tile

بخش اول



 

 

آغازکار در صنعت نفت

سابقه آموزشي و آغاز کار در صنعت نفت

 

آقاي مهندس مستوفي، از اين که در اين مصاحبه مشارکت مي کنيد سپاسگزارم. خواهش مي کنم، مقدمتا، درباره تحصيلاتتان و اين که چگونه به صنعت نفت علاقمند شديد، مطالبي بفرمائيد.

درششم فروردين ماه سال 1297 شمسي مطابق با 27 مارس 1918 در تهران به دنيا آمدم. ايام طفوليت و تحصيلات ابتدائي و متوسطه را در ايران گذراندم. در سال 1313، يعني 1934، در سن هفده سالگي به دريافت ديپلم متوسطه در رشته علمي نائل شدم. همان سال در دانشکده فني، که تازه افتتاح شده بود نام نويسي کردم و مشغول تحصيل در رشته مهندسي نفت شدم. در عين حال خود را براي شرکت در کنکوري که تحت نظر دولت از طرف شرکت نفت انگليس و ايران براي انتخاب چند نفر بين تعداد زيادي داوطلب واجد شرايط گذاشته شده بود شرکت نموده و درآن کنکور قبول شدم.(1) در تابستان سال 1935، همراه با 9 نفر ديگر از محصلين، عازم انگلستان شدم وبه تحصيل دررشته مهندسي نفت دردانشگاه بيرمنگام اشتغال گزيدم. دوره تحصيلي مهندسي نفت در دانشگاه بيرمنگام چهارساله بود و در خاتمه آن، در سال 1939، به دريافت درجه (BSc First Class) موفق شدم و همچنين مدال کدمن(2) در دانشگاه بيرمنگام نصيب من شد. اين اولين باري بود که يک خارجي چنين مدالي را از دانشگاه بيرمنگام مي گرفت.

اسامي همدوره هايتان را به خاطر داريد؟

تا آن جا که به خاطر دارم آقايان حشمت الله مينا، سيف الله معظمي، جواد خَليلي، مرتضي اِمونا، لطف الله حليمي، غفار وزيري تبار، محمد مهتدي، عباس قزل اياغ، سعيد گرانفر بودند. بايد بگويم که روابط ما هميشه خيلي صميمانه بوده و اين صميميت هنوز هم پس از گذشت 65 سال براي آنهائي که در قيد حيات هستند باقي است. پس از بازگشت به ايران هر ماه يک بار دور هم جمع مي شديم و اين گردهمآئي، که "انجمن مينا" نام دارد، هنوز هم در اطراف و اکناف دنيا گاهگاهي صورت مي گيرد.

در سال 1939 جنگ دوم شروع شد. شما در انگليس بوديد؟

بله. در واقع شروع جنگ دوم جهاني درپائيز 1939 باعث شد که در برنامه کارآموزي من تغيير عمده اي داده شود و به جاي انجام کارهاي تحقيقاتي در رشته نفت در دانشگاه بيرمنگام مرا به آزمايشگاه تحقيقات شرکت نفت انگليس و ايران در"سن بري" (Sunbury Research Station) اعزام داشتند و به مدت يک سال در آن جا مشغول کار گشتم. اين فرصت براي من بسيار مفيد و آموزنده بود، زيرا در ماه هاي اوليه جنگ دوم جهاني موسسات عمده انگليس، منجمله شرکت نفت انگليس و ايران، کارمندان بلند پايه خود را به خارج از لندن منتقل مي کردند تا از بمباران هوائي مصون بمانند. عليهذا عده زيادي از اعضاي هيئت مديره و رؤسا و کارمندان با تجربه و کاردان آن شرکت به آزمايشگاه سن بري، که محل امن و امان تري بود، منتقل گرديدند و مشغول کار شدند. اين اتفاق به من فرصت داد که درسن 23 سالگي با متخصصين مبرز نفت و کارمندان خبره و با اطلاع آن صنعت از نزديک آشنا شوم و درآن اوضاع غيرعادي و استثنائي طرز کار و رفتار و شيوه تعقل آنها را بشناسم و اين تجربه براي من ارزش بسيار داشت.

