tile

بخش سوم



امور غير صنعتي

نشان تاج يا نشان همايون

پس از نفت قم شما کجا رفتيد؟

در اواخر دوره اي که من رئيس شرکت سهامي نفت ايران بودم در شرکت ملي نفت ايران تغييراتي به وجود آمد. مي خواستند تشکيلات جديد بدهند و کارها را بيشتر بين مديران قسمت کنند. مضافا يکي دو مدير به جاهاي ديگر مي رفتند. مثلا فوآد روحاني(26) داشت مي رفت به اوپک. درنتيجه دو مدير اضافه شدند که يکي من بودم و يکي هم منوچهر فرمانفرمائيان بود. يعني من شدم عضو هيئت مديره شرکت ملي نفت ايران.

همان طور که گفتم اعليحضرت به من لطف خاص داشتند و پيدا کردن نفت قم هم باعث شد لطفشان بيشتر بشود. بابت اين کار اعليحضرت به من يک نشان درجه 3 تاج دادند. ابتدا البته نشان درجه 3 همايون بود. آن زمان بايستي مي رفتيم حضورشان و ايشان خودشان نشان را لطف مي کردند. دکتراقبال وزيردربار بود. شاه به اقبال(27) گفت به مستوفي تاج نداديد؟ درست قبل از من عباس آرام(28)، نمي دانم آن زمان چه شغلي داشت، تاج گرفته بود ولي من همايون گرفته بودم. شاه به من نگاه کرد گفت درست مي کنم. پس از آن اقبال يک نفر را فرستاد که نشانتان را پس بدهيد من نشان درجه 3 تاج برايتان مي فرستم. حالا، از نظر من، درجه 3 تاج را ديگر شاه مستقيما نمي داد، اقبال مي داد. من هم براساس آن چه که از قوم خويش ها (دائي جان حاج عزالممالک (اردلان)(29) و دکتراردلان(30) (عليقلي خان)) ياد گرفته بودم، گفتم خدمتشان بفرمائيد بنده نشاني را که ازدست شاه گرفته ام با نشان ديگرعوض نمي کنم. هر وقت اعليحضرت مرحمت مي فرمايند از دست خودشان باشد. اين نشان هم به عنوان يادگاري پهلوي خودم باشد. سر سال شد، اعليحضرت به من خارج از نوبت نشان تاج دادند. بعداً نشان هاي بالاتر هم به من مرحمت فرمودند که آخرين آن نشان درجه يک همايون با حمايل بود که من بابت پيدا کردن نفت و ايجاد صنعت پتروشيمي گرفتم.

شما وقتي عضو هيئت مديره شرکت ملي نفت شديد چند سال داشتيد؟

وقتي من عضو هيئت مديره شرکت ملي نفت ايران شدم جوان ترين عضو هيئت بودم. 38 سالم بود، درحالي که دو سه نفر در هيئت مديره بيش از 38 سال سابقه خدمت داشتند.

 

تکميل ساختمان نيمه تمام شرکت نفت

حدود مسئوليت شما چه بود؟

من البته مديرعامل شرکت سهامي نفت ايران بودم و با آن سمت عضو هيئت مديره شرکت ملي نفت شدم. البته اول بگويم که تا زماني که عضو هيئت مديره شرکت نفت شدم شهرتي پيدا کرده بودم که اگر کاري به من رجوع شود هرطور شده آن را تا آخر به انجام مي رسانم. يعني، چند نفر از آمريکائي ها و ايراني هائي که با من کار مي کردند من را به نام آن سرهنگي که در فيلم «پل رودخانه کوائي» "The Bridge over the River Kwai" مثل کنه به کارش چسبيده بود مي خواندند. اتفاقا يک روز اين مطلب را به اعليحضرت گفتم، خنديدند و گفتند خوب لقبي به تو داده اند.

