tile

بخش دوم خداداد فرمانفرمائيان 1



ملاقات با ابتهاج، بازگشت به ايران
و آغازبه کار در سازمان برنامه

 

جناب آقاي فرمانفرمائيان از اين که لطف کرديد و بامن اين مصاحبه را مي کنيد خيلي ممنون هستم. اين مصاحبه بخشي است از کارهائي که دربنياد مطالعات ايران در ارتباط با برنامه سازندگي ايران انجام مي گيرد. اين بخش مربوط به سازمان برنامه است و شما يکي از افرادي هستيد که هم به ساخته شدن سازمان برنامه کمک کرديد هم به قوام گرفتن برنامه ها و نظام برنامه ريزي در سازمان برنامه. اگر اجازه بدهيد از اين جا شروع بکنيم که چطور شد شما وارد سازمان برنامه شديد، آغاز ورود شما به سازمان برنامه چگونه بود؟

خيلي متشکرم که اين لطف را کرديد که نظرات مرا بخواهيد اميدوارم که دراين کاري که انجام مي دهيد که موفق باشيد.
اولين باري که راجع به سازمان برنامه مطلبي با من مطرح شد موقعي بود که آقاي ابتهاج، که آن موقع رئيس سازمان برنامه بود، آمده بود به امريکا. من ايشان را درجمعي از محصلين در نيويورک ديدم. درآن جا ايشان نطقي کردند راجع به کارهائي که در ايران انجام مي دهند و البته همه ما که آن جا بوديم واقعا تحت تاثير قرار گرفتيم. من هميشه دلم مي خواست، نه تنها آن موقع بلکه حتي موقعي که محصل بودم، که اگر نقشي در ايران قرار بود داشته باشم درکارهاي برنامه ريزي باشد. تحصيلات دانشگاهي ام، غير از در اصول علمي اقتصاد، مربوط به برنامه ريزي در ممالک عقب مانده يا درحال رشد بود. يادم است، دوستم دکتر رضا مقدم که در استانفورد با هم بوديم درهمان دوران وقتي از من پرسيد تو درآتيه چکار مي خواهي بکني، اگر به ايران برگردي، گفتم، من مي خواهم رئيس سازمان برنامه بشوم. اين حرفي است که درست درحدود 25 سال قبل از اين که من در واقع رئيس سازمان برنامه بشوم به دوستم دکترمقدم گفته بودم، که بعد هردو البته درآن جا يک نقشي پيدا کرديم. وقتي ابتهاج را براي اولين بار ديدم نطق ايشان را شنيدم فريفته افکار او شدم و برايش احترام زيادي حس کردم.

اين در چه سالي است؟

اين در سال 1956، فکر مي کنم در پائيز 1956 بود.

درحدود چند سال بعد از اين که ابتهاج رئيس سازمان برنامه شده بود؟

ابتهاج متجاوز از دو سال بود که رئيس سازمان برنامه شده بود. ابتهاج در54، بعد از رفتن مصدق، برگشت به ايران و رئيس سازمان برنامه شد. تقريبا سه سال بود که رئيس سازمان برنامه بود. آن موقع من در هاروارد (Harvard) يونيورسيتي فلو(university fellow) بودم، تحقيقات مي کرديم درکارهاي اقتصادي، و يک مقاله هم راجع به ايران نوشته بودم. يک مقدارهم تدريس مي کردم. درپائيز 1957 به دليل اين که پرينستون (Princeton) به من پيشنهاد کرده بود به طور مدام بروم به پرينستون (tenure track) قبول کردم. قبل از رفتن به پرينستون يک سفر به ايران کردم.

يعني بعد از اين که ابتهاج را در آمريکا ملاقات کرديد؟

بله، بعد از اين که ابتهاج را ديدم يک سفر به ايران کردم. يادم است ابتهاج مرا به یک مهمانی درهتل دربند دعوت کرد. آن موقع ابتهاج خودش درآن جا زندگي مي کرد. منزلش آن جا بود. در همان مهمانی به من گفت شما بايد حتما برگرديد به ايران. مي خواهم يک دفتر اقتصادي ايجاد کنم با کمک بانک بين الملل. شما بيائيد و درآن شرکت کنيد. من هم اظهار علاقه کلي کردم ، امّا به ابتهاج گفتم من بايد برگردم به سر کارم. آن موقع صحبت با پرينستون شده بود و مي دانستم به پرينستون مي روم. در هرحال، پائيز 1957 وارد پرينستون شدم و شروع کردم به درس دادن. در آن وقت ابتهاج با شخصي به اسم ليچفيلد(Lichfield) که کنتراتچي معروفي بود و براي سازمان برنامه کار مي کرد با ابتهاج هم دوست بود تماس گرفت. ليچفيلد در آن موقع درکاخ سفيد مشاور بود و در شمار نزديگان به ايزنهاور. وقتي ابتهاج به من مراجعه کرد که به ايران برگردم، و من به ایشان گفتم که با پرينستون قرارداد دارم و نمي توانم به همين سادگي قرارداد را بشکنم وبرگردم، ابتهاج با ليچفيلد صحبت کرد. ليچفيلد با رئيس پرينستون تماس گرفته بود. رئيس پرينستون مرا خواست گفت من حرفي ندارم. اگر شما مي خواهيد وسط سال برگرديد، مي توانيد. من غير از بقيه امسال يک سال ديگر هم اين پست شما را برايتان نگه مي دارم. اگر شما خواستيد، دوباره مي توانيد بيائيد، و الا تا آخرسال بعد ما فکر ديگري بايد بکنيم، و همين طور هم شد. من برگشتم به ايران. در سازمان برنامه، قبل از آمدن من به ايران، مذاکراتي شده بود. ابتهاج از من سوال کرد که با کدام دانشگاه تماس بگيرم و کار بکنم. من هاروارد و پرينستون را معرفی کردم. در هاروارد هم اسم شخصي را که با او آشنا بودم و کار مي کردم به ابتهاج دادم. او استاد اقتصاد معروفي بود به اسم ادواردميسون (Edward Mason). ميسون رئيس مرکز لتاور (Littowre Center)بود، که بعد به کندي اسکول (Kennedy School) تبديل شد.

آقاي ميسون شخصي را به اسم آقاي کِنِت هَنسن به من معرفي کردند. ايشان آمد به پرينستون و در پرينستون من او را اينترويو (interview)کردم. شخصي بود که از من 8 ،9 سال سنش بالاتر بود، سوابق آکادميک زياد نداشت، فقط يک ليسانس(B.A.) در اقتصادداشت. ولي تجربيات خيلي زيادي در کارهاي دولتي داشت. در زمان جنگ مسئوليت کارهائي که مربوط به طرح مارشال(29) (Marshall Plan) بود، به خصوص در اطريش و بعضي از ممالک ديگر، ولي مقرش در اطريش بود، به او داده شده بود. خودش هم در زمان جنگ درتمام صحنه اروپا جزو ارتش امريکا جنگيده بود. هنسن خيلي شخص باهوشي بود، تند و سريع الانتقال، و از لحاظ کارهاي اداري(administrative) خيلي وارد، ولي در همان مذاکرات اول من فهميدم از لحاظ دانش اقتصادي در سطح بالا نبود. ایشان زیاد وارد به تئوری اقتصاد نبود، ولی خیلی برازنده بود و مدیر خیلی خوب به نظرم آمد، و من هم عین این مسائل را به ابتهاج نوشتم.

يعني آقاي هنسن زماني که دراروپا بود، عملا با کشورهائي مانند آلمان و اطريش و يا ديگر کشورهائي که درچارجوب طرح مارشال قرار مي گرفتند، که تازه داشتند نضج مي گرفتند، کار کرده بود؟

بله، از لحاظ برنامه ريزي عملي، يعني چه عملياتي بايد انجام بگيرد، و چه برنامه هائي لازم است، به چگونگي ساختمان اين برنامه ها، وارد بود، دراين مسائل خيلي خوب بود. آدمي بود که روزي، بعدها البته من اين را متوجه شدم، 16 ساعت کار مي کرد. فوق العاده آدم با ديسيپليني بود. درهرحال عين اين گزارش را که الان دارم مي گويم، درتلگرافي که به ابتهاج زدم، منعکس کردم. ابتهاج هم با پيشنهاد ميسون که اين آقاي هنسن به تهران بيايد موافقت کرد. البته آن را ممکن است بعد برايتان توضيح بدهم که همراه اين آدم افرادي آمدند که واقعا درعلم اقتصاد و تجربه در برنامه ریزی در سطح بالا بودند؛ همه شان امريکائي نبودند، به خصوص افرادي که میسیون ازانگلستان، از هلند، از کانادا به ایران فرستاد داراي تحصيلات علمي درسطح بسياربالا بودند با سوابق علمي و تحقيقاتي و نشريات متعدد.

آقاي ابتهاج با آقاي ميسون در هاروارد دراين زمينه قراردادي بسته بود؟

بله، قراردادي سه طرفه بود. بين سازمان برنامه، بنياد فورد (30) و دانشگاه هاروارد، اول براي دوسال، که بعدا براي دوسال ديگر تمديد شد، به منظور انتخاب و اعزام تعدادي متخصص به سمت مشاورين دفتر اقتصادي سازمان برنامه.

بنياد فورد پولش را داده بود و آقاي ميسون انتخاب و نظارت مي کرد. ولي آقاي هنسن را قبل از اين که به طور کامل قبول بشود شما اينترويو کرديد. با کارشناسان دیگر هم شما مصاحبه کردید قبل از آمدن به ایران . . .؟

من در امريکا غير از هنسن، قبل از رفتنم به ايران، کس ديگري را نديدم. ولي بعدا اسم افراد دیگر را همراه با شرح تحصيلات و سوابق کاري آنها براي ما می فرستادند و ما نگاه مي کرديم. آن روزها موقعي بود که اغلب اينها را مي شناختيم. در هرحال من خيلي از اين آدم ها را با اسم مي شناختم و کتاب هايشان را خوانده بودم. البته خود پروفسور ميسون در اين موارد قبل از پيشنهاد با اين افراد مصاحبه مي کرد و به سوابق آنها رسيدگي مي کرد. ميسون شخصي بود فوق العاده. آدم گردن کلفتي بود، اصرار مي کرد که وقتي که من يک نفر را به شما پيشنهاد مي کنم شما بايد قبول بکنيد و اعتماد بکنيد که من خودم به اندازه کافي تحقيقاتم را کرده ام. درهمان موقع البته ميسون عين همين گروه ما را در پاکستان اداره مي کرد و افراد خيلي برجسته هم به آن جا فرستاده بود. ما هم اطلاع داشتيم از کارهائي که در پاکستان انجام شده بود. البته منتخبین را می فرستاد ابتهاج مي ديد، من مي ديدم و با همکارانم بحث مي کرديم. بعد قبولي مان را اطلاع مي داديم. ولي به طور کلي افراد را وقتي که پروفسورميسون مي فرستاد ما قبول مي کرديم، در اينجا مسئله اي نبود. اگر شما از من بپرسيد از اين افراد، که حدودا دراين دوره چهارساله تعدادي نزديک 20 نفر بودند، کسي بودکه ما درعمل ديديم که خوب انتخاب نشده بود، جواب من اين است که بله. شايد الان در نظرم يک نفر مي آيد که به عقيده خودم نه از لحاظ مديريت زياد خوب بود نه از لحاظ آکادميک چيز خاصي بود. مثل اين که، اگر اشتباه نکنم، ازخواصش فقط اين بود که زن ايراني داشت، که با ايران آشنائي قبلي داشت. نمي خواهم اسمش را بگويم. ولي وقتی که بعد از سال ها من نگاه مي کنم، اغلب مشاوريني که از طرف هاروارد آمدند افراد قابل و خوبي بودند. کسانی که ازآمریکا آمده بودند، تحصیلاتشان خوب بود، ولی نه در سطح دکترا.بیشتر آشنا باکارهای دولتی و برنامه های عمرانی بودند.