دوران جنگ را در انگلستان گذرانديد؟

نه، من درتابستان سال 1940 با کشتي از راه افريقاي جنوبي، هندوستان، خليج فارس، و آبادان به ايران برگشتم. درکنار بندر درآبادان مادرم منتظر من بود و مرا از آن جا به تبريز برد، چون پدرم، عبدالله مستوفي(3)، درآن زمان استاندار آذربايجان بود و من هم بيش از پنج سال بود که هيچ يک از افراد خانواده خودم را نديده بودم. با وجود اين، اقامت من در تبريز طولاني نبود و پس از يک ماه به آبادان رفتم و خدمت خود را در صنعت نفت آغاز کردم. اين دوره از خدمت من در نفت جنوب کوتاه بود، چون مشمول بودم پس از ده ماه خدمت بايد خود را براي خدمت سربازي معرفي مي کردم. لذا در اوائل شهريور1320 آبادان را ترک کردم و براي خدمت نظام وظيفه به تهران باز گشتم، ولي فرصت اين که خودرا به دانشکده افسري معرفي کنم دست نداد، چون همان هفته که قرار بود که اين کار بشود قواي انگليس و شوروي به ايران حمله کردند و کشور از طرف آنها اشغال شد. درنتيجه به مشمولين ابلاغ کردند که به خانه هاي خود برگردند. من به آبادان برنگشتم و درجستجوي شغل مناسبي بودم، تا اين که در بنگاه جديدالتاسيس آبياري در وزارت کشاورزي مشغول کار شدم.

شما که تحصيلاتتان در رشته نفت بود. چرا به آبادان برنگشتيد؟

حقيقت اين است که شرايط کار در آبادان از نظر من قابل قبول نبود. فضاي کار شبيه بود به آن چه که اين روزها در باره "آپارتايد" در آفريقاي جنوبي مي شنويم. کارمندان انگليسي با ايراني ها مثل شهروندهاي درجه دوم رفتار مي کردند. رفتارشان در زمان جنگ، به ويژه پس از ورود قواي انگليس به ايران، بدتر هم شد. اين شرايط به هيچ وجه براي من قابل تحمل نبود. به همين دليل تصميم گرفتم در تهران بمانم و در بنگاه آبياري کار کنم. از همان زمان همکاري من با آقاي پروفسور وينزور آمريکائي که مشاور بنگاه آبياري بود شروع شد.

وظايف من در اين اداره شامل انجام بررسي هاي زمين شناسي براي جستجوي محل مناسب براي ساختمان سد و هم چنين مطالعه در باره امکان استفاده از آب هاي زير زميني به وسيله حفر چاه بود که هردوي آنها را براي مدت سه سال خدمت انجام دادم. در طي اين مدت نيز در شهريار چاهي زديم که آرتزين شد و آب فوران کرد. اين اولين چاه آرتزيني بود که با دستگاه حفاري در ايران حفر شده بود و به همين مناسبت يک عده زيادي طرفدار حفاري چاه عميق با دستگاه هاي جديد شده بودند و مي خواستند در همه ايران چاه عميق بزنند به اميد پيدا کردن آب پر فشار و خلاصه حفاري با چاه عميق مُد روز شد. جالب آن که پس از اولين چاه که آرتزين شد، از آن تاريخ تاکنون چاه ديگري آرتزين نشده. امّا شهرت همان چاه اول در شهريار يک نوع آرزو و اميدي در دل مردم ايجاد کرد و به قبولاندن اين طريقه براي به دست آوردن آب در سراسر کشور کمک کرد و باعث شد که بنگاه هاي متعدد ملي از آن تاريخ شروع کنند به حفرچاه براي مردم.

به هرحال، در پائيز سال 1944 با استفاده از بورس تحصيلي «شوراي فرهنگي بريتانيا» عازم انگلستان شدم و در دوره تخصصي مورد علاقه خود در صنعت نفت در دانشکده سلطنتي علم و تکنولوژي (Imperial College of Science and Technology) مشغول تحصيل و تحقيقات علمي گرديدم. اين برنامه براي من بسيار آموزنده ومفيد بود و من را با طريقه هاي جديدي که براي اکتشاف نفت در زمان جنگ تجربه شده بود آشنا کرد. برنامه در دو قسمت اجرا مي شد، يکي دوره هاي درس هاي مخصوص و ديگري دوره هائي در آزمايشگاه هاي تحقيقاتي. من درآن دوقسمت جمعا مدت سه سال وقت صرف کردم. دراواخر سال 1947 به اخذ درجه دي آي سي(4) ((DICدرايمپريال کالج نائل شدم و پس از آن به ايران باز گشتم.

