اين صحبت ها را مي کرديم. بنابراين موقعي که خودم را رساندم به هتل شد ساعت 11 شب. دوش گرفتم و قهوه سفارش دادم و مرتب قهوه خوردم و گزارش نوشتم و پاره کردم. بالاخره، آخر سر، به اين نتيجه رسيدم که چون ايشان فني نيست من اگر مطالب فني و اين چيزها را بحث بکنم نتيجه اي ندارد. اطلاعات خيلي زيادي داشتم آن موقع درمورد توسعه صنعت گاز آمريکا و مراحلي که طي کرده تا به آن مرحله بزرگ رسيده بود. درآن تاريخ، حدود سي درصد از کل انرژي در امريکا از گاز تأمين مي شد. نتيجه گيري کردم که عوامل متعددي در پايه گذاري صنعت گاز، در نضج گرفتن صنعت گاز، در امريکا وجود داشته. البته اينها قابل کپي کردن نيستند چون شرايط خاص هر مملکت بايد در نظر گرفته بشود. ولي بعضي اصول هستند که آدم مي تواند به صورت تطبيقي بپذيرد. باز نتيجه گيري کردم که حدود فقط سي سال قبل از آن تاريخ در آمريکا يک شرايطي مثل مملکت ما وجود داشته و شايد بدتر، يعني مانند ايران گازهاي توليدي همراه با نفت سوزانده مي شدند. در آن تاريخ در امريکا اگر کسي چاهي مي زد به منظور يافتن نفت و به گاز برخورد مي کرد به چاه مي گفتند nuisance يعني مزاحم. امريکا از آن جا شروع کرد، ولي به علت ساختارهاي سازماني مناسب شرکت هاي گازي و روش هائي که براي بازاريابي داشتند و قدرت سرمايه گذاري که درآمريکا وجود داشت و تکنولوژي ساخت خطوط لوله گاز که به وجود آمد صنعت گاز در ظرف سي سال توانست راه چنين بزرگي را طي بکند و بزرگ ترين صنعت گاز دنيا بشود. من نتيجه گيري کردم اگر ما در ايران بخواهيم که صنعت گاز پايه ريزي بشود و نضج بگيرد، چون ما منابع گازي داريم و مقدار زيادي از گازها سوزانده مي شوند و احتمالا مملکت قدرت مالي و استعداد مالي هم دارد، بنابراين آن ساختار سازماني مناسب شايد کليد کار باشد. پيشنهاد کردم که يک شرکت تابعه به نام شرکت ملي گاز تشکيل بشود و تمام وظايف ايجاد و توسعه صنعت گاز به اين شرکت واگذار بشود. اما اين شرکت اجازه داشته باشد درصحنه انرژي با ساير منابع انرژي حتي نفت رقابت کند.

من ساعت 8 صبح رفتم نزد دکتر اقبال. حالا خواب آلود هم بودم، ولي ديگر اين قدر گرم اين کار بودم و علاقه و شوق داشتم که رفتم و اين گزارش را دادم به ايشان. وقتي که ايشان اين گزارش را خواند، دست به پشت من زد و خيلي براي من مشهود بود که از اين پيشنهاد خوشش آمده، و گفت وقتي که به تهران مي آئي بيا مرا ببين. بعد از اين که کارم در امريکا تمام شد، در نيويورک هم ايشان را ديدم و بنده را فرستادند به يک کنفرانسي که ايشان را دعوت کرده بودند در شمال فرانسه. به دستور ايشان آقاي فرمانفرمائيان هم آمدند از تهران براي شرکت در کنفرانس.
وقتي به تهران برگشتم نزد آقاي دکتراقبال رفتم.

شما تنها بوديد دراين ملاقات؟

بله تنها بودم. وقتي گزارش فوق الذکر را هم که دستنويس بود به ايشان دادم تنها بودم. در مراجعت به تهران ايشان را ديدم و دستورش خيلي ساده و منجز بود. گفت برويد يک کميسيوني تشکيل بدهيد و اساسنامه شرکت ملي گاز را بنويسيد.