در دولت فدرال يا . . .؟

اينها بيشتر در دولت فدرال بودند، يا بعضي هايشان سوابق بانک بين الملل داشتند. درهرحال کساني که از اروپا مي آمدند، مثل انگلستان، از لحاظ آکادميک درسطح بالا بودند. ازکانادا و دانمارک دو نفر آمدند براي امور کشاورزي که هم تحصيلات عالي داشتند و هم تجربيات عملي.

شما جائي اسامي اينها را داريد؟

بله دارم. درجزوه اي که راجع به دفتر اقتصادي بعد از استعفا از رياست آن تهيه کردم. البته پس از اين که استعفا دادم گروه عوض شد. اسم اعضاء جديد در آن جزوه نيست. شايد سيروس سميعي، که بعد از من رئيس دفتر اقتصادي شد، اين اسم ها را بتواند براي شما بعدا تکميل بکند.

اجازه بدهيد حالا برگرديم به زماني که شما مراجعت کرديد به ايران.

موقعي که بالاخره با پرينستون توافق کرديم، من برگشتم به ايران. اين در حدود اواخربهار بود. يعني من ترم اول پرينستون را که درس دادم من برگشتم ايران عيد نوروز در 1957 بود.

يعني درحدود مارس 1957.

بله بله، درست است. در آن موقع عمارت سازمان برنامه که اجاره ای بود درخيابان شاه رضا بود و دفتر ابتهاج آن جا بود و من هم رفتم آن جا. بعد از کوتاه مدتي عمارت خود سازمان برنامه که در دست ساختمان بود تکميل شد. ما هم رفتيم به همان عمارت، درطبقه بالا بغل دست ابتهاج. خيلي آن روزها عزيز دردانه بوديم. درست طبقه چهارم بغل دست ابتهاج نشسته بوديم و کارمان را انجام مي داديم. اين آغازکار بود.

 

همکاری با رضا مقدم

من در موقعي که هنوز در آمريکا بودم، ابتهاج دوبار مرا ديد، دوبار مرا ديد. يک دفعه همان موقع که براي بچه ها نطق کرد. دفعه دوم، وقتي که آمده بود واشنگتن، من رفتم واشنگتن ديدنش، قبل از اين که بروم ايران. دفعه دوم ابتهاج از من راجع به افراد ديگرسوال کرد. من اول کسي را که اسم بردم دکتر رضا مقدم بود. ما هم مدرسه بوديم. من کلاس به کلاس او را ديده بودم و او را خوب مي شناختم . از من جلو تر بود، ولي در چندين کلاس با هم بوديم، او در دوره پس از ليسانس بود، من هنوز ليسانسم را نگرفته بودم. البته بعد هم وقتي که من رفتم به دوره ما فوق ليسانس آن جا با هم، يک دوسالي ادامه داديم. من کلاس به کلاس دکتر مقدم را ديده بودم و واقعا مي دانستم که محصل درجه يک، آدم بافهم، و بسيارخوبي است.
دکترمقدم از من زودتر برگشته بود به تهران و ابتهاج با او تماس گرفته بود.

مستقلا؟

مستقلا، نه. بعد از تماس با من، بعد از اين که از من سوال کرده بود، تماس گرفته بود، به او گفته بود که من در نظر دارم خداداد را بياورم رئيس و شما به سمت نفر دوم تشريف بياوريد اين جا. ايشان که فعلا نیست ، زماني که ايشان بيايند شما شروع به کار کنيد.
ابتهاج عجله داشت. نمي توانست منتظر هرچيزي بشود. واقعا مي خواست کارها را راه بيندازد. حوصله اين که منتظر بشود نداشت. مقدم آن موقع جزء دبيرخانه شوراي عالي اقتصاد بود. يک مرکز تحقيقاتي درست شده بود تحت نظر حسن علي منصور (31) که بستگي داشت به شوراي عالي اقتصاد که نزد شاه جلساتش اداره مي شد. دکتر مقدم را علي منصور برده بود آن جا به سمت مشاور عالي.

در اين زمان شوراي عالي اقتصاد سازماني بود مستقل؟

شوراي عالي اقتصاد، درواقع که هيچ وقت تکليفش روشن نشد. شوراي عالي اقتصاد گروهي بود گاهي از تمام اعضاء کابينه و گاهي از وزرائي که مسئول کارهاي اقتصادي بودند، که به طور منظم، غير از در دوران نخست وزيري داکتر اميني، درحضور اعليحضرت تشکيل مي شد. غير از وزراء، رئيس سازمان برنامه و رئيس بانک مرکزي هم شرکت داشتند. رئيس دبيرخانه شورا در آن موقع علي منصور بود. هميشه يک جنگ و جدالي بود بين سازمان برنامه و شوراي عالي اقتصاد که بالاخره تصميم گيري از لحاظ کارهاي اقتصادي کشور باید واقعا کجا باشد. منصور دلش مي خواست همآهنگ کننده باشد، و ُرل همآهنگ کننده را بازي کند. اين شوراي عالي اقتصاد يک دستي بود برايش که بتواند اطلاعاتي از سازمان برنامه، از وزارت دارائي، از وزارت اقتصاد بگيرد، اينها را جمع بکند که در شوراي عالي اقتصاد مطرح بکند. چندين فرد را دور خودش آنجا جمع کرده بود.

منصورشغل خاص خودش چه بود، محل سازمانيش کجا بود؟

درنخست وزيري بود آن اوائل، و بعد البته وزير شد، وزير بازرگاني شد. در اواخر دولت دکتر اقبال و به نظرم زمان شريف امامي هم وزیر بود. در هرحال دکتر مقدم در دبيرخانه شوراي عالي اقتصاد به سمت مشاورعالي مشغول بود. علي منصور با مشکلاتي مقدم را برده بود، به اصطلاح با نوع عنوان هائي که در هرحال براي مقدم مهم نبودند. خوب يادم است اين بحث ها را با مقدم مي کردم، برايش مهم نبود. وقتي که ابتهاج به او پيشنهاد کرد که بيايد پست قائم مقام دفتراقتصادي را قبول کند، بدون هيچ مکثي پذيرفت و رفت به سازمان برنامه، با اطلاعي که من مي آمدم و رئيس مي شدم. چون دوست فوق العاده نزديک من بود این پیشنهاد را پذیرفت، گرچه سنش بالاتر بود و بالاخره تجربه اش در ايران خيلي بيشتر از من بود. من هميشه مديونش هستم به اين دليل هميشه هم پشت سرش گفته ام، و يک عمري هم، شما مي دانيد، ما با هم دوست و نزديک بوديم و سال ها با هم کار کرديم. سال ها دکتر مقدم، چه در دفتر اقتصادي و چه بعدا که من رئيس سازمان برنامه شدم، قائم مقام من بود، ولي قائم مقامي که، خودش البته بايد بگويد نه من، هيچ وقت من نگذاشتم کسي فکر کند که مثلا شکل نفر دوم دارد. هميشه آزادي خود رئيس را داشت. طوري که من با دکتر مقدم رفتار مي کردم اين طور بود. مي دانيد، معلوم شده بود کجاها او تصميم مي گيرد، ولي ديسيپلين فوق العاده داشت. غيرممکن بود در مسائلي که مي دانست من مسئوليت دارم، يا رئيس مربوطه مسئوليت دارد، سرخودي بکند. هيچ وقت سرخودي نکرد. يک مطالبي بود که هيچ وقت امضاء نمي کرد. چيز ناراحت کننده اي نبود، مثلا مطالبي مربوط به ارتش را معمولا امضاء نمي کرد در زماني که من رئيس سازمان برنامه بودم و ايشان قائم مقام بود، بعضي ازطرح ها را امضاء نمي کرد. مي گفت من موافق نيستم. البته من، باتشخيص وضع خيلي از اينها را يا امضاء مي کردم يا رد مي کردم. خيلي هم با او صحبت مي کردم چرا امضاء نمي کني، مسئله چه هست، وقتي توضيح مي داد اگر قانع مي شدم من هم امضاء نمي کردم. خيلي ازموارد، که حالا بعدا مثل مي زنم برايتان، موارد خيلي بزرگ، اينها را رد مي کردم به وزارتخانه هاي مختلفه. حالا، آن زمان دور است از امروز که راجع به اين مطالب صحبت مي کنيم.

 

انتخاب همکاراندیگر

دکتر مقدم شروع کرد به کار تا من رسيدم. من و دکتر مقدم دفتر پهلوي هم داشتيم. شروع کرديم به انتخاب افراد ايراني درامريکا، من قبلا درامريکا درباره افرادي که در کارهاي مختلف تخصّص گرفته بودند مطالعاتي کرده بودم.. مثلا، در اقتصاد کشاورزي شخصي بود به اسم دکتر فرهاد قهرمان، که بعد شد وکيل مجلس، و در دانشگاه ويسکانسين تحصيل کرده بود. او را آوردم. يکي ديگر بود به اسم عباس قزلباش که دکترا در اقتصاد ریاضی داشت. متاسفانه اخيرا فوت شد. اينها اسم هايشان همه هست. بااو تماس گرفته بودم. با بعضي هايشان مصاحبه کرده بودم. بعضي ها آمدند به ايران چون به آنها نامه نوشتم، از آنها دعوت کردم، به ايران برگردند و پس از مصاحبه تعداد زيادي از آنها را استخدام کردم. درهرحال با يک چيزي حدود 20 نفر تشکيلات داديم. دکتر عِلم را من در ايران ملاقات کردم . او از دانشگاه سيراکيوز درجه دکترا در اقتصاد داشت و مسئول بخش صنعتی شد. دکتر بهمن آباديان، که کارهاي اصولي برنامه ريزي کلان (Macra aspects) را انجام مي داد، همه زندگيش براي کار بود، هيچ چيز به جز کار نمي فهميد. تحصيلاتش هم در هندوستان بود و دکترا از يکي از دانشگاه هاي هندوستان گرفته بود. اين را هم در ضمن بگويم: همه مي گفتند دفتر اقتصادي مرکز تحصیل کرده های امريکا است، اين طور نبود. دکتر آباديان که در برنامه ریزی واقعا خبره بود در دفتر اقتصادی مقام خيلي مهمی داشت و بعدا هم معاون سازمان برنامه شد در هندوستان تحصیل کرده بود. دکترشاپور راسخ، که او هم بعدها معاون سازمان برنامه شد در ایران، سوئيس و فرانسه تحصيل کرده بود. يک آدم عالم و در زبان فارسی مهارت خاص داشت و در فرانسه وانگليسي هم مهارت داشت و تحصیلاتش در سوئیس در رشته اقتصاد و علوم اجتماعي بود. اومسئول بخش(sector) اجتماعي و سياست هاي اجتماعي بود. داريوش اسکوئي تحصيلاتش درانگلستانLondon School of Economics)) ) بود و از زمره محصلين برجسته بود. ایشان فرانسه هم خوب صحبت می کرد و از همکاران عالی مقام ما بوذ. دکتر حسين مهدوي که در فرانسه و اکسفورد تحصيل کرده بود. آقاي مهدي امين صالحي که تحصيلاتش را در دانشگاه تهران تکميل کرده بود براي کارهاي اداري دفتر اقتصادي انتخاب شد. اسماعيل عجمي، که در دانشگاه تهران تحصيل کرده بود، بعد ازکُرنل (Cornell)، دکترا گرفت خودمان او را به دانشگاه کُرنل فرستاديم آقای کنستانتین مژلومیان که در تهران تحصیل کرده بود که بعدا او را به دانشگاه واندر بیلت (Vanderbilt) در امریکا فرستادیم. آقای یوسف اکبر که فارغ التحصیل دانشگاه لندن بود. آقای محمد تقی پور عباس که تحصیلات خود را در سویس تکمیل کرده بود. البته تعدادی هم علاوه برآن چه قبلا گفتم مانند خانم پروین مرآت امینی و آقایان احمد نوبان که بعدا به ریاست بخش صنعتی تعیین شد، همایون صهبا که در امور وام های خارجی مشغول بود" رسول بختیار که هم مدرسه من و دکتر مقدم در استانفورد بود و بعدا به مقام معاونت سازمان برتامه رسید، شریف ادیب سلطانی و مرحوم جمشید اشرفی و تقی مرتضوی و یحیی طاهباز از جمله افرادی بودند که در امریکا تحصیل کرده بودند.