 

اوضاع ايران پس از خاتمه جنگ

اوضاع ايران را چطور ديديد؟

تا آن زمان اوضاع ايران کم و بيش عادي شده بود. قواي خارجي ايران را ترک کرده بودند و وضع داخلي کشور رو به آرامش مي رفت. ما جوانان همه اميد داشتيم دوران بازسازي کشور مجددا آغاز شود. امّا اين برنامه به آساني ميسر نبود. پس از خاتمه جنگ و شکست آلمان و ژاپن دول فاتح به دو دسته مخالف يکديگر تقسيم شده بودند. طرفداران شوروي از يک طرف و طرفداران امريکا از طرف ديگر براي کسب نفوذ در ايران بر يکديگر پيشدستي مي کردند. به علاوه کوشش آنها بيشتر براي دريافت امتياز نفت درشمال و نواحي مرکزي ايران بود، زيرا قسمت نفت خيز جنوب ايران را شرکت نفت انگليس و ايران به موجب قراردادي که در سال(5)1933 مجددا براي60 سال امضاء شده بود در دست داشت. درعين حال، با افزايش سريع نياز به مواد نفتي در سراسر جهان شرکت هاي نفتي اعم از کوچک و بزرگ در اروپا يا امريکا جوياي کسب امتياز نفت در خاور ميانه شده بودند. دولت شوروي، نه تنها براي داشتن نفت، بلکه براي مقاصد سياسي خود، قرارداد امتياز نفت شمال ايران را به دولت پيشنهاد کرد و براي قبولاندن آن پافشاري مي کرد و اين پافشاري آرامش کشور را مختل مي نمود به طوري که براي خاتمه دادن به اين اوضاع و احوال نا مطلوب مجلس شوراي ملي "ماده واحده اي" را به تصويب رسانيد که في الواقع دستور العمل و راهنماي برنامه عمل دولت درسال هاي آينده گرديد. ماده واحده مذکور پيشنهاد دولت شوروي براي کسب امتياز نفت در نواحي شمال ايران را به طور قطع رد نمود و دولت را موظف کرد که از مذاکره و يا اعطاي امتياز نفت به هر دولت و يا هر شرکتي بدون استثناء خودداري کند. هم چنين طبق مفاد اين ماده واحده دولت مکلف شد که فوراً براي اکتشاف نفت و توسعه آن در حوزه خارج از قرارداد شرکت نفت انگليس و ايران راًسا اقدام کند و سازمان لازم و مجهزي براي اجراي اين برنامه به وجود آورد و به کار اندازد. همچنين دولت درهمين ماده واحده مکلف شد که مذاکره جاري خودرا با شرکت نفت انگليس و ايران به منظور ازدياد سهم حقه ايران از درآمد نفت به سرعت دنبال کند و نتيجه را به اطلاع مجلس شورا برساند.

 

شرکت سهامي نفت ايران: اولين نقشه زمين شناسي گسترده از ايران

در اجراي ماده واحده، در سال 1948 اداره اي به نام اکتشاف نفت، به رياست اينجانب، ابتدا در وزارت دارائي تشکيل شد و بعد از چند ماه به سازمان برنامه انتقال يافت و به صورت يک شرکت کاملا مستقل و مجهز به نام شرکت سهامي نفت ايران با بودجه کافي شروع به کار کرد. شرکت مزبور به وسيله يک هيئت مديره سه نفره مرکب از آقايان فتح الله نفيسي(6)، که در آن زمان معاون سازمان برنامه بود، آقاي دکتر محمود کيهان، که استاد دانشگاه و مشاور حقوقي سازمان برنامه بود، و من اداره مي شد. از ابتداي تشکيل اين شرکت، من به عنوان تنها عضو تمام وقت هيئت مديره، مسئول عمليات اجرائي از جمله ايجاد و به کار انداختن گروه هاي اکتشافي و حفاري و ساير امور جاري شرکت بودم و از 1953 تا 1958 در سمت عضو هيئت مديره و مديرعامل آن شرکت خدمت کردم. روي هم رفته، مدت دوازده سال در آن شرکت مسئوليت اجراي کليه برنامه هاي آن را به عهده داشتم.

