tile

بخش يکم منوچهر گودرزي 1



 

آغاز کار در سازمان برنامه

بازگشت به ايران

درماه آوريل 1956 پس ازگذراندن دوسال دردانشگاه کاليفرنياي جنوبي و تحصيل در رشته علوم اداري براي تدريس درموسسه علوم اداري دانشگاه تهران به ايران مراجعت کردم.

دوسال پيش ازآن تاريخ، يعني درسال 1954دانشگاه تهران و دانشگاه کاليفرنياي جنوبي براساس قراردادي موافقت کرده بودند که مشترکاً و با کمک مالي صندوق مشترک کمک هاي امريکا (اصل چهار) نسبت به تاسيس موسسه اي در زمينه علوم اداري وابسته به دانشکده حقوق دانشگاه تهران اقدام نمايند.

طبق اين قرارداد دانشگاه کاليفرنياي جنوبي موافقت کرده بود ضمن اعزام موّقت تعدادي از استادان خود به تهران هرساله تعدادي از ايرانيان را که دوره هاي فوق ليسانس و يا دکترا را در رشته هاي وابسته به علوم اداري دردانشگاه هاي اروپا و امريکا گذرانده بودند براي تحصيل در رشته علوم اداري و جانشيني استادان امريکائي به کاليفرنيا بفرستد. درسال اول 6 نفر و در سال هاي بعد که گويا اين کار سه يا چهار سال طبق قرارداد ادامه يافت هرساله 8 نفر پس از گذراندن يک سلسله امتحانات مفصل شفاهي و کتبي انتخاب و به امريکا فرستاده مي شدند.

بعضي از اين افراد پس از پايان دوره دوساله به ايران مراجعت کردند. از عده اي هم که مراجعت کردند بعضي فقط براي مدتي کوتاه درمؤسسه علوم اداري اشتغال داشتند. برخي درآن رشته دوام آوردند و با تحکيم پايه هاي آن موسسه، بالاخره موجبات تاسيس دانشکده علوم اداري را فراهم آوردند. اين اشخاص پس از خاتمه قرارداد منعقده بين دودانشگاه جايگزين استادان امريکائي شدند و نقش بسيار مهمي را در سال هاي بعد درتعليم مديران جديد ايراني چه در بخش دولتي و چه در بخش خصوصي به عهده گرفتند. تحوّل بارزي که از اواسط سال هاي 1950 به بعد درزمينه مديريت درايران صورت گرفت به ميزان قابل توجهي مرهون خدمات اين افراد است.

من در اوايل سال 1954 پس از دوسال تحصيلات مقدماتي دردانشگاه امريکائي بيروت و 8 سال تحصيل در رشته اقتصاد و سپس علوم سياسي در امريکا به ايران مراجعت کردم. هنوز يک ماهي نگذشته بودکه فرزند اول ما قبل از موعد و همراه با يک سلسله گرفتاري هاي طبي که چندين سال ادامه يافت پا به دنيا گذاشت. متاسفانه درهمان چندماه اول دريافتم که امکان پيدا کردن شغلي که هم با رشته تحصيلي من تناسب داشته و هم حقوقي داشته باشد که زندگي ما را در ابتداي کار و با توجه به هزينه گزاف بهداشتي فرزندمان تامين نمايد بسياربعيد بنظر مي رسد. نااميدي از امکان پيدا کردن شغل مناسب، ادامه بيکاري روزانه و کمبود وسائل راحتي زندگي که درامريکا به آن عادت کرده بوديم به جائي رسيد که رفته رفته به فکر مراجعت به امريکا افتادم.

دردو سه سال قبل از مراجعت به ايران هنگامي که مشغول تحقيق و تهيه رساله دکتراي خود دردانشگاه پرينستون بودم به علت بروزگرفتاري هاي سياسي مربوط به ملّي کردن نفت و مضيقه ارزي، ارسال وجه براي دانش آموزان و دانشجويان ايراني مقيم امريکا از طرف اولياء آنها تقريباً امکان ناپذير شده بود. نتيجتا من براي ترميم حقوق کمي که ضمن تحصيل بابت تدريس زبان فارسي از دانشگاه پرينستون دريافت مي کردم باقبول شغلي تمام وقت و با حقوق نسبتا خوب به کاري مشغول شدم. درضمن به علت وابستگي به دانشگاه پرينستون نيز درايام فراغت براي يکي دو مؤسسه علمي و تحقيقاتي به عنوان پژوهشگر درمقابل بررسي و يا اظهار نظر يا گاهي ترجمه وديگرکارهائي که مراجعه مي شد حق الزحمه هائي دريافت کرده و ماهي يکي دوبار نيز ازطرف باشگاه هاي حرفه اي و يا اجتماعي از قبيل باشگاه هاي روتاري، اطاق بازرگاني، باشگاه سازمان زنان، و غيره از شهرهاي کوچک براي سخنراني هاي کوتاهي درباره ايران و مشکل نفت و دعاوي ايران دعوت مي شدم. آن نيز مقداري به عايدي ماهانه من اضافه مي کرد، تا آن جا که درآمد ماهانه من به طور متوّسط از يک هزارو پانصد دلار بيشتر مي شد. اين مبلغ درآن سال ها، به خصوص براي کسي به سن من که هنوز تحصيلش تمام نشده بود، کافي وجالب به نظر مي رسيد. از همين رو بود که بيکاري و نداشتن يک شغل مناسب با حقوقي مکفي مرا نسبت به درستي تصميم در مراجعت به ايران مرّدد مي کرد به طوري که هر روز که مي گذشت فکر برگشتن به امريکا و تدريس در يک دانشکده و يا دانشگاه بيشتر درمخيله من نضج مي گرفت. امّا پدر و مادرم با اطلاع از نگراني ها و دلسردي من و ترس از آن که اگر اين بار به امريکا برگردم ممکن است ديگر هرگز به وطنم مراجعت نکنم به هروسيله اي متوسل مي شدند که مرا از چنين تصميمي باز دارند.

بازگشت به امريکا براي تحصيل امور اداري

درخلال اين احوال تصادفاً روزي در روزنامه اطلاعات نظرم به اعلاني جلب شدکه از افراد واجد شرايط و ذيصلاحيت علمي در رشته هاي نظري از قبيل علوم سياسي، اقتصاد، جامعه شناسي، تاريخ و غيره دعوت شده بود که درصورت تمايل درامتحاناتي که به منظور انتخاب عده اي جهت تحصيل دررشته علوم اداري و مديريت از طرف دانشگاه کاليفرنياي جنوبي انجام مي گرفت شرکت نمايند. ديدن اين اعلان مرا به وسوسه انداخت، و صرفاً براي رفع بيکاري و آزمايش شانس خودم دراين امتحانات بدون داشتن قصدجدي و قطعي درمراجعت به امريکا و از سرگرفتن زندگي تحصيلي آن هم در رشته اي تازه، تصميم گرفتم در امتحانات مفصل کتبي و شفاهي و مصاحبه هاي متعدد با استادان امريکائي و آقاي دکترعميد(1)،که درآن موقع رئيس دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود، مشارکت نمايم. پس از چند هفته که قبول شدگان يک مرحله دعوت به شرکت در امتحانات مرحله بعدي، و سپس مصاحبه هاي انفرادي آخرين مرحله شدند، به من اطلاع دادند که از تعداد کل شرکت کنندگان در امتحانات، که درحدود سيصد نفر بودند، شش نفر قبول شده اند که خوشبختانه من هم يکي از آنها مي باشم. درآن جا با بهت وناراحتي فراوان يک مرتبه متوجه شدم که چگونه مي توانم دراين مرحله ازکار به استادان آمريکائي و ساير برگزار کنندگان اين امتحانات بگويم که من از ابتدا قصد رفتن به امريکا را نداشته و فقط به منظور رفع بيکاري و درحقيقت براي تفنّن دراين مسابقات شرکت کرده ام و اوقات آنها را ضايع نموده ام.

ابراز اين مطلب براي من سخت بود ولي به هرحال اين موضوع را با آنها درميان گذاردم. آنها ضمن مصاحبه هاي قبلي از سابقه زندگي و تحصيل و مسائل خانوادگي و کسالت فرزندم به خوبي اطلاع پيدا کرده بودند و به آنها بانظردلسوزي و همدردي مي نگريستند، امّا در ضمن اصرار مي کردند که دراثر اين امتحانات مرا يکي از اعضاي مفيد و با استعداد دراين برنامه شناخته و مهره موثري درتحکيم مباني موسسه علوم اداري دردانشگاه تهران و موفقيت آن درتوسعه رشته مديريت و علوم اداري درکشور مي دانند و حيف است که خود را از تحصيل دراين رشته کنار بکشم. مضافا استدلال مي کردند که ظاهرا تاکنون تحصيلات من در رشته علوم سياسي طرفي براي من نبسته و کار و شغلي براي من فراهم نياورده است. علاوه برآن به کار در وزارت امورخارجه هم که علاقمند نيستم، پس چرا در رشته جديدي که افق آن درتمام کشورها به خصوص کشورهاي درحال توسعه، باز و بازار کارش روز بروز، چه در بخش دولتي و چه دربخش خصوصي، وسيع تر مي گردد وارد نمي شوم!

درهمين اوقات بود که پدرم نيز يکي از منسوبين ما را که مرد محترم، سالخورده، دانشمند، متمکّن، و صاحب نفوذي بود، وادار کرد که با من چندين بار صحبت و مرا نصيحت و ترغيب به ماندن درايران بکند. شخص مزبورکه نامش حاجي حسين آقاي ملک(2) بود، و خود و اجدادش درخراسان به خصوص درشهر مشهد، از احترام و موقعيت خاصي برخوردار بودند. در اثر توصيه هاي پدرم اصرار مي کرد که با توجه به اين که فاميل مادري من از خانواده هاي ريشه دار و ايلياتي و سرشناس خراسان است خوب است در فکر شرکت درانتخابات مجلس شوراي ملي باشم. خاصه آن که به علت علاقه مردم و دولت به جلب جوانان تحصيل کرده به کارهاي ملي و دولتي امکان موفقيتم در اين کار زياد خواهد بود، و تعهد مي کرد در انجام اين امر و در شناساندن من در خراسان و کسب معروفيت محلي از هيچ گونه تلاشي فروگزار ننمايد.

معذالک پس ازچندين روزمشورت با افراد صاحب نظر و دلسوز، و به خصوص با درميان گذاردن تمام جوانب کار و مشورت با خانم خود که همواره مشوق و پشتيبان من بود، بالاخره تصميم گرفتم پيشنهاد دانشگاه کاليفرنياي جنوبي را قبول کرده و فکر مشارکت در انتخابات مجلس شوراي ملي را براي دوره نوزدهم، که دوسال بعدصورت مي گرفت، به عقب بياندازم.

بدين ترتيب در اواخرماه اوت 1954 بار ديگر رهسپار امريکا شده و در رشته علوم اداري و مديريت دانشگاه کاليفرنياي جنوبي نام نويسي کردم و برنامه درسي و تحصيلي خودم را طوري تنظيم کردم که موضوع تخصص من درآن رشته درمرحله اول تشکيلات و مديريت و درمرحله ثاني امور استخدامي باشد. دوره تعليماتي دکتراي علوم اداري دوسال تحصيلي، يعني چهاردوره 4 ماهه و يک دوره تابستان به طول مي انجاميد و آخرين دوره 4 ماهه درماه ژوئن 1956پايان مي پذيرفت. درآن زمان، علاوه بر امتحانات اختصاصي دوره آخر، يک سلسله امتحانات عمومي کتبي و شفاهي چندين ساعته ديگر از دروس تمام دوره دوساله نيز بايد برگزار مي شد.

من درماه مارس 1956، يعني در اوايل دوره چهارماهه آخر تحصيلي، مطلع شدم که دوره 18 تقنينه مجلس شوراي ملي درماه آوريل پايان مي پذيرد و لازم است من هرچه زودتر به ايران مراجعت کنم. من نمي خواستم قبل از پايان آخرين دوره تحصيلي و گذراندن امتحانات دکتري به ايران برگردم، زيرا تمام زحماتم درطي دوسال گذشته از بين مي رفت. لهذا، اين مشکل را با چند نفر از استادانم، که بعضي از آنها همان هائي بودند که براي انتخاب گروه اول به تهران آمده و مرا ترغيب به مشارکت دراين برنامه کرده بودند، درميان گذاردم. آنها راهنمائي کردند اگرچه اين موضوع نادر است ولي بي سابقه نيست که دانشجوياني که معدل نمرات آنها بالا باشد، و استادان دروس آخرين دوره ناتمام تحصيل آنها موافقت داشته باشند، مي توانند تقاضائي به شوراي عالي دانشگاه ارسال دارند و اجازه بخواهند که قبل از پايان کلاس هاي دوره آخر در امتحانات آن دوره و امتحانات عمومي کتبي و شفاهي دوره دکترا شرکت نمايند به همين ترتيب عمل کردم و علت اين تقاضا را هم ذکر نمودم وشوراي دانشگاه باتوجه به نمرات من درطي بيست ماه گذشته و توصيه استادان دروس دوره آخر موافقت کرد که در امتحانات عمومي شفاهي و کتبي دوره دکترا دوماه زودتر از موعد شرکت کنم. به اين ترتيب در اوايل ماه آوريل امتحانات مزبور را گذراندم و باعجله به ايران مراجعت کردم. ولي متاسفانه پس از چند روزي متوجه شدم که تا يکي دو هفته ديگر اخذ راي براي دوره نوزدهم مجلس شوراي ملي (بيست و دوم آوريل) آغاز مي شود و براي من فرصتي براي عزيمت به محل و آشنائي با رأي دهندگان و شروع فعاليت انتخاباتي درمشهد وجود ندارد.

داستان اولين ملاقات با شاه جوان هنگام تحصيل در دانشگاه پرينستون

دراين جا خوب است قدري به عقب برگردم و به اتفاق جالب و فراموش نشدني که در زندگي اداري و سياسي بعدي من تأثير فراوان گذاشت اشاره کنم.
دراواخرسال1949، هنگامي که دردانشگاه پرينستون در رشته علوم سياسي براي اخذ درجه دکتري شروع به تحصيل کردم، به عنوان معلم در دانشکده ادبيات و السنه شرقي آن دانشگاه به تدريس زبان فارسي مشغول شدم. دانشجويان فوق ليسانس اين کلاس ها اکثراً کارمندان وزارت خارجه و يا وزارت دفاع و يا افرادي بودند که خودرا براي حرفه تدريس در رشته هاي خاورشناسي، زبان هاي شرقي، باستان شناسي و يا انسان شناسي آماده مي کردند. در اوايل ماه نوامبر آن سال رئيس دانشکده ادبيات و السنه شرقي، فرد دانشمندي که امريکائي و لبناني الاصل به نام آقاي دکتر هيتي بود به من اظهار داشت اعليحضرت شاه ايران بنا به دعوت پرزيدنت ترومن به امريکا تشريف خواهند آورد و قرار است روز بيست و سوم نوامبر از دانشگاه پرينستون بازديد فرمايند. مهماندار ايشان درآن روز دانشکده السنه و ادبيات شرقي که من هم درآن به تدريس اشتغال دارم خواهد بود. ايشان پيشنهاد نمود که چون من يکي از دو دانشجوي ايراني در پرينستون هستم، و ضمنا در دانشکده ميزبان به تدريس هم اشتغال دارم، خوب است درآن روزبه عنوان راهنما و نماينده آن دانشکده دررکاب ايشان بوده و درسرميز نهار نيز حضور داشته باشم.