واقعا انتخاب ما روي هيچ مطلب ديگري غيراز سواد، اطلاعات، تحصيلات، شخصيت و اخلاقيات نبود. هيچ وقت ابتهاج مرا وادار نکرد يک نفر را انتخاب کنم، هيچ وقت هيچ کس ديگري، در کار ما دخالت نمي کرد. آزادي عملي که ما داشتيم فوق العاده بود. با تمام اين حرف ها که راجع به ابتهاج مي زنند ، درآن حيطه اي که معلوم کرده بود، و مسئوليت ها روشن شده بود، به هيچ وجه دخالت نمي کرد. من افراد را انتخاب مي کردم، بعد معرفي مي کردم به ابتهاج. هيچ کس ديگري هم به کار ما دخالت نمي کرد، يک نفر به ما زور نمي آورد، نبود که يک وزيري مرا وادار کند يک شخص مخصوصي را انتخاب بکنم، نبود که از دربار يک بار به ما نوشته بشود که يک کسي را انتخاب بکنيد. نکاتي است به عقيده من که لازم است ، گفته شود که ما يک چنين روزهائي را ديده ايم، در چنین وضعی کار کرده ایم. اين همه حرف ها که مي زنند، آزادي که ما داشتيم در فکر کردن، درانتخاب افرادي که همکار ما بودند، و آن افراد در انتخاب همکاران خودشان، فوق العاده بود. اين را هم برايتان توضيح مي دهم. رئيس هاي قسمت هاي مختلف دفتر اقتصادي آزادي کامل داشتند، مي رفتند فردي را پيدا مي کردند، با آنها مصاحبه مي کردند، بين چند نفر انتخاب مي کردند، مي آمدند به ما پيشنهاد مي کردند، من با دکتر مقدم و هنسن با هم رسيدگي مي کرديم و تصميم مي گرفتيم و بعد آنها انتخاب مي شدند. حالا مي گويم هنسن، به دليل اين که مي دانستم ابتهاج نمي خواهد ما هر روز با خارجي ها دعوا داشته باشيم. سعي مي کرديم نا آن جائي که ممکن است از نظراتشان استفاده کنيم. ما ها يک آدم هاي فوق العاده، نمي خواهم بگويم مغرور به معني فارسي کلمه، مي خواهم بگويم (proud) به معني انگليسي آن، بوديم که به سادگي زيربار هيچ خارجي نمي رفتيم. ولي من همکاري را با اين گروه هاروارد لازم مي دانستم و لازم تشخيص مي دادم. بنابراين، ندرت بود که مثلا او يکي را رد مي کرد و ما مي آورديم يا او يکي را مي پسنديد و ما رد مي کرديم. کم اتفاق مي افتاد. اگر رد شدني بود درهمان فرايند(process) اوليه رد مي شد. درهرحال اين اصلي که کسي دخالت درکار نمي کرد از چيزهائي است که آدم بايد بيشتر بپروراند که روحيه و طرز کار چه بود در آن موقع

 

اخلاق و طرز کارابواحسن ابتهاج

قبل از اين که از اين موضوع رد شويم، سوالي راجع به ابتهاج مي خواستم بکنم. همين طور که شما اشاره کرديد، خيلي ها صحبت از اين مي کنند که ابتهاج آدم خشک و مشکلي بود. تجربه شما با او چطور بود؟ بعضي ها مي ترسيدند از ابتهاج؟ او چه جور آدمي بود؟

آن يک بحث خيلي مفصلي است. من روي ابتهاج خيلي مطالعه کرده ام و خيلي چيز هم نوشته ام. راجع به ابتهاج من خيلي چيزها دارم. راجع به ابتهاج با من مصاحبه هم شده و چاپ شده. کتاب راجع به ابتهاج چاپ شده که از سرتاسرش از من نقل (quotation) است راجع به اخلاقيات ابتهاج. ايتهاج يک آدم وطن پرست (nationalist)است. هيچ وقت هيچ چيز ديگر برايش از ايران مهم تر نبود. کارداني اين شخص تک بود. يادم است، سيروس سميعي مدير امورمالي بود، يعني از من يک مرتبه اداري (rank)بالاتر بود. سيروس سميعي قبل از من آمده بود به سازمان برنامه مديرامور مالي شده بود، خيلي هم آدم قدرتمند وقوی بود. آدم تصميم گيري بود، او بعد از این که مقدم به سمت معاون وزارت بازرگانی تعیین شد من از سیروس سمیعی خواهش کردم قائم مقامی دفتر اقتصادی را بپذیرد. او هم پس از مدت کوتاهی قبولی خود را به من اطلاع داد. پس از چندی که من معاون سازمان برتامه شدم او رئیس دفتر اقتصادی شد. يک روز تمام ارقام مربوط به برنامه دوم را آورده بود نزد ابتهاج. جدول مربوطه که باهم متصل بودند، شده بود به اندازه طول و پهناي ميز بزرگ ابتهاج. اينها را گذاشته بودند روي اين ميز. يک جدول دوطرفه (matrix) تهيه شده بود از تمام سکتورها و پرداخت ها و جمع آنها، اين جدول بزرگ را روي ميز پهن کرده بودیم . سيروس سميعي شروع کرد به توضيح دادن . ابتهاج شروع کرد به سوال کردن و سيروس سميعي جواب دادن راجع به ارقام، راجع به کشاورزي، راجع به صنعت، راجع به پرداخت ها، راجع به بخش هاي مختلف، طرح هاي مختلفه. ابتهاج، ناگهان انگشت مي گذاشت روي يک رقم و مي گفت اين رقم غلط است. حالا ما، چندين دکتر اقتصاد و آمار دور ميز جمعيم، و تمام اين رقم ها را چک کرده بوديم، مطالعه کرده بوديم، و آورده بوديم آنجا جلوي ابتهاج گذاشته بوديم. اين آدم انگشت مي گذاشت روي يک رقم مي گفت ین رقم غلط است. سيروس مي گفت غلط نيست، من مي گفتم غلط نيست، ما اينها را آقا چک کرديم. مي گفت دوباره چک کنيد. يک بار نبود که ما چک کنيم و غلط نباشد. من مانند ابتهاج هيچ کس را در ايران نديدم. خيلي ها مدعي اند، امّا هيچ کس را من نديدم بين تمام آن رجال که اين قدرت را داشته باشد. ابتهاج حقيقتا رقم مي شناخت و مي فهميد البته، اين را به شما بگويم، خود طبيعت آن ارقام گاهي اوقات می توانست مورد بحث باشد و آن را ديگر کارش نمي شد بکنيم، ولي اشتباه درجمع و تفريق ممکن نبود از دست ابتهاج دربرود. کاردانيش تنها اين نبود. کاردانيش اين بود که درست مي دانست کي چقدر مي فهمد. کي اختيارش چه هست و کي مسئول چه هست و کار آن شخص چه بوده و وقتي که بازخواست مي کرد درست توي آن کاري که مربوط به او بود، بازخواست مي کرد. بي خود و بدون دليل بازخواست نمي کرد. يعني سازمان شناس بود. از لحاظ پي گيري (follow- up)، تعقيب عمليات، دوباره تک بود. ممکن نبود فراموش بکند. اگر دستوري امروز داده و گفته تا هفته ديگرگزارش تهيه شود، سروقت تلفن زنگ مي زد. ما همه مدیران يک تلفن مستقيم داشتيم، که مستقيم وصل بود به ابتهاج و هيچ کدام از بازخواست او مصون نبوديم.

يک نظام سازماني براي پي گيري درست کرده بود يا اين که خودش همه اينها را در ذهن داشت؟

اوّل، دفتر مخصوص خودش بود. دوم اين که ابتهاج اهل يادداشت بود. يادداشت هاي ابتهاج معروف بود. اين سالنامه هاي بانک ملي هميشه روي ميزش بود. تمام اينها يادداشت مي شد. حالا يک چيز ديگر. ما که آمديم، اولين کارمان، برايتان جدا توضيح مي دهم، ارزشيابي برنامه دوم بود. من اين جا فهميدم که ابتهاج چه آدم دقيقي است. تمام پرونده هاي مختلفه را ما ناچار بوديم ارزشيابي بکنيم. پرونده هاي مربوط به سکتورهاي مختلفه، طرح هاي مختلفه، کشاورزي، امور اجتماعي، هرچه بود، مي آمد به دفترمان، قسمت مربوطه اينها را مطالعه مي کرد، خلاصه مي کرد، و نظرات ابتهاج را ملحوظ مي داشت. اين نظرات ابتهاج هميشه درحاشيه بايک مدادي که قابل پاک کردن نبود، به رنگ پشت گلي(pink)، مداد مخصوص، به خط قشنگ و هميشه با امضاء و تاريخ، نوشته شده بود. ممکن نبود ابتهاج يک يادداشتي آن جا بنويسد و امضاء نکند، يا تاريخ نگذار. دستورات صريح: «با اين مطلب به اين دلائل1، 2، 3 مخالفم. فورا تعقيب فرمائيد»، يا «عين اين پيشنهاد عملي شود»، هيچ از اين در به آن در بزند، حالا مذاکره فرمائيد ببينم چطورمي شود، اينها نبود در کارش، يک صراحت فوق العاده داشت. واقعا من مثل ابتهاج کسي را نديدم. من دراين دوره اغلب رجال را چه درسطح نخست وزيرها و وزراء، چه رؤساي بانک ها و ديگران مي شناختم. هيچ کس، يک نفر را مثل ابتهاج نديدم.

راجع به اخلاق ديگر ابتهاج شما سوال کرديد، مي گفتند تند اخلاق است. اين را بگويم راجع به اخلاقش، فوق العاده تند مزاج بود. زود عصباني مي شد. ولي آن چه که جالب بود، رفتار ابتهاج با ما جوانان، يعني اين گروهي که هم دوره و هم سن و همکار ما بودند، و با افراد ديگري که قبلا در سازمان برنامه بودند يا از وزارتخانه هاي ديگر آمده بودند و سنشان بالاتر بود، مختلف بود. با آنها با تندي فوق العاده رفتار مي کرد. با ماها يک مقدار حالت پدري داشت، يک مقدار طاقت مي آورد. طاقتش با ما خيلي بيشتر بود، براي اين که مي دانست بايد ماها را تربيت بکند. مي دانست از آنها شايد گذشته و مي دانست آنها عادت کرده اند به بيکاري، فرض کنيد، يا کم کاري. وقتي هم نمي فهمند نمي پرسند، مي دانيد. يک اخلاقياتي در آنها بود به خاطر اين که گذشته ديگري داشتند. ما تازه شروع کرده بوديم. مي خواست ما را عوض بکند، انسان هاي ديگر بکند. خيلي با ما طاقتش بيشتر بود. يک مثال بزنم برايتان. در يکي ازهمان جلسات اولي که تازه آمده بودم، اين حکايت را رضا مقدم هميشه تعريف مي کند، دور ابتهاج نشسته بوديم. ابتهاج سر ميز مي نشست، من دست راستش مي نشستم، مقدم روبرونشسته بود. دو سه تا از همکارانم در اطراف. راجع به دفتر اقتصادي صحبت مي کرديم. ابتهاج يک دفعه گفت آخر اين طور نمي شود، مشتش را مي زد به زمين. من در تمام اين مدت داشتم سيگار مي کشيدم. ابتهاج از سيگار بدش مي آمد و من دود سيگار را پف مي کردم به طرف ابتهاج. منظورم نبود به او پف بکنم، اما، خوب، چون صحبت باهاش مي کردم، سيگار هم مي کشيدم، طبيعتا دود به طرف او مي رفت. اولا قبيح بود از من که جلوي رئيسم سيگار بکشم. لزومي نداشت، بعدا مي کشيدم. اما من عادت داشتم. همين شکلي سيگار مي کشيدم. ابتهاج هي عصباني تر مي شد. هي من مي ديدم صورتش را برمي گرداند به طرف دکتر مقدم، به حالت استغاثه، تقاضا، تمنا از دکتر مقدم که به اين يک چيزي بگو. درحالي که مشت مي زد روي ميز من يک هو دستش را گرفتم که آقا شما چرا بي خودعصباني مي شويد. اين جالب است، او مي دانست که ما ها اين حرف ها را نمي فهميم، اين ژست ها را نمي فهميم، درحالي که دستش را مي برد بالا، من دستش را گرفتم، گفتم آقا شما چرا بي خود عصباني مي شويد. بعد آرام شد. درجلسات ديگر که من يادم است منوچهرگودرزي بود، جواد منصور بود، سيروس سميعي بود، مقدم و من، وقتي نسبت به ما عصباني مي شد به خودش فحش مي داد. داد مي زد من خاک برسر شما را آوردم به من کمک کنيد، چرا اين جور با من رفتار مي کنيد.

