tile

بخش دوم



بخش دوم
تشکیلات ، روش ها، و مسائل رهبري

مديريت امور بين المللي مديريت امور بين المللي از چه بخش هائي تشکيل شده بود؟


همان طورکه قبلا اشاره کردم، من در سال 1974 به سمت مدير امور بين المللي منصوب شدم. حوزه مديريت امور بين المللي از سه قسمت و سه اداره يعني جمعا شش واحد تشکيل شده بود. سه قسمت اصلي عبارت بودند از:
1- قسمت امور شرکت هاي وابسته مسئوليت کنترل و نظارت بر کليه قراردادهاي نفتي، اعم از قرارداد کنسرسيوم و قراردادهاي مشارکت و خدمات، را به عهده داشت و تمام برنامه ها و بودجه هاي عملياتي اين شرکت ها دراين قسمت مطالعه و بررسي مي شد و مسئول نظارت بر اجراي قراردادها بود. آقاي مهندس مسعود مدير به سمت معاون اينجانب دراين امور و آقاي مهندس نقي بني رياح به سمت رئيس قسمت انجام وظيفه مي نمودند.
2- قسمت امور مشارکت هاي خارج از کشور که مسئول کنترل درنظارت بر کليه طرح ها و مشارکت هاي شرکت ملي نفت ايران در خارج از کشور بود و به تمام برنامه ها و بودجه ها و عمليات طرح هائي از قبيل پالايشگاه مدرس، پالايشگاه آفريقاي جنوبي، پالايشگاه کره جنوبي، فروش و توزيع فرآورده هاي نفتي درسنگال، رسيدگي مي نمود. اين قسمت نماينده شرکت ملي نفت دراين طرح ها و مشارکت ها بود و مسئوليت انجام مذاکرات مربوط به طرح هاي پالايشگاه هاي صادراتي و هرگونه عمليات پالايش و توزيع درخارج از کشور را به عهده داشت. آقاي مهندس هادي انتخابي به عنوان معاون اينجانب در امور مشارکت هاي خارج از کشور و آقاي مهندس قباد فخيمي به عنوان رئيس اين قسمت انجام وظيفه مي نمودند.
3- قسمت امور بازاريابي و صادرات که مسئوليت بازاريابي درخارج از ايران وانجام مذاکرات وعقد قراردادهاي فروش نفت خام و فرآوردههاي نفتي و نظارت برصدور و تحويل نفت خام و فرآورده هاي نفتي به مشتريان شرکت ملي نفت درکشورهاي مختلف جهان را به عهده داشت. مطالعه و رسيدگي به وضع عرضه و تقاضا دربازارهاي بين المللي و تعيين قيمت ها نيز به عهده اين قسمت بود. آقايان مهندس حسن ايزدي و مهندس رضا عظيمي به ترتيب رياست اين قسمت را به عهده داشتند.

سه اداره ديگر عبارت بودند از:
1- اداره امور اوپک- کليه مسائل مربوط به سازمان کشورهاي صادرکننده نفت (اوپک) و انجام کليه بررسي ها و مطالعات مربوط به وظائف و تصميمات متخذه در اوپک و تهيه گزارشات و پيشنهادات جهت طرح درجلسات کنفرانس اوپک و سپس نظارت بر اجراي مصوبات و قطعنامه هاي اوپک دراين اداره متمرکز گرديده بود. رياست اين اداره را آقاي مهندس غفور يوسفياني به عهده داشت.
2- اداره اندازه گيري و نظارت برصادرات- اين اداره درآبادان متمرکز بود و درکليه بنادر صادراتي ايران، مانندخارک، ماه شهر، لاوان، بهرگانسر، و در سال هاي آخر جزيره سيري، شعب و ماموريني داشت. وظيفه اين اداره در درجه اول اين بود که بطور دائم به کليه دستگاه هاي اندازه گيري (flow meters) نصب شده در بنادر صادراتي و اسکله هاي بارگيري نفت خام و فرآورده هاي نفتي رسيدگي و اطمينان حاصل نمايد که اين دستگاه ها منطبق با فرم صحيح و مورد قبول صنعت نفت هستند، کار آنها دقيق و صحيح مي باشد، و نيز در کليه بندرها درموقع بارگيري نفتکش ها حضور داشته، برعمليات بارگيري نظارت دقيق کرده و کليه اسناد تحويل و تحول محموله هاي صادراتي را تائيد و امضاء نمايد. رياست اين اداره به عهده آقاي محمود استوار بود.
3- اداره روابط بين المللي- مسئوليت اين اداره ايجاد هماهنگي و انجام بررسي هاي لازم و نيز مطالعه و تهيه گزارش ها و برنامه ها و ماموريت هائي بود که شرکت ملي نفت ايران، به عنوان نماينده ايران در ارتباط با سازمان هاي بين المللي، مانند سازمان ملل و اکافه (ECAFE) وRCD و يا کنفرانس هاي بين المللي از قبيل کنگره بين المللي نفت، کنفرانس جهاني انرژي، و غيره، عهده دار آن بود. رياست اين اداره به عهده آقاي دکتر منصور صدري بود.


هيئت مديره شرکت نفت : نقش دکتر منوچهر اقبال

هيئت مديره از چه نوع افرادي تشکيل مي شد؟


درکادر مديريت شرکت ملي نفت تمام کساني که مسئوليت عملياتي و کارهاي اساسي داشتند همه متخصصين خود شرکت بودند. يعني ما، به غير از يک مورد، و آن آقاي جالينوس بود که از خارج از شرکت ملي نفت از شرکت توانير، از سازمان آب و برق، به شرکت ملي نفت آمد و مسئوليت مديريت امور پخش براي مدتي به او واگذار شد، تمام مديران فني شرکت ملي نفت، در تمام دوران تاريخ شرکت نفت که من ياد دارم، هميشه از کادر خود شرکت نفت بودند، يعني کساني بودند که از پائين شروع کرده بودند، مراحل مختلف را طي کرده بودند، و رسيده بودند به عضويت هيئت مديره. البته تعدادي مديران غير فني که ازساير سازمانها به شرکت آمده بودند در شرکت بودند. مثلا دردوران قرارداد کنسرسيوم، که ما مدير امورغيرصنعتي داشتيم، درمديريت امور غيرصنعتي، چون بيشتر يک پست اداري و غيرفني بود، دو سه بار مديراني بودند که از خارج به شرکت آمدند، مثل مرحوم مسعود فروغي و آقاي خسرو هدايت،17 و در امور اداري نيز مثل آقاخان بختيار،18 و زماني هم آقاي اميرعباس هويدا.19 بنابراين هيچ اشکالي از اين لحاظ نبود. يعني هرکس که در يک حوزه مديريت سرپرستي مي کرد آدمي بود وارد به آن تخصص و به آن کار، و بنابراين کساني که زيردستشان کار مي کردند واقعا قبولشان داشتند.

امّا نکته حساس هميشه پست رياست هيئت مديره شرکت بود. چون رياست هيئت مديره شرکت سمت مدير عامل را نيز به عهده داشت و مسئوليت نهائي در اجراي امور شرکت با او بود. اين سمت هميشه يک انتصاب سياسي بود، و به ترتيب آقايان مرتضي قلي بيات، عبدالله انتظام، دکتر منوچهر اقبال، و هوشنگ انصاري شاغل آن بودند. شايد دليل اين امر اين بود که شاه براي اين که بتوانند نظارت خيلي مستقيم و دقيقي روي صنعت نفت داشته باشند، ترجيح مي دادند کساني را که در تشکيلات دولتي و سياسي با ايشان کارکرده بودند در اين سمت منصوب کنند. ولي براي بنده هميشه اين سوال پيش مي آمد که کادر فني صنعت نفت هم بالاخره ثابت کرده بودند اشخاص وطن پرست و کاردان و علاقمند به کار صنعت نفت مي باشند و چه دليلي داشت که مثلا اشخاصي مثل فتح الله نفيسي و يا دکتر رضا فلاح، که 20 الي 25 سال دراين صنعت خدمت کرده بودند و ثابت کرده بودند که از هرلحاظ صالح و لايق براي اداره صنعت نفت مي باشند، نبايد رئيس هيئت مديره شرکت ملي نفت مي شدند، که اگر منصوب مي شدند مسلما به راندمان، و کاربرد، و پيشبرد امور صنعت نفت کمک موثري مي شد. اين يکي از بزرگ ترين مسائل شرکت نفت بود، به خصوص درمورد شخصي مانند دکتر اقبال که براي ايشان مسئله ارتباط با شخص اعليحضرت يک امر حياتي بود و مانع تماس مستقيم مديران با اعليحضرت مي گرديد. اين مسئله، در پيشبرد امور مشکلاتي به وجود مي آورد.