درآن روز اعليحضرت از اين که يک جوان ايراني را درآن دانشگاه بزرگ مي ديدند که هم مشغول تحصيل و هم تدريس است خيلي اظهار خوشوقتي و نسبت به من اظهارمحبت کردند و مي خواستند بدانندکه کي درس هايم تمام شده و به ايران مراجعت خواهم کرد. به خصوص شنيدن اين که پدرم افسر بازنشسته اي است که در دوران رضاشاه خدمت کرده و درجنگ هاي داخلي به منظورخلع سلاح طوايف و زد وخوردها با مهاجمين روس دراستان گيلان در ايام جنگ جهاني اول مشارکت داشته و زخمي شده است برايشان جالب بود. اين اولين برخورد با پادشاه جوان و با محبت و متواضع و درعين حال سرشار از علاقه به ميهن براي من خاطره اي بود فراموش نشدني.

به هرحال در تهران طبق قراردادي که با دانشگاه کاليفرنياي جنوبي داشتم خودرا به موسسه علوم اداري معرفي کردم. اين موسسه درطي يک سال و نيمي که با اعضاي گروه اعزامي اول به امريکا رفته بوديم، در جنب دانشکده حقوق دانشگاه تهران تاسيس يافته بود و اداره امور و اجراي برنامه تعليماتي آن توسط استادان امريکائي با همکاري عده اي از ايرانياني که براي اعزام در دوره هاي بعدي انتخاب شده بودند انجام مي گرفت، در ابتداي کار درآن موسسه تدريس درس سازمان و مديريت، اصول و تئوري هاي علوم اداري، و رياست کميته انتخاب کتب درسي انگليسي و ترجمه آنها براي تدريس در کلاس ها و هم چنين انتخاب نامزدان گروه هاي اعزامي سال هاي آينده به من محول شد. پدر و مادرم نيز اگرچه باز از ترديد و دودلي من درماندن در ايران نگران بودند ولي خوشحال بودند که لااقل حاضر شده بودم تا تعيين تکليف نهائي و تحصيل درآمدي که بتوانم مستقل از آنها زندگي خود را اداره کنم موقتا درمنزل آنان و تحت مراقبت دائمي آنها مهمانشان باشم.

حاجي حسين آقا ملک درطي اين جريان، بدون اطلاع من و از روي نهايت لطف و دلسوزي، پس از ورودمن به ايران نامه اي حضور اعليحضرت تقديم کرده بود و با اشاره به شرفيابي من درسال 1949 دردانشگاه پرينستون و تحصيلات بعدي درکاليفرنيا و اين که اعليحضرت به مشارکت نسل جوان در آمادگي و پيشرفت کشور علاقه خاصي دارند کسب اجازه کرده بود که من درميارزات انتخاباتي آن دوره شرکت نمايم. پس از چندي شنيدم که اعليحضرت پاسخ فرموده بودند که شرکت در فعاليت هاي انتخاباتي خيلي دير شده است و فلاني هم که جوان و سال ها از کشورش دور بوده بهتراست دوسال آينده را صرف آشنائي با مملکت وحوزه انتخابي و کسب معروفيت محلي بنمايد و بعداً با فرصت بيشتر و وضع بهتري درانتخابات دوره بعدي يعني دوره تقنينه بيستم، شرکت کند. من وقتي از اين موضوع مطلع شدم، باوجود آن که نظر اعليحضرت را کاملا منطقي و منصفانه و محبت آميز يافتم، از اين که با اين حرارت وشدت دوران تحصيلي اخير را به بهترين وجه و قبل از موعد با موفقيت به اتمام رسانده و شتابان با اميد سرشار نسبت به يک آينده فعال و مفيد به مملکتم مراجعت کرده بودم بي اختيار ناراحت و بيش از پيش از مراجعتم پشيمان شدم.

ملاقات با ابتهاج

چند ماهي به اين ترتيب گذشت و تدريس من در برنامه فوق ليسانس موسسه علوم اداري ادامه يافت. در طي همين مدت، روزي در يک مهماني عصرانه با آقاي ابوالحسن ابتهاج، که درآن روزها مديرعامل سازمان برنامه بودند، روبرو شدم. ايشان چندين سال قبل در امريکا با من آشنا شده و از سوابق تحصيلي و کاري من اطلاع داشتند. ضمن احوالپرسي و اظهار محبت پرسيدند حالا مشغول چکاريد. گفتم چندماهي است پس از يک دوره تعليماتي ديگر از امريکا مراجعت کرده و درموسسه علوم اداري مشغول تدريسم. ايشان پس ازچند لحظه صحبت، هنگام خداحافظي اظهار داشتند که حتما براي ملاقاتشان به سازمان برنامه بروم. يکي دوهفته بعد طبق خواسته ايشان به ديدنشان رفتم. ايشان پس از شرح برنامه هفت ساله دوم و مسئوليت هائي که سازمان برنامه در راه اندازي چرخ هاي اقتصادي و شروع کارهاي عمراني دارد اظهار علاقه کردند که درسازمان برنامه مشغول به کارشوم. با تشکر از اظهار محبت ايشان گفتم طبق اطلاعاتي هم که خودم کسب کرده ام و توضيحات بسيطي که ايشان داده اند خودم هم سازمان برنامه را مناسب تر از هر دستگاه يا وزارتخانه ديگر براي اشتغال مي دانم. ولي دو موضوع در ابتداي امر براي من مهم است. يکي آن که چه کاري به من واگذار مي شود که بدانم درحدود توانائي فکري و روحي من خواهد بود، و در ثاني حقوق آن درچه حدودي است که بدانم آيا مي توانم بدون دغدغه و به طور تمام وقت هم خود را مصروف آن کار کنم. در آن موقع شنيده و ديده بودم که به واسطه کمي حقوق ها بيشتر افراد يک يا دو شغل ديگر درخلال کار دائمي خود به عهده مي گرفتند که عراده زندگي را بچرخانند و درنتيجه نمي توانستند در هيچ يک از آن مشاغل آن طوري که استعداد و معلوماتشان اجازه مي داد موفق شوند. ايشان، چون شغل مشخّصي را درآن وحله درنظر نداشتند مصرّاً گفتند شما فعلاً بيائيد بعداً فکري خواهيم کرد. اين براي من کافي نبود و با معلومات اداري جديدي که اخيرا کسب کرده بودم اين رويه را که درايران کاملاً متداول بود بسيارعجيب و غير منطقي مي يافتم. درطي تعليمات علوم اداري به ما ياد داده بودند که طبق رويه هاي مديريت جديدهيچ دستگاهي کسي را دعوت به کار نمي کند تا ضرورت آن براساس شغل خاص در نظام تشکيلاتي احساس شود و سپس براساس وظائفي که براي آن شغل تعيين مي شود و ارزش پولي که آن شغل دربازارکاردارد به جستجوي افراد ذيصلاحيت مي روند و آنان را به کار دعوت مي کنند. درنتيجه نامزدان آن شغل، پيش از استخدام، از شرح وظائف، مسئوليت ها، اختيارات،مراجعي که احتمالا بايد تحت نظرشان کارکنند و به آنان گزارش دهند، مقررات و سياست هائي که حاکم بر اجراي وظائف آنان خواهد بود، و بالاخره حقوق و مزايائي که به آن شغل تعلق مي گيرد کاملا مطلع شوند و با چشم باز مسئوليت و وظائف شغلي پيشنهادي را قبول و يا رّد مي کردند.

شرفيابي به حضور شاه در تهران

من وقتي وضع را بدين ترتيب ديدم از آقاي ابتهاج تشکر و خداحافظي نمودم و وعده دادم که با ايشان بعدا تماس خواهم گرفت. يک ماهي گذشت. درخلال آن مدت، درجرائد تهران مقالاتي انتقادي مشاهده مي شد که درآن اظهار مي کردند که جوانان تحصيل کرده ايراني، به خصوص آنان که از خارج به ميهن برگشته اند، با وجود اين که کشور به خدمت آنها احتياج مبرم دارد عاطل و باطل درکنار خيابان ها مانده و رفته رفته کشور را درجستجوي کار ترک مي کنند، و اين رويه نه تنها مملکت را از وجود آنها محروم مي کند بلکه سبب مي شود که سايرين هم که تحصيلاتشان درشرف اتمام است از وطن روبرگردانند. اين موضوع بي شک آينده کشور را به شديدترين وجهي تهديدخواهد نمود. درپي آمد اين مقالات روزي ازطرف شاهنشاه شرحي خطاب به دانشجويان ايراني در روزنامه اي که احتمالا روزنامه اطلاعات بود منتشر شد که آنان را به مراجعت و ماندن درکشور و مشارکت در نوسازي و توسعه اقتصادي و عمران زادگاه خود تشويق فرموده بودند.

پدرم پس از خواندن اين مطلب چندين روز وقت صرف کرد تا مرا راضي کند نامه اي به حضور شاهنشاه نوشته وتقاضاي شرفيابي کنم و درآن شرفيابي اشکالات و مسائل اوليه دانشجوياني را که سال ها پس از تحصيل و دوري از وطن به کشور مراجعت مي نمايند به طور دست اول به عرضشان برسانم. پدرم اطمينان داشت با سابقه شرفيابي چند سال قبل من درپرينستون و به ياد داشتن جريان انتخابات مجلس حتما اجازه شرفيابي خواهند داد، و احتمالا اين ملاقات منتج به صدور دستوراتي درحدود مقدورات دولت براي رفع لااقل قسمتي از مشکلات معقول و واقعي دانشجويان خواهد شد.

عريضه از طريق يکي از دوستان پدرم، که متا سفانه چون هيچ وقت فرصت ديدن ايشان ديگر دست نداد نامشان را فراموش کرده ام، تقديم اعليحضرت شد. پس ازچند روز با کمال تعجب نامه اي از آقاي هيراد،(3) که در آن زمان رياست دفتر مخصوص اعليحضرت را به عهده داشت، دريافت کردم که درآن از من خواسته شده بود که براي شرفيابي حضور اعليحضرت در روز سه شنبه اي ساعت 4 بعداز ظهر با لباس ژاکت به کاخ اختصاصي بروم.

حقيقت اين که يکي از عللي که من راضي به نوشتن اين نامه شده بودم اين بود که اطمينان داشتم جواب آن منفي خواهد بود، و يا اين که مرا به ديدن مرجع ديگري هدايت خواهند کرد. دليل دوم رضايتم اين بود که حداقل پدرم را راضي کرده باشم که هرچه گفته است کرده ام و ديگر مرا بيش از اين درماندن درايران و متوسل شدن به هر راه و چاره اي در فشار نگذارد. لکن وصول اجازه شرفيابي مرا کاملا غافلگير کرد و چون فکر نمي کردم چنين فرصتي پيش آيد، افکارم را دقيقا حاضر نکرده بودم که چه مطالبي راعرضه کنم که هم معقول و سنجيده باشد و هم جنبه شخصي، که از ارزش و اهميت آنهامي کاست، نداشته باشد. هرچه مي خواستم بگويم ديگران بهتر ومفصل ترگفته و نوشته بودند، و اعليحضرت هم مسلماً به آن مسائل وقوف داشت. رفع مشکلات جوانان کشور احتياج به زمان و بودجه کافي و تغيير پاره اي از مقررات و قوانين و حتي طرز فکر بسياري از اولياء امور آن زمان داشت که انجام آن به آساني و درمدت کم ميسر نمي شد.

درهرحال باعاريه کردن يک دست لباس ژاکت توسط يکي از دوستان از يک نفر از اعضاي وزارت امورخارجه درساعت موعود شرفياب شدم. اعليحضرت با روي باز و قيافه خنداني با من دست دادند و پرسيدند مراجعت شما به ايران خيلي طول کشيد. شما از سال 1949 تاکنون در دانشگاه پرينستون بوده ايد؟ از اين که هنوز مرا به ياد داشتند و درخاطرشان بود خوشحال و متعجب شدم. يادم آمد در پرينستون چند بار پرسيده بودند کي به ايران مراجعت خواهيد کرد و من مدت دو تا سه سال را متذکر شده بودم. حالا تقريبا 7 سال از آن تاريخ مي گذشت. من داستان مراجعتم به ايران درسال 1954 و پيدا نکردن شغل مناسب و درنتيجه برگشتن به امريکا جهت تحصيل در رشته علوم اداري را به عرضشان رساندم. از من پرسيدند آيا هنوز علاقمند هستم که دوسال ديگر در انتخابات دوره بيستم شرکت کنم. گفتم خير. پرسيدند چرا؟ پس از ذکر نقيصه مادرزاد پاهاي فرزندم که دوسال بود درگچ بود و تا سن 5 سالگي هم که به راه افتاد همچنان درگچ مانده بود، وهمچنين سايرگرفتاري هاي زندگي به عرض رساندم که يا ناچارهستم به امريکا مراجعت کنم، چون لااقل در امريکا علاوه بر امکانات بهترطبي براي درمان فرزندم انسان مي تواند هم کاري در زمينه تحصيل و رشته مورد علاقه خود پيدا کند و هم با حقوق اوليه آن زندگي ساده اي را فراهم آورد. يا اين که در ايران در بخش خصوصي کار مناسبي پيدا کنم که توأم با تدريس درموسسه علوم اداري باشد. فعاليت سياسي درمجلس با روحيه من و طرز فکرم که علاقه دارم نتيجه و آثار کار و فعاليت خودم را عينا رؤيت کنم وفق نمي دهد. پرسيدند از من چه مي خواهيد؟ عرض کردم هيچ، فقط براي اين خدمت رسيدم که 7 سال پيش به عرضتان رساندم که براي خدمت به وطن مراجعت خواهم کرد. خواستم نزد اعليحضرت به قولم عمل کرده باشم. درثاني ميل داشتم به اطلاع اعليحضرت برسانم که گرفتاري ها و مشکلات اوليه دانشجويان مطلبي است واقعي و قابل تأمل. مسائل دولت را هم درحل آنها واقف هستم، ولي لازم است مقامات دولتي مسائل دولت را مفصل تر و صادقانه تر به دانشجويان توضيح و تشريح نمايند و در جلسه هاي متعدد و مرتبي با آنان "ديالوگ" برقرار کنند و ضمنا، تا آن جا که مقدور است، در رفع آن قسمت از مشکلات که عملي است سرعت عمل بيشتر نشان دهند.