اين مسئوليت خوشبختانه باموفقيت بسياري روبرو شد. طي مدت کوتاهي چندين گروه اکتشافي با کارمندان مجرب و کارآزموده براي بررسي مناطق احتمالي نفت خيز در نواحي مرکزي و شمال و جنوب شرقي ايران که درآن احتمال وجود نفت به مقياس تجارتي مي رفت، تشکيل شد و به کار افتاد. نقشه برداري زمين شناسي و کليه بررسي هائي که براي پيدا کردن نفت بايد معمول مي شد، تا آن حد که امکانات محدود ما در آن زمان اجازه مي داد، توسط اين گروه ها انجام گرفت و به نتايج اميدوار کننده اي انجاميد. اگر درست به خاطر داشته باشم، در عرض اين مدت، يعني ده سال، در نتيجه اين مطالعات 220 گزارش زمين شناسي مدوّن در باره نقاط مختلف کشورتهيه شد و همراه بانقشه زمين شناسي نواحي احتمالا نفت خيز در مرکز و شمال و جنوب شرقي کشور در دسترس متخصصان و توليد کنندگان اکتشاف نفت در ايران قرار گرفت. هم چنين خلاصه اين نقشه ها به صورت يک نقشه زمين شناسي به مقياس يک ميليون نيم از سراسرکشور براي اطلاع عمومي چاپ و در دسترس همگان گذاشته شد. سال هاي بعد من خلاصه اي از اين مطالعات را در کنگره جهاني نفت که در سال 1959 در نيويورک تشکيل شد و در سال 1960 در «کنگره جهاني زمين شناسان» که جلسه ساليانه اش در کپنهاگ تشکيل شد، مطرح کردم، که مورد توجّه بسيار قرار گرفت و به همين مناسبت هم به عضويت کميسيون تهيه نقشه زمين شناسي جهان که مرکز آن در پاريس بود دعوت شدم و درآن کميسيون مسئول تهيه نقشه هاي زمين شناسي ايران و اطراف ايران و خاور ميانه بودم که از نقطه نظر نفت حائز اهميت مخصوصي بود. درمدت کوتاهي شرکت سهامي نفت ايران توانست گروه هاي متخصص زمين شناسي مرکب از کارشناسان خارجي که بيشتر آنها سوئيسي بودند و تعداد زيادي از مهندسين جوان و تحصيلکرده ايراني تشکيل دهد واين گروه ها را براي کارهاي اکتشافي به نقاط مختلف کشور بفرستد. ضمن اين بررسي ها نتايج مثبت و اميدوار کننده اي به دست مي آمد و ما را به موفقيت نزديک اميدوار مي ساخت.

 

توسلّ به شاه براي کسب عکس هاي هوائي در اداره جغرافيائي ارتش

نبايد فراموش کنيم که آن روزها از نواحي مرکزي، شمال و مشرق ايران که از نظر احتمال وجود نفت مورد علاقه ما بود حتي يک نقشه دقيق و قابل اعتماد جغرافيائي وجود نداشت. نقشه هاي موجود کوچک بود و فقط محل شهرهاي عمده را نشان مي داد. کوه ها و دره ها و رودخانه ها هيچ کدام روي نقشه نبودند. به همين جهت براي داشتن يک نقشه زمين شناسي قابل اعتماد، بايد اول نقشه جغرافيايش را تهيه مي کرديم، که مستلزم کار زياد و زمان طولاني بود. خوشبختانه، برحسب اتفاق، اطلاع پيدا کرديم که دراداره جغرافيائي ارتش يک سري از عکس هاي هوائي که در زمان جنگ آمريکائي ها برداشته بودند وجود دارد. استفاده از اين عکس ها براي بررسي هاي زمين شناسي و تهيه نقشه هاي مورد نظر براي ما واجب و حياتي بود، ولي دسترسي به آنها مقدور نبود، زيرا ديدن آنها اجازه مخصوص لازم داشت. در عرض اين مدتي که جنگ تمام شده بود اين نقشه ها تماما مدوّن در جعبه هاي منظمي در اطاق بزرگي دراداره جغرافيائي ارتش نگهداري مي شدند، بدون اين که کسي يک مرتبه به آنها نگاه کرده باشد. من و چند نفر از متخصصين سوئيسي که در اين کارها تخصص داشتند، و يک عده ديگري از ايرانياني که آنها هم اطلاعات و تجربه در اين امور داشتند، رفتيم و هرطوري که شد اجازه گرفتيم و به آنها نگاه کرديم و ديديم اگراينها را به ما بدهند کار ما به سرعت فوق العاده اي پيش مي رود. اين بود که فشارآورديم وبه عرض رسانديم و بالاخره موافقت گرفته شد که اين نقشه ها تماماً به ما تسليم بشود، و همين طور هم شد. پس از اين که اجازه داده شد که عکس ها در اختيار ما قرار گيرد ما در پيشرفت کار خود خيلي سريع تر به نتيجه رسيديم و گروه هاي شرکت سهامي به سرعت توانستند مطالعات اوليه خود را تکميل کنند.