هيچوقت اين مسئله مطرح شد، يا با همکارانتان صحبت مي کرديد، کــه آيا يکي از دلائل اين که مديرعامل شرکت ملي نفت معمولا يک عنصر سياسي بود، مي توانست اين باشد که مسئله نفت يک بُعد سياسي خيلي قوي داشت، بويژه از نظر بين المللي؟

طبيعتا يک بُعد سياسي داشت. ولي فراموش نفرمائيد که صاحب سهام شرکت ملي نفت دولت بود، و دولت بود که سالي دوبار در مجمع عمومي تمام برنامه ها و سياست هاي عمده شرکت ملي نفت را بررسي و رسيدگي و تصويب مي کرد. و رئيس مجمع عمومي تا مدت ها وزير دارائي و دراين اواخر نيز نخست وزير مملکت بود. و وزيران اقتصاد و دارائي، بودجه و برنامه ريزي ، صنايع و معادن، نيرو، کار و امور اجتماعي و مديرعامل بانک مرکزي نيز اعضاي مجمع عمومي صاحبان سهام شرکت ملي نفت بودند. بنابراين يک بار در سال مي نشستند تمام برنامه هاي عملياتي و بودجه شرکت را بررسي مي کردند. يک بار هم درآخر سال مي نشستند گزارش عمللکرد شرکت را بررسي مي نمودند. بنابراين آنچه که مربوط به جنبه سياسي امر مي شد، مجمع عمومي مي توانست کنترل و نظارت داشته باشد و شخص شاه هم مسائل سياسي را شخصا زير نظر داشتند و خط مشي را تعيين مي کردند. ولي وقتي که به مرحله اجرا ميرسيد، مديرعاملي که روزمره بايد تصميم بگيرد و کارها را اجرا بکند طبيعتا بايد شخصي باشد که وارد به فعاليت هاي صنعت باشد. درصورتي که مديرعامل شرکت درآغاز آقاي بيات بود که اصلا اطلاعي ازمسائل فني نداشت. بعد آقاي عبدالله انتظام بود. البته انتظام مدير بهتري بود، چون علاوه براينکه مرد سياسي بود طرز فکر و ادراک فني داشت. نمي دانم شما اطلاع داشتيد يا نه که آقاي انتظام درمنزلش يک کارگاه فني داشت که کارهاي تعميراتي و تهيه وسائل مکانيکي و غيره انجام مي داد. او يک مغز فني داشت و خيلي زود مسائل فني را جذب و درک مي کرد. علاوه براين، آقاي انتظام يکي از خواصش اين بود که آن قدر به مسئله ارتباط مستقيم با شاه اهميت نمي داد و در زمان ايشان، آن طوري که بنده شنيده بودم، و اواخرش البته شاهد بودم، هروقت يک مسئله مهمي پيش مي آمد در شرفيابيش مدير مسئول را با خودش ميبرد که اگر سوالي بود بتوانند جواب بدهند. ولي دکتر اقبال اين رويه را نداشتند و در چهارده سال دوره رياستشان خود شخصا با شاه درتماس بودند. اين مشکلي بود براي شرکت نفت. بنده هيچ نمي توانم تصور بکنم چرا اشخاصي مثل نفيسي يا فلاح نمي توانستند اين وظيفه را انجام بدهند.

بعد از دکتر اقبال چطور؟


براي يک دوران خيلي کوتاهي آقاي هوشنگ انصاري مديرعامل شرکت ملي نفت بود، که البته زياد به طول نيانجاميد، براي اينکه ايشان اواخر سال 77 به سمت رئيس هيئت مديره شرکت ملي نفت منصوب شدند و نيمه دوم 78، يعني بعد از کمتر از يک سال، سمت خود را ترک نمودند.

رابطه با دولت

سوال ديگري که در اين زمينه مطرح مي شود رابطـــه دولت هست با شـــرکــــت نفت، رابطه نخست وزير از يک طرف، وزير دارائي از طرف ديگر، و عواملي که، همين طور که فرموديد، جزء صاحبان سهام شرکت نفت بودند و درعين حــال يک مسئوليت مملکتي داشتنـــد. اين رابطه را شما چطورديديد؟



اين رابطه را بنده خيلي خوب ديدم، يعني بنده واقعا در دوراني که شخصا مسئول بودم و در هيئت مديره شرکت داشتم هيچ مشکلي با دولت حس نکردم.

يعني اصلا دولت حضور داشت که شما مشکل . . .؟


چون شرکت ملي نفت ايران بزرگ ترين واحد اقتصادي کشور و نيز بزرگترين منبع کسب درآمد بود، لذا دولت از هر لحاظ حضور داشت، البته در سطح مجمع عمومي، و دولت واقعا وظيفه صاحب سهم را به خوبي ايفا مي کرد.
يک دوراني بود که وزيردارائي رئيس مجمع بود. بعد تغييرداده شد و نخست وزير شد رئيس مجمع. ولي حتي درآن دوراني که نخست وزير رئيس مجمع بود، در واقع ناظر بر امور شرکت وزير دارائي بود، چون بودجه و برنامه را بايد وزارت دارائي تصويب مي کرد. ساير وزراي عضو مجمع نيز درهر مورد که از جنبه هاي مختلفي به حوزه مسئوليت آنان ارتباط پيدا مي کرد اظهار نظر و توصيه هاي لازم را مي کردند. ما هيچوقت مشکلي با دولت نداشتيم و روابط ما با دولت بسيار سالم و خوب بود. درجلساتي که مسئله برنامه و بودجه مطرح بود، طي جلسات خيلي طولاني توضيحات لازم از طرف مديران مسئول حوزه هاي مختلف به مجمع داده مي شد و به کليه سوالات پاسخ داده مي شد. اگر هم ايراداتي مي گرفتند، ايرادات بجائي بود. بنده نديدم از طرف دولت مشکلاتي براي شرکت ملي نفت ايجاد شود. اگر ايرادي مي گرفتند، ايراد صحيح بود، اگر سوالي مي کردند، سوال درستي بود. بنده هيچ رابطه ناسالمي بين شرکت نفت و دولت نديدم.

رابطه دکتر اقبال هم با دولت خوب بود؟


خيلي خوب بود، چون آقاي آموزگار (24) در دوره اي که به عنوان وزير دارائي رئيس مجمع عمومي بود با دکتر اقبال رابطه بسيار دوستانه و نزديکي داشتند. ايشان قبلا وزير کابينه دکتر اقبال بود. بنابراين براي او احترام خاصي قائل بود. هويدا هم با دکتر اقبال ارتباط خيلي خوبي داشت. من هيچوقت نديدم که برخوردي ايجاد شود. اين است که از اين لحاظ مشکل نداشتيم، و شايد تنها حسن انتصاب يک رئيس در حقيقت سياسي فقط اين بود که چون آن شخص خود قبلا در دولت سمت وزارت و يا نخست وزيري داشته بود، اعضاء مجمع عمومي براي او احترام خاصي قائل بودند. ولي به نظر من مشکلاتي که در انجام امور جاري شرکت ايجاد مي کرد از مزايا و منفعتش بيشتر بود.