به هرحال، اولين مساله اي که گريبانگيرم شد مربوط به ساختمان جديد شرکت نفت در خيابان تخت جمشيد بود. اين ساختمان را شروع به ساختن کرده بودند، ولي نيمه کاره براي مدتي مانده بود. در اولين جلسه هيئت مديره، آقاي انتظام(31)، که درآن زمان مديرعامل شرکت و رئيس هيئت مديره بودند، گفتند که تو جوان ترين عضو اين هيئت هستي و قبلا در اين هيئت نبوده اي. بگو به نظرت چه کاري را ما بايد زودتر انجام بدهيم. گفتم اولين کاري که بايد بکنيد اين است که اين ساختمان را تمام بکنيد که به طبقه دوم رسيده و الان چندين ماه است که بالاتر نرفته. هرکسي که از جلوي آن مي گذرد مي گويد که اينها که يک ساختمان را نمي توانند تمام کنند چطور مي توانند يک شرکت نفت را اداره کنند. آقاي انتظام گفتند حرف شما درست است. اين گوي و اين هم ميدان. شما خودتان اين مسئوليت را به عهده بگيريد، چون آقاي فلاّح(32) کار امور غيرصنعتي (non- basic)را تحويل نگرفته، اتحاديه که مسئول ساختمان بوده رفته، جانشينش هنوز نيامده و مقدارديگري از اين حرف ها. من البته فهميدم که اگر انسان ساکت بنشيند دردسرش کمتر است. به هرحال، گفتم چشم. چون براي هر طبقه بايد 27 روز صبر کرد تا بتون سفت بشود من هر 27 روز يک طبقه تحويل مي دهم. پرسيدند از کي. گفتم از همين امروز.

من پس از اين که اين وظيفه به من رجوع شد بلافاصله شروع به کار کردم. قدم اول اين بود که ببينم مساله کجاست. مقاطعه کار را خواستم. پس از چند دقيقه صحبت فهميدم که مساله خيلي بغرنج نيست. مقاطعه کار وقتي طبقه اول را ساخته بود فهميده بود که اگر در قيمتي که داده تجديد نظر نکنند ضرر مي کند و حتي ممکن است که ورشکست بشود. بنابراين کارش را متوقّف کرده بود و به شرکت نفت گفته بود که من با اين قيمت نمي توانم کارکنم. شرکت نفت هم مي گفت شما قرارداد امضاء کرده ايد و بايد اين کار را با همان قيمت ادامه بدهيد. روشن بود که ما دو راه بيشتر نداشتيم. يا طرف را ببريم به دادگاه، که درآن صورت خودمان مي بايستي اين کار را تمام کنيم. يا بنشينيم و با اين مرد حرف بزنيم و ببينيم که آيا منطقي در حرفش هست و يا اين که مي خواهد کلاهبرداري کند. نشستيم صحبت کرديم ديديم نه، زياد بي راهه نمي رود. به او پيشنهاد کردم که ما در اين قرارداد تجديد نظر مي کنيم در حدّي که تو ضرر نکني. امّا تو هم بايد قول بدهي که در همين چارچوب اين کار را سر وقت، براساس طرح زماني که توافق مي کنيم، بدون وقفه، ادامه بدهي تا به اتمام برسد. گفت اين اصول را قبول مي کنم. ما هم تجديد نظر کرديم، کار راه افتاد و در همان مدتي که من به هيئت مديره قول داده بودم تمام شد.

حالا، بعد از اين که کار تمام شد انتظام پرسيد چه مي خواهي به تو بدهم. گفتم اتاق. گفتم اتاق شما معين شده. ما هم چند نفر مدير داريم. اجازه بفرمائيد من خودم اتاق خودم را انتخاب کنم. انتظام گفت بسيار خوب. دفتر خودش يک اتاق بزرگي بود که در مغرب ساختمان بود و خودش انتخاب کرده بود. من هم طرف شرق اتاقي گرفتم که منظره بسيار زيبائي از کوه دماوند داشت. اين هم اجر ما بود از اين ماجرا.