اعليحضرت ضمن تاييد اين مطالب گفتند شماغيراز تدريس درموسسه علوم اداري به چه کاري مشغوليد. عرض کردم هيچ. با تعجب گفتند چند ساعت تدريس در هفته وقت شما را که کاملا پُر نمي کند و درنتيحه شما اوقات بيکاري زيادي داريد و خوب نيست مملکت از آن مقدار انرژي کار محروم شود. اگر اين انرژي از دست رفته را درچند هزار (افرادي نظيرشما) ضرب کنيم مي بينيم که چه قدرت خلاقه اي درمملکت بيهوده و بلا استفاده مانده است. تصديق کردم. فرمودند چرا به دستگاه هاي دولتي ديگر مراجعه نکرده ايد؟ اظهار داشتم اکثرا يا احتياج ندارند يا ممنوعيت قانوني استخدام دارند و يا من علاقه به کار درآن دستگاه ها را ندارم. فقط يک سازمان به نظرم مفيد رسيده است که رئيس آن هم نظر کاملاً مساعد دارد، ولي من مراجعه نکرده ام. وقتي سؤال کردند، داستان سازمان برنامه و ملاقات با آقاي ابتهاج را ذکر کردم و گفتم اشکال دراين است که نه دقيقاً شغلي به من پيشنهاد شده و نه حقوقي که به من پرداخت خواهد شد تعيين گرديده است. بنده هم نمي توانم شغلي را قبول کنم بدون آن که بدانم از عهده انجام وظائف آن به خوبي مي توانم برآيم و هم از حقوقي استفاده مي کنم که لااقل يک زندگي خيلي ساده ولي راحت و بي دغدغه را براي من و زن و فرزندم تامين مي نمايد. اعليحضرت درخلال اين شرفيابي دو سه بار به خصوص هنگام دادن اجازه مرخصي تاکيد کردند که ايشان را مرتبا درجريان کار خودم بگذارم. اجازه اي که تا خيلي سال ها بعد که شرايط وضع خدمتم در دولت آن را ايجاب مي کرد، هرگز از آن استفاده نشد.

چگونگي استخدام در سازمان برنامه

فرداي آن روز، يعني روز چهارشنبه، ساعت 2 بعدازظهر پس از پايان کارم درموسسه علوم اداري براي صرف نهار به منزل رفتم. خانمم به من اظهار داشت که ازساعت 1 بعدازظهر دومرتبه از دفتر آقاي ابتهاج به من تلفن شده و دقايقي پيش از ورود من نيز شخصي بهنام آقاي مهندس بلالي که خود را معاون آقاي ابتهاج معرفي مي کند به منزل ما آمده و اظهار مي دارد که آقاي ابتهاج مايلند هرچه زودتر به ديدنشان بروم.

من اولين فرصتي که مي توانستم به ديدن آقاي ابتهاج بروم روز شنبه اول وقت بود. به محض ورود به ساختمان سازمان برنامه، که ساختمان سه طبقه نسبتا کوچکي درخيابان دانشکده بود، در راه پله به آقاي ابتهاج برخوردم. ايشان بدون معطلي و بالحني تند اظهار داشتندکه از روز چهارشنبه درجستجوي من بوده اند و چرا من اين قدر ديرخدمتشان رفته ام. به ايشان اظهار داشتم چهارشنبه عصر ازدعوت ايشان مطلع شدم. پنجشنبه گرفتاري هاي شخصي خودم را داشتم، جمعه تعطيل بود، و حالا اول وقت شنبه آمده ام که ببينم چه فرمايشي دارند. ولي از لحن کلام ايشان که بعدها فهميدم قصدخاصي نداشته اند و صحبت کردن با سرعت و صداي بلند جزء اخلاق ايشان است، قدري مکدر شدم. گفتم من که کارمند سازمان برنامه نيستم که به محض احضار هرچه دستم هست زمين بگذارم و به ديدار ايشان بروم. آقاي ابتهاج فورا نرم شدند و با محبت مرا به دفتر خودشان راهنمائي کردند و پس از احوالپرسي مختصري گفتند قرار بود پس از فکر کردن درباره اشتغال در سازمان برنامه باايشان تماس بگيرم. امّامدتي است که ديگر ازمن خبري نشده و مي خواستند از جوابم با اطلاع باشند. پاسخ دادم متاسفانه مسئله هنوز به صورت اولش باقي است، زيرا هنوز به من کار مشخصي پيشنهاد نشده و درباره حقوق هم چيزي گفته نشده است و تا اين دو موضوع روشن نشود من پاسخي به پيشنهاد ايشان نمي توانم بدهم. گفتند چرا اين قدر مصّريد که همه چيز الان روشن شود. شما قبول کنيد که از فردا به استخدام سازمان درآئيد و حقوقي هم موقتا برايتان تعيين خواهد شد، آن وقت، سرفرصت، زماني که شغل مناسبي پيدا و به شما ارجاع شد،حقوقتان هم به تناسب ترميم خواهدشد. جواب دادم اين يکي از بدترين شيوه هاي مديريت است و بايد در دستگاه هاي دولتي ايران رفته رفته متروک شود و من که به اين موضوع معتقدم حاضر نيستم خودم از آن تبعيت کنم. پس از چند لحظه صحبت دراين زمينه با بي صبري از من پرسيدند: حالا شما بگوئيد چه کاري در سازمان برنامه مي خواهيد؟ گفتم آقاي ابتهاج، چطور امکان دارد شخصي که به دستگاهي مراجعه مي کند خودش براي خودش شغل تعيين کند؟ اين باورکردني نيست. گفتند ماحالا داريم صحبت مي کنيم. دراين لحظه من شغلي در ذهن ندارم که پيشنهاد کنم. ضمنا مي خواهم شما را هم به سازمان برنامه بياورم. حالا، من باب صحبت، شما بگوئيد چه شغلي را مي خواهيد. گفتم تا آن جا که شنيده ام سازمان برنامه، با تمام وظائف وسيع و پيچيده اي که به عهده اش گذارده شده است، از لحاظ اداري و مديريت هنوز مثل يکي از ادارات قديمي دولت، نظير ثبت اسناد، اداره مي شود و با اين ترتيب با تمام هوش و تجربه و اطلاعات و پشتکار شما اين ماشين کهنه و قديمي نمي تواند از يک سرعت معيني تندتر حرکت کند. جناب عالي احتياج به يک معاون اداري با افکار جديد داريد که اين دستگاه را به ترتيبي مجهز کند که بتواند به افکار و پشتکار آقاي ابتهاج جامعه عمل بپوشاند، والا تمام زحمات شما به هدرخواهد رفت. ايشان با عصبانيت گفتند من شنيده ام که شما بسيار فرد لايقي هستيد، ولي من جنس امتحان نشده را نمي خرم و نمي توانم شما را يک مرتبه بالاي سر ديگران، هرچقدر هم که از مديريت بي اطلاع باشند، بگذارم. جواب دادم کاملاً صحيح مي فرمائيد. اگر من هم به جاي شما بودم همين پاسخ را مي دادم، ولي اين شما بوديد که اصرار کرديد من شغلي را که مناسب خود مي دانم به شما پيشنهاد کنم. حالا توپ دوباره درگُل شما است. بفرمائيد شما که صاحب کاريد چه شغلي به من پيشنهاد مي کنيد. پس ازمختصري فکر اظهار داشتند يکي از چهار رکن اساسي تشکيلات سازمان برنامه واحدي به نام اموراجتماعي و شهرسازي است که وظائفش بسيارگسترده و زيربناي تمام امور عمراني مملکت است، وماهيت آن هم طوري است که سستي و يا سرعت پيشرفت کارهاي آن در زندگي روزمره اکثريت مردم بسيار موثر و محسوس است. مدتي قبل مديريت اين واحد را فردي عهده دار بود که چندي قبل پست وزارت دادگستري را به عهده داشت. ولي بعداً شخصي را به نام آقاي زاکاريان که حسابدار بسيار ورزيده و عالي رتبه اي در بانک ملي بود و با خود من هم در بانک ملي کار مي کرد، به اين جا منتقل کرده ام، ولي مي بينم که کثرت کار و تنوع وظائف به حدي است که او هم آن طوري که بايد از عهده کارها برنمي آيد. بنابراين خوب است شما مدتي درسمت معاونت ايشان خدمت کنيد و پس از کسب تجربه و ابراز کارداني شما را به جاي ايشان منصوب خواهم کرد. به آقاي ابتهاج تذکر دادم شروع کار من به عنوان معاون اين آقا و با اين برنامه در ابتداي کار که روزي من جاي ايشان را خواهم گرفت نه به مصلحت من است و نه عملي است منصفانه نسبت به ايشان. من به هرحال براي آن که تصور نفرمائيد به تمام پيشنهادات جواب منفي مي دهم با ايشان ملاقات خواهم کرد که در وحله اول از نوع کارهاي آن سازمان و وظائفي که به من محول مي شود کسب اطلاع کنم و سپس دريابم که آيا ايشان واقعا احساس مي کنند که به يک معاون احتياج دارند و اگر دارند آيا مي توانيم به عنوان يک تيم با هم کارکنيم. آن وقت نتيجه تصميم خودم را به اطلاع شما مي رسانم. به همين ترتيب نيز عمل کردم.

ملاقاتي که من با آقاي زاکاريان داشتم بسيار ناراحت کننده بود. اولا معلوم بود که اين مرد محترم حدس زده است که برنامه اين است که مرا براي جانشيني او آماده و مهيا کنند و از اين بابت بي اندازه نگران و مضطرب به نظر مي رسيد. من هرچه درباره وظائف امور اجتماعي و شهرسازي سازمان برنامه و کارهائي که انجام مي شود و روش کارهائي که در اجراي طرح هاي عمراني و بهداشتي و آموزشي درپهنه کشور مورد عمل است سوال کردم، به من مطلبي نگفت. او فقط اظهارداشت که شما بيائيد خودتان آشنا خواهيد شد. تنها نکته اي را که بايد خيلي مدنظر داشته باشيد اين است که اين جا افراد باتجربه و مسن و خوبي اشتغال دارند که بايد رعايت حال آنها را بنمائيد و احترامشان را حفظ کنيد. درمدت يک ساعت و نيمي که من از ايشان درباره طرح ها و برنامه هاي اجرائي شهرسازي و بهداشتي و آموزشي که جزء وظايف اين دستگاه بود سوال مي کردم فقط اظهار مي داشت که ما به هيچ چيز احتياج نداريم به جز کارمندان بيشتر. درصورتي که بعدا فهميدم اين واحد دراثر تقاضا و فشار ايشان از هر واحد ديگر درسازمان برنامه بيشتر کارمند دارد، منتها با اين تفاوت که در هردستگاه که کارمند زائد و بلا استفاده و يا نامطلوب پيدا مي شد همه را حواله اين واحد مي کردند. درنتيجه نه تنها کيفيت کارمندان و کارآئي اين واحد بهتر نشده بود، بلکه اجتماع کارمندان زائد و بلااستفاده خود مشکل ديگري به مشکلات آن اضافه کرده بود.

به هرحال، بدون گرفتن نتيجه از نزد آقاي زاکاريان خارج شدم و چون قرار بود نتيجه ملاقات و تصميم خود را ازطريق آقاي خسرو هدايت(4) که قائم مقام مديرعامل سازمان برنامه بود، به اطلاع آقاي ابتهاج برسانم، طبق وعده قبلي به ملاقات ايشان رفتم. درآن جلسه در اطاق آقاي هدايت با سه نفر از اعضاي بسيار عالي رتبه سازمان برنامه، که يکي امريکائي و دونفر ديگر ايراني بودند، آشنا شدم. ايراني ها عبارت بودند از آقاي مهندس صفي اصفيا(5)، که بعدها به سمت مديريت عامل سازمان برنامه و سپس وزيرمشاور و نايب نخست وزير منصوب شد، و آقاي عامري(6) که مردي مسّن و بسيارموقر ومتين بود که بعدا دانستم درهيئت نظارت سازمان برنامه عضويت دارند. فرد امريکائي هم به نام هکتورپرودُم(Hector Prudhomme) يکي از افراد سطح بالاي بانک جهاني بود که در طي اقامت آقاي ابتهاج که درسال هاي اول دهه 30 هجري شمسي در واشنگتن درصندوق بين المللي پول کار مي کرد با ايشان آشنا و دوست شده بود. آقاي ابتهاج پس ازمراجعت به ايران و عهده داري رياست سازمان برنامه ترتيبي داده بود که آقاي پرودُم براي چند سال به سمت رئيس دفترفني ازبانک جهاني مأمورخدمت درسازمان برنامه شود. اين شخص بسيار آدم خوب ومنزه و کارداني بود که به علت دوستي بسيار نزديک با ابتهاج و نفوذ کلامي که در او داشت غالبا رفتار و گفتار تند ابتهاج را تعديل و او را از تصميمات و اقدامات خيلي تند وگاهي عجولانه باز مي داشت و تنها کسي بود که اجازه داشت بي خبر وارد دفتر ابتهاج شود و اورا با نام کوچکش "ابوالحسن" صدا کند.

ظاهرا جلسه اي که دردفتر آقاي هدايت تشکيل شده بود به دستور آقاي ابتهاج و رسيدگي به کار من و تشويقم به قبول خدمت در سازمان برنامه صورت گرفته بود. به آقاي هدايت ضمن تشکر از حسن نيت کليه اولياء سازمان برنامه، گفتم که بايد با نهايت تاسف دست گرمي را که به سوي من دراز شده پس بزنم و از قبول سمت معاونت امور اجتماعي و شهرسازي صرف نظر کنم. توضيح دادم که اولا آقاي زاکاريان، مدير آن واحد، دربرابر سوالات من راجع به نوع کار و وظائف آن دستگاه به طور اعم، و وظائف و مسئوليت هاي خود من به طور اخص، هيچ توضيحي نداد و من همچنان ازنوع کار و وظائفي که قرار است به من محول شود بي خبرم. ثانيا اگر با شخصي کار کنم، خاصه آن که معاون او باشم، قصد و هدف من اين است که يار و ياور او باشم نه سربار او. امّا مذاکرات من با آقاي زاکاريان مرا قانع کرد که ايشان آن قدر از انتصاب من به سمت معاون ايشان واهمه دارد و نگران است که اعتماد متقابل و همکاري را، که لازمه موفقيت درکار ما خواهد بود، غيرممکن مي سازد. لهذا خواهش کردم ضمن ابلاغ مراتب سپاسگزاري من به آقاي ابتهاج يادآور شوند که متاسفانه با آن ترتيب براي من قبول خدمت درسازمان برنامه مقدور نيست. مدتي صحبت کرديم و من متوجه شدم که هرچهارنفر آنان بي اندازه از اين رفتار من متحيرند. زيرا درآن روزها به علت تفاوت سطح حقوق هاي سازمان برنامه با ساير دستگاه هاي دولتي يا ملي، و همچنين پرستيژ و حسن شهرت سازمان برنامه، روزانه تعداد زيادي از مردم به هروسيله اي که ممکن بود سعي مي کردند از هر دري وارد خدمت سازمان برنامه شوند و از آوردن هيچ نوع فشار و يا توصيه خودداري نمي کردند. باورکردني نبود که سازمان برنامه از کسي استقبال نمايد و او ترازو زمين بزند.