یکي از مسائل دولت و سازمان برنامه اين بود که نمي توانست از شرکت نفت اطلاعات دقيقي درباره درآمد دولت از نفت بگيرد و البته داشتن اين اطلاعات از نظر پيش بيني بودجه بسيار مهم بود. ممکن است دراين زمينه مطالبي بفرمائيد؟

چون مسئوليت تهيه آمار و اطلاعات دقيق مربوط به توليد و صادرات و درآمد نفتي به عهده مديريت امور بين المللي بود، بنده به جرأت مي توانم بگويم که شرکت ملي نفت هيچ گاه در تهيه و ارائه اين گونه آمار به دولت و سازمان برنامه مسامحه و کوتاهي نمي کرد. ولي مسئله و گرفتاري شرکت اين بود که تا سال 1973، که در قرارداد کنسرسيوم تجديد نظر و قرارداد جديد فروش و خريد نفت منعقد گرديد، اختيار تعيين ميزان توليد و صادرات از حوزه قرارداد، که بيش از نود درصد فروش نفت ايران و درنتيجه درآمد نفت را تشکيل مي داد، در دست کنسرسيوم بود. تا اين زمان شرکت ملي نفت ايران هر ساله با مشکلات زيادي روبرو بود که از برنامه آينده توليد و صادرات اعضاء کنسرسيوم اطلاع دقيق و مطمئن کسب نمايد. همان طور که در گفتگوهاي قبلي توضيح داده شد، اعضاء کنسرسيوم حاضر نبودند تعهد و يا حتي ارقام قطعي و دقيقي از برنامه هاي توليد و صادرات آتي خود ارائه دهند. لذا شرکت ملي نفت نمي توانست آمار و ارقام قابل اطميناني از درآمد نفت به دولت ارائه نمايد. ولي از سال 1973، با عقد قرارداد فروش و خريد نفت، که هم شرکت ملي نفت رأساً حجم قابل ملاحظه اي نفت صادر مي کرد و هم برداشت و صادرات شرکت هاي عضو کنسرسيوم طبق برنامه و تعهداتي که به عهده مي گرفتند روشن تر بود، شرکت توانست ارقام و آمار مشخص تري از درآمد نفت تهيه و تسليم دولت بنمايد.

باز يک نکته ديگري که جالب است. عده اي مي گويند اعليحضرت علاقمنــد بود که شخصا با افراد مختلفي که در مقامات بالاي يک سازماني هستند ارتباط داشته باشد و احتمالا در برخي از موارد باعث بشود که اينها همديگر را کنترل بکنند. ولي اين طوري که به نظر مي رسد، حداقل در دوراني که اقبال رئيس شرکت نفت بود، چنين چيزي مطرح نبود.

نه، تنها کسي که با شاه ارتباط داشت فلاح بود، آن هم نه راجع به کارهاي جاري شرکت، بلکه فقط در بعضي موارد مربوط به مسائلي که مربوط به خارج از ايران مي شد.

به دليل ارتباطات بين الملليش؟




او تنها کسي بود که به شاه از طريق علم25 دسترسي داشت. ولي تماس بقيه مديران همه از طريق اقبال بود.


آموزش کادر

به نظر مي رسد که زماني که شرکت ملي نفت ايــران کنترل کارها را در سال 1973 بــه ـدست گرفت، به اندازه کافــي کادر مناسب براي انجـــام اين کارهـــا داشت. طبيعتـــا اين کادر مـــي بايستي به طريقي تربيت شده باشد، مثلا در قراردادها آمده باشد که چه وظائفي چه کساني يا چه سازمان ها و شرکت هائي در قبال تربيت چنين کادري دارند. ممکن است راجع به اين موضوع صحبت کنيد؟

يکي از ادارات فوق العاده فعال شرکت ملي نفت اداره آموزش بود. اداره آموزش مسئول تربيت و کارآموزي کادر تخصصي شرکت بود. تمام ادارات و واحدهاي شرکت موظف بودند هرساله گزارشي به هيئت مديره بدهند. اين گزارش متکي بود به برنامه هاي توسعه فعاليت در يک دوره ميان مدت مثلا پنج ساله و در دراز مدت ده ساله. بنده که مسئول امور بين المللي بودم پيش بيني مي کردم که درطي پنج سال آينده ما احتياج به چه نوع متخصصيني داريم که بتوانند کارها را انجام بدهند. اداره آموزش وظيفه داشت تعدادي از کادرهاي جوان شرکت ملي نفت را که تازه استخدام شده بودند و خودشان تحصيلات دانشگاهي شان را کرده بودند ودرکارشان برجسته بودند براي کارآموزي درتشکيلات شرکت هائي که با ما مشارکت داشتند انتخاب کنيد. درواقع، جزو قراردادهايمان، طرف دوم تعهد داشت درصورت لزوم براي کارآموزي کادر فني شرکت ملي نفت وسائلي که درخارج از ايران در اختيار دارد به رايگان در اختيار ما بگذارد. ما کارآموزانمان را به اين شرکت ها مي فرستاديم. کارآموزان در زمينه هاي مختلف علمي، تکنيکي و اقتصادي، از جمله در امور مهندسي مخازن، در امور مهندسي نفت، درحفاري، در زمين شناسي، در طراحي، در بازاريابي، در ادارات مربوطه اين شرکت ها يک دوره يک ساله يا 6 ماهه، بسته به نوع کارشان، مي گذراندند و سپس به کار خود مراجعت مي نمودند. در قرارداد کنسرسيوم هم پيش بيني شده بود که ساليانه تعدادي از کارآموزان را که شرکت تعيين مي کرد کنسرسيوم بايد مي فرستاد در شرکت هاي عضو کنسرسيوم اين کارآموزيها را مي ديدند. علاوه براين، شرکت ملي نفت، علاوه بردانشگاه فني نفت آبادان، تعدادي مدارس عالي و حرفه اي براي رشته هاي تخصصي داشت که کارآموزان، بسته به نوع کار، دوره هاي دو ساله يا سه ساله را در رشته هاي حرفه اي مي گذراندند. بعد، از بين اين کارآموزان تعدادي انتخاب و به خارج اعزام مي شدند تا در دانشگاه هاي خارج دوره هاي عالي تري ببينند. آنها معمولا درجه فوق ليسانس و يا دکترا مي گرفتند و بعد درخاتمه دوره آموزشي درخارج برايشان کارآموزي ترتيب داده مي شد. بنابراين به طور دائم تعدادي محصل به خارج مي رفت، تحصيل مي کرد، کارآموزي مي ديد، و بطور دائم تعدادي از کارمندان جوان تازه استخدام شده شرکت مي رفتند وکارآموزي مي ديدند و برمي گشتند.

به طور مثال، درمورد پالايشگاه تهران، از آن روزي که تصميم گرفته شد، که بايد يک پالايشگاهي با ظرفيت دويست و بيست هزار بشکه در روز ساخته شود، از همان زماني که اين طرح آماده ميشد، مسئول مديريت امور پالايش صورت کاملي از نيازهاي سازمان خود را به اداره کارآموزي ارائه داد که اين پالايشگاه روزي که به کار مي افتد چه تعداد کارشناس و تکنيسين و کارگر متخصص لازم دارد. تمام کاتگوري و رشته هاي تخصصي قبلا تعيين مي شد، و اداره آموزش موظف بود در دوران ساختمان پالايشگاه تهران که مثلا سه سال طول مي کشيد، اين کادر را آماده بکند. چون پالايشگاه تهران را شرکت مهندسي فلور طراحي مي کرد، تعدادي از کارمندان رفتند در شرکت فلور درکاليفرنيا و در يک دوره آموزشي خطوط عمده طراحي و نيز جزئيات طرح اين پالايشگاه را دنبال کردند و کارآموزي لازم را ديدند. تعدادي را نيز فرستاديم به پالايشگاه هاي شرکت هاي وابسته و در آنجا کار عملياتي را ديدند. مثلاً، يکي از واحدهاي پالايشگاهي که در تهران ساخته مي شد دستگاه "آيزوماکس" (Isomax) بود، که يک تکنولوژي بسيار جديدي بود، و بايد متخصص براي اداره آن تربيت مي شد. درنتيجه روزي که پالايشگاه تهران به کار افتاد تمام کادرش آماده بود.