به شما اين دستور را داد؟

من تنها بودم. چون دکتر اقبال گفته بود وقتي مي آئي تهران مرا ببين، من هم رفتم ديدمش. به آقاي فرمانفرمائيان که آن موقع مدير من بود گفتم آقاي دکتر اقبال يک چنين دستوري دادند و من پيشنهاد مي کنم اين کميته شما باشيد و دکتر اميرحسين جهانبگلو و آقاي بوشهري که حقوقدان بود، و بنده خودم هم که اصلا فکرهايم را کرده بودم و تقريبا ذهنا يک اساسنامه اي براي شرکت ملي گاز نوشته بودم. اولين پيش نويس اساسنامه را نوشتم و بردم همين کميسيون. شايد حدود دو هفته طول نکشيد که ما اين اساسنامه را تهيه کرديم و داديم به آقاي دکتر اقبال. شايد يک هفته بعدش گفتند که هيئت مديره شرکت ملي نفت تاسيس شرکت ملي گاز را تصويب کرد. در ابتدا شرکت ملي گاز به عنوان يک شرکت تابعه شرکت ملي نفت بود.

اين هنوز در سال 1965 است؟

رسيديم تقريبا به اواخر سال 1965، در اسفند 1344 شرکت ملي گاز تشکيل شد، که اسفند 1344 مي شود مارس 1966.

حالا خاطره اي در اين مورد من بگويم خدمتتان. اولين هيئت مديره شرکت ملي گاز انتخاب شد و من ديدم اصلا اسمي از بنده نيست. يعني آقاي دکتر اقبال رئيس هيئت مديره بود، آقاي هوشنگ فرخان مديرعامل، ابراهيم سلجوقي معاون مدير عامل و عضو هيئت مديره، امير هوشنگ صفاري عضو هيئت مديره، و آقاي ناصر منوچهري. اينها اعضاء هيئت مديره شدند. ناصر منوچهري در آن موقع همآهنگ کننده طرح شاه لوله اول گاز بود در شرکت ملي نفت. حالا آن مطلب ديگري است که بعدا صحبتش را خواهيم کرد. من رفتم نزد دکتر اقبال. من خيلي باز با ايشان صحبت مي کردم. گفتم آقاي دکتر شما آن جلسه واشنگتن خاطرتان هست. گفت بله. گفتم شرکت ملي گاز هم خاطرتان هست که تشکيل شده. گفت بله. گفتم من از خودم اسمي نديدم. گفت شما آخر خيلي جوان هستيد. من درآن موقع32 سالم بود. گفتم قربان کندي در سن 40 سالگي يا 42 سالگي رئيس جمهور آمريکا شد. ايشان هم با حاضر جوابي، واقعا خيلي جالب، گفت خوب ديدي که چه شد. البته همان جا بلافاصله در حضور من تلفن زد به آقاي فرخان(16) و دستور داد که از من در شرکت ملي گاز استفاده بشود. من از اطاق آقاي دکتر اقبال آمدم بيرون، رفتم اطاق فرخان و سلام و عليک و دست داديم و يک مقدماتي که درآن مقدمات ايشان به طور تلويحي به من حالي کرد که من حالا ازيک کمپ دارم مي آيم به يک کمپ ديگر، چون با کمپ منوچهر فرمانفرمائيان کار مي کرديم، حالا، آن را هم من متوجه شدم. به هرحال بنده و آقاي . . .

کمپ ديگر يعني کمپ آقاي نفيسي؟

بله ديگر، اسم نبرد ولي تلويحا من را متوجه کرد. بنابراين شرکت ملي گاز ايران با اين ترتيب شروع شد: آقاي فرخان مديرعامل بودند، بنده که هنوز سمتي نداشتم ولي آمده بودم که با ايشان همکاري بکنم، دو تا منشي داشتيم، منشي من خانم وکيلي و منشي ايشان هم خانم برومند. ما، اين چهارنفر، شروع کرديم. اولين ماموريتي که من خودم پذيرفتم چون سابقه کارهاي سازماني. . .

ببخشيد، ولي ايشان يک معاون داشت.

هنوز جنوب بود.