شايد يکي از علل اين کار انديشه ناخود آگاه من درباره مراجعت به امريکا و شغل تدريس بود. يا شايد هنوزخودرا آماده تحمّل و انطباق با شرايط آن روزي کاردر ايران نمي ديدم. آقاي هدايت گفتند فعلا رابطه خود را با سازمان قطع نکنيد تا من نتيجه را به اطلاع آقاي ابتهاج برسانم و با شما تماس بگيرم. پس از خداحافظي و خروج از دفتر آقاي هدايت آقاي پرودُم به من گفت اين اولين باري است که درظرف دو سال خدمت در سازمان برنامه مي بيند کسي را به اصرار به سازمان دعوت مي کنند آن هم ازطرف شخصي مثل ابتهاج و او با لجاجت قبول نمي کند، و به شوخي از من پرسيد شما حالتان خوبست و آيا کسالتي نداريد. گفتم خير، تصورمي کنم هنوز چون شروع به کار در سازمان برنامه نکرده ام عقلم سرجايش باشد. آقاي عامري هم در راه پله به من گفتند که من مطمئنم که شما به سازمان برنامه خواهيد آمد و اميدوارم سرسختي را کنار بگذاريد. مملکت به وجود افرادي مثل شما و به سن شما احتياج دارد. پسرهاي خود من هم که درخارج تحصيل کرده اند اميدوارم درکشور مانده وخدمت کنند.

دو روزبعد ازدفتر آقاي ابتهاج تلفن شد وخواستند که ملاقات ديگري با ايشان داشته باشم. ساعت موعود به ديدارشان رفتم. اظهار داشتند حالا هم که شغلي به شما پيشنهاد شده قبول نکرديد. گفتم آقاي ابتهاج علت آن است که هنوز به سوال اول من که يک سوال ساده و منطقي است جواب داده نشده است. آن سوال اين است که چه شغل و چه وظائفي را به من پيشنهاد مي کنيد که من بدانم مي توانم آن را انجام بدهم يا نه. جواب اين سؤال براي شما هم بايد مهم باشد زيرا اگر کاري را به من بدهيد که من نتوانم آن را انجام بدهم، آن وقت نه تنها باري از دوش اين دستگاه برنداشته ام براي شما هم عنصر زائدي مي شوم که نخواهيد دانست با او چه بکنيد. اين سماجت من براي خود دستگاه هم مفيد است. ايشان که قدري بي حوصله شده بودند گفتند پس من ناچارم به اعليحضرت بگويم که شما علاقمند به "سمت" هستيد و فقط شغل معاونت اداري را مي خواهيد و بس. به محض شنيدن اين موضوع متوجه شدم که اظهار علاقه اي که نسبت به خدمت من دراين دستگاه مي شده است شايد به علت اشاره اي است که ممکن است اعليحضرت به ابتهاج کرده باشند. يادم آمد روزي که من شرفياب شده بودم سه شنبه بود و روزي که تلفن هاي آقاي ابتهاج و مراجعه معاون ايشان به منزل ما شروع شد چهارشنبه، يعني روز پس از شرفيابي من بود. بعدها نيز دانستم که آقاي ابتهاج مرتبا هرهفته روزهاي چهارشنبه ساعت11صبح حضور اعليحضرت براي دادن گزارش شرفياب مي شود. لهذا به سرعت به آقاي ابتهاج گفتم اگرچنين اظهاري به اعليحضرت بشود، من هم حقيقت امر را همه جا خواهم گفت، و به عرض اعليحضرت هم خواهم رساند که من، درجواب شما که به اصرار پرسيديد اگر قرار بود شغلي از من بخواهيد چه مي خواستيد، به شما گفتم اگر چه اين سوال اساسا درست نيست، ولي حال که برسبيل صحبت مي پرسيد خواستار سمت معاونت اداري سازمان مي شوم، چون اين سمت را در شرايط فعلي سازمان برنامه بسيار لازم و ضروري مي بينم.

آقاي ابتهاج قدري آرام شد و پس از چندي گفت قرار است چندماه ديگر يک تيم ده دوازده نفره از کارشناسان اداري و مديريت امريکائي، طبق قراردادي که با يک موسسه علمي مديريت امضا شده است، براي مطالعه و تجديد نظر در تشکيلات سازمان برنامه و بهبود وضع اداري آن به تهران بيايند و درسازمان برنامه مشغول کار شوند، چطوراست شما واحدي زير نظرمستقيم من به وجود آوريد و با استخدام تعدادي افراد ايراني آنها و گروه مشاوران امريکائي را درآن جا بدهبد و مشترکا وضع اداري سازمان برنامه را بهبود بخشيد. فورا گفتم اين پيشنهاد را قبول مي کنم، چون اين کار متناسب با تعليمات اخير من است. موضوع استخدام من درسازمان به اين ترتيب فيصله يافت و پس از مذاکره با آقاي مهندس بلالي، مدير امور اداري سازمان، و باحقوق ماهانه دوهزارو بيست تومان، که مثل خريد جنس از بازار با چانه زدن هاي بسيار توأم بود، وارد خدمت درسازمان برنامه شدم.

بلافاصله حکمي مبني برايجاد و شرح وظايف و اختيارات دفتر تشکيلات سازمان زير نظرمستقيم مديرعامل تهيه کردم که آقاي ابتهاج آنرا امضاء نمود و مرا هم به رياست آن دفتر منصوب کرد.

 

دفتر تشکيلات

درآن روزها يعني درسال 1335 که درسازمان برنامه مشغول به کار شدم تشکيلات سازمان برنامه عبارت بود از:

1- شوراي عالي که به طورکلي مرجع رسيدگي و تصويب کليه طرح هائي که از اعتبارات عمراني سازمان برنامه تغذيه مي کردند بود.

2- هيئت نظارت که مسئوليت نظارت برحسن انجام کار ومصرف اعتبارات سازمان برنامه براساس قوانين ومقررات حاکم بربرنامه هفت ساله دوم را به عهده داشت.

3- چهار شاخه اجرائي به نام: امورکشاورزي، امورصنايع ومعادن، امور ارتباطات، امور اجتماعي و شهرسازي، ودوشاخه ستادي عبارت ازامور اداري، و امورمالي و حسابداري که زيرنظرمستقيم مديرعامل خدمت مي کردند.

4- دفترفني که مرکب بود از تعدادي ازمهندسين و کارشناسان عالي رتبه خارجي که ازطرف بانک جهاني، وام دهنده اصلي به سازمان برنامه، انتخاب مي شدند و تحت نظر آقاي هکتورپُرودم، نماينده بانک جهاني، و زير نظر مستقيم مديرعامل انجام وظيفه مي کردند. تعدادي ازکارمندان اين دفترهم درشعباتي که آن دفتر درهريک از امور اجرائي شش گانه داشت مامور به خدمت بودند.

5- علاوه براينها چند واحد مجزا از تشکيلات اصلي سازمان برنامه ولي وابسته به آن نيز وجود داشتند که يا زيرنظرمستقيم مديرعامل سازمان برنامه و يا تحت سرپرستي فردي که ازطرف مديرعامل معين مي شد به کار مشغول بودند، از قبيل بنگاه مهندسي، سازمان معادن وکارخانجات دولتي، سدکرج و بعدها سازمان عمران خوزستان.

آقاي ابتهاج موافقت کرد که قسمت تشکيلات، که بعدا موسوم به دفترتشکيلات گرديد،مستقيما زيرنظر وي و به عنوان ستاد ايشان درزمينه بهبود تشکيلات و وضع اداري سازمان برنامه انجام وظيفه کند. تغييرات بنيادي و اساسي تشکيلات و رويه ها و تشريفات اداري درتمام سطح سازمان برنامه آن قدر اساسي و حساس بود که مرکزيت و دسترسي سريع و دائمي آن به مديرعامل ازشرايط اصلي پيشرفت کار به نظر مي رسيد،چنان که سال ها بعد نيز شوراي عالي اداري کشور، که عهده دار تغييرات اساسي درامورتشکيلاتي واستخدامي درتمام دستگاه هاي دولتي بود،به صورت سازمان مستقلي زيرنظرمستقيم نخست وزيرايجاد گرديد.

آقاي ابتهاج، بنا براظهارنظربرخي از همکاران اداري خود، درنظر داشت که دربدو شروع کار براي هريک از مشاوران و کارشناسان امريکائي که به سازمان برنامه مي آمدند افرادي به نام مترجم استخدام کند. ما با اين موضوع موافق نبوديم، زيرا معمولا يک فرد مترجم وظيفه اش ترجمه و تخصص او هم مهارت و تسلط برزبان خارجي است. يک مترجم خوب لازم نيست حتماً فارغ التحصيل مدارج عالي دانشگاهي در رشته هاي علمي، امور اداري و يارشته هاي ديگر باشد. از سوي ديگر، ما فکر مي کرديم که اشخاصي که فاقد تحصيلات دانشگاهي و تجربه درتحقيق و بررسي هاي علمي، که لازمه کاردانشگاهي است، هستند نخواهند توانست مشاوران خارجي را به همکاري و همفکري دريک سطح ارتباط مساوي راغب کنند. درنتيجه، سازمان برنامه نيز نه از تجربه عملي مفيد آنان، که تاحد زيادي نيازمند تحصيلات دانشگاهي است، بهره مند خواهد شد، و نه خواهد توانست پس از رفتن مشاوران خارجي آنها را به عنوان کارشناسان ورزيده و مجرب در خدمت خود داشته باشد. مامعتقد بوديم که بايد ازافراد تحصيل کرده، از قبيل همان اشخاصي که براي ديدن دوره تعليمات دردانشگاه کاليفرنيا و بعدا تدريس در موسسه علوم اداري تهران انتخاب مي شوند، براي خدمت درسازمان برنامه دعوت کنيم و آنها را به عنوان کارشناس و همکار مشاوران خارجي و نه مترجم به کاري گماريم. اين افراد، هم به واسطه سطح تحصيلي خود و هم عنوان اداري که براي آنان قائل مي شديم، همکاراني مفيدتر براي خارجيان مي شدند. عاقبت نيز، پس از خاتمه کار و رفتن کارشناسان خارجي، اين افراد با تجربه چندسال کار درکنار آنان، که خود دوره تعليماتي بسيارمفيدي بود، براي سازمان برنامه و يا دستگاه هاي ديگري که به آن منتقل مي شدند افراد بسيار ارزنده اي به شمار مي آمدند.

ابتدا، پس از چند هفته مذاکره و استدلال و تقاضا موفق شدم دونفر ازدوستان زمان تحصيليم آقايان دکتر سيروس بابک سميعي(7) و دکتر حسين کاظم زاده،(8) را، که اولي از زمان تحصيل در دانشگاه بيروت در سال 1322 و دومي از سال 1315 در مدرسه نمازي شيراز با من دوست و همکلاس بودند، و هنوز هم خوشبختانه از اين خوش اقبالي برخوردارم، راضي کنم به سازمان برنامه آمده و به من به پيوندند. سپس به اتفاق اين دونفر، شروع به پيداکردن و جلب افرادي کردم که به درد قسمت تشکيلات مي خوردند. افرادي را که تدريجا به خدمت درسازمان برنامه جلب کرديم باهمان معيارهاي سختي که دانشگاه کاليفرنياي جنوبي و موسسه علوم اداري براي اعزام استادان آينده به امريکا به کارمي بردند مي سنجيديم، تا اين که قبل از ورود تيم خارجيان توانستيم چندنفري را به خدمت درقسمت تشکيلات بگماريم. تدريجا کادر قسمت تشکيلات را تکميل و نحوه کار و همکاري آنان را با مشاوران خارجي تنظيم کرديم. در طي دوسال و نيمي که من در قسمت تشکيلات خدمت کردم و سه سال پس از آن،که سمت هاي ديگري را در سازمان برنامه عهده دار بودم، تقريبا بخش عمده برنامه بهبود اداري درسازمان برنامه پياده شد. (ضميمه1)

درخلال اين احوال آقاي ابتهاج که هرهفته، به طور خصوصي، يک جلسه نهار و مشاوره (Staff Meeting) با حضور آقايان خسرو هدايت قائم مقام مديرعامل و مهندس اصفيا مشاور مديرعامل و پُرودم رئيس دفتر فني داشت، مرا هم دعوت کرد که درجلسات مزبور شرکت کنم. دراين جلسات، که کليه مسائل روز سازمان برنامه بحث مي شد، مذاکرات به علت وجود آقاي پُرودم به زبان انگليسي صورت مي گرفت. دريکي از اين جلسات آقاي ابتهاج اظهار داشت که کارهاي امور اجتماعي و شهرسازي بيش ازپيش عقب افتاده و موجب شکايات زيادي ازطرف مردم، به خصوص نمايندگان مجلس و روزنامه ها، شده است و بهتراست که ما منتظر ورود امريکائي ها نشده و وضع تشکيلاتي و اداري آن امور را سريعا رسيدگي کنيم و نتيجه را در يکي از جلسات نهار آينده مورد بحث قراردهيم. من به اتفاق سيروس سميعي و حسين کاظم زاده وضع تشکيلاتي و اداري و بن بست هائي را که در راه تحرک و سرعت کارهاي آن امور مشاهده مي شد بررسي و سازمان جديد و رويه هاي اداري تازه اي را که اجراي آن فقط به تصويب مديرعامل نيازداشت پيشنهادکرديم. ضمنا مشکلات ديگري را هم که حل آنها مستلزم تغيير و يا تعديل مقررات وقوانين جاري که بعضا احتياج به تصويب شوراي عالي و يا هيئت نظارت سازمان برنامه و يا نيازمند تصويب کميته برنامه مجلس شوراي ملي بود گوشزد کرديم. آقاي ابتهاج گفتند طرح پيشنهادي خوبست ولي اين دستگاه احتياج به دونفر مديردارد زيرا وسعت کار و گسترش وظائف آن به حدي است که يک مدير از عهده آن برنمي آيد. از اين استدلال خيلي متعجب شدم وگفتم چگونه ممکن است که يک واحد را دونفر رئيس اداره کنند. گفتند به علت زيادي کار و تنوع وظائف. اظهار داشتم پس موافقت کنيد که آن را به دو واحد جداگانه تقسيم کنيم و اداره هريک را به يک مديرمحول نمائيم. گفتند ارتباط برخي از وظائف اين امور به يکديگر و همچنين ارتباط آنها با وزارتخانه هاي مربوط (وزارت کشور، وزارت بهداري، وزارت آموزش و پرورش) اين کار را غيرممکن مي کند. گفتم دراين صورت تفکيک آنها مصلحت نيست و داشتن دومدير هم کار را بدتر از گذشته خواهد کرد. آقاي ابتهاج با بي صبري بازمسئله وسعت کار و وظايف آن واحد را که هنوز همکارهايش به علت نقص تشکيلاتي، نداشتن کادر مجهز، داشتن کارمندان زائد، عدم برنامه صحيح کار پيشرفت وحرکتي نکرده بود به ميان آورد. من ناچارا گفتم به نظرمن پيشنهاد انتصاب دومدير درسطح مساوي در يک واحد سازماني به هيچ وجه عملي و مصلحت نيست، زيرا براساس اين استدلال کارهاي سازمان برنامه هم براي يک نفر زياد به نظر مي رسد و بايد دو ابتهاج آن را اداره نمايند.