يعني درخود برنامه ريزي اين پالايشگاه برنامه ريزي تهيه کادر هم منظور بود.

بله، همه ادارات اين وظيفه را داشتند که هر طرحي مي خواهند انجام بشود به موازاتش نيازهاي مربوط به فراهم کردن کادر تخصصي اش هم در بودجه اش گنجانده بشود.
علاوه برآن برنامه هاي درازمدت بود، که ما درعرض ده سال آينده فکر مي کنيم چه قدم هائي را برمي داريم، چه برنامه اکتشافي و توسعه ميدان ها در پيش داريم، کدام پالايشگاه ها ساخته مي شود، چه نوع متخصصين بازاريابي لازم داريم. بنابراين اداره آموزش آمادگي پيدا مي کرد که بتواند به تدريج کادر مورد نياز را فراهم کند. به طوري که به خاطر دارم درسال 1978 جمعاً درصنعت نفت ايران، که شامل شرکت ملي نفت، پتروشيمي، گاز، کارخانه لوله سازي اهواز و شرکت هاي مختلط و وابسته نفتي بود، در تمام ايران 54 هزارنفر کار مي کردند، که از اين 54 هزار نفر درحدود 22 هزارنفرکارمند بودند و درحدود 31 هزار نفر کارگرعادي و ماهر(skilled laborer) بود. بين تمام اين 54 هزار نفر جمعا هزار خارجي بيشتر نبودند، که از اين هزار نفر خارجي تعدادشان نمايندگان شرکت هاي طرف دوم بودند که در ايران طبيعتا بايد وجود مي داشتند و جوابگوي شرکت ملي نفت بودند. بنابراين کادرصنعت نفت واقعا به دست ايراني اداره مي شد و اين نتيجه کارآموزي مداوم بود که مرتبا در دست انجام بود.

مسئولين بخش آموزش چه کساني بودند؟

اداره آموزش زير نظر مدير امور اداري و مالي بود که آقاخان بختيار مسئوليت آن را طي چندين سال به عهده داشتند. رياست اداره آموزش شرکت را در دوران هاي مختلف اشخاص با تجربه اي مانند مهندس شريف رازي، منصور ساسان پور و آقاي مسعودي و غيره به عهده داشتند، که همگي اقلا 10، 15 سال در کارهاي عملياتي کار کرده بودند و وارد بودند که براي پست هاي مختلف چه نوع تخصصي لازم است و چه برنامه کارآموزي لازم دارند و درکجا مي توان آن برنامه را اجرا کرد. ضمنا هر کسي که مسئول طرح بود، اگر پيشنهاد مي داد که در عرض 5 الي 10 سال آينده اين نوع و تعداد کارشناس لازم دارد، بايد شرح وظائف کامل هر سمت را هم تهيه مي کرد و به اداره آموزش مي داد و قيد مي کرد که درجه تحصيلات کانديدا بايد در چه سطح باشد و درچه رشته هائي بايد کارآموزي ببيند و چه نوع وظايفي را بايد انجام بدهد.

درشرکت نفت اشخاصي که کار مي کردند طبيعتا از طريق مشارکت ها با شرکت هاي نفتي بين المللي و وسعت فعاليت ها با تکنولوژي هاي جديد، باسيستم مديريت، و با سازمان هاي اداري و پيشرفته جديد، آشنائي بيشتري پيدا مي کردند، و درحقيقت به مرحله اي مي رسيدند که افرادي بودند که مي توانستند از يک پست به يک پست ديگر به راحتي جابجا بشوند، و مسئوليت هاي جديد را قبول بکنند، و از عهده مديريت آن دستگاه ها بربيايند. اين بود که، به طور مثال، وقتي آقاي هويدا اول به سمت وزير دارائي و سپس نخست وزيرمنصوب شدند با خود تعدادي از کارشناسان شرکت نفت رابه دولت بردند، و به سمت معاونين وزارتخانه ها و بعد وزراي کابينه منصوب کردند. تعدادي نيز بعدا در پست سفرا و شهردارها و استاندار هاي مملکت و درسمت مديرعامل هاي شرکت هاي تابعه دولت، وغيره، مشغول به کار شدند.

 

کادر باتجربه و کاردان درصنعت نفت به تعداد و در سطحي بودکه شرکت نفت مي توانست بدون ايجاد مشکل براي خود در تامين کادر مديريت درسطح بالاي مملکت، بيش از هر سازمان ديگري، به دولت کمک بکند و مديران لايقي را به تشکيلات دولتي مملکت ارائه نمايد. مسلما، اين يک مزيتي است (کرديتي) براي صنعت نفت ايران.

درهمين زمينه براي روشن شدن درجه کارداني و تجربه و تخصص کارکنان صنعت نفت ايران لازم است توضيح داده شود که وقتي کشورهاي ليبي و الجزاير تصميم به تاسيس و تشکيل شرکت هاي ملي نفت گرفتند، ازطريق اوپک از شرکت ملي نفت تقاضا نمودند براي سازمان دهي به تشکيلات شرکت هاي ملي آنها، و تربيت و کارآموزي کادر فني لازم، به آنها کمک کند. درمورد ليبي، من هيئتي از کارشناسان شرکت ملي نفت را به آن کشور اعزام کردم، که مدت يک سال درآنجا اقامت کردند و با همکاري وزارت نفت ليبي در ايجاد سازمان شرکت ملي نفت ليبي و کارآموزي کارکنان آن شرکت کمک هاي لازم اعمال داشتند. درمورد کشور الجزاير نيز به همان منوال هيئتي از کارشناسان شرکت ملي نفت براي مدت شش ماه به آن کشور اعزام شدند و به ايجاد تشکيلات شرکت ملي نفت الجزاير و تهيه برنامه هاي کارآموزي کارکنان آن کمک نمودند. در تعقيب آن نيز تعدادي کارآموز ازطرف شرکت ملي نفت الجزايربراي آموزش در رشته هاي مختلف عمليات صنعت نفت به ايران آمدند.

درکشور نروژ نيز وقتي تصميم به ايجاد و تاسيس شرکت نفت دولتي "Statoil" گرفته شد، رئيس و چند نفر از مديران آن شرکت به ايران آمدند و يک هفته مهمان شرکت ملي نفت ايران بودند و از حوزه هاي مختلف عملياتي بازديد کردند و من خودم طي چند جلسه سازمان و نحوه کار شرکت ملي نفت ايران را براي آنها تشريح کردم.

بنابراين ملاحظه مي فرمائيد که درجه تخصص و کارداني و تجربه شرکت ملي نفت ايران در سطح بين المللي نيز مورد قبول و تائيد بود.

مسائل و موانع

يک نکته اي که بنده بايد مجددا به آن اشاره کنم اينست که آنجائي که براي ما هميشه گرفتاري درست مي شد، مقام رياست شرکت ملي نفت بود و رابطه اي که آقاي دکتر اقبال با شخص شاه داشت. آنجا هميشه مقداري کارهاي ما لنگ مي شد. دليلش هم اين بود که رئيس شرکت ملي نفت در هفته يک روز شرفيابي داشت و اين روز شرفيابي معمولا چهارشنبه بود. بنابراين اگر کارها به نحوي بود که جنبه فوريت داشت و مدير مسئول گزارش لازم را تهيه و به تصويب هيئت مديره رسانيده بود، لزوما اجراي آن به تعويق مي افتاد، تا چهارشنبه بعد گزارش به عرض شاه برسد و پس از تائيد ايشان به مدير مربوطه ابلاغ شود. البته اگر شاه در مسافرت بودند تاخير در انجام کار طولاني تر مي شد. دوراني که بنده مديريت امور بين المللي را به عهده داشتم و فعاليت هاي بازاريابي و صادرات و مشارکت هاي خارج از کشور و قراردادهاي اکتشاف و توليد توسعه يافته بود کارهاي فوري و فوتي زياد پيش مي آمد.