گفتيد به عرض رسانديد و اعليحضرت مداخله کردند تا عکس ها را به شما دادند. چطور؟

مجبور شدم از حضور اعليحضرت استدعا کنم که امر بفرمايند اين عکس ها را به ما بدهند. چون ابتدا از مقامات مربوط در ستاد ارتش تقاضا کرديم ولي جواب مساعدي نگرفتيم. نتيجتاً به عرض اعلحضرت رسانديم و ايشان هم به رئيس ستاد ارتش دستور دادند که عکس ها را به شرکت سهامي نفت ايران بدهند.

اعليحضرت شما را شخصا مي شناخت؟

بله چون با خانواده ما آشنائي داشتند و هميشه مورد لطف و مرحمتشان بودم. آشنائي اعليحضرت با خانواده ما از جهت مسافرت هائي بود که ايشان در دوره ولايتعهدي خود به آذربايجان مي فرمودند و در منزل استاندار از ايشان پذيرائي مي شد. استانداري آذربايجان از زمان قاجاريه جايگاه تمرين براي کشورداري براي وليعهد ايران بوده است. پدرم ابتدا در استان آذربايجان غربي (رضائيه) و سپس در استان آذربايجان شرقي (تبريز) استاندار بود و افتخار پذيرائي از وليعهد ايران را داشت. بازديدهاي وليعهد در تابستان بود و غالبا آقاي پرون(7) نيز همراه ايشان بودند و با فرد فرد از افراد خانواده آشنائي داشتند. اما من در آن ايام در انگلستان بودم و تا مراجعت به ايران با ايشان رابطه مستقيم نداشتم. اما از حال من کاملا مطلع بودند و ترديدي ندارم که مادرم در تابستان سال اول جنگ که بمباران هوائي لندن شروع شده بود و من در لندن بودم و مادرم متوحش بود ناراحتي خود را به عرضشان رسانده بود (اين مطلب را از آقاي پرون شنيدم). من از اين که عکس ها چه اهميتي دارند از وجود آقاي پرون استفاده کردم. او اهميت دسترسي به اين عکس ها را درک کرده بود. اين بود که تقاضاي شرفيابي کردم و از اين اقدام نتيجه گرفتيم و الا عکس ها تا ابد در بوته اجمال مي ماند. بعدا بعضي اوقات براي شرفيابي وقت تعيين مي شد و يا سوالاتي را به وسيله يکي از آجودان ها با من مطرح مي کردند و اين روابط بسيار نزديک تا آخر سلطنت حفظ شد.

راجع به عکس هاي هوائي صحبت مي کرديد.....

بخشي از اين عکس ها از نواحي مرزي بود که يک نوار از خاک روسيه را هم منعکس مي کرد. اين عکس ها طوري گرفته شده که وقتي دو عکس را در کنار هم زير دوربين مخصوص مي گذاريد، بلندي و پستي زمين را نشان مي دهد و اطلاعات زمين شناسي را نيز از روي آنها مي شود کسب کرد. عليهذا، محرمانه نگاهداشتن آنها قابل قبول است، اما موارد استفاده صحيح از آنها را هم بايد درنظر داشت. خوشبختانه اين مطلب درک شد و ما توانستيم با استفاده از اين عکس ها به سرعت پيش برويم. البته از عکس ها هم خوب نگهداري کرديم به طوري که موجب نگراني نشود.

کارشناسان سوئيسي به شما کمک کردند؟

مشاور عمده ما شخصي بود به نام پروفسور اوگوست گانسر (Gansser) . یعني ابتدا پروفسور آرنولد هايم (Arnold Heim) رئيس گروه بود. اولين کسي که او انتخاب کرد گانسر بود. پس از آن، ديگران را گانسرپيدا کرد که زير نظر او کار مي کردند. گانسر شخص بسيار دانشمندي بود. مي دانيد، مهم ترين پست زمين شناسي دنيا اين است که انسان رئيس انستيتوي ژئولوژي زوريخ بشود. اين شخص چنين کسي بود. يادم مي آيد سفير انگليس با چه ادبي جلوي او مي نشست و با چه احترامي به او نگاه مي کرد. گانسر چند کارشناس سوئيسي را انتخاب کرد و من هم در حدود 20 مهندس ايراني را که يا در خارج تحصيل کرده بودند و يا دانشکده فني دانشگاه تهران و يا دانشکده فني نفت آبادان را ديده بودند انتخاب کردم و اين ها يک گروه زمين شناسي 30 نفره شدند که با ما کار مي کردند. بسياري از کساني که بعدها در مناصب مهم شرکت نفت خدمت کردند، از اين جا شروع کردند. مثلا، پرويز مينا(8) يکي از آنها بود. کارشناسان بسياري را از اين جا راه انداختيم و براي مملکت فراهم کرديم. من هم حرفي نداشتم. واقعا جائي بود که مردم چيز ياد مي گرفتند- افراد تحصيلکرده اي که ده، دوازده سال سابقه زمين شناسي در مشکل ترين مناطق داشتند، هرکدام رئيس يک حوزه (field) بودند و در يک نقطه تا آن زمان ناشناخته ايران مطالعات زمين شناسي کرده بودند.