هنوز جنوب بود و نيامده بود به تهران؟

قرار بود که منتقل بشود و بيايد و ما دو نفر و دو تا منشي که داشتيم اين کار را شروع کرديم. و من اولين ماموريتي که خودم. . .

محلتان کجا بود؟

محل هم نداشتيم. هيچي نداشتيم. من در اطاق خودم نشسته بودم در طبقه 5، آقاي فرخان هم آن موقع به نظرم عضو علي البدل هيئت مديره بود يا عضو هيئت مديره شرکت ملي نفت، در طبقه 15 بود.

درهمان ساختمان شرکت نفت؟

بله در همان ساختمان شرکت نفت. اولين ماموريتي که بنده با تأئيد آقاي فرخان براي خودم تعيين کردم اين بود که يک ساختار سازماني براي شرکت ملي گاز درست بکنم. با سوابقي که در اين امر داشتم آن را انجام دادم. آقاي فرخان پسنديد، برد تصويب آقاي دکتر اقبال را هم گرفت و اين شد اولين ساختار سازماني شرکت ملي گاز.سمتي را که براي خودم درنظرگرفتم رئيس قسمت مهندسي و طرح هاو بررسي ها(Planning, Engineering and Development) بود. اين کار را ما به اين ترتيب شروع کرديم. اولين کارمندي که من به شرکت ملي گاز منتقل کردم از شرکت ملي نفت شخصي بود به اسم مهندس غلامحسين قدم آبادي که ديگر تا آخر که من در شرکت ملي گاز بودم ايشان با من همکاري مي کرد و کارهاي ارزنده اي کرد. او چند سال پيش، در راه انجام وظيفه، در يکي از جاده هاي کشور تصادف اتومبيل کرد و متأسفانه از بين رفت. يادش بخير. البته اين را هم بايد عرض بکنم دکتر اقبال که در آن موقع به من گفته بود جوان هستي به عهد خودش وفا کرد و حدود 8 سال بعد، با پيشنهاد مصدقي که آن موقع مديرعامل شرکت ملي گاز بود، مرا هم عضو هيئت مديره کرد.

قدم هائي که برداشتيد در ارتباط با مستقر کردن شرکت گاز چگونه بود؟

به ترتيبي که ما اساسنامه اوليه شرکت ملي گاز را طراحي کرديم و پي ريزي کرديم فعاليت هاي شرکت ملي گاز عملا از سرچاه شروع مي شد. يعني توليد با شرکت ملي نفت بود و گاز پس از خروج از دستگاه هاي توليد نفت و استحصال مايعات گازي تحويل شرکت ملي گاز داده مي شد. بنابراين شرکت ملي گاز مسئوليت جمع آوري گاز، تصفيه گاز، انتقال گاز، و توزيع گاز در سطح مملکت و صادراتش به خارج و عين همين وظايف را براي مايعات گازي يا گاز مايع داشت.

اين مسئوليت درمحدوده عمليات مستقيم شرکت ملي نفت بود يا اينکه کنسرسيوم هم مشمولش مي شد؟

کنسرسيوم مشمول مي شد، به دليل اينکه توليد با کنسرسيوم بود، طبق قراردادي که شرکت ملي نفت داشت. بنابراين روابط قراردادي کنسرسيوم با شرکت ملي نفت باقي بود و ما در آن تداخل نمي کرديم. ولي در اساسنامه شرکت گاز مادهاي پيش بيني کرده بوديم که با توافق شرکت ملي نفت ما مي توانستيم در يک حوزه هاي خاص عمليات اکتشاف و استخراج را به عهده بگيريم. مثلا در منبع بزرگ گازي پارس شمالي که شرکت شل (Shell) فقط يک چاه بر روي آن زده بود و به علت برخورد به گاز آنرا رها کرده بود، شرکت ملي گاز عمليات کامل اکتشاف و توسعه ميدان انجام داد، که بعداً صحبتش را خواهيم کرد. آن عمليات در چارچوب موافقت هاي خاص بود. ولي به طور اعم عمليات شرکت ملي گاز از سر چاه شروع مي شد و تا نقطه مصرف يا صادرات براي گاز طبيعي يا گاز مايع ادامه مي يافت.