ابتهاج براي من يک حکايت فوق العاده اي است. راجع به او نوشته اند، خيلي هم خوب نوشته اند. ولي اين خواصي را که من راجع به ابتهاج مي گويم خودم تجربه کردم. ابتهاج به ما وطن پرستي ياد داد. ابتهاج به ما اعتقاد ياد داد. ما را ديسيپلين آموخت. ما راجع به مسائل اقتصادي که اگر نرخ بهره بالا برود حجم پول چطور مي شود، اگر درکشاورزي بيشتر سرمايه گذاري بکنيم تا درصنعت، چطورمي شود، صحبت مي کرديم. بيشتر ما به جنبه هاي فني مطلب مي پرداختيم تا به اين مسائل کلي. تشخيص مسائل برنامه ريزي دراجتماع ايران و لزوم اين که برنامه ريزي بايد ريشه پيدا بکند و براي مردم قابل قبول بشود، اينها را ابتهاج به ما ياد داد و براي معتقدانش حاضر بود بايستد و خودش راقرباني کند، همان طور که کرد. من به شما بگويم، به خاطر برنامه ريزي و به خاطر برنامه و شايد هم مقداري به خاطر ماها خودش را قرباني کرد. آن جنگ و جدالي که البته راه انداخت راجع به برنامه ريزي درزمان دکتر اقبال، آن را هم دوباره حکايتش را مي گويم.

 

ابتهاج، دولت، و برنامه دوم

به او مي رسيم. وقتي که شما آمديد به دفتراقتصادي و آغاز به کار کرديد، ابتهاج شما را نشاند و راجع به برنامه ريزي با هم صحبت کرديد. آيا او بينش خاصي راجع به اين مطلب داشت که با شما در ميان بگذارد، يا اينکه مطلب را به طورکلي به شما واگذار کرد؟

ابتهاج بي شک سياست هاي کلي داشت که ايستادگي کامل رويش مي کرد. ما ها هيچ کدام زورمان نمي رسيد که اين سياست ها را عوض کنيم. کم کم عوض کرديم، ولي سال ها طول کشيد و تا آن زمان ابتهاج رفته بود. شايد هم ابتهاج به دليل بعضي از اين حرف هاي ما رفت. اينجا حالا من دوباره بايد برگردم به سازمان برنامه، فلسفه کلي سازمان برنامه ابتهاج را توضيح بدهم. برنامه اول مي دانيد واقعا پا نگرفت. برنامه اول سر زا رفت. نه پولي داشتيم نه چيزي. البته، يک مطالعات نسبتا خوب. . . موريسون کنودسون (Morrison- Knudson) انجام داده بود. اين مطالعات اکنون کجا هست نمي دانم، شايد کتابخانه کنگره از آن يک کپي داشته باشد. يک بررسي کامل از اقتصاد ايران و احتياجات ايران شد. گرچه آن موقع آمار کافي نبود، ولي اين بررسي يکي از بهترين مطالعاتي بودکه وجود داشت. وقتي ابتهاج آمد قضيه اين بود که دولت چقدر از منابعش را، درآمد نفت را، بايد براي برنامه ريزي عمران کشور بگذارد، و چقدر براي کارهاي جاري و ارتش. ابتهاج اعتقاد داشت صد درصد پول نفت بايد براي کارهاي عمراني خرج شود و علاوه برآن، به پشتوانه پول نفت، ما ازخارج، به خصوص ازبانک بين الملل، وام بگيريم.خيلي معتقد بود از بانک بين الملل وام بگيريم. به وام از مملکت هاي جداگانه معتقد نبود. ابتهاج هميشه دراين راه بود که کمک و وام از دستگاه هاي بين المللي بگيرد. با کمک و يا وام جداگانه از دولت ها موافق نبود. مي گفت وقتي بانک بين الملل ببيند که تمام درآمد نفت براي کارهاي عمراني درکشورکنارگذاشته شده، آن وقت آن هم مي آيد، وام هاي بيشتري مي دهد که ما از آن براي برنامه عمران کشور استفاده بکنيم. البته اين جنگ سال ها ادامه داشت. از اول، اگر اشتباه نکنم، 80% کل درآمد نفت را به کار برنامه تخصيص دادند.

يکي اين پول بود که براي برنامه ريزي تخصيص داده شده بود. ابتهاج يک فلسفه اي داشت که من اسمش را به انگليسي گذاشتم(the wedge approach) . توضيح بدهم: ابتهاج مي خواست سازمان برنامه يک دستگاهي باشد که تمام احتياجات ماليش را در درون خودش داشته باشد، تمام تخصّصات لازم را داشته باشد، و برنامه عمراني را خودش مستقلا اجرا کند. علي رغم وزارتخانه ها و دستگاه هاي سنتي که وجود داشتند، پيش ببرد و عملي بکند، و معتقد بود که نمي شود به وسيله وزارتخانه ها اين کارها را انجام داد. من درمقابل وج اَپروچ رويه شکافی، رویه ديگري را به اسم فرانتال اَپروچ (frontal approach)، يعني يک جبهه ای، مطرح کردم. دولت ازروزاول اصرار مي کرد که وزارتخانه ها هم، بايد در کار برنامه شريک باشند و مجري طرح هاي برنامه باشند. اين پول ها را بدهيد به ما خودمان عمل مي کنيم. ابتهاج زيربار اين حرف ها نمي رفت و با اين پيشنهادات شديدا مخالفت مي کرد. درتمام اين دوره، بزرگترين جنگش اين بود که پول دست وزارتخانه ها ندهد. مي گفت تا اينها اصلاح نشوند، تا اينها آدم هاي حسابي نياورند، تا اينها نشان ندهند به من که مي توانند ازعهده اجراي طرح ها برآيند، پول دست آنها نبايد داد. ابتهاج مي گفت پول دراختيار سازمان برنامه، طرحريزي و اجرا دردست سازمان برنامه، وام گرفتن و پس دادن و پرداخت ها هم دست سازمان برنامه. اين رویه شکافی بود. وزارتخانه ها مي خواستند سازمان برنامه به جنبه هاي کلي اقتصادي و مالي بپردازد و مي خواستند خودشان در کار طرح ريزي و اجرائيات دخالت داشته باشند.

البته ابتهاج براي تنظيم برنامه دوم گروهی در حدود صد نفر را به سمت شوراي مشاورين از افراد با تجربه و متخصّص انتخاب کرد که براي تهيه برنامه دوم مورد مشورت قرار گرفتند.

اين افراد را از وزارتخانه هاي مختلف انتخاب کرده بود؟

نه، محدود به وزارتخانه نبود. کساني که حتي در کارهاي خصوصي بودند، از افراد با سابقه از نمایندگان مجلس و تعدادی هم از وزارتخانه ها انتخاب شده بودند. وقتي ما از طرز تهيه برنامه دوم انتقاد مي کرديم که غير از يک ليستي از طرح ها چيز ديگري نيست، اينها درست به هم دوخته نشده، اثر اينها روي همديگر حساب نشده، ابتهاج مي گفت من که اقتصاد دان نداشتم، من که مهندس نداشتم، من که کسي را نداشتم. موقعي که اين برنامه را ما تشکيل داديم فقط روي اطلاعات و تجربیات واستنباط، روي (common sense) این افراد خبره بود و احتياجات به قدري زياد بود که هرکجا که ما دست مي گذاشتيم در هرحال کار بدي نبود، کار غلطي نبود. ما مي خواستيم پيشرفت کنيم. نمي توانستيم منتظر بشويم تا سال هاي بعد يک برنامه قشنگي ريخته بشود. راست هم مي گفت. مردم در انتظار بودند، مردم دلشان مي خواست نتيجه ببينند. مردم مي خواستند ببينند سطح کشاورزي بالا برود، سطح صنعت بالا برود، سد ساخته بشود. مردم آب و برق و جاده مي خواستند. اينست که یک سد اینجا، یک سد آنجا ، تعدادی طرح های کشاورزي و صنعت، به خصوص کارخانجات قند،کارخانجات ديگر، اينها همه را در آن اوان شروع کرد و منتظر برنامه نشد. در برنامه دوم در مورد اجرای طرح ها به دست سازمان برنامه، ابتهاج می گفت وزارتخانه ها لیاقت این که این طرح ها را انجام بدهند ندارند. حالا ما بعدها خيلي با او جنگ و جدال کرديم که وزارتخانه ها هم بايد ياد بگيرند و تجربه پيدا کنند. بعد قضيه وام گرفتن از خارج بود براي کارهاي عمراني.

که درواقع خود سازمان برنامه عامل گرفتن وام و هزينه کردن وام باشد؟

بله، بله، مي گفتند دولت در دولت، به اين دليل بوده، توجه مي کنيد. ولي ابتهاج، روي اعتقاد،مي گفت اينها نمي توانند و نخواهند کرد. دزدي مي کنند. اينها را به صراحت مي گفت، جلوي مجلس مي گفت دزدي مي کنند، بلد نيستند، تربيت نشده اند، اينها طول مي کشد. از الان شروع بکنيد اين وزارتخانه ها را رفرم بکنيد، درست بکنيد، تا اين کارها را بعدها انجام بدهند.

ابتهاج این برداشت، را با کساني که از نزديک با او در زمينه برنامه ريزي کار مي کردند، مثل خود شما، درميان گذاشته بود؟ آيا شما هم دراين زمان با اوهم عقيده بوديد راجع به اين جريان يا . . . .؟

نه، اين فکر خود ابتهاج بود. درسال 1938 در زمان رضا شاه ابتهاج اولين کسي بود که يک مقاله نوشت راجع به لزوم نقشه ملي، آن موقع ابتهاج منشي شوراي عالي اقتصاد بود، شوراي عالي اقتصاد در زمان رضا شاه عمر طولاني نداشت. ولي ابتهاج بود که طرح لزوم يک نقشه ملي را مطرح کرد.(32) آن موقع مي گفتند نقشه ، ماپ (map)نه برنامه، نقشه ملي که ابتهاج مطرح کرده بود براي پيشرفت منظم صنعت، کشاورزي، اين نوع کارها. ما که آمديم، يک حرف هاي دیگری مي زديم. بايد جدا برايتان توضيح بدهم که حرف هاي دفتر اقتصادي چه بود.

علت اين که اين سوال را مي کنم اينست که مي خواهم بدانم آيا ابتهاج از ابتدا اين نظرات را داشت و يا اين که شما با اين نظرات با ابتهاج شروع کرديد و ابتهاج با اين نظرات موافقت کرد؟

اين نظرات را خودش داشت. حالا، دراين دوران، يادتان نرود، ابتهاج نظراتش را علنا مطرح مي کرد. از 1938 تا 1954 که شد رئيس سازمان برنامه، ابتهاج افکار خود را با وزراء و صاحبنظران داخلي وبين المللي چه زماني که رئيس بانک ملي بود و بعدا که در صندوق بين المللي پول مشغول بود مظرح کرده بود. اين است که ابتهاج وقتي وارد شد اين نبود که تازه بنشيند فکر بکند. اين افکار را درمغزش پرورانده بود. جنبه هاي به خصوص تامين منابع مالي براي برنامه ريزي از چيزهائي بود که ابتهاج خيلي راجع بهش فکر کرده بود. طرح پشتوانه اسکناس را ابتهاج سال ها قبل تهيه کرده بود. سال ها قبل مطرح کرده بود که ما مي توانيم طلا را مجدداً ارزشيابي کنيم و افزايش ارزش (appreciation) آن را براي کارهاي عمراني تخصيص دهيم. يعني اين يک چيزي نبود که ابتهاج تازه که وارد شده بود راجع به آن فکر کند. البته اين دفعه درآمد نفت ما درحال افزايش بود. اين بار ابتهاج مستقيم به طرف منبع اصلي درآمد که نفت بود توجه کرده بود و مي گفت دولت از منابع ديگر خودش مانند ماليات مستقيم و غير مستقيم براي کارهاي جاري خودش استفاده کند، و پول نفت را کلا ًيک جا، در اختيار کارهاي برنامه ريزي بگذارد.