اين چه دوراني است؟

اين دوران، از سال 1973 الي 1978 بود که من در هيئت مديره عضويت داشتم. اين دوره اي بود که فعاليت هاي بين المللي شرکت وسعت پيدا کرده بود و ما در بازارهاي بين المللي هر روزه چند ميليون بشکه نفت خام و فرآورده عرضه مي کرديم و با مشتريان دائم سر و کار داشتيم و طرح هاي مختلف و مهم چه در داخل و چه درخارج در دست مذاکره و يا اجرا بود و بنده دائم در مسافرت بودم و لزوما بايد تصميمات مهمي گرفته مي شد. من گزارشم را تهيه مي کردم و مي بردم در هيئت مديره. اگر فرض بفرمائيد روزشنبه بود بنده بايد صبر مي کردم روز چهارشنبه مي رسيد، اين گزارش مي رفت به عرض مي رسيد، برمي گشت، تا بنده تکليفم روشن بشود و کارم را انجام بدهم. اينجا بود که مشکلات ايجاد مي شد.

يعني اگر شما يک مسئله فوري داشتيد که مي بايستي راجع بهش تصميم گرفته بشود اين امکان پذير نبود؟

نه، نبود. چون زمان آقاي انتظام بنده مدير نبودم نمي توانم اظهار عقيده بکنم که آيا ايشان هم همين کار را مي کرد يا نه. ولي در زمان دکتر اقبال متاسفانه ايشان شديدا اصرار داشت که فقط شخص خودشان گزارشات رابه عرض برسانند، و هيچ کدام از مديران دراين شرفيابي ها حضور نداشتند. بارها اتفاق افتاد، درمورد طرح هائي که مربوط به خود من بود، موضوع دو الي سه بار به عرض مي رسيد. زيرا اگر من مي خواستم گزارش مفصل وطولاني تهيه کنم و تمام مطالبي را که پيش بيني مي کردم ممکن است در مقابلش سوالي باشد توضيح مي دادم، مسلما شاه وقت وحوصله خواندنش را نداشت. بنده بايد لزوما در يک صفحه يک پروژه را مي گنجاندم و هيچ وقت نمي توانستم پيش بيني کنم که چه سوالي ممکن است پيش بيايد، چون آقاي دکتراقبال تنها مي رفت شرفياب مي شد و بنده آنجا نبودم تا اگر اعليحضرت سوالي مي کرد، همان لحظه جواب بدهم و مسئله خاتمه پيدا کند. ايشان مي رفت، اتفاقا يک سوالي مي شد که درآن يک صفحه اي که بنده نوشته بودم جواب اين سوال نبود. آقاي دکتراقبال بعد مي آمد، بنده بايد يک گزارش ديگري درست مي کردم، دوباره هفته ديگر مي رفت به عرض مي رسيد. نتيجتا يک هفته کار من عقب مي افتاد.

آيا براي آقاي دکتراقبال توضيحي داده شد که به اين صورت کار عقب مي افتد؟

بارها اين را بنده به ايشان توضيح دادم که اين نحوه عمل کار ما را خيلي عقب مي اندازد، وگرفتاري دارد. ولي ايشان به هيچ عنوان حاضر به اين نبود که در اين رابطه بين ايشان و شاه خللي وارد بشود.

و حتي کوشش نمي کرد که، بالاخره اگر مسئله فوري بود، به جاي اينکه صبر کند تا چهارشنبه بشود، به طريقي زودتر تماس بگيرد؟

البته در بعضي مواقع خيلي فوري و ضروري که مسئله مورد علاقه شاه بود تماس تلفني و عرض گزارش امکان پذير بود، به طور مثال، در دوران مذاکرات 1973 با کنسرسيوم براي تجديد نظر درقرارداد. در آن دوره من، درسمت معاون مدير امور بين المللي، رئيس هيئت نمايندگي شرکت ملي نفت بودم، ومسئوليت مذاکرات با کنسرسيوم به عهده بنده گذاشته شده بود و يک تيم در حدود ده نفره ازکارشناسان فني و اقتصادي و حقوقي با من همکاري مي کرد. در آن دوره چون هر روز در مذاکرات ما مسائلي پيش مي آمد، من مي رفتم به آقاي دکتر اقبال توضيح مي دادم. ايشان، براي کسب تکليف، خودشان تلفن مي کردند به دربار، به شاه، گوشي را مي دادند به من و من توضيح مي دادم که يک چنين مسئله اي است و نظر ما اين است، نظر کنسرسيوم اين است، و ما به اين دليل قبول نمي کنيم، آنها به اين دليل پافشاري مي کنند، و همان جا مسئله پاي تلفن حل مي شد. اين تنها دوره اي بود که بنده اين ارتباط را داشتم که تلفني توضيحات را مي دادم. مورد ديگري نيز درسال 1971 مذاکرات اوپک در تهران بود که دو مرتبه رفتيم حضور شاه براي شرفيابي و توضيح مسائل و کسب تکليف، که آقايان هويدا، و آموزگار، و بنده ، و فلاح و دکتر اقبال بوديم. در دوران مديريت بنده سه و يا چهار بار بيشتر اتفاق نيفتاد که من بتوانم خودم حضورا يک مسئله اي را عنوان بکنم و توضيح بدهم. هميشه گزارش تهيه مي شد و يکي از بزرگترين مشکلات من همين بود که حجم مطالبي را که بايد روي کاغذ مي آوردم اينقدر زياد بود که قسمت عمدهاي از وقتم را مي گرفت. درصورتي که من مي توانستم با 4، 5 دقيقه توضيح مسئله راً حل کنم و مجبور نشوم بنويسم.

دخالت هاي ناروا

يکي از مشکلاتي که من درمديريت امور بين المللي شرکت ملي نفت با آن روبرو بودم دخالت غيرمستقيم تعدادي افراد بانفوذ و سودجو بود که به نحوي به شاه دسترسي داشتند و سعي مي کردند از بالاي سر شرکت بعضي پيشنهادات و طرح ها را به شاه عرضه کنند و به قبولانند.

لازم به توضيح است اعليحضرت هرسال زمستان تشريف مي بردند به سن موريتس.26 طي آن دوره اي که فعاليت هاي بين المللي شرکت تشديد شده بود، و طرح هاي مختلفي را در دست مطالعه و بررسي و مذاکره داشتيم، از جمله پالايشگاه هاي صادراتي، مشارکت در پالايشگاه هاي خارج از ايران، فعاليت هاي بازاريابي و توزيع و فروش فرآورده هاي نفتي در کشورهاي مصرف کننده و غيره، به محض آنکه شاه تشريف مي بردند به سن موريتس تعداد زيادي از شرکت هاي عمده و مستقل اروپائي يا امريکائي يا آسيائي و ژاپني، از طريق يک مشت واسطه و دلال که همه دنبال استفاده هاي مالي بودند، راه مي افتادند مي رفتند به سن موريتس. طرح هاي عجيب و غريبي آنجا ارائه مي شد. براي هرشرکتي يک يا چند نفر افراد با نفوذ وسائل را فراهم مي کردند، وقت مي گرفتند مي رفتند حضور اعليحضرت يک طرحي را ارائه مي دادند. اين طرح ها سرازير مي شد به تهران که بررسي شود. اغلب اوقات آنهائي که اين طرح ها را ارائه کرده بودند اشخاص بانفوذي بودند که هر روز به اعليحضرت دسترسي داشتند. و به نوعي صورت مسئله را عنوان مي کردند که نشان دهند طرح پيشنهادي شرکت ملي نفت را مي رساند به عرش، منافع زياد دارد، و براي شهرت و اعتبارشرکت بسيار خوب است.