امور غير صنعتي چيست؟

فرموديد که در همين احوال کار امور غيرصنعتي را به شما محول کردند؟ منظور از امور غير صنعتي چيست؟

شرکت نفت انگليس و ايران يک مقدار کارهاي اصلي مربوط به اکتشاف و استخراج و تصفيه و فروش نفت را انجام مي داد و يک مقدار کارهاي مربوط به تاسيسات زيربنائي و بقيه فعاليت هائي که در زمينه تهيه وسائل زندگي و نيازمندي هاي ديگر کارگران و متخصصّين و مديران مي بايستي انجام بگيرد. شرکت نفت، مثلا در مناطق نفتي و در شهرهاي بزرگ نفتي مثل آبادان، خرمشهر و مسجد سليمان خانه، جاده، مدرسه، مريضخانه، کلينيک، تئآتر، باشگاه و امثال آن مي ساخت و صد کار ديگري را که معمولاً شهرداري ها و يا دولت و يا بخش خصوصي در ممالک ديگر و يا در جاهاي ديگر کشور در عهده داشتند انجام مي داد.

وقتي نفت ملي شد و کنسرسيوم آمد، اعضاي غير انگليسي کنسرسيوم، به خصوص، گفتند که اين کارها مربوط به دولت ايران است و مربوط به کار توليد و فروش نفت نيست. حرفشان هم درست بود، براي اين که معني نداشت که مثلا فرماندار شهر منزلش را از شرکت نفت که دست خارجي ها بود بگيرد و يا اتومبيلش را آنها به او بدهند. به هرحال، کنسرسيوم گفته بود که ما براي مدّتي اين کار را انجام مي دهيم ولي متدرّجا اين وظيفه بايد به شرکت ملي نفت ايران که حالا يک موسسه صد درصد ايراني است واگذار شود. اين کار مدتي طول کشيده بود براي اين که اولا اين بخش، که حالا اسمش را گذاشته بودند (non- basic) و ما به آن مي گفتيم امور غيرصنعتي، که اسم بي مسمّائي هم بود، خيلي بزرگ شده بود. نزديک چهل درصد بودجه نفت جنوب و کارکنان شرکت را در بر مي گرفت. آقاي رضا فلاح(32) که مسئول اين کار بود دائما براي انجام کارهاي ديگر در مسافرت بود و به اين کار نمي رسيد. درنتيجه، پس از اين که کار ساختمان شرکت نفت به آن ترتيب به پايان رسيد، آقاي انتظام به من گفت که آقا بيا تو اين کار را تحويل بگير. من هم از آن زمان شدم مسئول امور غير صنعتي.

 

مذاکره با کنسرسيوم براي تحويل گرفتن امور غير صنعتي

تا اين زمان هيچ چيز تحويل گرفته نشده بود؟

چرا، مقداري تحويل گرفته شده بود، اما نه زياد. يک آقائي به نام آذري به عنوان معاون فلاّح در جنوب نشسته بود و با کنسرسيوم مشغول مذاکره بود. مي رفتند لندن، جلسه مي کردند، يک ايراد آن طرف مي گرفت، يک ايراد اين طرف مي گرفت، دائماً کار عقب مي افتاد و از اين صحبت ها نتيجه گرفته نمي شد. وقتي من مسئول امور غير صنعتي شدم، پس از چند هفته فهميدم که کار اين طوري به آخر نمي رسد. دو طرف را صدا کردم گفتم ليست کنيد چه مسائلي لاينحل مانده. روي هم رفته 29 موضوع بود. بررسي کردم ديدم اقلا يک سوم آنها حرف مفت است. ما بي ربط مي گوئيم. دعوا داريم مي کنيم. اگر هم اين ها را آن طوري که ما مي گوئيم بگيريم براي ما دردسر مي شوند. بهتر است بگذاريم اين ها را براي بعد. آهسته آهسته حلّشان کنيم. درعين حال، روي خوش نشان دهيم. اين چند مطلب را مي گوئيم بله، امّا سر بقيه مسائل محکم مي ايستيم.