به دليل همين کاري که ما کرديم، خود من به عضويت چندين کلوب علمي مختلف دنيا انتخاب شدم. از جمله Explorers Club نيويورک مرا به عضويت انتخاب کرد. اين باشگاه جائي است که فقط اشخاصي که در مناطق ناشناس دنيا کاوش کرده اند، و يا اختراع تازه اي کرده اند، را به عضويت مي پذيرد. مثلا فونبراون، که به پدر موشک معروف است، عضو اين کلوب بود. به هرحال، مي خواهم بگويم که دنيا تشخيص داده بود که کاري که در زمين شناسي ايران انجام مي گيرد کار بزرگي است. براي اولين بار ايران يک نقشه جغرافيائي درست پيدا کرد. زماني که من از اين کار کنار رفتم 272 گزارش داشتيم. آن چه که به طور قطع مي توانم بگويم اين است که اين يکي از کارهاي ارزنده و مهمّي است که من فکر مي کنم براي آينده مملکت انجام دادم. در واقع، مي شود گفت که ما زمين شناسي ايران را روي نقشه گذاشتيم.

 

همکاري با حسين مکّي(9) درمخالفت با قراردادگس-گلشائيان(10)

اين مدّت که شما در کار بررسي زمين شناسي ايران براي مشخص کردن نواحي نفت خيز بوديد، مسئله نفت از نظر سياسي در ايران بسيار بحراني بود. شما البته جوان بوديد و تازه به ايران مراجعت کرده بوديد. درزمينه روابط سياسي دراين زمان چه خاطره و يا تجربه اي داريد؟

من از روز اولي که وارد در اداره اکتشاف نفت وزارت دارائي شدم به عنوان شخصي که اطلاعاتي از صنعت نفت دارد و تا اندازه اي صاحب نظر است مورد مشورت در مسايل مربوط به نفت قرار مي گرفتم. غالب اوقات، اين مشورت در سطحي بالاتر از مقامي که خودم به عنوان عضو هيئت مديره شرکت سهامي نفت ايران داشتم صورت مي گرفت. اولا، همان طور که قبلاً عرض کردم، اعليحضرت با خانواده ما آشنائي داشتند و مرا مي شناختند. نزديکان اعليحضرت هم همين طور. والاحضرت عليرضا را من خوب مي شناختم. و ارنست پرون، دوست اعليحضرت هم با خانواده ما آمد و رفت داشت. به هرحال، از آن زمان به بعد غالبا آقاي اکبر(11) فکر مي کنم آجودان شاه و در تشريفات دربار بود، از دربار سوالاتي براي من مي آورد و در زمينه هائي که فکر مي کردند من صاحب نظر هستم اطلاعاتي مي خواستند که من پاسخ مي دادم. من مي دانستم که اين اطلاعات را براي اعليحضرت مي گيرند، چون بارها او برمي گشت و در يک زمينه خاصي که زيرش خط کشيده شده بود، اطلاعات اضافي مي گرفت.