اين گونه پيشنهادات براي مطالعه و رسيدگي به امور بين المللي ارجاع مي شد. يک نمونه بارز آن طرحي بود که در يکي از اين شرفيابي ها رئيس شرکت اشلند تقديم حضور اعليحضرت نموده بود. ماحصل پيشنهاد اين بود که شرکت ملي نفت، که دنبال فعاليت هاي بازاريابي بين المللي است، با اشلند شريک بشود، پالايشگاه آن شرکت را در بافالو بخرد، اين پالايشگاه را خود شرکت اشلند با کادري که در اختيار دارد اداره کند و فرآورده هاي نفتي را در بازار امريکا بفروشد. شرکت ملي نفت به اندازه ظرفيت پالايشگاه نفت خام تحويل شرکت اشلند بدهد و حق الزحمه اي نيز درمقابل اداره پالايشگاه وبازاريابي براي فرآورده هاي آن بپردازد. از بررسي و مطالعاتي که توسط کارشناسان حوزه مديريت امور بين المللي با نظارت و شرکت خود من درباره اين طرح به عمل آمد چنين نتيجه گرفته شد که در ازاء هربشکه نفت خام که در چهارچوب اين طرح به شرکت اشلند تحويل مي گرديد، پس از محاسبه هزينه سرمايه گذاري و پرداخت حق الزحمه و ساير هزينه ها، آنچه از فروش فرآورده هاي حاصله عايد شرکت مي شد حدود دو دلار هربشکه از قيمت نفت خام که شرکت در بازار آزاد به فروش مي رسانيد کمتر بود، و نهايتا شرکت ملي صاحب پالايشگاهي مي شد که فرسوده و قراضه بود و بايد اصولا متروک مي شد، و ضمنا پالايشگاهي بود که به علت موقعيت جغرافي اش نمي توانست از نفت خام صادراتي ايران استفاده کند. بنابراين، پيشنهاد اشلند به اين ختم مي شد که نفت خامي را که از ايران تحويل مي گيرد به صورت تعويض (exchange)در بازار عرضه کند.

من و همکارانم پس از بررسي کامل گزارشي تهيه کرديم و بلافاصله با کوريه فرستاديم به سن موريتس. چند دفعه اين گزارش رفت و برگشت. در حاشيه اش بنده توبيخ شدم. حتي در يک مورد خوب يادم هست که آقاي ايادي بادست خودش در حاشيه گزارش نوشته بود که اعليحضرت فرمودند شپش کشي بس است. تا اين حد شديد بود. حالا چه شخصي رفته بود و چه مطالبي به عرض رسانده بودکه شاه را عصباني و نسبت به نظرات و نتيجه گيري ها بدبين کرده بود براي من روشن نيست.

پس از مراجعت شاه به تهران باز اين گزارش مدت 6 ماه چند بار تجديد و به دفتر مخصوص فرستاده شد و به عرض رسيد و برگشت که دوباره رسيدگي بشود. بنده بالاخره کلافه شدم. يک روز رفتم حضور آقاي دکتر اقبال گفتم من چندين بارحساب و کتاب و بررسي و مطالعه لازم را انجام داده و صراحتاً نوشتم به چه دليل اين کار به صلاح و صرفه ما نيست و ديگر مطلبي براي نوشتن ندارم و تصور مي کنم اعليحضرت از ديدن امضاء بنده زير اين گزارش خسته شده اند و بهتر است بدهيد دست شخص ديگري به آن رسيدگي کند. دکتر اقبال گفت شما مسئول اين کار هستيد و هرچند بار لازمست نظرتان را گزارش کنيد. خوشبختانه با گزارش بعدي موضوع خاتمه يافت. در حدود چند ماه بعد يک روز ديدم آقاي دکتر اقبال از شرفيابي مراجعت کرده و خيلي خوشحال و خنده رو بود. بنده را خواست و گفت امروز اعليحضرت فرمودند يادتان هست آن گزارش مربوط به طرح اشلند که مينا در رد آن پافشاري مي کرد؟ به من يک گزارشي رسيده (اين گزارش از کجا رسيده بود معلوم نشد) که دراين طرح حدود سي ميليون دلار يک عده اي مي خواستند استفاده بکنند.

درخلال اين گزارش نويسي يک مقام بالاي مملکت بنده را يک روز خواست، در همان دوره 6 ماه که اين گزارش مي رفت و مي آمد، که آقا شما چکار کرده ايد که اعليحضرت از شما فوق العاده عصباني است.

يعني نخست وزير يا يک کس ديگر؟


وزير دربار، آقاي علم، بنده را خواست گفت شما مي دانيد که اعليحضرت هميشه تعريف مي کنند، مي گويند مينا از نطر فني خيلي خوب است. ولي اين اواخر نمي دانم چکار کرده ايد که خيلي عصباني هستند. من فورا شصتم خبر دار شد. گفتم آقاي علم يک طرحي است که بنده 6 ماه است دارم درباره آن گزارش مي نويسم و رد مي کنم. ولي درضمن، بنده بايد به شما بگويم شرکت ملي نفت ارث پدري من نيست. بنده را اعليحضرت به عنوان مدير امور بين المللي منصوب فرمودند و هر روزي که اراده کنند مي توانند بنده را بردارند. يا اگر از کار من، از طرز فکر من، و نظرم راضي نيستند مي توانند دستور بدهند که اين طرح را به جاي مينا بدهند به يک مدير ديگر و يا کارشناس ديگري بررسي و اظهار نظر کند. به آقاي علم گفتم من پيشنهادي براي شما دارم، چون فکر مي کنم اين طرح را کسي که از صنعت نفت و برنامه هاي ما اطلاعات کافي دارد به حضور اعليحضرت ارائه نموده. چرا شما به اين شخص نمي گوئيدکه همين طورکه مينا در گزارشات خود با ذکر دليل و حساب و کتاب نوشته که اين طرح براي ما صلاح و درست نيست، ايشان هم گزارشي تهيه و با ذکر دلايل کافي و با عدد و رقم نظريه مينا را رد کند و بگويد اين طرح چرا به صلاح و منفعت شرکت است. اگر چنين گزارشي نوشته شد و بنده خواندم و ديدم درست مي گويد خودم زيرش را امضاء و تائيد مي کنم. آقاي علم گفت شما مسئول اين کار هستيد. گفتم اگر من مسئولم، شش ماه است که مي گويم اين کار به درد نمي خورد و دلائل آنرا نيز تذکر داده ام. موضوع بالاخره منتفي شد. از اين نوع کارها زياد مي شد.

استنباط شما از صحبت با آقاي علم اين بود که او راجع به اين جريان مي داند؟

بله، در مسيرش بود. من بعدا اطلاع حاصل کردم مبتکر اين طرح شخصي بود به اسم جمال زند، که درآمريکا زندگي مي کرد و با آقاي اورين اتکينز (Orin Atkins)، که پرزيدنت اشلند بود، دوستي ديرينه و همکاري داشتند. او و اتکينز با استفاده از نفوذ چند نفر از اطرافيان و مشاورين شاه اين طرح را به راه انداخته بودند. شايد هم صورت ظاهر طوري طرح را تهيه و عنوان کرده بودند که اين اشخاص فکر کردند واقعا طرحي است که منفعتي هم براي ايران دارد. درضمن احتمالا قول هائي هم داده بودند که خلاصه اگر اين طرح انجام بشود وشرکت ملي نفت اين پالايشگاه را از ما بخرد و اين مشارکت انجام گيرد، علاوه براين که شرکت ملي نفت ايران استفاده مي کند شماها هم به نان و آبي مي رسيد. اقاي اورين اتکينز کسي بود که چند سال پيش، يعني بعد از انقلاب ايران، از شرکت اشلند اخراجش کردند براي اينکه اسناد و مدارک شرکت اشلند را که مربوط به دعواي آن شرکت برعليه شرکت ملي نفت در دادگاه لاهه بود به مقامات جمهوري اسلامي فروخته بود. عملش به طوري نادرست بود که زندانش انداختند و تمام مزايايش را در شرکت از او گرفتند. يک چنين آدمي بودکه بعد از سال ها مديريت شرکت و بعد رياست شرکت به شرکت خود خيانت کرده بود. لذا مي توان تصور کرد چه نوع آدمي بود.