اين اظهارمثل آب يخي بودکه به روي صحبت ها ريخت و همه به خصوص آقاي ابتهاج مبهوت و ساکت شدند. من انتظار داشتم پس از سکوتي که دست داد آقاي ابتهاج يکباره منفجر شود. ولي ديدم که ايشان پس از چند لحظه سکوت با زحمت بهت و عصبانيت خود را فرو خوانده و اظهار داشت، بسيار خوب برويد و هرنوع که صلاح مي دانيد پيشنهادتان را اجرا کنيد. گفتم شما اين طرح پيشنهادي را درتمام مراجعي که لازم است آن را تائيد کنندحمايت خواهيد کرد؟ گفتند بله. به همان ترتيب نيز عمل شد. آقاي پُرودم وقتي از اطاق نهارخوري بيرون آمديم دستش را روي شانه من گذارد و بالحني پدرانه گفت چطور اين طور با بي پروائي نظرات خودرا به ابتهاج مي گوئيد. گفتم براي اين که من استعفانامه ام درجيبم است و به صندلي خود نچسبيده ام و اگر نتوانم مطالب خودرا با رئيسم صحبت کنم جاي من ديگر اين جا نيست. نگاهي به من کرد وگفت اميدوارم اين طرز تفکر را هيچ وقت از دست ندهيد و آرزو مي کنم افرادي که اين طرز فکر را دارند روز به روز درسازمان برنامه زياد شوند. ما از آن روز خيلي باهم دوست شديم و اين شخص در بسياري موارد درقبولاندن نظرات قسمت تشکيلات به آقاي ابتهاج و درتصويب و پياده کردن اجزاء طرح بهبود مديريت درسازمان برنامه کمک هاي فراواني کرد.

دراواخرسال 1335، يعني چند ماهي پس از تشکيل قسمت تشکيلات، گروه مشاورين خارجي تدريجا وارد شدند و مشاهده کردند قبل از آمدن آنها دفاترشان با تمام تجهيزات لازم اداري و تعدادي کارشناس تحصيلکرده ايراني که به سمت همکار کارشناس به استخدام قسمت تشکيلات درآمده بودند وهم چنين تعدادي منشي وماشين نويس آماده کارند.

حتي افرادي هم براي کمک به خانم هاي آنها جهت پيدا کردن منزل و مبلمان و ساير لوازم زندگي و ساير احتياجات آماده بودند تا حتي المقدور وقت اين مشاوران صرف اين قبيل کارها نشود. درنتيجه دو روز پس از ورود مشاوران مزبور شروع به کار نمودند.

افرادي را که ما به سمت همکارکارشناس استخدام کرده بوديم به گروه مشاوران خارجي معرفي کرديم و از مشاوران خواستيم خودشان از ميان آنها کساني را که در رشته تخصص خود مناسب تر مي بينند انتخاب کنند. اگر احيانا فردي زياد مي آمد و يا تجربيات و علاقه شخصي او با وظايفي که به آن مشاور محول شده بود تطبيق نمي کرد آن فرد را جزو کادر خودمان درقسمت تشکيلات قرارمي داديم که درکارهائي که خود ما رأسا انجام مي داديم خدمت نمايد وبراي آن کارشناس همکار جديدي را براي استخدام جستجو مي کرديم. خوشبختانه درکمتر از دو ماه کادر مورد احتياج ما و مشاورين خارجي تکميل شد.

 

تجديد نظر در تشکيلات و نظام اداري سازمان برنامه
"برنامه کار دفتر تشکيلات"

فعاليت مشاوران خارجي و همکاران ايراني آنها در دفتر تشکيلات به چهارگروه اصلي تقسيم شده بود: سازماندهي، امور استخدامي، تنظيم روش هاي اداري و کنترل فرم ها، و بودجه و امور مالي. دراين جا، براي روشن شدن موضوع ابتدا به اختصار به سه مورد اول و سپس به مورد بودجه و امور مالي خواهيم پرداخت. (ضميمه 2)

تجديد نظر در تشکيلات و نظام اداري

همان طوري که قبلا به آن اشاره کردم معمولا تغييرات در تشکيلات شاخه هاي اجرائي سازمان برنامه در هرمورد بسته به درخواست مدير شاخه مربوط و کسب موافقت مديرعامل انجام مي گرفت. موافقت مديرعامل نيز در بيشترموارد منوط به آن بود که هزينه آن تغييرات موجب تحميل فشار زيادي به بودجه سازمان نشود. براي مثال مديري احساس مي کرد که براي انجام پاره اي از وظائف جديد و يا تسريع در پيشرفت کارهاي جاري خود لازم است اداره جديدي ايجاد و يا يکي از ادارات موجود را به دو يا چند واحد مجزّا تقسيم کند. اين تصميم کمتر براساس يک مطالعه دقيق سازماني و اندازه گيري حجم کار صورت مي گرفت. مسير و جريان کارهاي جاري، اختلاط وظائف و مسئوليت هاي کارکنان، يا خصوصيات رهبري متصديان امر و يا ميزان پشتکار و کارداني کارمندان مربوط معمولا مورد دقت قرار نمي گرفت. درنتيجه پيشنهادي خام و بدون ارزيابي دقيق نزد مديرعامل مي رفت. مديرعامل نيز کمتر وقت بررسي و مطالعه دقيق اين گونه پيشنهادات را داشت. واحد خاصي هم براي اين نوع بررسي ها زيرنظر وي وجود نداشت. نتيجتا تنها معيار که، علاوه بر اعتماد به حسن تشخيص مدير مربوطه، از طرف مديرعامل به کارگرفته مي شد اضافه هزينه اي بود که تاسيس آن واحد يا واحدها به بودجه سال تحميل مي کرد. طرح تاسيس اين واحدها اکثرا فاقد شرح وظائف مشخص بودند. حدود اختيارات و مسئوليت هاي متصديان و ارتباط آنها با ساير قسمت ها نيز روشن نبود. تعداد کارکنان آنها نيزبراساس حجم کار تعيين نمي شد. علت هم روشن بود، چون اگر از ابتدا لزوم تأسيس واحد جديد دقيقا و از ريشه مطالعه شده و ضرورت آن تائيد شده بود، نتيجتا جواب اين سوالات هم داده مي شد و ترتيبات لازم به موقع صورت مي گرفت. متاسفانه تصميم گيري هاي خلق الساعه و مطالعه نشده نه تنها غالبا گره اي ازکارها نمي گشود بلکه گره ديگري به کلاف سر درگم اداري و مشکلات سازماني مي افزود و پله ديگري درمسير پيچاپيچِ کارها و جريان امور اداري قرار مي داد.

نامشخص بودن وظائف اين واحدهابه نوبت سبب مي شد که حدود مسئوليت ها و اختيارات متصديان و کارکنان آنها نيز نامشخص باشد و درنتيجه خطوط ارتباط آنان با ساير دوائر که وظائفشان مکمل و يا بعضا نظير هم بودند غيرمشخص گردد.

از همه اينها گذشته، موقعيت مکاني اين ادارات نيز منطقي و براساس مسير بررسي شده کارها تعيين نشده بود. يعني اداراتي که کارشان به هم مرتبط بود پيوسته بهم و يا نزديک بيکديگر قرار نداشتند. ادارات يک شاخه اجرائي، به دلائلي که معلوم نبود، اغلب دور از هم و يا درگوشه هاي مختلفي از ساختمان هاي سازمان برنامه قرار گرفته بودند و درنتيجه تماس کارکنان و آورد و برد نامه ها و پرونده هائي که مرتب بين آنها در حرکت بود موجب اتلاف وقت و مزاحمت هاي زياد بود. در هريک از اين مراجعات، که غالبا غيرلازم هم بود، نامه ها در دفاتر مختلف ثبت و شماره گزاري مي شد. با اين همه، تعداد نامه هائي که گم مي شد و يا عوضي مراجعه مي گرديد کم نبود و تاخيرهاي فراواني را در کارها فراهم مي آورد.

هر پرونده فرم هاي معيني داشت که روي آن نوع اقداماتي که لازم است توسط متصديان مختلف روي پرونده يا نامه ها انجام بگيرد چاپ شده بود. لهذا افراد متعدد و غالبا زائدي که روي آن نامه ها اقدام مي کردند به ناچار به حاشيه نويسي در زير و بالا و اطراف نامه ها مي پرداختند. اين کار، علاوه بر ايجاد تاخيرهاي زياد، موجب مي شد که اقدام يا مراجعه به آن مدارک، به علت سياه شدن و پُرشدن و ناخوانابودن آنها و يا اظهارنظرات و دستورات مختلف و متناقض، بسيار مشکل شود. پرونده ها نيزکه حاوي اين اسناد و نامه ها بودند معمولا قسمتي در دبيرخانه مرکزي شاخه اجرائي و قسمتي دردوائر اجرائي تابعه آنها نگاهداري مي شدند. ليکن طرز نگاهداري وکدگزاري، که اغلب محصول ميزان دقّت، سليقه و ابتکار متصديان بايگاني هاي مختلف بود، دسترسي به آنها را مستلزم ساعت ها و بعضا روزها اتلاف وقت مي کرد.

از نقطه نظر تقسيم کار، وظائف اجرائي سازمان برنامه، که در اصل درمقام مديريت عامل سازمان متمرکز بود، براساس ارتباط و وابستگي آنها به يکديگر بين شاخه هاي اجرائي و واحدهاي ستادي تقسيم شده بود. به طورمثال کارهاي آبياري، سدسازي، کشاورزي، و امثالهم درشاخه امور کشاورزي، امور مربوط به کارخانجات و معادن در شاخه امورصنايع و معادن، کارهاي مربوط به راه سازي، فرودگاه ها، راه آهن، و بنادر در امور ارتباطات، وکارهاي مربوط به بهداشت، آموزش و پرورش، شهرسازي، و نظائر آن در شاخه اموراجتماعي و شهرسازي جا گرفته بودند. به همين ترتيب نيز فعاليت هاي هر شاخه اجرائي برحسب جنبه اختصاصي خود به واحدهاي کوچکتر واگذار شده بود. اين نوع تقسيم کار، که از ابتداي برنامه هفت ساله کم و بيش انجام شده بود، اشکال زيادي نداشت. گرفتاري و مشکل در واحدهاي درون شاخه هاي اجرائي بود و نداشتن واحدهاي ستادي از قبيل دفاتر اقتصادي، بودجه، طرح ها و تشکيلات، و همچنين در نحوه مديريت و گردش کارهاي اداري درکليه واحدهاي سازمان برنامه. درکل، اين کمبودها از دقت و سرعت پيشرفت کارها مي کاست.

به همين جهت از همان ابتدا، بررسي همه جانبه اي را به منظور بهبود مديريت در سازمان برنامه آغاز و براي هر بخش تيمي از مشاوران و کارشناسان را تعيين کرديم. گروه اول موظف شد که وظائف کلي سازمان برنامه را براساس هدف هاي عمراني مندرج در قانون برنامه گروه بندي نموده و در شاخه هاي اجرائي قرار دهد و سپس وظائف شاخه ها را به دقت سنجيده و به دستجات مرتبط و هم آهنگ کوچکترتقسيم و به قسمت ها و ادارات مختلف درآن شاخه ها واگذار کند. بدين ترتيب براي هريک از شاخه هاي اجرائي و هريک از واحدهاي متشکله آنها شرح وظائف دقيق و روشني تدوين شد.

گروه دوم مسئوليت پيدا کرد که حجم کار و وظائف واحدها را سنجيده و براساس آن نوع مشاغل و تعداد کارکنان لازم را همراه با تعيين تخصص يا مهارت هاي لازم جهت احراز آن مشاغل تعيين نمايد. بديهي است هنگام پياده کردن اين طرح و تطبيق آن با وضع موجود درسازمان برنامه به مشکلات متعددي برخورديم که تدريجا، درطول مدت اجراي طرح، اکثر آنها حلّ و از ميان برداشته شدند. براي مثال هنگام اجراي اين برنامه مشاهده شد که تعداد موجود کارکنان بعضي از واحدها کم تر و يا بالعکس زيادتر از حد نصاب تعيين شده است. اين مشکل از طريق جابه جا کردن افراد (با توجه به تجربيات و تخصص و مهارت مورد نياز درساير واحدها يا قراردادن آنها دراختيار کارگزيني و استفاده تدريجي از آنها به جاي استخدام هاي جديد تا حدود زيادي حّل گرديد. بعضا مشاهده مي شد که کارکنان موجود در واحدها و يا کارکنان مازاد آنها داراي تخصص لازم براي اجراي وظائف جديد نيستند. آنهائي که ممکن بود تحت تعليم قرار گيرند به برنامه هاي آموزشي خاص اعزام مي شدند و کساني که به علت سن و يا نوع ميزان تحصيلاتشان مناسب براي برنامه هاي آموزشي تشخيص داده نمي شدند سعي مي شد به کارهائي که متناسب با شرايط آن بودند درطرح هاي اجرائي که خارج از کادر مرکزي سازمان برنامه بودند گمارده شوند و يا بازخريد شوند. هدف اين بود که تا حدّي که ممکن است از طريق جا به جا کردن و يا آموزش ازکارکنان موجود استفاده شود و فقط در شرايط استثنائي و يا نياز به تخصص هاي نو نسبت به استخدام جديد اقدام شود.

نقل و انتقال کارکنان و تشخيص صلاحيت آموزشي آنان توسط گروه سوم که مسئوليت بهبود امور استخدامي و کارگزيني را داشت انجام گرفت. اين گروه وظيفه داشت که آئين نامه استخدامي جديدي حاوي روش هاي تازه که وضع استخدامي کارمندان را از بدو استخدام تا پايان خدمت دربرگيرد تهيه نمايد. درگذشته، به جز براي مشاغل کاخداري يا دفتري که استخدام توسط کارگزيني انجام مي گرفت، عملاً واحدهاي اجرائي سازمان برنامه در بيشتر موارد رأسا افراد مورد نياز و نظرشان را براي استخدام پيدا و سپس، ضمن تعيين حقوق آنها، آنان را براي انجام تشريفات استخدام به کارگزيني پيشنهاد و معرفي مي کردند. تنها کاري که کارگزيني مي توانست بکند آن بود که درصورت مغايرت شرايط پيشنهادي استخدام و يا مشخصات کارمند با مصوبات قانوني يا ملاحظات انتظامي با دستگاه متقاضي وارد چانه زدن بشود. به علت همين عدم مرکزيت در اجراي امور استخدامي، غالبا اتفاق مي افتاد که دونفر با شرايط و سمت هاي نظير در دو واحد سازمان برنامه با عناوين و حقوق هاي متفاوت استخدام شوند. درحقيقت وظيفه کارگزيني به انجام تشريفات اداري و دفتري در امر استخدام خلاصه مي شد.

طبق آئين نامه جديد داوطلبان استخدام درسازمان برنامه، به جز درموارد خيلي نادر و براي مشاغل تخصصي سطح بالا که خود سازمان برنامه به دنبال جلب افراد مي رفت، مي بايست درمرحله اول به کارگزيني مراجعه کنند. کارگزيني بدون توجه به پست هاي خالي و احتياجات استخدام به طور ادواري دوره هائي جهت آزمايش متقاضيان ترتيب مي داد و صورتي از آنها تهيه مي کرد که هرموقع واحدي احتياج به استخدام داشت سه نفر اول متناسب با آن نوع شغل را جهت مصاحبه به واحد مربوط معرفي مي کرد. درصورتي که واحد مربوط، بنا به دلائلي، هيچ يک از آن سه نفر را واجد صلاحيت نمي شناخت، مراتب را با ذکر دليل به کارگزيني اعلام مي کرد و کارگزيني سه نفر ديگر را براي مصاحبه معرفي مي نمود. بدين ترتيب رابطه متقاضي شغل با واحد استخدام کننده قطع مي شد و استخدام با بي نظري بيشتر و از طريق آزمايش و مسابقه انجام مي پذيرفت.