 

دفاتر فنی و اقتصادی

ابتهاج هم چنین معتقد بود که طرح ریزی و مهندسی و به اصطلاح جوانب اقتصادي برنامه ها هم حتما در سازمان برنامه مطالعه بشود. براي اين بود که دو تا دفتر باز کرد، يکي دفتر فني بود که تقريبا يک سال قبل از دفتر اقتصادي باز شد و شخصي را به اسم هکتور پرودم(34) (Proudhom)، که بانک بين الملل معرفي کرده بود، از آمريکا آورده و به رياست آن دفتر منصوب کرده بود. بعد يک تعداد افراد با تجربه و سابقه را براي کارهاي فني، مثل بندرسازي، راه سازي، کارهاي کشاورزي، و صنعتي، انتخاب کرد که در دفتر فني مشغول به کار شدند و برکارهاي اجرائي سازمان برنامه، نظارت فني مي کردند.

یعني دفتر آنها يک دفترستادي بود براي نظارت بردستگاه هائي که کارهاي عملي اجرائي مي کردند؟

بله، بله، و شکل آن دفتر هم مثل دفتر اقتصادي نبود. آنها اغلب خارجي بودند و در اوان کار از ايراني ها تعداد کمي مهندس بودند که زيردست خارجي ها کار مي کردند. بعدها، البته، اين تغيير کرد، ولي روز اول که ابتهاج آمده بود خودش مي گفت من کسي را نمي شناختم که اصلا اين مفاهيم (concept) را بفهمد و بتواند اجرا بکند و چنين شخصيتي داشته باشد که بهترين آدم ها را بياورد زير دستش کار بکنند، بهترين مهندسان ايراني را بياورد زير دستش کار بکنند. جزو کارهاي اينها انتخاب مهندسين مشاور بود. دفتر فني بود که از بين مهندسين مشاور ايراني و خارجي، بهترين را انتخاب مي کرد. درآن موقع شرکت هاي مهندس مشاور درايران معدود بودند و در نتيجه اغلب شرکت هاي منتخب خارجي بودند. ابتهاج مي گفت کي را بياورم؟ پول مملکت را دست کي بدهم؟ او ايران و ايراني را دوست داشت. هيچ وقت نبود که بگويد ايراني نمي خواهم. دفتر فني مهندسين مشاور را انتخاب مي کرد و با آنها قرارداد مي بست و مي گذاشت دراختيار سازمان برنامه براي طرح ريزي و نظارت بر اجراي طرح ها. ابتهاج مي گفت وقتي که طرح اجرا شد، وقتي که طرح تکميل شد، براي بهره برداري و براي نگهداري اين طرح ها را ممکن است به وزارتخانه ها داد. ولي مي گفت دراوان کار نمي دهم. مي خواست اطمينان پيدا کند که وزارتخانه ها از عهده اين کار برمي آيند، و مي توانند بهره برداري بکنند. مي گفت بعد از اين که طرح تمام شد ما تحويل وزارتخانه مي دهيم، مشروط براين که ما قانع بشويم که وزارتخانه مي تواند اين کارها را درست انجام بدهد.

پرداخت به مهندسين مشاور و مقاطعه کاران يا مستقيم از منابع خود سازمان برنامه تامين مي شد، يا ازمنابع مالي مانند وام هاي بانک بين المللي تامين مي گرديد. البته بانک بين الملل در يک مورد يک وام هفتادو پنج ميليون دلار به سازمان برنامه داد به منظور کمک کلي که اختصاص به طرح خاصي نداشت. کاري بود که فقط يک بار آن هم در مورد ايران شد و ديگر چنين وامي به هيچ مملکتي ندادند يک کار فوق العاده بود که همان طورکه گفته اند و نوشته اند به دليل اعتقاد به پيشنهادات ابتهاج و اطمينان به شخص او اين کار را انجام دادند و هفتاد وپنج ميليون دلار در اختيار ابتهاج گذاشتند که بتواند آزاد براي اجراي برنامه دوم خرج کند. البته بانک بين الملل وضع ايران را قبل از تصويب چنين وامي بدقت رسيدگي کرده بود و از قدرت مالي ايران براي بازپرداخت اين وام اطمينان حاصل کرده بود و بر اساس آن وام اين وام کلي را تصويب کردند. بعد از اين، تمام کمک هاي بانک بين الملل روي طرح ها بود.

بعد از دفتر فني دفتر اقتصادي تشکيل شد. اولين کار دفتر اقتصادي، ارزيابي برنامه دوم بود. درنهايت آزادي و با صراحت کامل افکار و انتقادات اعضاء دفتر اقتصادي در مجموعه به نام «ارزيابي برنامه دوم عمراني کشور» در حدود صد صفحه تهيه شد و طي نامه اي رسماً جهت مديرعامل سازمان برنامه فرستاده شد. دراين ارزيابي به مطالب مهمي اشاره شد. حالا اينها همه را يادم نمي آيد. در اين کتاب، اصل اول که ما مطرح کرديم اين بود که برنامه دوم براساس علمي تهيه شده و يک برنامه جامع نيست، يک ليستي ازطرح هاست. مهم ترين جنبه برنامه ريزي اينست که شما احتياجات مملکتي را ارزيابي مي کنيد، بعد درمقابلش منابع را نيز ارزيابي مي کنيد، جمعيت را درنظر مي گيريد، افزايش جمعيت را در نظر مي گيريد، اينها را با هم ربط مي دهيد و با آن منابعي که دراختيارتان هست يک برنامه اي درست مي کنيد که آن برنامه براساس سنوات مختلفه، براساس زمان بندي مناسب، سال به سال پيشرفت بکند و نتيجه بدهد و بالاخره درآمد ملي و درآمد سرانه را همراه با ثبات سطح قيمت ها افزايش دهد. در اين حساب ها البته خيلي چيزهاي ديگر مطرح مي شود. مثلاً سياست هاي مالياتي مطرح مي شود، سياست هائي که اثر مي گذارد روي تقسيم و توزيع درآمد بين گروه هاي مختلف جمعيت. طرح هائي را که درنظر مي گيريم آنها هم دوباره روي رفاه گروه هاي مختلفه اثرات مختلفه دارند. با توجه به محدوديت منابع انساني و مالي و لزوم پيشرفت متوازن تمام بخش هاي اقتصادي و اجتماعي کشور لازم بود که با تعيين اولويت ها منابع موجود بين خواسته هاي بي حد تقسيم مي شد. نمي شد در مدت کوتاه تمام احتياجات تعليم و تربيتي و بهداشتي و رفاه اجتماعي مانند آب و برق و جاده را تأمين کرد. لازم بود که صنعت و کشاورزي پيشرفت کند و از قبال آن درآمد و پس انداز بيشتر به دست آيد تا سرمايه گذاري به تدريج بيشتر شود سرعت رشد افزايش يابد.

 

ایدئولوژی برنامه ریزی

درمسيرحرف هائي که مي زنيد، شما وقتي شروع کرديد به نقد، به ارزشيابي برنامه دوم، طبيعتا سوالي که پيش مي آيد اين است که آيا يک ايده عمومي از اين که يک جامعه خوب، يک نظام مطلوب، چه جور نظامي است، داشتيد؟

درآن اولي که ما آمده بوديم داده اي که براي ما از همه چيز مهم تر بود، و اين هم بعدا مورد نقد قرار گرفت، افزايش درآمد سرانه بود. ملاحظه مي فرمائيد. اگر اين را آدم درست بشکافد، درآمد سرانه وقتي مي گويم خود به خود معني فوق العاده ندارد، اما اگر درست نگاه بکنيد، مي بينيد وقتي که درآمد سرانه به طورحساس بالا برود، درشکم آن، آن کارهاي ديگري که مورد نظر است انجام مي شود. وقتي درآمد سرانه بالا برود (حالا ابتهاج خيلي بيشتر از اينها مي گفت، آن را هم برايتان مي گويم، خيلي جالب بود اين حرف)، وقتي درآمد سرانه برود بالا، سطح زندگي برود بالا، مردم اولا مي توانند از لحاظ آموزش و پرورش وضع فرزندانشان را بهتر بکنند. از لحاظ بهداشت مي توانند به خودشان بهتر برسند. امکان اين که خودشان بپردازند به بهبود وضع، امکان اين که يک حرکت بيشتري از حرکت مرکز برنامه ريزي، که فقط دولت است، ايجاد بشود،خيلي بيشتر است، تا اين که ما بيائيم برعکس بکنيم، يعني بگوئيم که ما فقط مي رويم مريض خانه مي سازيم، مدرسه مي سازيم، و فرض کنيد آب مي دهيم، برق مي دهيم. و فراموش کنيم صنعت و کشاورزي را، که اساس اقتصاد يک کشور است. آن را فراموش کنيم. يا اين که زيربنا(infrastructure) مثل جاده ها و بنادر يا بعضي ازصنعت هاي سنگين و اين قبيل برنامه ها را اگر ما کاملا فراموش بکنيم، رشد اقتصادي مدام و با ثبات نخواهيم داشت. مدرسه، بهداشت، آب و برق براي دهات و شهرها کالاهائي است مصرفي(consumption goods)، کالاهاي سرمايه اي نيستند، ملاحظه مي کنيد، آن موقع يک مملکتي پيشرفت تند دارد که يک پايگاه کالاهاي سرمايه اي (capital goods) بزرگ درآن ايجاد يشود. ما پي اين بوديم که يک زيربنا از لحاظ دارائي هاي سرمايه اي (capital assets) ايجاد بکنيم. درطرح هاي ابتهاج در آن ليست که گفتم، شما اينها را مي ديديد که همه جورش هست، اين نبود که جاده نباشد، بندر نباشد. لازم بود و اينها تويش بود. برنامه دوم را مي گويم. ما انتقادمان از اين لحاظ بود که به جنبه هاي مالي درست توجه نشده، هزينه اين طرح ها درست حساب نشده، نمي دانستيم که جمع اينها خرجش چه هست، کسي نمي دانست. موقعي که ما وارد شديم اصلا کسي نمي دانست که توانائي توليد يا مقدار توليد حتي شرکت هاي دولتي چه هست. اينها همه تحت نظر سازمان برنامه بود. ما نمي دانستيم دخل و خرج شرکت هاي دولتي چه هست، درآن موقع که آمده بوديم ممکن است که هيچ کس نمي دانست. تمام اينها پول خور بودند، پول ساز نبودند. اينها يک دستگاه هائي بودندکه دائما براساس ضرر و کمبود عمل مي کردند، تمامشان. ممکن است يکي دوتا بودند، مثل دخانيات و قند و پارچه که بازار داشتند. ولي تعداد افرادي که آن جا کار مي کردند زياد بود و بي کاري که درآن جا وجود داشت، يا بي کاري پنهاني درآنجا، بسيار زياد بود، در دخانيات و بعضي از شرکت هاي ديگر. اين را مطالعه کرديم، اينها بودند که پول مي خوردند و نمي توانستند هزينه خود را با منفعتي بابت سرمايه اصلي تمين کند. کسي حساب نمي کرد براي هر يک ريالي که دولت خرج مي کند درفلان شرکت چقدر درمقابلش درمي آورد. به هيچ وجه اين حساب ها وجود نداشت که اصلا بدانند دخل و خرج چه جوري است. آخرش يک ليستي درست مي کردند مثل بودجه. و مي نوشتند اين قدر هزينه کمبود که مي بايست از منابع دولتي تامين شود.