در اين مورد خاص دکتر اقبال چه موضعي گرفته بود؟ يا در پشتيباني از کار شما، يا در تشويق شما که آقا اين را امضاء بکنيد؟

نکته اي که لازم است من در اينجا عرض کنم اين است که، در دوران خدمت من، به خصوص طي 15 سال آخر، از زماني که من رياست يک قسمتي را داشتم و بعد معاون مدير و سپس مدير شرکت ملي نفت شدم، از اين نوع طرح ها و از اين پروژه ها که مي آمد و ما بررسي مي کرديم و مي ديديم زياد بود. اما حتي يک بار نشد بنده و همکارانم يک طرحي را بررسي کنيم و نظر بدهيم که به دلائلي اجراي آن به صلاح شرکت نيست، و برود به عرض اعليحضرت برسد و دستور بدهند که با وجودي که مي گوئيد به صلاح شرکت نيست انجام دهيد. اين را بنده بايد اذعان کنم، واقعا در دوران خدمت من اتفاق نيفتاد که ما با طرحي مخالفت بکنيم و برخلافش به ما دستور داده بشود که با وجود مخالفت شما بايد طرح انجام گيرد. و الحق والانصاف بايد بگويم آقاي دکتر اقبال هم آن جائي که من و همکارانم روي طرحي نظر مي داديم با تمام قوا از نظر ما پشتيباني مي کرد و درمقابل هرگونه اعمال نفوذ و فشار خارجي ايستادگي مي کرد. البته مطالعه و رسيدگي به طرح ها در درجه اول توسط يک تيمي ازکارشناسان و همکاران من انجام مي شد، و پس از آنکه همه جوانب را بررسي و تجزيه و تحليل مي کردند، چندين جلسه خودم با آنها مي نشستم و کليه مسائلي را که عنوان کرده بودند و نظراتي را که داده بودند به اتفاق مرور و بحث مي کرديم، تا آنجائي که خودم شخصا به نتيجه نهائي برسم که آيا طرحي اقتصادي و قابل قبول و اجرا هست يا خير. در واقع يک تيم بسيار با تجربه و واردي اين کارها را مي کرد. بنده مرحله آخرش مي نشستم به اتفاق آنها و نتيجه نهائي را مي گرفتيم. آن وقت بنده امضايم را زير گزارش مي گذاشتم، که به اين دلائل اين کار صحيح هست يا نيست و دکتر اقبال هم پشت سرم مي ايستاد. اگر طرحي را رد مي کرديم، هيچ وقت نشد که ايشان بيايد به من بگويد آقا دست بردار ديگر، حالا، مثلا، ده دفعه گفتي نه، اعليحضرت هم عصباني شدند، حالا بيا بگو آره. هيچ وقت چنين نبود. حتي وقتي درمورد طرح اشلند رفتم گفتم آقاي دکتراقبال ديگر چند دفعه من گزارش بدهم، گفت شما چکار داريد، شما وظيفه تان هست، اگر معتقديد که اين کار صحيح نيست دفعه صدم هم بنويس نيست. اين کار را مي کرد. همان گزارش را برمي داشت مي برد آنجا. شايد درحضور اعليحضرت هم ناراحت مي شد، ولي برمي گشت مي گفت اعليحضرت فرمودند فلان جنبه آن مجددا رسيدگي شود. ولي يک بار نشد به بنده بگويد آقا بيائيد تجديد نظر کنيد.

دکتر اقبال، از يک طرف علاقمند بودکه خودش فقط با اعليحضرت رابطه داشته باشد و همکارانش اين رابطه را نداشته باشند. آيا، از طرف ديگر، درعين حال حائلي بود براي حفظ و پشتيباني . . .؟

کاملا. ببينيد، دکتر اقبال، به عقيده من، با وجود اينکه آدمي نبود که در صنعت نفت کوچک ترين اطلاعي داشته باشد- دکتر طب بود- ولي مدير خوبي بود. براي اينکه واقعا از کارشناسان و از آدم هاي با تجربه شرکت استفاده مي کرد. صحبت اين نبود که چون من دکتر اقبال هستم و نخست وزير بودم، هرچه من مي گويم همان است. ابدا. و يک حسن عمدهاي که داشت اين بود که درمقابل نفوذ کساني که خواسته هاي نا معقولي داشتند و مي توانستند راه هائي پيدا بکنند که شرکت را تحت فشار بگذارند شديدا ايستادگي مي کرد. از اين لحاظ واقعا بايد از آقاي دکتر اقبال قدرداني بشود، که بسيار موثر بود دراين که کار ما را ساده بکند، که ما خيالمان در شرکت راحت باشد، که اين قدر از خارج به ما فشارهاي مختلف براي اين طور کارها نيايد. آنجاهائي که واقعا مستاصل مي شديم به ايشان مراجعه مي کرديم و مي ايستاد پشت سرما و دفاع مي کرد و سينه اش را سپر مي کرد. اين کرديت را بايد به ايشان داد.

مسائل مذاکره با کنسرسيوم

يک مثال ديگري که بنده بايد بياورم، که آن بيشتر از هرچيز مرا در دوران خدمتم در شرکت آزار داد، مربوط به همان دوران مذاکرات کنسرسيوم در سال 1973است. همانطور که قبلا عرض کردم مسئول مذاکرات من بودم. ازطرف کنسرسيوم يک تيم 24 نفره آمده بود که رياست آن به عهده قائم مقام رئيس هيئت مديره شرکت بريتيش پتروليوم بود، به اسم مانتي پنل (Monty Pennel)، که سال ها در ايران خدمت کرده بود و در زمان کنسرسيوم تمام کار اکتشاف و توليد کنسرسيوم دست او بود. او قائم مقام رئيس هيئت مديره شرکت بريتيش پتروليوم شده يود. يک شخص فني فوق العاده با تجربه و واردي بود. ايشان رياست هيئت نمايندگي کنسرسيوم را داشت و اعضايش عبارت بودند از تعدادي از مديران شرکت هاي عضو کنسرسيوم، مثلا از شل، از سي اف پي، از موبيل، از اکزان، و غيره. تعدادي نيز حقوق دان و اقتصاددان جزو هيئت بودند. جمعاً حدود 24 نفر بودند. بنده هم رياست يک هيئت ده نفره را از طرف شرکت ملي نفت ايران به عهده داشتم. مذاکراتمان را که انجام مي داديم، هر روزه که جلسات تعطيل مي شد بايد مي نشستم تمام ريز مذاکرات روز را روي کاغذ مي آوردم، که چه گفتيم و چه شنيديم و چه تصميماتي گرفتيم، و گزارش را با يک کوريه مي فرستادم مي رفت به عرض مي رسيد. چون اعليحضرت فوق العاده به طرح تجديد نظر در قرارداد کنسرسيوم علاقمند بود، به نحوي که پس از عقد قرارداد جديد فروش و خريد نفت در سال 1973، اعليحضرت براي اولين بار فرمودند که حالا صنعت نفت ملي به معناي واقعي مي شود، بنابراين فوق العاده به مذاکرات و قرارداد علاقمند بودند.

دراين مدت مذاکرات، همان طور که عرض کردم، بنده رئيس هيئت نمايندگي شرکت ملي نفت بودم، و آقاي دکتر فلاح مي آمدند در جلسات به عنوان ناظر شرکت مي کردند، چون ايشان در دو ملاقات و شرفيابي اوليه حاضر بودند و به آن سند سن موريتس نيز کاملا وارد بودند. مذاکرات روزي 8 الي 9 ساعت ادامه داشت. درآخر هر روز، دو سه ساعت اهم مطالبي که در عرض روز گفته و شنيده بوديم و حرف هائي که زده شده بود را روي کاغذ مي آورديم که به عرض برسد. در يک مرحله از مذاکرات رسيديم به مسئله شرکت خدمات و بحث درباره اينکه مديرعامل شرکت خدمات وظيفه اش چيست و به کي مسئول است. طبيعتا نظرما اين بود که چون شرکت خدمات براي اين تاسيس شده که به شرکت ملي نفت سرويس بدهد، بنابراين مديرعامل اين شرکت مسئول به شرکت ملي نفت است. بنابراين بودجه و برنامه کارش را هيئت مديره شرکت ملي نفت تعيين خواهد کرد. ولي چون فرد مسئول اين کار از طرف کنسرسيوم منصوب مي گردد، طبيعتا حقوقش را آنها مي پردازند و کار اداريش با آنهاست. سر اين ما بحث داشتيم و اعضاء کنسرسيوم نظرياتي داشتند که با واقعيت وفق نمي داد. يعني آنها طوري عنوان مي کردند که اين شخص مي تواند از اعضاء کنسرسيوم هم دستور بگيرد. ما مي گفتيم به هيچ وجه، ايشان مي تواند اطلاعاتي از نظر فعاليت هايش به کنسرسيوم بدهد، ولي دستوري از آنها نمي تواند بگيرد.