با دولت هم همين طور بود. يعني در حاشيه کارهاي خودم و خارج از وظايف معمول اداري غالبا با ادارات دولتي و يا صاحبمنصبان بالاتر دولت ارتباطاتي داشتم. مثلا در زمان مذاکرات گس- گلشائيان من در اداره اکتشاف نفت در وزارت دارائي بودم. من اين طرف راهرو نشسته بودم و وزير آن طرف با آقاي گس مشغول مذاکره بود. خوب، از آن جا که من به مساله ناوارد نبودم و مورد مشورت هم قرار مي گرفتم، طبيعتا از پيشرفت جريان مذاکرات اطلاع پيدا مي کردم. مواد قرارداد گس- گلشائيان به طوري مرا تکان داد که نتوانستم خودداري کنم و فکر کردم هرطوري شده بايد يک نفر را پيدا کنم که درآن چند روزي که از عمر آن مجلس باقي مانده بود بتواند مضار اين قرارداد را براي مجلس ايران بيان کند. مي دانيد، درآن زمان در زمينه نفت و قراردادهاي نفتي تغييراتي در سطح جهان حاصل شده بود. مثلا، نفت در مکزيک ملي شده بود. دولت ونزوئلا قرارداد تقسيم منافع براساس 50/50 را به شرکت هاي صاحب امتياز آن کشور قبولانده بود. حتي در عربستان سعودي هم درسال هاي 1949 و 1950 اصل 50/50 قبول شد. امّا ما هنوز در خم همان کوچه اول بوديم. اين مطلب همه ما را آزار مي داد و احساسات ناسيوناليستي ما را برمي انگيخت. نظر من اين بود که ايران بايد حتما شرايط مناسب تري براي خود تحصيل کند. امّا قرارداد گس- گلشائيان جوابگوي نيازهاي مملکت نبود و به هيچ وجه نمي بايستي به مجلس پيشنهاد مي شد. متاسفانه اين عمل صورت گرفت و من هم تصميم گرفتم با اقليّت مخالف آن قرارداد همکاري کنم. لذا، با آقاي مکّي تماس گرفتم. آقاي مکّي درصدد اين بود که درمخالفت با اين قرارداد در مجلس نطق مفصلي بکند و از اين راه دست به ابستروکسيون بزند. من برايش مطالبي مي نوشتم که نشان مي داد که اين قرارداد چيست و چرا منافع ايران را تامين نمي کند و نوشته هاي خود را در مجلس توسط برخي از وکلا، منجمله آقاي محمدعلي مسعودي،(12) براي آقاي مکي که مشغول نطق بود مي فرستادم و او هم آنها را مي خواند و يا از بعضي قسمت هاي آن در نطقش استفاده مي کرد. همان طور که مي دانيد، نطق مکي آن قدر ادامه پيدا کرد تا دوره مجلس به پايان رسيد و درنتيجه قرارداد عملي نشد. البته، چون من تنها به اکتشاف نفت درخارج از حوزه قرارداد علاقه داشتم، درآن زمان به هيچ کس بروز ندادم که در تهيه نطق و ابستروکسيون آقاي مکّي مشارکت داشته ام.

 

تهيه گزارش و جلسه با نخست وزير رزم آرا(13) ساعتي قبل از ترورشدن وي

پس از آن، باز شما به اين همکاري ادامه داديد؟

نه، امّا اتفاق جالب ديگري در دوره مجلس بعدي افتاد. درمجلس بعدي، دکتر مصّدق(14) رئيس کميسيون نفت بود و اين کميسيون البته مشغول بررسي قراردادهاي نفتي و مسائل مربوط به نفت بود. درآن زمان سپهبد رزم آراء نخست وزير بود. او از شرکت سهامي نفت ايران نظر خواست. ما، در شرکت سهامي نفت، گزارشي تهيه کرديم و براي نخست وزير فرستاديم. دراين گزارش نوشته بوديم که چون بازار فروش نفت منحصرا در دست کارتل هاي نفتي است، در صورت ملّي شدن صنعت نفت، صدور نفت خام و فروش مواد تصفيه شده آبادان به اشکال برخواهد خورد و به احتمال قوي ميزان توليد نفت در ايران محدود خواهد شد به ميزان مصرف داخلي درايران و در نتيجه عايدات حاصله از نفت کاهش خواهد يافت.