بديهي است روش ها و مقررات وقتي به نحو احسن انجام مي گيرند که همه افراد مسئول با دقت و حسن نيت و بي طرفي نقش هاي خود را ايفا نمايند. ضوابط و روش ها ومقررات اداري هرچقدر هم صحيح طرح شوند تا حدودي تحت تاثير خصائل انساني و طرز تفکر متصديان مربوط قرار مي گيرند. لکن با اين تفاوت که با استفاده از روش هاي حساب شده و ضوابط مشخص، درصورت عدول از معيارها و خط مشي هاي مصوبه، رسيدگي به آنها مسئوليت هريک از متصديان را روشن و نمايان مي کند و در نتيجه، عملا،ً تا حد زيادي از بدکاري ممانعت مي شود.

گروه مسئول بررسي کارگزيني علاوه برمطالبي که گفته شد وظيفه داشت طرحي براي طبقه بندي مشاغل و جدول حقوق و مزايائي که متناسب با طرح طبقه بندي باشد تهيه کند. با انجام اين امر هم آهنگي و عدالت بيشتري در سلسله مراتب مشاغل و شرايط کاري متصديان آنها به دست آمد. همزمان با اين اقدامات، آئين نامه هاي اجرائي استخدامي متعددي نيز براي ارتقا و تنزل مرتبه ومقام، مرخصي ها، آموزش، ماموريت، رفاه، پايان خدمت و غيره تهيه شد که با شرايط روز و وضع ديناميک پيشرفت عمراني کشور متناسب باشد.

به گروه چهارم مسئوليت داده شد که جريان و روش و تشريفات کارهائي را که انجام آن مستلزم اقدام درچند واحد سازمان برنامه بود بررسي و طرحي تهيه کند که براساس آن هراقدامي که روي آن کارها در هرواحد انجام مي گيرد قدم به قدم و مرحله به مرحله روي نمودارهائي منعکس شود. با اين عمل ممکن شد دقيقا روي کاغذ مشاهده کرد که روي يک نامه که براي انجام امري از يک جا شروع مي شود تا مرحله اخذ تصميم و اجرا چه اقداماتي، در چه اداراتي، توسط چه متصدياني صورت گرفته است.

اين روش اجازه مي داد که دوباره کاري و دخالت هاي غير لازم افراد يا واحدها درجريان انجام يک کار روشن شود و با حذف آنها (يا از طريق بخشنامه مديرعامل يا تغيير آئين نامه ها و مقررات توسط مقامات مسئول) جريان کار، با طي حداقل مراحل، بر روي يک خط مستقيم قرار گيرد.

براي مثال، درجريان اين بررسي مشاهده شد که تقاضاي خريد يک ماشين تحرير از طرف يک اداره به قسمت کارپردازي سازمان بيش از چهل مرحله را طي مي کند ونامه مربوط بين افراد و واحدهاي مختلف، که غالباً دور از يکديگر و درطبقات مختلف و حتي ساختمان هاي متفاوت قرار داشتند، پس و پيش مي رود، تا کار به انجام رسد. مدت اجراي اين کارنيز بعضي اوقات تا دوماه طول مي کشد. پس از اجراي اين بررسي ها و اصلاح روش ها، همين اقدام بيش از 10 تا 11 مرحله را طي نمي کرد، و اجراي کار هم، بسته به مورد، بين سه روز تا يک هفته و در صورت فوريت و شرايط خاص ظرف دو روز انجام مي پذيرفت. بررسي روش ها موجب شد که تشريفات اداري در اجراي بسياري ازکارهاي اساسي سازمان برنامه تقليل يابد و کارها تا حدود زيادي براساس روش هاي منظم و مدّون قرار گيرد و کاربرد افراد و واحدهاي اجرائي بيشتر وحدود مسئوليت و اختيارات آنها مشخص گردد.

به موازات طرح روش هاي اداري گروه پنجمي هم تعيين گرديد که مأموريت يافت طرز استفاده از فضاي اداري را بررسي نموده و طرح جديدي برمبناي اصول و ضوابط صحيحي پيشنهاد نمايد.(ضميمه2، بند4)

وقتي اين طرح و ضوابط آن تهيه و ارائه شد، عده زيادي اين بررسي را غيرلازم و عبث و حتي خنده آور تلقي کردند. لکن پس از تکميل ساختمان کاخ جديد سازمان برنامه و نقل و انتقال اکثر واحدهاي کادر مرکزي به ساختمان جديد، هنگامي که اين ضوابط به موقع اجرا گذارده شد، ملاحظه گرديد که طرح مزبور تا چه حدّ درگردش کارها و ارتباط سريع واحدها با يکديگر و افزايش کارآئي افراد و برقراري نظم کلي در امور اثربخش بوده است.

تجديدنظر در بودجه و امورمالي

دراين زمينه سازمان برنامه مانند ساير وزارت خانه ها درمراحل ابتدائي بود. درسازمان برنامه واحد مشخصي براي تهيه و تنظيم بودجه و نظارت برحسن اجراي آن وجود نداشت. در امور مالي سازمان برنامه، درکنار اداره حسابداري، اداره اي به نام اداره بودجه وجود داشت که بودجه سازمان برنامه را نظيرسايردستگاه هاي دولتي تهيه مي کرد و آن عبارت بود از تهيه صورت هزينه هاي ثابت از قبيل حقوق ومزاياي کارمندان، اجاره ساختمان ها و هزينه نگاهداري آنان، تعهدات مالي قبلي و هزينه طرح هاي درحال اجرا معمولا بدون اطلاع از آهنگ پيشرفت و درنتيجه احتياجات واقعي اعتباري آنان.

درآن ايام دولت براي بودجه خود رقمي را به عنوان درآمد پيش بيني مي کرد، ولي اين رقم هرگز نمي توانست قطعي باشد، زيرا دولت نمي توانست به طور قطع پيش بيني کند که درسال بعد چه مبلغ ماليات جمع آوري خواهدشد و يا واردات کشور به چه ميزان خواهد بود که عايدات گمرکي از روي آن محاسبه شود و يا توليد و فروش دقيق نفت از طرف شرکت هاي نفتي به چه ميزان خواهد بودکه درصد درآمد دولت از روي آن محاسبه شود. لهذا رقمي براساس درآمدهاي سال گذشته با درصدي اضافه پيش بيني مي شد و به صورت درآمد پيش بيني شده دربودجه منظور مي گرديد. سپس هزينه هاي ثابت وزارت خانه ها با پيش بيني درصد افزايش آنها درسال بعد منظور مي شد. اگرچيزي باقي مي ماند، هر وزارتخانه اي که قدرتش بيشتر بود از آن کاسه سهم بيشتري مي گرفت و آن را صرف اموري مي کرد که براي آن کمتر اتفاق مي افتاد طرح دقيق و حساب شده اي از قبل آماده شده باشد.

درسازمان برنامه هم تقريبا کار به همين ترتيب صورت مي گرفت با اين تفاوت که چون سهم آن از عايدات نفت بيشتر از هزينه هاي ثابتش بود مقدار قابل ملاحظه اي از درآمد براي کارهاي عمراني باقي مي ماند که طبق طرح هاي آماده شده يا درحال تهيه به مصرف مي رسيد. ولي متاسفانه هنگام تهيه بودجه به جزئيات طرح و آهنگ پيشرفت واقعي آنها و درنتيجه نيازمالي حقيقي آنها درسال موردنظر توجه کافي نمي شد. خاصه آن که اکثر طرح ها نيز به طور دقيق و سيستماتيک تهيه نمي شدند. تنظيم بودجه تقريباً تهيه صورتي بود از هزينه هاي ريالي و ارزي پيشبيني شده طرح ها. حال اگر مبلغ درآمد پيش بيني شده سال آتي به اضافه اعتبارات مصرف نشده سال قبل و يا هرعلت ديگر بيش ازبرنامه فعاليت هاي سال آينده بود فوراً طرح هاي ديگري که در کنار قرار داشت مورد توجه قرارمي گرفت و اگر بالعکس طرح هاي مورد علاقه سال بعد به اعتباراتي بيش از پيش بيني درآمد نياز داشت مراجعه به بازارهاي بين المللي اعتباري راه حل اين مشکل مي شد.

در اوايل برنامه هفت ساله دوم، درسازمان برنامه کار از اين پايه شروع مي شد که به طورکلي درآمد پيش بيني شده ازمحل عايدات نفت براي طول مدت برنامه محاسبه مي شد و برنامه هاي عمراني به نسبت اولويت براي تمام مدت برنامه بين شاخه هاي اجرائي تقسيم مي گرديد. سپس، اعتبارات شاخه هاي اجرائي به طرح هاي مربوط آن شاخه ها به تدريج و طي سال هاي برنامه تخصيص مي يافت. منتها اشکال دراين بود که غالبا طرح ها نه به صورت منظم و نه بنا بر اولويت، و نه بنا بر ارتباطشان با يکديگر تنظيم مي شدند، و چون نظارت بر آهنگ پيشرفت طرح ها و دسترسي به اطلاعات مالي و عملياتي آنها از دقت لازم بهره مند نبود اداره امور مالي سازمان نيز دچار مشکل مي شد.

بنابراين براي پيشبرد برنامه بهبود امورمالي و پايه گزاري نظام بودجه برنامه اي لازم شد علاوه برتعليم متصديان دستگاه هاي اجرائي و ستادي يک روش جديد بررسي و تنظيم و تصويب بودجه و، به موازات آن، يک سيستم تازه تدوين و تنظيم و نيزنظارت دائمي برطرح هاي عمراني پايه ريزي شود. پس از يک سال و چندماه سيستم تهيه و نظارت براجراي بودجه عمراني و سيستم جديد تهيه و تنظيم طرح ها و گزارش پيشرفت آنها آماده و پياده شد. متعاقب آن، دو واحد به نام دفتر بودجه و دفتر طرح ها و گزارش ها براي انجام اين وظائف به عنوان دو واحد ستادي مديرعامل، زيرنظر وي، تاسيس يافت. از آن جائي که مطالعه و پياده کردن اين دوطرح توسط چند نفر ازمشاوران با همکاري دائمي و مستقيم دکترسميعي و دکترکاظم زاده صورت گرفته بود، طبيعتا رياست دفتر بودجه به دکترسميعي و رياست دفترطرح ها به دکتر کاظم زاده واگذارشد. ايجاد اين دو واحد که هنوز هم از شالوده هاي اساسي سازمان برنامه به شمار مي روند پايه تغييرات و تحولات چشمگيري درپيشرفت کارهاي اجرائي سازمان برنامه چه در دوره هفت ساله دوم و چه در دوره هاي پنج ساله بعدي گرديد.

موضوع ديگري که در زمينه امورمالي و بودجه دربرنامه مطالعات و پيشنهادات اصلاحي دفترتشکيلات قرار گرفته بود اصلاح سيستم حسابداري، حسابرسي، نظارت مالي، و به طور کلي بهبود روش هاي عمومي امورمالي و اعتباري سازمان برنامه و ارتباط آنها با ساير دستگاه هاي دولتي، بانکي و موسسات اعتباري بين المللي بود.

سازمان برنامه، که ناگهان با اعتباراتي که درآن زمان بسيار قابل ملاحظه مي نمود وارد انواع و اقسام فعاليت هاي عمراني و غيرعمراني کوچک و بزرگ و کوتاه و درازمدت درسرتاسر کشور شده بود، نياز داشت درهرلحظه از وضع صدهاحساب مختلف و ارقام موجودي، وتعهدات و مطالبات خود اطلاع دقيق داشته باشد. اين اطلاعات براي جوابگوئي به مطالبات صدها پيمانکار، فروشنده جنس، کارکنان طرح ها، مهندسين مشاور، مجريان طرح ها درساير وزارت خانه ها و دستگاه هاي دولتي ديگر، ارباب رجوع و تامين وسائل پيشرفت کار آنها حياتي بود. سيستم ابتدائي دفترداري، حسابداري، خزانه داري و تطبيق اسناد که زائيده احتياجات ساده و کم سرعت گذشته بود و دروزارت دارائي و ساير وزارت خانه ها به موقع اجرا گذارده مي شد، با محيط و شرايط ديناميک و گوناگون و پيچيده اي که سازمان برنامه با آن روبروشده بود تطبيق نمي کرد. هراطلاع مالي که ازوضع يک طرح لازم مي شد روزها و گاه هفته ها طول مي کشيد تا پاسخ آن تهيه وتسليم گردد. اغلب نيز اين پاسخ ها چند بار مورد رسيدگي مجدد و تصحيح قرار مي گرفت و اغلب هنوز معلوم نبود که ارقام و اطلاعات تهيه شده قابل اعتمادند يا نه. اين وضعيت آقاي ابتهاج را، که نسبت به ارقام و دقت آنها اهميت فوق العاده قائل بود، معتقد کرده بود که براي ايراني اصولا رقم صفر مفهوم و اهميتي ندارد و درنظر آنان بودن يا نبودن يک يا دو صفر درجلو ارقام مسئله مهم و قابل اعتنائي نيست.

بالاتر از اينها پيش رسيدگي به دستور پرداخت ها و تطبيق آنها با مجوزهاي مربوط به طور مستمر و سيستماتيک انجام نمي گرفت. هنگامي که ازطرف يک دستگاه اجرائي سازمان برنامه يا يکي از وزارت خانه ها دستور پرداخت وجهي صادر مي شد، امورمالي سازمان برنامه فرض مي کرد مجريان طرح ها هزينه هاي مزبور را از هرلحاظ مورد رسيدگي قرار داده و با رسيدگي تمام جوانب ومجوزها اقدام به صدور دستور پرداخت نموده اند. درحالي که غالباً اين رسيدگي ها از طرف مجريان طرح ها به طور ناموزون، نيمه کاره، عجولانه، و گاهي با بي توجهي، صورت مي گرفت. امور مالي سازمان برنامه پس ازپرداخت متوجه اشکالات مي شد و با گرفتاري هاي ناشي از اختلاف حساب روبرو مي گرديد. گاه بالعکس با رسيدگي مجدد و بعضا ناقص پرداخت درخواست وجهي معطل و کارهاي اجرائي دچار تاخير و گرفتاري هاي زيادي مي شدند.

از اين رو لازم بود واحدي درامورمالي ولي مجزا از قسمت حسابداري به وجود آيد تا هر دستور پرداختي را که از واحدهاي اجرائي مي رسيد، دقيقاً براساس ضوابط و بودجه و مصوبات مربوط به آن طرح، و نيز جدول پيشرفت کار آن، بررسي و تطبيق نمايد و پس از تائيد آن را براي اقدام لازم به حسابداري و سپس به قسمت خزانه سازمان ارسال دارد، والاّ آن را براي رسيدگي مجدد و اصلاح به مجري طرح مربوطه اعاده دهد. اين امر اگرچه ظاهرا جريان پرداخت ها را قدري به تاخير مي انداخت، ولي، درعمل، به علت جلوگيري ازنقائص درمراحل مختلف امورحسابداري و خزانه داري و ياپيش و پس فرستادن اسناد به متصديان واحدهاي مختلف و مجريان طرح ها، به کارها سرعت و کارآئي بيشتر مي بخشيد. ضمنا، از آن جا که اضافه پرداخت هائي که موجب تقليل موجودي قسمت خزانه مي شد صورت نمي گرفت، امور مالي و واحدهاي اجرائي ازگرفتاري اصلاح صورت حساب ها و دفاتر خود وکشمکش هاي اداري درپس گرفتن يا محاسبه اضافه پرداخت ها درصورت حساب هاي بعدي، که خود گاه به گاه موجب اشتباهات ديگرمي شد، رهائي مي يافتند.