سر اين مطلب يک روزي بنده و آقاي پنل(Pennel) بحث خيلي مفصلي داشتيم. ساعت 5 بعد از ظهر شد، پنل گفت به ما اجازه بدهيد که جلسه را تعطيل کنيم، برويم بين خودمان بحث کنيم، فردا صبح برمي گرديم، ساعت 9 دوباره بحث را ادامه مي دهيم. ساعت 9 صبح روز بعد جلسه تشکيل شد. بنده آمدم نشستم. پنل هم روبروي من. آقاي پنل آغاز به سخن کرد و گفت که ما ديشب حضور اعليحضرت شرفياب بوديم، اعليحضرت نظر ما را در مورد مسئوليت و وظايف مديرعامل شرکت خدمات پذيرفتند. من رئيس هيئت نمايندگي شرکت ملي نفت بودم، ولي روحم خبر نداشت. گفتم آقاي پنل من هيچ اطلاعي راجع به اين موضوع ندارم و دستوري هم از اعليحضرت نگرفته ام. بنابراين من جلسه را تعطيل می کنم و مي روم کسب تکليف مي کنم. جلسه را تعطيل کردم رفتم به دفتر دکتر اقبال و به ايشان گفتم آقاي پنل که رئيس هيئت نمايندگي شرکت هاي عضوکنسرسيوم است به من مي گويد اعليحضرت يک چنين دستوري فرموده اند. چه جور مي شود کار کرد؟ و من چطور مي توانم درمقابل نمايندگان کنسرسيوم ايستادگي کنم؟ دکتراقبال خيلي ناراحت شد. فورا گوشي را برداشت دربار را گرفت و با اعليحضرت شروع به صحبت کرد. ديدم مثل اينکه طرف صحبت حالت پرخاش و اعتراض دارد. دکتر اقبال گفت قربان، اجازه مي فرمائيد، مينا اينجاست، توضيح حضورتان بدهد. من گوشي را گرفتم و قبل از اينکه شروع به صحبت بکنم، اعليحضرت فرمودند اين چه بساطي است. شما به يک مديرعامل مي گوئيد اگر زنش مريض مي شود، يا مرخصي مي خواهد برود، از شما بايد اجازه بگيرد. اين چيزها چه هست؟ شما چرا مسائل مهمتر را فداي مسائل پيش پا افتاده مي کنيد. گفتم قربان کي به عرضتان رسانده، اصلا اين طور چيزها مطرح نيست، مسئله بودجه و برنامه کار و عمليات است که ايشان اگر مي خواهد يک طرح و يا برنامه اي را انجام بدهد نخست بايد بودجه و برنامه اش را شرکت ملي نفت تصويب کرده باشد و قبل از شروع به اجراي هرطرح و کاري بايد از شرکت ملي نفت اجازه گرفته باشد نه از کنسرسيوم. اعليحضرت فرمودندخوب، معلوم است. من گفتم ما که چيزي جز اين نگفتيم. گفتند ولي مطالب ديگري به ما مي گويند. گفتم غلط به عرضتان رساندند. فرمودند خوب اگر مسئله اين است، حرفتان درست است. گفتم ما جز اين چيزي نخواسته ايم. گوشي را گذاشتم رفتم به جلسه به آقاي پنل گفتم با اعليحضرت صحبت کردم اعليحضرت فرمودند آن نظرات ما به جاي خودش باقي است. حالا چرا رفته بودند و اين شرفيابي را درست کرده بودند معلوم نيست. بعدا بنده مطلع شدم که آقاي پنل همراه نماينده اگزان و نماينده شل ساعت 8 شب آن شب گذشته به اتفاق آقاي علم و آقاي دکتر رضا فلاح شرفياب شده بودند، و صورت مسئله را به نحوي عنوان کرده بودند و توضيحاتي داده بودند که اعليحضرت عصباني شده بودند، و به من پرخاش فرمودند که شماها يک چيزهاي خيلي پيش پا افتاده را عنوان مي کنيد و يک امر به اين مهمي را داريد لنگ مي کنيد براي خاطر نمي دانم مرخصي و مسافرت مديرعامل و از اين حرف ها. اين طور کارها زياد مي شد.

حالا چرا اين کار را مي کردند، بنده واقعا نمي دانم. بالاخره وقتي مذاکراتي در شرف انجام است، اگر نمايندگان طرف مذاکره مي خواهند بروند شرفياب بشوند لزوما مي بايستي نمايندگان شرکت ملي نفت و مسئول مذاکرات هم حضور داشته باشند، که اگر آنها حرفي زدند ما هم بتوانيم از خود دفاع بکنيم. ولي، نه اصلا به من گفته شده بود، نه من اطلاعي داشتم، و درست خلاف آن چيزهائي که صحبت شده بود رفته بودند و به اعليحضرت گفته بودند و ايشان هم عصباني شده بودند. همان آن هم گفته بودند که حرف شما درست است و اين خواسته ما معني ندارد. طرف آمد فرداي آن روز نشست، و اوامر شاه را او به من ابلاغ کرد. ولي، وقتي که من به او گفتم من رفتم به شاه توضيج دادم و اعليحضرت فرمودند که نظر شرکت به جاي خود باقي است، ديگر بحث نکرد، ساکت شد. بعد رفتند بين خودشان صحبتي کردند، آمدند، بالاخره نظر ما را قبول کردند. از اين طور کارها، فراوان مي شد. حالا چند دفعه اين گونه شرفيابي شده بود، من نمي دانستم. اين يک بار را چون به من صراحتا گفته شد که ما رفتيم و اعليحضرت چنين فرمودند، مطلع شدم. اين نوع مسائل زياد بود که متاسفانه مشکلات عجيبي براي شرکت ملي نفت و هيئت مديره اش ايجاد مي کرد.

باز، اين طور که به نظر مي آيد، دکتر اقبال خبري از اين جريان نداشت. اينجا يک رابطه اي بوده است بين وزيردربار و. . .

بله، همان طور که درکتاب خاطرات آقاي علم 27 بارها ذکر شده از اين شرفيابي هائي که نفتي ها و حتي وزارت خارجه اي ها مي آمدند که وزير خارجه اصلا حضور نداشت، يا اگر نفتي ها بودند دکتر اقبال شرکت نداشت، زياد ترتيب مي دادند. حالا آنهائي که دنبال اين کارها بودند مي خواستند از اين کارها چه نتيجه بگيرند من نمي دانم، و از توجيه اينکه چرا اين کار را مي کردند واقعا عاجزم.

همان نتيجه گيري هائي که شما درگفتگوهايتان با کنسرسيوم کرديد، درنهايت قبول شد؟

کاملا قبول شد. در اين دوران هم بايد بنده باز اعتراف بکنم که هيچ کدام از مسائلي که ما عنوان کرديم و روي آن پافشاري کرديم و به عرض رسيد، و يا درهر موردي که توضيح مي داديم به اين دليل و به آن دليل اينجا بايد چنين عمل بشود، همگي را تائيد مي کردند. يعني هيچ وقت دستور خلاف توصيه هاي مسئولين شرکت بنده نديدم.