 

شرفيابي به حضور شاه درمعيّت عبدالله انتظام

اين شيوه کار را با هيچکس در ميان نگذاشتم. رفتم به انتظام گفتم. انتظام گفت با ديگران مشورت کنيم. گفتم قربان اگر با ديگران مشورت کنيم، نمي شود. همان طبقه سوّم ساختمان مي شود. گفت خيلي خوب، چه کار مي خواهي بکني؟ گفتم مي خواهم سيستمي را که پيشنهاد مي کنم به عرض اعليحضرت برسانيم، اجازه بگيريم و اين کار را حل کنيم. گفت پس باهم برويم شرفياب شويم. گفتم مي توانم خواهش کنم تا دقيقه اي که مي رويم به کسي نگوئيم. گفت، چرا؟ گفتم، والله، ديوار موش دارد. گفت مي فهمم چه مي گوئي. موقعي که وقت شرفيابي بود و آماده شده بود برود، منشي اش آمد به من گفت آقا مي گويند بيائيد اتاق من باهم برويم.

رفتيم نزد اعليحضرت، من مطالب را توضيح دادم. اعليحضرت در هرمورد گفت همين طور عمل کنيد. بعد پرسيدند کي همراهتان مي آيد؟ انتظام گفت مستوفي مي خواهد هيچ کس را همراهش نبرد. اعليحضرت گفت چطور، مي خواهيد تنها برويد! گفتم، قربان من اجازه اعليحضرت را دارم. مي گويم من اختيار تام دارم. وقتي من بگويم نه، از قول شما دارم مي گويم نه، و اگر همه بدانند اعليحضرت فرموده اند نه، ديگر کسي با من بحث نخواهد کرد چون جرئت نمي کنند. امّا پيش از اين که من بروم آن جا کسي نبايد اين را بداند، چون آن وقت پيش از جلسه کنسرسيوم ممکن است بازي درآورد و دسته جمعي جبهه بگيرند. اعليحضرت قبول فرمودند.

وقتي بيرون مي رفتيم، اعليحضرت مرا صدا کردند و گفتند مواظب باشيد کسي را در محظور(impasse) نگذاريد. گفتم، نه قربان، اين با بنده. اگر بنده کسي را در امپاس گذاشتم اعليحضرت فقط کافي است بفرمايند حق نداشت اين حرف را بزند. من هم استعفا مي کنم. آمدم بيرون، انتظام پرسيد اعليحضرت چي مي گفت. گفتم توصيه مي کرد يک خرده آرام باش. به شيوه خودم پُلي تيک بازي کردم اين جا، حالا درست هم بلد نبودم.

 

مذاکره در لندن

بعد چه شد؟ رفتيد لندن؟

قبلا روز جلسه را قرار گذاشته بوديم. به کنسرسيوم گفته بودم که مستقيما مي خواهم با مديران منتخب شرکت هاي عامل که رأي نهائي با آنهاست در لندن ملاقات دسته جمعي داشته باشم. البته من تک و تنها رفتم لندن. معمولا شرکت براي ما در کارلتون تاور جا مي گرفت. گفتم مطلقا نه. در کلاريج برايم جا گرفتند. کنسرسيومي ها مدّتي دنبال من مي گشتند اما مرا پيدا نمي کردند. بالاخره يکي از رؤسايشان مرا پيدا کرد، پرسيد کجا هستي؟ گفتم در کلاريج هستم. آمد هتل با من صحبت کرد. گفت چه مي خواهي بکني؟ گفتم مي خواهم با شما مذاکره کنم. پرسيد، عضو هاي ديگرت کجا هستند؟ گفتم من عضو ديگري همراه ندارم، تنها آمده ام و هر 29 ماده را مي خواهم مطرح کنم. گفت تو چطور مي خواهي 29 ماده را مطرح کني؟ گفتم من همه جواب ها را دارم. آنهائي را که مي شود حل کرد، حل مي کنيم. آنها را که نمي دانيم چطور حل کنيم مي گذاريم براي بعد. ولي، به هرحال، کارمان راه مي افتد. با يک حالت ناباوري گفت .Good luck!