حالا باز مي خواهم يک مدت کوتاهي برگردم به همان سوال قبلي، شايد بشود گفت ايدئولوژي، نمي دانم، شما وقتي برگشتيد به ايران، خيلي از شما از امريکا آمده بوديد و مطالعات اقتصاديتان را درآن جا کرده بوديد.
درهمان زمان ايده کارهائي که درجوامع سوسياليستي انجام گرفته بود، مثل ايده ساختن زير بنا، خيلي نضج گرفته بود، در ذهن ها بود. سوال من بيشتر مربوط به اين است که در ذهن شما، که حالا وارد اين جريان شده بوديد و به اصطلاح مرکز انديشيدن درباره برنامه و برنامه ريزي را تشکيل مي داديد، اين ايده ها چطور با هم جمع مي شدند؟ يعني شما چطور ابعاد مختلف مسئله را مي ديديد؟

اولا ما طوري تربيت شده بوديم که معتقد به يک تز خيلي ساده بوديم که دولت مي تواند آگاهانه (deliberate) به سوي اهدافي قدم بردارد. به وسيله اقدامات دولت ما مي توانيم درمکانيزم بازار(market mechanism) دخالت بکنيم و با آن دخالت مي توانيم مملکت را خيلي سريع تر پيش ببريم، تا اگرفقط بگذاريم به اصطلاح عرضه و تقاضا (supply and demand) درخود بازار اتوماتيک کار کند. اين فلسفه خيلي ساده را ما درمدرسه ياد گرفتيم که به قول شما تا حدودي جنبه سوسياليستي داشت. آن زماني که ما شروع کرديم به کار، در اين راه پيش قدم بوديم. يعني اولين کتاب هائي که الان من يادم مي آيد در مدرسه ما مي خوانديم، مقاله ها و کتاب ها ازسال 1946، دو سه تا هم قبل از جنگ، همه روي اين مطلب تاکيد داشتند که با دخالت مستقيم دولت درعرضه و تقاضا سرعت پيشرفت اقتصادي مي تواند خيلي تندتر باشد تا اين که ما هيچ کاري نکنيم فقط بگذاريم که منابع مالي و انساني بدست بازار براي احتياجات مختلفه تخصيص يابد ما مي دانستيم و معتقد شده بوديم که عرضه و تقاضا زيربنا(infrastructure) براي مملکت نمي سازد. يادتان نرود، آن چه هم قبلا درزمان رضا شاه شده بود، از لحاظ ساختمان جاده ها، بنادر و مانند آن، با نظر و دخالت مستقيم دولت بود. آن چه کارخانه هم ساخته شده بود با نظر مستقيم دولت بود. بعد از اين که، زيربناها، تامين شدند، بعد از اين که زيربناهاي فيزيکي بلکه اجتماعي تامين شدند، دانشگاه ها و مريض خانه ها ساخته شدنِد، بخش خصوصي شروع کرد به سرمايه گذاري درکارهاي ديکر. حالا ما هميشه يک ايندکس دربرنامه ريزي داشتيم. وقتي توليد ناخالص ملي (GNP) راحساب مي کرديم درصد کنترل دولت روي منابع کل کشور درمقابل دستگاه خصوصي را هم حساب مي کرديم و اين موضوع تمام مدت مدنظر ما بود. يعني خيال نکنيد ما اين را فراموش کرديم. يادم مي آيد دکتر آباديان اين را مرتب هرسال حساب مي کرد، و دفتر اقتصادي سعي مي کرد که اين درصد (percentage) را به نفع بخش خصوصي يواش يواش افزايش دهد. ما تربيت شده اين مکتب بوديم ومعتقدشده بوديم که دريک محيط دمکراتيک، دريک جّو(environment) دمکراتيک، از لحاظ سياسي، دولت مي تواند دخالت هائي در کار بکند که اقتصاد را تندتر پيش ببرد و سطح درآمد مردم را تندتر بالا ببرد.

اما پياده کردن اين فلسفه! آن چه که سوال شما هست که مي گفتيد چطوري اينها را جمع مي کنيد، اين فلسفه پياده کردنش آن قدر مشکل نبود.چرا؟ براي اين که از زمان رضا شاه اين کارها درهرحال شده بود. مردم شايد زيادي اتکاء شان هميشه به دولت بود. متاسفانه، اتکاء اين بود که منتظر بشوند دولت آن جاده، آن بندر، آن مدرسه، آن مريض خانه، آن کارخانه را بسازد و تحويلشان بدهد. مردم اين اتکاء را به دولت پيدا کرده بودند، اين فکر ما مثل اين نبود که بيائيم در انگلستان بخواهيم برنامه ريزي شروع بکنيم که مغاير بشود با فکر به اصطلاح (free enterprise)، اقتصاد آزاد. ما دراين جا با چنين مخالفتي روبرو نبوديم. حالا، چون مخالفتي نبود روبروي ما، آيا ما بلد بوديم، اطلاع داشتيم، مي توانستيم، مي فهميديم که چه بکنيم؟ اين جا، واقعاً، من به شما مي گويم، خيلي کمبود داشتيم. همه ما تجربه کم داشتيم؟ تازه وارد شده بوديم. من که طرح اجرا نکرده بودم، من که طرح نمي شناختم، من که اين حرف ها را نمي فهميدم. اينها يک چيزهائي بود که ما نمي دانستيم، امّا از چند جا کمک داشتيم. يک تعداد افرادي بودند، تحصيل کرده هاي دوران زمان رضا شاه که رفته بودند به خارج و برگشته بودند. اينها خيلي کمک کردند. نمي خواهم يک وضعي را ترسيم بکنم که قبل از ما هيچ کس نبوده و هيچ کاري نکرده. اينطور نيست. خيلي ها بودند که آمده بودند به سازمان برنامه. من اينها را مي شناختم، مي رفتم اتاقشان، مي رفتم پهلويشان تا از نظراتشان استفاده کنم. اسم هايشان، صورت هايشان درنظرم است. افرادی مانند مهندس اسبقی، مهندس بیانی، مهندس کاظمی، مهندس دفتریان، مهندس زنجانی، مهندس سالور، مهندس نیرنوری و غیره. آنها راجع به جو مملکت و اوضاع محلی وارد تر و در اجرای طرح ها به مراتب از ما مجرب تر بودند.

از کساني صحبت مي کنيد که . . .

قبل از ما، قبل از برنامه، از کساني صحبت مي کنم که در زمان رضا شاه مسئول اجراي طرح هاي دولتي بودند. دارم اين را مي گويم به شما. اول پرسيديد که شما اين فلسفه را که داشتيد چه جوري مي خواستيد اجرا بکنيد، چه فکري راجع به اين مطلب کرديد، چه گرفتاري هائي دراين مورد داشتيد. بنده مطلب را عرض کردم. ما اول خودمان معتقد به اين فکر بوديم. دوم با مخالفتي با اين فکر در ايران مواجه نبوديم. سوم مي گويم، ماها تجربه درطرح ريزي و اجراي طرح نداشتيم، ولي افرادي بودند که کاملا وارد بودند و از اين کارها انجام داده بودند و درخود سازمان برنامه وجود داشتند و ما از اينها، يواش يواش که با اينها آشنا شديم و ترسمان از اينها ريخت، بسياري مطالب را ياد گرفتيم. اين هم خيلي مهم بود که با آنها آشنا بشويم و ترسمان بريزد. آن جا يک مساله رواني مطرح بود که ما مي گفتيم اينها غير از ما هستند. آنها هم همين را مي گفتند، ولي نظرشان نسبت به ما خيلي ملايم تر بودتا نظر ما نسبت به آنها. ما خيلي تندتر بوديم. اينها افرادي بودند که وارد بودند، مي دانستند ازخيلي جهات، نه تنها از لحاظ جنبه هاي مهندسي و جنبه هاي جوّي و مکاني قضيه. يعني مي دانستند که اگر در بندرعباس بخواهيد يک کاري بکنيد مواجه با چه مشکلاتي هستيد. من نمي دانستم. آقا اينها مي دانستند آب خوردن آن جا وجود ندارد، اينها مي دانستند هوا گرم است، به يک درجاتي مي رسد که نمي شود در تابستان طرح را پيش برد. ما ها برنامه ريزي مي کرديم، مثلا، که در تابستان بايد برنامه 30% جلو برود. خوب در بندرعباس او مي دانست 30% جلو نمي رود، اينها را دارم بهتان مي گويم، مسائل تاکتيکي کار را ماها بلد نبوديم ولي آنها بلد بودند و يواش يواش داشتيم با هم جور مي شديم و ما از تجربه آنها، به خصوص در ارزشيابي برنامه که نوشتيم، خيلي استفاده کرديم.

من خوب يادم مي آيد که حسين مهدوي، اسمش را بايد ببرم، دکتر حسين مهدوي، که معاون من شد در مقابل خيلي مخالفت هائي که همکارانم داشتند، جوان فوق العاده خوبي بود، ولي زياد تند و زيادي در آن موقع توي فکرهاي سياسي، نه توي اين فکرها. موقعي که ما ارزشيابي برنامه دوّم را تهيه مي کرديم دکتر حسين مهدوي، که او را مسئول کرده بودم که گزارش نهائي را تهيه بکند، با تمام اين افراد مختلفه رفته بود صحبت کرده بود، جدا جدا، و نظرات اينها را گرفته بود. يادم مي آيد، مي آمد پهلوي من، شما نمي دانيد با چه خوشحالي، مي گفت حالا من فهميدم واقعاً اينها چقدر بلدند. تا شما نرويد با اينها صحبت نکنيد و خودتان نبينيد، نخواهيد دانست. گرچه خود اين آدم از آن سردسته هائي بود که مي گفت اينها يک آدم هاي ديگرند ما يک آدم هاي ديگري هستيم. ما داشتيم ياد مي گرفتيم، درعين حالي که کار مي کرديم، داشتيم تربيت مي شديم. تا خودمان بفهميم داريم چکار مي کنيم. ابتهاج هم البته بالاي سرما بود و تمام مدت با سوالاتش و خواسته هايش و کنترل هايش نظارت مي کرد و چک مي کرد که آيا حرف هاي ما اساس دارد يا ندارد، ملاحظه مي کنيد. ما خيلي متوجه بوديم بي گدار به آب نزنيم و بي خودي حرف نزنيم. حالا ما البته يک راه ديگري هم داشتيم، و آن مشاورين خارجي ما بودند که خيلي هايشان تجربيات مستقيم با اين نوع طرح ها داشتند و به ما کمک هاي شاياني مي کردند.
بالاخره يک گزارش اصلي راجع به ارزشيابي برنامه دوم تهيه شد که از آن منبعد ما شروع کرديم براساس آن طرح ريزي کنيم و پيشنهاداتمان رفت روي آن اساس.

که اساس و پايه برنامه سوم شد؟

حالا به برنامه سوم مي رسيم. در برنامه سوم يک مسائل ديگري نيز بود که جدا برايتان توضيح مي دهم، ولي اين، به اصطلاح، اولين پايه(base) ما بود که آماده بشويم برنامه سوم را تهيه بکنيم. حرف شما صحيح است که اين ارزشيابي، چشم ما را به مسائل برنامه ريزي در ايران باز کرد.