اين گزارش که مطابق سليقه و شايد عقيده بعضي از سياستمداران نبود فورا درکميسيون نفت مطرح شد و من و فتح الله نفيسي براي اداي توضيحات به کميسيون احضار شديم و قرار بود دو روز بعد به جلسه کميسيون برويم. صبح روزي که قرار بود به کميسيون برويم، ساعت شش و نيم صبح در منزل تلفن زنگ زد. خودم پاي تلفن رفتم سرايدار شرکت آن طرف خط بود. گفت آقاي نخست وزير، يعني سپهبد رزم آراء، در اداره حضور به هم رسانده اند و مي فرمايند زود خودتان و مهندس نفيسي به اداره بيائيد کار فوري دارند. البته، من فورا لباس پوشيدم و با اتومبيل به سرعت خودم را از باغ فردوس در شميران به محل ساختمان شرکت در خيابان تخت جمشيد رساندم. آقاي نخست وزير با پالتو کنار بخاري نشسته بودند، چون اطاق خيلي سرد بود. درهمين اثنا آقاي نفيسي هم رسيدند. سپهبد رزم آراء راجع به کميسيون نفت مجلس و گزارش ما مطالبي گفتند و تاييد کردند که آن چه که نوشته ايم صحيح است ولي بعضي اعضاي کميسيون مي خواهند يک موضوع اقتصادي و فني را به علل سياسي و مصالح سياسي خودشان وسيله براي سر کار آمدن خودشان قرار دهند. حرفشان به ما اين بود که ابداً ترس و واهمه نداشته باشيد. نظر دولت مويّد نظريات مندرج در گزارشي است که فرستاده ايد. از ايشان سوال کرديم پس چرا پيشنهاد اضافه درآمد براساس اصل 50/50 را قبول نکرده اند. گفتند نماينده شرکت دو روز قبل پيشنهاد 50/50 را به من تسليم کرده و آن پيشنهاد همين الان در جيب من است. بعد از اين که آقايان جار و جنجال خود را کردند آن را علني خواهم کرد. اين مذاکرات تا حدود ساعت ده صبح طول کشيد. نخست وزير ناگهان به ساعت خود نگاه کرد و گفت که من بايد براي شرکت در مجلس ختم به مسجد شاه بروم و آقاي علم(15) را هم بايد بردارم با هم برويم و با عجله خداحافظي کردند و رفتند. يک ساعت بعد خبر آوردند که نخست وزير هنگام ورود به مسجد براي شرکت در ختم هدف تير واقع شده و به قتل رسيده است. براي ما که درآخرين ساعات عمرش با او بوديم باورکردني نبود که نخست وزير کشته شده و، مضافا، آن نامه اي که در جيب خود داشت و مي خواست با آن غائله را تمام کند را نيز نزد خود نگاه داشته و راجع به آن با کسي صحبت نکرده است. بعدا هم نفهميديم آن نامه چه شد.

 

همکاري با علي اميني در زمان مذاکرات قرارداد کنسرسيوم

اين طور که به نظر مي رسد شما از نزديک شاهد بازي سرنوشت بوديد! پس از اين وقايع نفت ايران ملي شد ودرنهايت منجر به قرارداد کنسرسيوم گرديد. پيش از آن که به کارهاي مديريت فني و اقتصادي نفت برگرديم، در اين زمان چه تجارب سياسي ديگري داشتيد؟

درزماني که قرارداد کنسرسيوم مورد بحث بود، البته سپهبد زاهدي(16) نخست وزير و دکتر اميني(17) وزير دارائي و مشغول مذاکره و انعقاد قرارداد بود. پس از مذاکرات با کنسرسيوم، در زماني که قرارداد کنسرسيوم مورد بررسي و تصويب در هيئت دولت قرارگرفت و دولت مي خواست قرارداد را به مجلس پيشنهاد کند، آقاي دکتر اميني از من خواهش کردند که از جمله مشاورين ايشان باشم. در ضمن از من خواهش کردند که وظيفه قبولاندن و فهماندن قرارداد کنسرسيوم را به جرائد و کساني که علاقه دارند سوالاتي بکنند يا پيشنهاداتي بکنند من به عهده بگيرم. من آن موقع دونفر را، که آقاي پرويز مينا يکي از آنها بود، و از جوان هائي بود که با من همکاري مي کرد، انتخاب کردم و گزارشي تهيه کرديم که از راديو پخش شد که اين قرارداد رفته به مجلس و اين خلاصه هم برايتان گفته مي شود و برويد بخوانيد هر سوالي داريد سوالتان را بفرستيد و ما در راديو جوابتان را مي دهيم. به اين ترتيب روزهاي مختلف سوالاتي مي شد و ما مرتب جوابش را مي داديم، به طوري که وقتي قرارداد به مجلس آمد حلاجي شده و در افکار عمومي ايران شناخته شده بود و اين خود کمکي بود به گذشتنش از مجلس و تقويت موضع دولت.

سخن را کوتاه کنم، من به عنوان يک فرد ايراني سعي مي کردم اگر کاري از من بر مي آيد انجام دهم، حتي خارج از محدوده وظايف اداريم. بعضي از دوستان مي گفتند اين کار را نکن، چون تو بله بله قربان چي نيستي و ممکن است ضرر ببيني و کارهاي مهم را به تو ندهند. ولي من نديدم که از اين بابت ناراحتي برايم پيش بيايد، چون در هر سني که بودم پيشرفتم از هرحيثي از آن بله بله قربان چي ها بهتر بود. اين نشان مي دهد که در مملکت ما اگر کسي از وطنش دفاع مي کرد هيچ وقت مورد خطاب و عتاب مقامات بالاي کشور قرار نمي گرفت.