بالاخره جلسه در اتاق کنفرانس شرکت هاي عامل در لندن تشکيل شد. اعضاي اصلي گروه کنسرسيوم 17 نفر بودند که با مشاوران حقوقي و منشي هايشان 25 نفر مي شدند. رئيس گروه آقائي بود به اسم براندون گرووز (Brandon Groves). براندون گرووز يکي از ريش سفيدان شرکت موبيل بود و شرکت موبيل او را به عنوان عضو ارشد از طرف هيئت رئيسه اش در لندن گذاشته بود. هرسال يک نفر رئيس جلسه مي شد. آن سال، از شانس من، براندون گرووز رئيس جلسه بود. براندون گرووز زمين شناس بود، آدم بسيار فهميدهاي بود، و حرف همديگر را خوب مي فهميديم. گفت باقر تو تنهائي؟ گفتم بله. گفت ما 17 نفريم، تو خيلي خسته مي شوي به تنهائي جواب سوالات ما را بدهي. گفتم وقتي که من تمام کردم انشاءالله شما خسته نشده باشيد. يک خرده خنديديم.

سوال و جواب شروع شد. بحث داغي در گرفت و من هم سعي مي کردم به هر سوالي که مي کند جواب هاي منطقي بدهم. بحث تمام روز طول کشيد. در حدود ساعت 5 بعد از ظهر من متوجه شدم که موضوع بيست و نهم هم تمام شد و در مورد تمام مطالب موافقت حاصل شده بود. حتي نتيجه از سطحي هم که به من اجازه داده بودند که اگر در زمينه هائي موافقت نکردند بگو نه و يا کمي بالاتر برو و يا پائين تر بيا بهتر بود. همان طور که گفتم، در مورد موضوع هائي که مهم نبودند نرمش نشان مي دادم. امّا، در موارد ديگرمحکم ايستادم و کارمان درستشد.

دعواي اصلي سر چه بود؟

چندين موضوع بود. به عنوان مثال، يکي از دعواهاي اصلي سر پائين آوردن عده کارگران و مسائل مزد و خانه و تامين زندگي کارگراني که از کار بيکار مي شوند بود. حرف من اين بود که شما کارگر را مي گوئيد برو، اما مي فرستيدش به کاري که براي آن کار تربيت نشده. اول تربيتش کنيد، به او کارآموزي ضروري را بدهيد، و به آن جائي او را بفرستيد که با آن کارآموزي بتواند کار پيدا کند. يا، به کارگر در زماني که براي شما کار مي کند خانه داده ايد، بعد از خانه بيرونش مي کنيد. خوب، او خانه مي خواهد و شما بايد برايش يک خانه بسازيد. گفتم ما مي توانيم راه حل ديگري داشته باشيم. ما مي توانيم به اندازه دو ماه حقوق براي هرسالي که کارگر خدمت کرده به او، در موقع بازنشستگي اش، پول نقد بدهيم که با آن پول برود، آن جائي که کار هست خانه بخرد. خانه را هم دولت درجائي که کار هست و او هم براي آن کار، کارآموزي ديده، به نصف قيمت به او مي فروشد. اين کارگر هم به آن مناطقي مي رود که دارد صنعتي مي شود، مثل اصفهان يا مناطق صنعتي ديگر. براندون گرووزگفت (This is music to my ears). همين حرف باعث شد که ديگران هم جرأت نکنند حرف بيخودي بزنند و يا سوال بي مورد بکنند.