من مجبورم يک سوال ديگر از شما بکنم براي اين که فکر مي کنم شما بهترين کسي هستيد که بتوانيد به آن پاسخ بدهيد، حداقل در ارتباط با فلسفه برنامه ريزي و انديشه کردن درباره برنامه ريزي درآن زمان. ابتهاج درکتابي که خودش نوشته، خاطراتش، به يک موردي اشاره مي کند که درذهن من اين مورد خيلي معنا پيدا کرد. مي گويد يک روزي من نشسته بودم (به احتمال زياد بعد از اين که يک خرده درآمد نفت بالا رفته بود و وضع بهتر شده بود) در دفترم. يک عده از نمايندگان خوزستان آمدند، ازجمله سپهبد کمال که درآن زمان استاندار خوزستان بود، همراه با دو تا از سناتورهاي خوزستان که يکي شان ناصري بود و يکي شان فکر مي کنم نظام السلطنه مافي بود.(35) سه چهارنفرديگر از نمايندگان خوزستان هم بودند. مي گويد اينها آمدند به من گفتند آقا تو بيا براساس کاري که شما مي کنيد آن چه که سهم خوزستان مي شود از اين مقدار منابعي که بايستي استفاده بشود پولي که بايد خرج بشود، اين را يک کاسه، (lump sum) لامپ سام، بده به ما و ما براساس برنامه اي که شما تائيد مي کنيد خرجش مي کنيم. ابتهاج مي گويد شما براي اين کاربايد از روي نعش من رد شويد. من هرگز چنين کاري را نمي کنم. بعد شروع کرد به توضيح دادن راجع به اين که اگر من به شما اين امکان را بدهم خراساني هم مي آيد مي گويد به ما بدهيد، کرماني و ديگران هم همين را مي گويند. و هرکس هم دليلي مي آورد. خوب، اينها مايوس مي شوند و دست از پا درازتر مي روند. سوال من بيشتر در ارتباط با اين جريان است که نظام برنامه ريزي در ايران، که پايه اش در زمان ابتهاج و در زمان شما گذاشته شد، يک نظام بسيارمتمرکزي شد. اين تمرکز بعدا اشکالات ديگري در زمينه هاي گوناگون ايجاد کرد که راجع به آن صحبت مي کنيم. اين صحبتي که اين نمايندگان خوزستان کردند احتمالا مسائل مختلفي را به همراه داشت، ولي اين طور به نظر نمي آيد که مي بايستي فورا رد بشود. يعني مي شد راجع به آن بحث کرد که آقا در يک شرايطي شايد بشود کار برنامه ريزي را به صورت نا متمرکزتري انجام داد. حالا در اين زمينه مي خواستم ببينم آيا درميان شما هيچ فکري که به اين طرف تمايل داشته باشد يا درمقابلش استدلال بشود وجود داشته است؟

در آن بحث اولم گفتم در مقابل رویه شکافی، تزی که من مطرح کردم رویه جبهه ای بود. البته اين مسئله در زمان دکتر اميني پيش مي آيد که ابتهاج از سازمان برنامه رفته بود برنامه سوم، درحالي که ما فلسفه ابتهاج را خوب مي فهميديم، مي دانستيم که اين جنگي است که درنهايت ابتهاج پيش نخواهد برد، براي اين که ابتهاج یک نفر بود در مقابل تمام وزراء و وکلاء. جانبداري شاه از ابتهاج پس از دو سه سال اول کم کم ضعيف شد و درآخر کار تبديل به مخالفت علني گرديد. ابتهاج مي گفت من به شاه روز اول گفتم شما با اين همه کمک که به من مي کنيد و طاقت مي آوريد، بعد از يک مدتي با اين شکايت هائي که وزراء، افراد و دولت مرتب نزد شما مي آورند يواش يواش از من زده مي شويد وبه طرف ديگر مي چرخيد و مرا کنار خواهيد گذاشت. من فکر مي کنم که شايد اين جا بد نباشد بگويم چه موقع ابتهاج اصلا رفت. يا قبل از رفتن ابتهاج، يواش يواش داشتيم تغيير فکر مي داديم که اگر قرار بشود اين وزارتخانه ها بالاخره رفرم بشوند، بهبود پيدا بکنند، بالاخره يک دستگاه هائي بشوند مثل سازمان برنامه، که ما آن موقع فکر مي کرديم دستگاهي است که خوب کار مي کند و بايد بقيه مثل آن بشوند، تا به آنها کار را رجوع نکنيم به جائي نخواهند رسيد. در واقع نمي شود بدون اين که کاري داشته باشند يک مشت افرادي را بياورند آن جا دور ميز بنشينند منتظر بشوند تا يک کاري بيايد و اين افراد هم همه آدم هاي مجرب و خبره بشوند. کار اين طور پيش نمي رود. تا کار نباشد کاري پيش نمي رود. افراد تا با مسائل در عملي روبرو نشوند چيزي ياد نمي گيرند. وزارتخانه ها هم درست همين جور بودند. حالا کار به اين قضيه ندارم که ابتهاج هميشه ازفساد(corruption)صحبت مي کرد. فساد درتمام دستگاه ها وجود داشت، آن يک چيز ديگري بود، يک مسئله ديگري بود که به عوامل اقتصادي و اجتماعي، سياسي ربط پيدا مي کند. آن مسئله را شايد بعداً بحث کنيم. ولي درمورد قضيه رجوع کار به وزارتخانه ها، در اواخر دوران ابتهاج ما يواش يواش به اين فکر رسيده بوديم که بايد ما يک کاري بکنيم که يک مقدار اجراي اين طرح ها را به وزارتخانه ها محول کنيم و اين فکر پس از رفتن ابتهاج تصويب شد. ما هنوز برنامه سوم را تکميل نکرده بوديم که ابتهاج رفت.

 

استعفای ابتهاج

 

در زمان نخست وزيري اقبال.

بله، بله. دکتر اقبال آن ماده واحده(36) را برده بود به مجلس، من با چند نفر ديگر نزد ابتهاج جلسه داشتيم. خسرو هدايت، که قائم مقام سازمان برنامه، بود آدم بسيار کاردان و شريف، خدا بيامرزدش، راجع به او هم برايتان بعدا صحبت مي کنم، از دفترش آمد درگوش ابتهاج يک چيزي گفت. ابتهاج به او نگاه کرد، گفت خيلي از شما متشکرم. خيلي به هدايت احترام مي کرد. هدايت برگشت اتاقش. ابتهاج بلند شد، گفت، مرا ببخشيد، اين جلسه ختم است. همه رفتيم بيرون.

و نمي دانستيد مطلب چه بود؟

فوري فهميديم. اصلا توي دفتر که وارد شديم فهميديم که دکتراقبال ماده واحده را برده. تيمسارضرغام هم، آن موقع وزيردارائي بود، برگشته بود گفته بود اجازه بدهيد خودم با دو سه تا سرباز بروم از آن جا بيرونش کنم البته او خودشيريني مي کرد. تيمسارضرغام هم يک آدم مخصوصي بود. يکي دو ساعت بعد ابتهاج مرا خواست، تنها رفتم اتاقش، ديدم چند جعبه جلويش هست، دارد کاغذهايش را مي ريزد توي جعبه. «گفت به من گفتند ماده واحده را برده اند. من که تا به حال سه بار استعفا دادم، چرا مرا مثل سگ بيرون مي کنند». هيچ يادم نمي رود. من همين طور جلويش ايستاده بودم، به من گفت، آقا شما چرا به من نگفتيد، قبلا؟ گفتم من چي را به شما نگفتم؟ گفت وقتي که آمديد به سازمان برنامه به شما حکم کفالت دفتر اقتصادي را دادند، طبق مقررات قرار بود بعد از سه ماه حکم رياست دفتر اقتصادي را به شما بدهند، ولي من مي بينم که هنوز اين حکم را نداده اند. دستور دادم حکم را بنويسند امروز من براي شما امضاء کنم بهتان بدهم. گفتم آقاي ابتهاج من اصلا نمي دانستم حکم دارم يا ندارم. خيلي جالب بود، آن موقع هم يک قدري احساساتي شده بودم، اصلا يادم نبود، نمي دانستم که حکم چي هست، من از دقيقه اولي که وارد شدم تا آن دقيقه رئيس بودم و به يک دليل ساده چون ابتهاج مرا رئيس کرده بود و من هم آن جا مسئله اي با کسی نداشتم. رئیس بلا مدعی بودم و حکم لازم نبود.

درمورد رفتن ابتهاج از سازمان برنامه ابتهاج و ديگران صحبت کرده اند و به اختلافات ابتهاج با دولت و پشتيباني شاه از ابتهاج، اقلا تا اواخر کار، اشاره کرده اند. آيا مطلبي هست که به نظر شما هم باشد و کمتر به آن اشاره شده باشد؟

دو يا سه روز قبل از رفتن ابتهاج آدميرال ردفورد(Redford)،
که رئيس ستاد مشترک نظامي(Joint Chiefe of Staff) ايزنهاوربود، آمد سازمان برنامه با(George Mayer)معاون وزارت خارجه امريکا(State Department) و شخص ديگر به نام Iuerson که من مي شناختم. او اول در بنياد فورد(Ford Foundation) بود، و بعد مسئول کارهاي مربوط به خاورميانه در وزارت خارجه امريکا شد. اينها همراه آدميرال ردفورد آمده بودند به ديدن ابتهاج که راجع به برنامه ريزي ابتهاج برايش توضيحاتي بدهد.من و مقدم و هنسن هم از سازمان برنامه بوديم و يکي دونفر ديگر از سفارت امريکا بودند که اسمشان يادم نيست. ابتهاج نشسته بود سرميز، آدميرال ردفورد نشسته بود دست راست ابتهاج، من پهلوي آدميرال ردفورد نشسته بودم، آن دونفر ديگر از وزارت خارجه امريکا روبروي ما. هنسن و مقدم هم پهلوي من نشسته بودند ميز کنفرانس سازمان برنامه، که دراطاق مديرعامل سازمان برنامه است خيلي بزرگ است که اغلب اوقات20نفر دورش مي نشستند. ابتهاج سر ميز نشسته بود. هيچ طاقت تعارفات نداشت، پس از مدت کوتاهي که صرف مقدمات شد ابتهاج با صداي بلند به آدميرال ردفورد گفت: «ايران احتياج به توسعه اقتصادي دارد نه کمک نظامي. ايران کمک براي توسعه اقتصادي لازم دارد. ايران ارتش بزرگ لازم ندارد.»

(Iran needs development, not military support. Iran needs support for development. Iran doesn' t need big armies.).

همين شکل ادامه داد وبعد با مشت، ميزد روي ميز، آن طرف ميز، خداي من شاهد است، ميزتکان مي خورد. اين آدميرال ردفورد،يک آدم معروف، رئيس ستاد ايزنهاور، مهمان ما، اين بيچاره متوحش شده رنگش قرمزشده بود، ولي ابتهاج همين طور ادامه مي داد و مي گفت ارتش قوي فقط روي پشت اقتصاد قوي مي تواند وجود داشته باشد، تا اقتصاد اين مملکت به سطح بالا نرسد، تا مردم اين مملکت درآمدشان بالا نرود و سطح زندگي شان بالا نرود، ارتش اين مملکت به هيچ کجا نخواهد رسيد. و همين طور مي زد روي ميز. در اين احوال ادميرال رفورد اصلا فراموش کرده بود که چه بگويد. البته اين مطالب فوري گزارش شده بود به سفير. سفير هم فوري به شاه. اين بودکه ماده واحده با قيد دوفوريت از مجلس گذشت. به عقيده من دليل فوري برداشتن ابتهاج همين جلسه با ردفورد بود. دلائل زياد ديگري هم بود، مخالفت ها با ابتهاج فوق العاده شده بود. ابتهاج درجلوي جلسه خصوصي مجلس وسنا هردو رفته بود صحبت کرده بود، و از کارهايش دفاع کرده بود. اينها همه درزمان دکتر اقبال اتفاق افتاده بود. ولي اينها پي يک مستمسک مي گشتند که کار ابتهاج را تمام بکنند. شاه ايستادگي مي کرد تا اين قضيه آدميرال ردفورد پيش آمد. اين طوري شد که ابتهاج را ازکاربرداشتند وماده واحده را بردند. اينها دوباره يک مطلب تاريخي است که مي خواستم براي شما گفته باشم.