بدين ترتيب نظارتي که زير نظر مديرعامل ازطرف اين واحد و نيز مسئول آن در امورمالي نسبت به جريان اجراي طرح ها اعمال مي شد، حسن جريان کارها را تا حدود زيادي تامين مي کرد. وجود اين واحدها، که هرکدام مستقلا مسئوليت نظارت بريک قسمت از کار طرح ها را به عهده داشتند، موجب شد که با روشن بودن مسئوليت، کارها سريع تر و درست تر از يک مرحله به مرحله ديگر پيشرود و اگر اشکالي پيش آيد، درمرحله بعدي متوقف و ضمن مشخص شدن واحد مسئول و رفع گرفتاري کار به مرحله بعدي ادامه يابد.

قسمت خزانه سازمان برنامه نيز به علت بالا رفتن حجم و تنوع کار و ارتباط آن باموسسات مهندسي و يا اعتباري خارجي نيازمند اصلاح و برقراري روش هاي نويني بود که بتواند با نيازهاي جديدمقابله کند. ضمن برقراري روش هاي تازه، دوره هاي تعليماتي متعددي نيز به کمک موسسات آموزش حسابداري خصوصي و دانشگاهي برقرار شد و افرادي هم براي ديدن دوره هاي تخصصي عميق تري به خارج اعزام شدند.

وضع طرح ها و تنظيم گزارش

مديرعامل سازمان برنامه طبق قانون برنامه عمراني هفت ساله دوم موظف بود هرسه ماه يکبار گزارش کاملي از پيشرفت تمام طرح هاي عمراني و استفاده از اعتبارات آنها به کميسيون برنامه مجلس شوراي ملي تقديم نمايد. درطي دوسال ونيم اول برنامه هفت ساله دوم اين گزارش ها توسط واحدي مرکب ازحدود بيست نفر کارمند درسازمان برنامه تهيه و براي امضاي مديرعامل و ارسال آن به مجلس شوراي ملي فرستاده مي شد. درهمان اوايل تاسيس دفتر تشکيلات روزي آقاي ابتهاج مرا به دفتر خود خواستند و با نهايت عصبانيت اظهار داشتند به اين گزارش سه ماهه اول سال که امروز که ماه نهم است يعني با تأخير شش الي هفت ماه براي مطالعه و امضاي من فرستاده شده خوب نگاه کنيد. گزارش مزبور که روي حدود20 يا 30 صفحه کاغذ کاهي بلند قطع استنسيل شده بود داراي مقدمه و موخره و نتيجه گيري از فعاليت هاي مختلف نبود، بلکه حاوي ارقامي بود که هريک ازواحدهاي اجرائي سازمان، بدون کمترين دقت و رسيدگي طرح ها، و ظاهرا، با بي حوصلگي و به عنوان يک کارعبث به قسمت مسئول تهيه جمع آوري گزارش جامع سه ماهه ارسال کرده بودند. آنها نيز، بدون اطلاع ازطرح ها و ارقام و آمار مربوط، آنها را براساس فعاليت شاخه هاي اجرائي سرهم قطار کرده و بدون رسيدگي حتي به صحت جمع ارقام و آمارمندرج درآنها براي مديرعامل فرستاده بودنذ. براي مثال، از ريز عنوان فصل کشاورزي، بدون هيچ توضيح و توصيفي که اعضاي کميسيون مجلس ازطريق آن بدانند اطلاعاتي که درگزارش گنجانده شده است حاکي از چه کارهائي است، نوشته بودند:
1- پيشرفت طرح شماره فلان درسه ماهه اول سال بيست و پنج درصد و اعتبارات مصرف شده آن فلان قدر ريال.
2- پيشرفت طرح شماره فلان درسه ماهه اول يازده درصد و اعتبارات مصرف شده آن فلان مقدار ريال الي آخر.

نماينده مجلس که جاي خود دارد، حتي خود مديرعامل سازمان برنامه هم نمي توانست دريابد که طرح شماره فلان يا فلان مربوط به چه کاري است و نرخ پيشرفت آن براساس چه معياري اندازه گيري شده است. علاوه براينها با يک نظر سطحي به جمع ارقام هزينه هاي مصرف شده چند طرح که زير هم درج شده بودند با نهايت تعجب مشاهده مي شد که درحاصل جمع آنها گاهي تا سيصد درصد اشتباه شده است. اين عدم دقت در ارقام و اشتباه محاسبه ها بيش از هرچيز آقاي ابتهاج را که براي دقت وصحّت ارقام فوق العاده اهميت قائل بود و به آن عشق مي ورزيد آزار داده بود. از اينها گذشته، وقتي درصد پيشرفت کار ذکر مي شد معلوم نبود ضوابط اندازه گيري چه بوده است. آيا ضوابط مصرف اعتبارات بوده يا پيشرفت کار ساختماني يا يک ضابطه ديگر. براي خواننده گزارش صرفا ذکر طرح شماره مثلا 112 معلوم نمي کرد که آيا طرح مزبور طرح ساختمان سد سفيدرود است يا شبکه آبياري دشت مغان يا طرح جوجه کشي ورامين. وسعت و عظمت وجمع بودجه و اعتبارات اين طرح ها خيلي با يکديگرمتفاوت بود و 25% پيشرفت يکي با 25% پيشرفت ديگري تفاوت فاحش داشت. ازطرف ديگر اگر ضابطه اندازه گيري پيشرفت کارطرح ها ميزان اعتبارات مصرف شده آنها درنظرگرفته شده بود، درغالب طرح هاي بزرگ عمراني که اجراي آنها چندين سال به طول مي انجاميد قسمت مهمي از اعتباراتشان که گاه به سي درصد کل مي رسيد، درهمان ماه هاي اول به طور پيش پرداخت به مصرف هزينه هاي مطالعاتي، مهندسي، و احتمالا خريدماشين آلات مربوط مي شد. لهذا خواننده تعجب مي کرد درطرحي که هنوز آجري روي آجر گذارده نشده و مسائلي که معمولاًموجب کندي پيشرفت کارها مي شود هنوز ظاهر نگرديده چگونه در سه ماه اول سيدرصد پيشرفت داشته است. به هرحال عدم توضيح و تشريح کامل طرح ها و روشن نبودن ضوابط سنجش پيشرفت کار ازيک طرف و عدم دقت ارقام و آمارها فهم و اعتماد به مفاد اين گزارش ها را مشکل مي ساخت. خاصه آن که تهيه و ارسال آن نيز 6 تا 7 ماه ديرتر از ضربالاجل معيّنه صورت مي گرفت.

آقاي ابتهاج اظهار داشت که به قسمت تشکيلات شما دو هفته فرصت مي دهم که اين گزارش را (که تهيه آن بيش از ده ماه طول کشيده بود) اصلاح کرده و ارقام و آمار آن را رسيدگي و تصحيح نمائيد. در تقويم روي ميزخود روز چهاردهم را يادداشت نمود که درآن روز وصول آن را انتظار داشته باشد. بلافاصله موضوع را با دکتر کاظم زاده و دکترسميعي و دو سه نفر ديگر از همکارانم درميان گذاردم. ما هيچ کدام تا آن روز پرونده يک طرح را از نزديک نديده بوديم. لهذا بدون فوت وقت با همان قسمت که گزارش هاي سه ماهه را به صورتي که وصف آن قبلا رفت تهيه مي کرد تماس گرفتيم وچند نفر از کارمندان آنها را براي آن کار بسيج کرديم. همزمان با آن با هريک از شاخه هاي اجرائي مذاکره کرديم که از هرقسمت و اداره اجرائي آنها فردي را به عنوان راهنما و کمک براي دو هفته مامور همکاري با ما بکنند. درهمسايگي سازمان برنامه تشکيلاتي بود به نام اداره هنرهاي زيبا که بعدها به وزارت فرهنگ و هنر تبديل شد در اداره مزبور يک کارشناس خارجي به کارمندان اداره چاپ آن جا نحوه کار با ماشين آلات افست را که از طرف اصل چهار هديه شده بود مي آموخت. با کارشناس مزبور مذاکره شد که گزارشي را که تهيه خواهيم کرد در مجله زيبائي که طرح جلد آن را خودمان به آنها خواهيم داد روي کاغذ برقي اعلا و با زمينه هاي رنگ سبز کمرنگ براي گزارش فعاليت هاي امورکشاورزي، خاکي براي ارتباطات، نارنجي براي امورصنايع و معادن، آبي کم رنگ براي امور اجتماعي و شهرسازي، و سفيد براي امور اداري و مالي به چاپ رسانند. ضمنا طراح قسمت تشکيلات خودمان يک آرم مخصوص جهت سازمان برنامه براي اولين بار تهيه کرد که هم روي جلد و هم درمتن صفحات گزارش به صورت مات و کم رنگ به چاپ رسيد.

 براي محتواي گزارش ها نيز تمام بايگاني ها و پرونده هاي واحدهاي اجرائي زير و روشد. براساس ضوابطي که تعيين کرديم ارقام و آمار را تهيه و هرطرح را علاوه بر ذکر شماره و نام با شرح مختصري توصيف کرديم. مثلا ذکرکرديم شماره طرح -، عنوان طرح -براي مثال ساختمان جاده تهران- اصفهان به طول- کيلومتر و عرض- متر مشخصات فني زيرسازي و غيره.- هزينه پيش بيني شده - ميليون ريال که- ريال هزينه مطالعات و نظارت برساختمان و- ريال صرف هزينه ساختمان آن خواهدشد. علاوه بر اينها آمار مقايسه اي از طريق نمودارها و جداول گوناگون، فعاليت هاي عمراني هريک ازشاخه هاي سازمان برنامه را همراه با تصاوير و عکس هائي ازپيشرفت کارهاي ساختماني آنها، که در پرونده هاي مختلف مدفون بود، تهيه کرديم و درلابلاي گزارش، که به بيش از يک صد صفحه بالغ شد، گنجانديم. کارحروف چيني وقسمت بندي گزارش مزبور توسط همکاران ما و شاگردان قسمت چاپ و تکثير اداره هنرهاي زيبا و کارشناس خارجي آن سه روز و سه شب تمام به طول انجاميد. روزپانزدهم، يعني روزي که قرار بود گزارش تصحيح شده قبلي به آقاي ابتهاج تسليم شود، نسخه مقدماتي و آماده براي چاپ گزارش جديد را که به صورت کتاب زيبائي تهيه شده و همراه با توضيحات کافي درباره هرطرح وجداول آماري و تصاوير عيني از پيشرفت کارها بود به ايشان تسليم کرديم، تا اگر اصلاحي به نظرشان مي رسد تذکر دهند تا نسبت به چاپ و تکثير فوري نسخه نهائي اقدام کنيم. براي ايشان باور نکردني بود که چنين گزارشي ظرف دو هفته تهيه شود. پس از آن که مدت دو روز آن را به دقت مطالعه کردند، گزارش چاپ و به مجلس فرستاده شد وگام اوليه ولي بلندي در طرز تهيه گزارش و سرعت و دقت درتنظيم آن برداشته شد. آرم سازمان برنامه هم که ازطرف قسمت تشکيلات ما طرح شده بود هنوز در نشريات سازمان برنامه مورد استفاده است.

موفقيت قسمت تشکيلات درانجام اين کارچنان حسن ظنّي درآقاي ابتهاج به وجود آورد که از آن پس ايشان، چه درجلب مغزها و استخدام افراد شايسته در سازمان برنامه و چه در رسيدگي به مشکلات ومسائل خاصي که پيش مي آمد، همواره قسمت تشکيلات را به کمک مي طلبيد و نسبت به پشتکار و لياقت کارکنان آن اعتماد و اعتقاد فوق العاده اي احساس مي کرد.

تاسيس دفاتر کليدي

 درطي تقريبا دوسال و نيم قسمت تشکيلات، که بعدها به نام دفتر تشکيلات درآمد، با کمک ذي قيمت مشاوران خارجي و فعاليت و تلاش صميمانه و شبانه روزي کارشناسان ايراني خود توانست طرح کامل تجديد تشکيلات سازمان برنامه و طرح بهبود و اصلاح وضع استخدامي آن را به طور کامل تهيه و پس از تصويب مقامات سازمان برنامه به موقع اجرا بگذارد. ضمنا درطي همان مدت، قسمت تشکيلات توانست با ايجاد دفترطرح ها و دفتر بودجه و نوسازي امورمالي و حسابداري سازمان برنامه دقت و سرعت و کارآئي بيشتري درتهيه و اجرا و نظارت برحسن پيشرفت طرح هاي عمراني به وجود آورد. اعمال روش هاي اداري بهتر و ساده تر و اجراي دوره هاي آموزش ضمن خدمت موجب شد که از خدمات کارکنان سازمان بهتر و بيشتر بهره گيري شود. جلب مغزهاي جوان و قراردادن آنان در مشاغل و سمت هائي که با تحصيلاتشان متناسب بود سبب شد که پس ازچندي تعداد کافي افراد تحصيلکرده و تجربه آموخته درسازمان گردآوري شوند تا بتوان هنگام واگذاري تدريجي مسئوليت هاي اجرائي طرح هاي عمراني به وزارت خانه ها و ساير دستگاه هاي دولتي تعدادي از آنان را نيز دراختيار آن موسسات قرارداد. جلب افراد با صلاحيت و مغزهاي جوان و قراردادن آنها در مشاغلي متناسب با تحصيلات و تجربيات آنان و اعمال مديريت صحيح رفته رفته و به نسبت هاي گوناگون درساير دستگاه هاي دولتي نيز متداول گرديد.

 اين تحولات، و نتيجتاً موفقيت هاي حاصله در سازمان برنامه، محيطي پُر از شور و فعاليت و علاقه به کار و اتکاء به خويشتن و غرور به مليت به وجود آورد که اکثر کارکنان را شديدا تهييج و به آينده کشور اميدوار ساخت.

درخلال اقداماتي که درتجهيز سيستم اداري و مديريت سازمان برنامه صورت مي گرفت درقسمت ديگر نيزگام هاي بلندي در زمينه برنامه ريزي و طراحي اقتصاد کشور برداشته مي شد که بسيار شايان توجه بود. الحاق افرادي نظيردکتر خداداد فرمانفرمائيان(9) و دکتر رضا مقدم (10) به کادر سازمان برنامه و ايجاد دفتر اقتصادي و برنامه ريزي به همت آنان و مشاوران اعزامي از طرف دانشگاه هاروارد(11) را مي توان درواقع طليعه کار برنامه ريزي و تهيه طرح هاي عمراني به طور جدي و براساس ضوابط علمي اقتصادي درکشور دانست. آقاي دکتر سيروس سميعي هم که درطي اين مدت از رياست دفتر بودجه به مديريت امورمالي سازمان ارتقاء يافته بود پس از چندي به گروه اقتصاد دانان دفتر اقتصادي پيوست و دکتر عبدالمجيدمجيدي(12) معاون وي به سمت رياست دفتر بودجه برگزيده شد. آقايان احمد تقوي و غلامرضا کيان پور(13)، دونفر ديگر از کارشناسان اوليه دفتر تشکيلات در زمينه هاي حسابداري و امورمالي، به ترتيب اولي به رياست حسابداري و دومي به مديريت امورمالي منصوب شدند.