خلاصه، موفقيت عجيبي بود. پس از اين جلسه من به سرعت از لندن خارج شدم که مبادا دوباره مطالب تازه اي را مطرح کنند. معذلک، وقتي به تهران رسيدم ديدم رفقا مشغول شلوغ کردن هستند. غير از نفيسي و آقاخان، بقيه- فلاّح و رضوي و فوآد روحاني- شمشيرها را کشيده اند که آقا چيکار کردي، فلاني آمده مي گويد مستوفي ديهيم و کلاه و همه چيز را به باد داد. گفتم آقاجان، من اجازه را از شاه گرفته ام. شما به او بگوئيد چرا به من اجازه داده. اگر گفتند نه خير، من از شما اجازه مي گيرم و به شما توضيح هم مي دهم. مي دانيد، مشکل است آدم به فوآد روحاني بگويد "شاتاپ"(shut up)، اما، من گفتم. براي اين که ديگرحرف نزند. بعد کشف کردم که مديرمجله يکي ازشرکت هاي بزرگ نفتي که عضو کنسرسيوم است، چيزهائي شنيده، به عنوان نماينده آن مجله آمده تهران، و براي حفظ منافع کمپاني اش مطالبي گفته که سوء تفاهم ايجاد کرده. کمپاني هاي نفتي براي اين که نگذارند کاري که به نفعشان نيست انجام بگيرد فوق العاده سريع کار مي کردند.

بالاخره کار به کجا رسيد؟

حل شد. گفتم آقا همه اش تصويب شده. دوستان کُشتند خودشان را، امّا بالاخره اين را تصويب کردند. درهمان حال، من نماينده شرکت ملي نفت ايران شدم در شرکت اکتشاف و توليد کنسرسيوم(33) و به سمت عضو هيئت مديره آن شرکت منصوب شدم.

 

به عنوان نماينده ايران در شرکت اکتشاف و توليد کنسرسيوم: چرا دانش قدرت است

ممکن است در باره اين شرکت توضيح مختصري بدهيد؟

قرارداد کنسرسيوم که به امضاء رسيد دو شرکت درآن تاسيس شد، يکي به نام شرکت اکتشاف و توليد و يکي به نام شرکت تصفيه نفت ايران. شرکت اکتشاف و توليد شايد يکي از بزرگ ترين شرکت هاي اکتشاف و توليد جهان بود. منتهي، گرفتاري اصلي ما در اين شرکت اين بود که نمي توانستيم تغيير جهت در تئوري کشف و توليد نفت ايجاد کنيم. کارهاي اصلي فکريش را در خارج از ايران انجام مي دادند. بعد مي گفتند که مثلا اين چاه را در اين ناحيه در اين عمق بزنيد و ما چاه زدنش را در ايران انجام مي داديم. دارم راجع به سال 1960 صحبت مي کنم. بيشتر فکر و کوشش ما اين بود که اين تصميم ها را به يک طريقي برگردانيم به نفع ايران. اين هم کار آساني نبود براي اين که درآن زمان در ايران هنوز امکان cross- fertilization فکري زياد وجود نداشت. شرکت ديگري نبود که انسان با آن ارتباط فکري برقرار کند و درنتيجه ايده هاي تازه مشکل به دست مي آمد. خوب ديگران اين ايده ها را داشتند و نفت ما را مي بردند و ما به اندازه کافي دانا نبوديم که ريسک بگيريم و به اندازه کافي از دريافت خودمان از مساله مطمئن نبوديم که بتوانيم آن ريسک را قبول کنيم. من روي اين مطلب تاکيد داشتم که بايد دراين زمينه اقدام بکنيم. امّا، به هرحال، در اين زمان ما نتوانستيم شيوه تصميم گيري را تغيير بدهيم و يا محل تصميم گيري را از مرکز سنگينش در لندن به تهران منتقل کنيم.