 دفتر اقتصادي نيز به تدريج ده ها نفر از افراد زبده و تحصيلکرده را پس از ارزيابي هاي دقيق به خدمت دفتر اقتصادي سازمان درآوردکه تعدادي از آنها طي برنامه هاي عمراني بعدي عهده دار وظائف مهمي در وزارتخانه ها و مؤسسات دولتي ديگرشدند و درگسترش طرز کار و افکار نو درنظام اداري ايران سهم به سزائي را به عهده گرفتند. علاوه بر اينها، وجود اين افراد درسازمان برنامه موجب شد که تحول چشمگيري نيز درمحيط کار و جوّ اداري آن به وجود آيد. برخورد دوستانه کارکنان با يکديگر، روابط گرم متقابل بين رؤساء و مرئوسين و ابراز حسن نيت و برخورد مثبت در مواجهه با مسائل، کاملا محسوس بود. ساعات دراز کار اهميتي نداشت و اغلب تا ساعت ها پس از خاتمه وقت اداري چراغ بعضي از ادارات روشن بود. روزانه چندين ساعت اضافه کارکردن بدون دريافت اضافه کار(چون فقط به کارکنان دفتري و خدمات تعلق مي گرفت) خيلي عادي بود. بحث هاي داغ و بعضي اوقات بي اندازه شديد که درکميسيون ها و جلسات مشورتي بين کارمنداني که درخارج ازمحيط کار اغلب دوستان قديمي ايام تحصيل بودند زياد پيش مي آمد، بدون آن که در خارج از محيط اداري به روابط خصوصي و دوستي آنها لطمه اي بزند. اختلاف نظر ها بر سرمسائل اداري شخصي گرفته نمي شد. رابطه رئيس و مرئوس بسيار ساده و بي تکلف بود و کارمندان يک واحد به آساني به رئيسشان دسترسي داشتند و با نهايت راحتي نظرات خود را با رؤساء درميان گذارده و از مباحثه هراس نداشتند.

اخلاق اداري و منش ابتهاج

آقاي ابتهاج با وجود داشتن طرز فکر غربي و نو و خصوصيات مثبت شخصي متاسفانه داراي اخلاق تندي بود که خودش هم به آن اعتراف داشت. دربعضي موارد خيلي زود عصباني شده و ازکوره درمي رفت. دراين مواقع بدبختانه اختيار زبان ازدستش خارج مي شد. گاه تصميمات شديد و غليظي مي گرفت که اگر چند ساعتي صبر مي کرد امکان داشت در آنها تجديد نظر کند. بارها فرياد و گاه دشنام هاي ايشان را، که درمکالمات تلفني يا حضوراً به اشخاص نثار مي کرد، دراطاق انتظار يا در راهروي جنب اطاقشان به خوبي مي شنيديم. روزي اتفاق جالب و خنده داري روي داد که فراموش شدني نيست. درآن روز که با چند نفر از همکاران دراطاق انتظار ايشان نشسته و منتظر بوديم که براي مذاکره درباره کارهايمان به نوبت به دفتر ايشان برويم صداي فرياد و کلمات بسيار زنندهاي به گوش رسيد. همه متعجب بوديم چه کسي در دفتر ايشان هدف اين پرخاش ها است. درهمين حيث که صداي فرياد آقاي ابتهاج بلند بود، ناگهان لاي دراطاق باز و سر يکي از مديران پيدا شد. مديرمزبور که مي دانست عده اي در اطاق پهلو نشسته و مي دانند که او نزد آقاي ابتهاج است با صداي آهسته گفت: «آقايان جناب مديرعامل با تلفن مشغول صحبت هستند و عصبانيتشان به من نيست، و آهسته در را پشت سرخود بست. رفتار آقاي ابتهاج انسان را به ياد طرز رفتار و برخورد افسران نظامي مستبد قديمي مي انداخت که به هيچ وجه قادر به تحمل مقاومت و يا اظهار نظر مخالف زير دستان نبودند و نمي خواستند و يا نمي توانستند درمقابل مرئوسين از تصميمات عجولانه اي که گرفته بودند عدول کنند.

لکن بايد اذعان کنم که درتمام مدت خدمتم در سازمان برنامه، که چند سالي هم بعد از رفتن آقاي ابتهاج به طول انجاميد، هرگز نه ديدم و نه شنيدم که ايشان به يکي از جوانان تحصيلکرده اي که با اصرار زياد براي خدمت درسازمان برنامه جلب کرده بود تندي يا رفتاري دور از نزاکت و ادب کرده باشد. حداکثر واکنش ايشان در بعضي موارد، که مطلبي خيلي او را ناراحت مي کرد، اين بود که، درميان صحبت، صندلي چرخدار خود را که روي آن پشت ميزش مي نشست به طرف ديوار پشت مي چرخانيد و چند لحظه با سکوت کامل به ديوار خيره مي شد تا عصبانيتش فروکش کند و سپس برمي گشت و با لحن آرام به صحبت ادامه مي داد. با وصف اين، اغلب اعضاي گروه ما يک استعفا نامه بدون تاريخ درجيب خود داشتند که اگر احيانا روزي ايشان کنترل خود را از دست داده و حرفي که از نزاکت دور باشد بزند آن را روي ميزشان گذارده و سازمان برنامه را ترک گويند. بديهي است چنين وضعي درمحيط کار و در رابطه بين رئيس و مرئوس مطلوب نيست. لکن سايرخصوصيات اخلاقي فوق العاده ايشان از قبيل ميهن پرستي، شهامت اخلاقي، ديد وسيع نسبت به آينده مملکت، قدرشناسي خدمات کارمندان و حمايت کامل از آنها در اجراي وظائفشان به حدي بود که اين ناراحتي را قابل اغماض و چشم پوشي مي کرد. مثال ديگري از اين رابطه متقابل بين ايشان و همکاران جوانشان، و هم چنين بين خود افراد گروه واقعه اي است که مبيّن وجود محيط مثبت و سالم اداري درسازمان برنامه بود که ذکر آن به نظر من مفيد است.

يکي از روزها آقاي ابتهاج مرا به دفتر خود خواستند و گفتند رئيس دفتر کارگزيني که يکي از کارشناسان قبلي دفتر تشکيلات در زمينه امور استخدامي بود طبق گزارشي که به ايشان داده شده مرتکب تخلفاتي شده است که بايد هرچه زودتر به خدمتش خاتمه داده شود و خواستند که من به علت همکاري گذشته با او در دفتر تشکيلات و سابقه دوستي به خصوص درايام تحصيل با او مذاکره کنم و ترتيبي بدهم که خود وي از خدمت در سازمان برنامه استعفا دهد. من از آقاي ابتهاج جوياي تقصيراتي که به او نسبت داده بودند شدم. ايشان دو سه مورد بيان کردندکه به نظرم خيلي جزئي آمد، به خصوص آن که آنها هم به استناد گفته بعضي از افراد معاضد و بدون ذکر دليل و مدرک بود. به ايشان اظهار داشتم من اين نحوه اقدام را دون شان سازمان برنامه اي که درآن خدمت مي کنم مي دانم و درحفيقت مخالف تصويري است که از شخص ايشان در ذهن همه ما نقش بسته است. نه تنها اين رفتار غيرمنصفانه است بلکه اثرات نامطلوبي هم در فکر و روحيه ساير افرادي که اخيراً به سازمان برنامه پيوسته اند خواهد گذارد. ولي ايشان مصّر بودند که دستور ايشان بايد هرچه زودتر به موقع اجرا گذارده شود. من اين موضوع را فوراً با چند نفر از دوستان همکار خود درميان گذاردم که بدانم آيا آنها هم با نظر من موافقند يا خير. ديدم اگرچه کم و بيش همه شکوه هائي از کندي کار و مته به خشخاش گذاردن هاي دفتر کارگزيني و دوست و همکار مشترکمان دارند، ولي بلا استثنا از لحاظ رعايت اصول نظرشان با من موافق است و معتقدند نبايد به خدمت هيچ کس در سازمان برنامه بدون رسيدگي کامل و بي طرفانه و صرفا بنا به اظهارات و اتهامات غيرمستدل خاتمه داده شود. اين گونه رفتار را هيچ يک شايسته يک دستگاه اداري وزين و قابل احترام نمي دانستند. بنا براين از آقاي ابتهاج وقت گرفتم که هفت يا هشت نفر ما به ديدار ايشان برويم. آقاي ابتهاج ما را با نهايت تعجب پذيرفت و ما به ايشان مطالبي را اظهار داشتيم که ماحصل آن اين بود. هر اقدام انضباطي بايد براساس رسيدگي دقيق يک هيئت بي طرف و يا دادگاه اداري باشد. رؤساء و حتي مديرعامل سازمان نبايد به خود حق بدهند که صرفا روي گزارش هاي غيرمستدل و يا تصميمات آني کسي را تنبيه و بدتر از آن به خدمتش خاتمه دهند. ادامه چنين رويه اي در تصميم ما نسبت به ادامه خدمت در سازمان برنامه مؤثر خواهد بود.

 ايشان که گويا هيچ وقت درمدت عمرش با چنين برخوردي با همکاران خود روبرو نشده بود به قدري متعجب شد که عصبانيت عادي خود را تا حدّي فراموش کرد، ولي با حدت اظهار داشت که من از باندبازي وگروه بندي به هيچ وجه خوشم نمي آيد و اجازه نمي دهم در دستگاه من افراد جبهه بگيرند. به ايشان گفتيم اين گروه بندي نيست. ما خواستار يک روش صحيح و منطقي و بي طرفانه و بلا استثناء نسبت به تمام کارکنان سازمان برنامه هستيم. همان طور که ايشان از باندبازي خوششان نمي آيد، که مورد موافقت کامل ما نيز هست، براي ما هم به نوبه خود رفتار مستبدانه و غيرعادلانه و بي منطق رؤسا خوشآيند نيست. ايشان پس ازمدتي تامل اظهار داشتند پيشنهاد شما چيست. گفتيم شما هيئتي را که مورد اطمينان و اعتماد خودتان باشد تعيين کنيد که به اين اتهامات رسيدگي کرده و هر اقدامي را که صلاح بدانند به جناب عالي پيشنهاد کنند. ايشان مدتي به فکر فرو رفتند و يک مرتبه سربلند کرده گفتند من همين گروه شما را مسئول اين رسيدگي مي کنم. ظرف يک هفته نتيجه رسيدگي خودتان را به من اطلاع دهيد. اين بار توپ درگل ما بود. ما هرگز فکر نمي کرديم که خودمان درچنين وضعي قرار بگيريم. زيرا از طرفي آن شخص دوست و همکار ما بود و از طرف ديگر ما هرگز به خودمان اجازه نمي داديم که آن شخص اگر مقصر از کار درآيد تقصير او را پرده پوشي کنيم. به هرحال چند جلسه مانند يک دادگاه اداري تشکيل داديم و تمام گزارش هاي مربوط و نيز دلتنگي هائي که خودمان از دفترکارگزيني داشتيم را جمع آوري کرديم و دوستمان را به جلسه داوري دعوت کرديم. و قتي او در جلسه شرکت کرد او را روي يک صندلي تنها درمقابل ما هفت يا هشت نفر همکارش نشانديم. درابتدا قيافه اش خندان بود و تصور مي کرد که يک جلسه تشريفاتي و صوري است که براي حفظ ظاهر انجام مي گيرد. امّا پس از يکي دوساعت روشن شد که رسيدگي خيلي جدي است و دوستمان درحالي که عرق از پيشانيش سرازير بود به سوالات و ايرادات هريک از ما جواب مي داد. پس از سه روز معلوم شد که از سه موردي که به عنوان سوء رفتار به او نسبت داده اند، يک موردش بي اساس، و مورد دوّمش اضافه حقوقي است درحدود پنجاه تومان به يکي از کارمندان کارگزيني، که گفته بودند خارج ازحد متداول است. مورد سوّم هم استخدام فردي بود که زماني در دستگاه ديگري متهم به عملي شده ولي بعداً از طرف دادگاه اداري همان دستگاه مبرا شناخته شده بوده است. روز موعود ما به ديدار آقاي ابتهاج رفتيم و نتيجه رسيدگي را به ايشان گفتيم که تنها ايرادي که به رئيس دفترکارگزيني مي توان گرفت بدي قضاوت در اخذ يک تصميم است که درمقابل خدماتي که ايشان در سازمان انجام داده قابل گذشت مي باشد. لکن اگر آقاي ابتهاج مصّر باشند که حتما يک اقدام انضباطي درمورد اين شخص صورت بگيرد، حداکثر آن صدور يک توبيخ نامه کتبي است. آقاي ابتهاج گفتند استخدام شخصي که قبلا مورد اتهام بوده قابل بخشايش نيست. به ايشان جواب داديم آن شخص در دادگاه اداري از آن اتهام مبرا شده، پس تفاوت بين محکوميت و برائت چيست؟ ايشان اصرار داشتند که با همه اين احوال ديگر راضي نيستند که همکار ما در سازمان برنامه بماند و پرسيدند آيا من به عنوان مديرعامل حق ندارم که بگويم ميل ندارم با يک فرد به خصوصي همکار باشم؟ گفتيم چرا، ولي همان طور که ايشان استخدام مجدد فردي را که از طرف دادگاه اداري تبرئه شده است گناه فرض مي کنند، فردا هم استخدام اين همکار ما در يک دستگاه ديگر ممکن است به علت همين کج سليقگي دچار اشکال شود. لهذا، پيشنهاد مي کنيم که ايشان به ما فرصت دهند تا براي او در دستگاه ديگري خارج از سازمان برنامه شغلي پيدا کنيم و سپس خود او تقاضاي انتقال به آن دستگاه را بنمايد. آقاي ابتهاج اين پيشنهاد را قبول نمودند و پس از ده يا دوازده روز توانستيم براي اين همکارمان در يک دستگاه مستقل ديگر سمت مناسبي پيدا کنيم. آقاي ابتهاج هم درپاسخ استعفانامه دوستمان ضمن اظهار تاسف از استعفاي او نامه بسيارگرمي به دستگاه بعدي نوشت و از خدمات وي تجليل کرد. در واقع به استثناي يکي دو موضوع کم اهميت و قابل گذشت که ذکر آن رفت و يا ناراحتي هاي جزئي همکاران ما از برخي ريزبيني ها و کندي تصميمات کارگزيني، همکار و دوستمان منشاء خدمات قابل توجهي در بهبود وضع استخدامي سازمان شده بود. بعدها هم روي همين لياقت و صداقتش به مشاغل بالاتري درقوه مقننه و دستگاه دولت دست يافت.

برای مشاهده ادامه این بخش ان جا را کلیک کنید