آيا مشارکت شما در هيئت مديره شرکت هاي عامل طوري بود که بتوانيد بر روي تصميم ها پيش از اينکه گرفته شوند، به نحوي تاثير بگذاريد؟

حتما. جلسات ما ماهي يک بار تشکيل مي شد. گاهي زودتر. مضافا، همکاران کنسرسيوم بودند. اگر يکي از آنها کاري داشت به اتاق من مي آمد و يا من به دفتر او مي رفتم. روي سياست ها (policy) صحبت مي کرديم، بحث مي کرديم، نتيجه مي گرفتيم. باور کنيد اين نمايندگان ايراني خيلي کمک کردند به تغيير روش. ولي يک چيزهائي را نمي شد عوض کرد براي اين که در ايران آن مقدار تجربه عيني و يا تئوريک در باره نفت وجود نداشت که بتوان همه چيز را تصحيح کرد. يک چيزهائي را مي دانستيم؛ يک چيزهائي را نمي دانستيم. من شانسي که داشتم اين بود که خدمتم در شرکت سهامي نفت ايران به من يک مقدار تجربياتي داده بود که از آن مي توانستم استفاده کنم. من اين تجربيات را به کار مي بردم و بيشتر ديگران هم مي پسنديدند. درنتيجه ما مي توانستيم جلو برويم.

توانستيد همه کارهاي امور غير صنعتي را تحويل بگيريد؟

بله. اعضاي شرکت هاي عامل مي بايستي اين تصميم را بگيرند که کارهاي مختلف را چطور و کي تحويل بدهند. من با آنها نشستم و گفتم 20 موضوع حل شده ما اين هاست. ما مي خواهيم اين کارها را الان تحويل بگيريم. (That's it.) گفتند چه کساني را براي تحويل گرفتن کارها انتخاب کرده ايد. گفتم آقاي تقي مصدّقي(34) را براي منطقه آبادان و آقاي ابراهيم سلجوقي را براي منطقه مسجد سليمان. اين دو نفر تحويل مي گيرند. در همين زمان آقاي ميرزائي هم به جاي آقاي آذري مشغول خدمت شد.

 

چگونه مديريت را ايراني کرديم

هيچ کس چوبي لاي چرخ شما نگذاشت؟

البته که سعي کردند چوب لاي چرخ کار ما بگذارند. خارجي ها نمي خواستند قبول کنند که ما از آنها بهتر کار مي کنيم. به محض اين که ما گفتيم که کارها را خودمان تحويل مي گيريم آمدند و گفتند که مثلا آقاي فلان، رئيس قسمت مهندسي، چهار سال در آبادان خدمت کرده، هيچ وقت مرخصي نرفته، حالا تقاضا کرده چهار ماه مرخصي برود به انگليس. يکي، دو تا، پنج تا، چند ده تا. به همه گفتم تشريف ببريد.آقايان آن وقت آمدند، گفتند پس کي کارها را مي کند؟ گفتم نگران نباشيد. شما تشريف ببريد به تعطيلات، خيالتان راحت باشد. تقي مصدقي را صدا کردم و به او گفتم تو کارت را بکن. اولش قدري نگران بود. به او گفتم نگران نباش. هرجا گير کردي با رفقايت بنشين تصميم بگير. بعد بيا تصميمت را به من بگو. من هم اين قدر شعورم مي رسد که بگويم برو جلو يا نرو جلو. در عمل به ندرت آمدند نزد من. خودشان کارشان را مي کردند. از من هم دلسوزي شان براي کاري که مي کردند بيشتر بود. قبول مسئوليت مي کردند. افراد وطن پرست، کاردان وخدمتگزاري بودند.

ما در بخش non- basic خيلي کار کرديم. دکتر اقبال قبلا آمده بود در زمان نخست وزيريش کلنگ زده بود که هزار خانه بسازند. وقتي مديرعامل شرکت نفت شد (اکتبر63) گفت حالا مي توانيم آن هزار تا خانه را بسازيم. به ايشان گفتم که ساخته ايم، تشريف بياوريد تماشا کنيد. آمد. به ايشان گفتم تا اين جا هزار تاي اول، اين هم سه هزار خانه ديگر. در مدتي که من در اين کار بودم بيست هزار خانه ساختيم، چهار مريضخانه ساختيم، برنامه کارآموزي (training) بسيارگسترده اي راه انداختيم، تعداد کارمندان را از60 هزار رسانديم به 45 يا 40 هزار. اوضاع نظم پيدا کرد.