 

خسرو هدايت

بعد از اين که ابتهاج استعفا کرد، خسرو هدايت مسئوليت سازمان برنامه را به عهده گرفت. هدایت چگونه مدیری بود؟

خسرو هدايت در آن دوسالي که درزمان اقبال و شريف امامي به سازمان برنامه رياست کرد واقعاً به مملکت خدمت کرد. اويکي از سياس ترين آدم هائي بود که من شناخته ام، به معني خوب کلمه. يک حکايت هم براي شما بايد از واشنگتن بگويم تا ببينيد که خسرو هدايت چه انسان شريف و شرافتمندي بود. پس از رفتن ابتهاج خسرو هدايت سازمان برنامه را به بهترين وجهي اداره کرد. با نرمش و ديپلماسي رابطه بين دولت و سازمان برنامه را بهبود داد و همکاري آنها را افزايش داد و دو دستگي را کم کرد. اين انسان بلد بود، آرام بود، خوب توضيح مي گرفت و خوب مي فهميد که ما چه مي گوئيم. ممکن است اين جا به نظر بيايد که من از همه به خوبي ياد مي کنم. اين طور نيست. من از بدها حرفي نمي خواهم بزنم. افراد بد هم زياد بودند. يعني نه تحصيل داشتند، نه اعتقاد داشتند، نه پي يک برنامه مخصوصي بودند. يک حقوقي مي گرفتند. خيلي هايشان اصلا سر کارنمي آمدند. البته در زمان ابتهاج ترس بود که از پنجره اتاق اينها را پرت کند به پائين. ولي بعدها اصلا اينها ديگر ولو بودند. اين خسرو هدايت از آن آدم هاي فوق العاده حسابي بود. وارد بود. شاه را خيلي خوب مي شناخت و به او نزديک بود. نخست وزير، وزراء را خيلي خوب مي شناخت. اين چهارسال که ابتهاج بود واسطه بين دولت و ابتهاج خسرو هدايت بود به سمت قائم مقام و معاون نخست وزير. دوسال ما با خسرو هدايت به سمت رئيس سازمان برنامه خيلي خوب دوسالي بود، اين دوسال را خيلي خوب اداره کرد. دکتراميني که آمد استدعا کرد که او را بفرستند به بلژيک، چون هدايت نمي خواست تحت نظر دکتر اميني کار کند. گويا يک گذشته اي با هم داشتند.

تقريبا همه متفق القول هستند که خسرو هدايت انسان وارسته اي بود. درمقابل، بعضي ها مي گويند اگر ابتهاج کمي بيش از اندازه تند بوده، سرتق بوده، هدايت از آن طرف خيلي آرام، بيش از حد، آرام بود.
آيا واقعا اين طور بود؟

پس من دو تا مثال براي شما مي زنم. يک مثال مربوط به حضورسازمان برنامه در شوراي عالي اقتصاد است. از روزي که من وارد شدم به سازمان برنامه، ابتهاج مرا برد به شوراي عالي اقتصاد. رئيس سازمان برنامه، رئيس بانک مرکزي و وزرائي که کارشان مربوط به اقتصاد مملکت بود، و ديگران آن جا بودند. من آن ته مي نشستم. آن روزهاي اول من با شاه جر و بحث مي کردم، حتي سر الفاظ اقتصادي. اين قدر جالب بود، براي اين که از زيرميزچندين بار خدا بيامرزکاشاني،(37) که رئيس بانک مرکزي بود، و علي منصور خدا بيامرز، به من لگد مي زدند، به من يواشکي مي گفتند خداداد، خداداد ساکت شو، و من گوش نمي کردم، خيلي راحت، خيلي آزاد. گفتم بهتان، هنوز ما عوض نشده بوديم، يک اعتقاداتي داشتيم، يک حرف هائي مي زديم، و ترسي ازکسي نداشتيم چون برنامه مخصوصي نداشتيم. ما برنامه مان روشن بود وهمه مي دانستند. کاربرنامه ريزي بود. من با اعليحضرت سرمفهوم توليد ناخالص ملي (GNP) و درآمد ملي (national income) يک روز شديد بحث داشتم. گفتم قربان اشتباه است آن چه مي فرمائيد. به همين لفظي که به شما مي گويم. بعد توضيح دادم تفاوت بين جي ان پي و نشنال اينکام را. آن موقع تازه از درس دادن آمده بودم. اين چيزها را از بر بودم و فوري مي فهميديم که اشتباه است. حالا نمي دانستيم ديگر که آن قدر مهم نبود. امّا ما دلمان مي خواست بالاخره شاه مملکت ما که حرف مي زند، وقتي راجع به اين مطالب صحبت مي کند، اگر به خصوص با روزنامه نويس هاي خارج صحبت مي کند، اشتباه نکند. بد بود که شاه اين اشتباه را بکند. بالاخره شاه برخاست و از اتاق رفت ولی به وسیله آقای شریف امامی به من پيغام فرستاد که من از افرادي که با صراحت صحبت مي کنند و من را در امور فنی تصحيح مي کنند خوشم مي آيد و خيلي خوشحالم. اين را به شريف امامي پيغام داد که به من بگويد. حالا همه خيال مي کنند مرا الان بيرون مي کنند، شريف امامي آمد به من گفت نخير، شاه خيليقدرداني کرد مطالبی که گفتید.

حالا بگذريم. به خسرو هدايت برگردم. در شوراي عالي اقتصاد يک مرتبه قرار بود از بانک بين الملل سي ميليون دلار وام بگيريم. ضرغام مي گفت من امضاء نمي کنم. يعني در هيئت وزراء ضرغام مخالفت شديد کرده بود و گفته بود من امضاء نمي کنم. مسئله کشيد به شوراي عالي اقتصاد درحضور اعليحضرت. حالا، خسرو هدايت نشسته، ضرغام هم نشسته. اعليحضرت راجع به امضاء قرارداد سوال کردند. ضرغام گفت، قربان چاکرامضاء نمي کنم به خاطر اين که غلط است که قرض بکنيم، خزانه پُر از پول است. درجواب خسرو هدايت با آرامش کامل و نرمش کلام که از خواص او بود گفت قربان، شاهنشاه اجازه بفرمايند همين پول را خزانه به سازمان برنامه بپردازد، ما احتياج شديد داريم به اين پول. امر بفرمائيد که از خزانه کشور معادل سي ميليون دلار به ريال به سازمان برنامه پرداخت شود. ضرغام گفت بله قربان، فردا خودم چک را براي ايشان مي آورم. هدايت ضرغام را گير انداخت. يادآوري کنم که تمام جنگ مان هميشه اين بود که اقلاً اعتبارات قانوني سازمان برنامه را از خزانه دريافت کنيم و علاوه برآن برويم قرض بکنيم، ولي خزانه از اين کار ممانعت مي کرد. حالا چون ضرغام مي خواست به شاه نشان بدهد که دارد ماليات جمع مي کند، اين حرف را زد و گرفتار شد و آن پول را داد. بعدا خودش گفت آدم بايد خيلي متوجه خسرو باشد. خسرو يک زرنگي هاي خاص خودش را داشت. فهم و شعور خاص خودش را داشت. مي دانيد، اين نبود که فقط ملايم باشد، ملايم به اين معني که بترسد و بخواهد از اين دست به آن دست بکند تا مطلب بگذرد. تصميم گير قاطع بود. خسرو تصميمم هاي قشنگي مي گرفت، ولي ماها را درحال تصميم گرفتن محفوظ مي کرد. سازمان برنامه را در اين دوسال محفوظ نگاه داشت.

يعني آگاه به شرايط سياسي بود؟

خيلي زياد. بعدها ما فهميديم معني اين چيزها چه هست. يعني تنها انتقادي که من در زندگيم از ابتهاج ممکن است بکنم اين است که سياست را ناچيز مي گرفت. (He disdained politics.). مي فهميد، اين نبود که آگاه نباشد، اما بدش مي آمد، و چيزي که ابتهاج بدش مي آمد با آن مخالفت مي کرد، و نمي خواست با آن روبرو بشود، مي جنگيد با آن. خسرو هدايت نه، آن شرايط را مي فهميد و صبر و حوصله را داشت، که ابتهاج نداشت، که برود يک راه حل براي مطلب پيدا کند. مثل اين 30 ميليون دلار که شده بود يک مسئله سياسي بزرگ، يک مسئله اقتصادي، يک مسئله براي سازمان برنامه. آخر، 180 ميليون تومان از خزانه گرفتيم. آن وقت شاه هدايت را خيلي خوب مي شناخت، شاه دوستش داشت، نه به شکل ابتهاج که برايش حالت احترامي از راه دور، از قبل، از زمان بچگي اش، داشت. خسرو بيشتر هم سن و هم تيپ شاه بود تا ابتهاج، نزديک تر بود، رفت و آمد داشت. خسرو با کمونيست ها سال ها جنگيده بود در دوراني که تازه محمدرضاشاه ، شاه شده بود. خسرو هدايت در راه آهن با اتحاديه کمونيست ها يک جنگ و جدال عجيبي کرده بود و سرپا مانده بود. جنگش را با موفقيت به نهايت رسانده بود. خسرو خيلي مرد بود. از آنهائي نبود که از ميدان در برود. هيچ وقت درنرفت، هيچ وقت. ولي نرمش هم داشت. فکر مي کرد. بي خودي عصباني نمي شد. نا راحت نمي شد. خيلي آرام و آهسته صحبت مي کرد. آن دوره دوره خسرو هدايت بود. بعد رسيديم به دوره اميني. وقتي خسرو هدايت رفت، اول، دکتر عباس فلاح آمد. مأمور رياست سازمان برنامه شد.

 

فلاّح و آرامش

دراين زمان شما هنوز رئيس دفتر اقتصادي بوديد.

بله، بله رئيس دفتر اقتصادي بودم. دکتر فلاح يک روز به سازمان برنامه آمد. با چند نفر من جمله من مشورت کرد. گفت آقا به من گفته اند که بيايم سازمان برنامه، شما چه فکر مي کنيد. گفتم، اين کار متعلق به آن آقائي است که در آن دفتر نشسته به اسم صفي اصفياء. ما به او معتقديم. او سال ها است که اين جا نشسته و همه کارها را هم بلد است. سوابقش را هم تو بهتر ازمن مي داني. پلي تکنيسين درجه يک. همه ماها هم دوستش داريم، ازش پشتيباني مي کنيم. جاي تو اين جا نيست. فلاح همان روز رفت و ديگر برنگشت.

بعد از فلاح آقاي آرامش آمد که شوهرخواهرشريف امامي بود. من دو ماه يا سه ماه تعطيلات داشتم، فوري تقاضاي تعطيلات کردم. درواقع، اول استعفا دادم، ولي وادارم کردند که تقاضاي تعطيلات بکنم، گفتند بي خودي اينها را از دست نده. حالا اصفياء هم تمام مدت مي گويد آقا بي خودي سرو صدا نکن، تو بيا بنشين، اين چيزي نيست، مي گذرد. اصفياء هم خيلي نرمش دارد. اول استعفا دادم. بعد هم گفتم به اتاقش نمي روم. يادم است، احمد نفيسي مدير امور اداري، که بعداً شهردار تهران شد، با فريدون هدايت، که يک خرده مي لنگيد و هنوز رئيس دفتر مدير عامل بود، رئيس دفتر خسرو هدايت بود، امّا بعد از هدايت مانده بود، زيربغل من را دوتائي گرفتند کشان کشان آوردند پهلوي آرامش. آرامش نشست، من نشستم جلويش. گفت آقا شما به حرف پدرتان معتقديد؟ گفتم حرف پدر بنده چي بوده؟ گفت فرمانفرما گفت که تا دربازي نباشيد چهار آس نمي آوريد. گفتم آقا بازي من با بازي فرمانفرما فرق مي کند. بازي او با بازي من فرق داشته. گفت آقا شما اشتباه مي کنيد و شروع کرد به گريه کردن. من همچين چيزي به عمرم نديدم. اين گلوله هاي اشک شر، شر، شر از چشم هايش مي ريخت. و هرچه اين بيشتر اين حالت را گرفت من شديدتر شدم درمخالفتم، که استعفا بايد بدهم. بعد روي حکمي که فرستاده بود نوشته بود که از تعطيلاتش به طور متناوب استفاده کند. من آن موقع معني لغت متناوب را نمي دانستم. رفتم پرسيدم اين متناوب يعني چي؟ فارسي ام زياد خوب نبود، حالا هم تعريفي ندارد، آن موقع که آمده بودم، خسرو هدايت مي نشست توي جلسات، من نطق مي کردم، ترس هم نداشتم، ولي در فارسي اشتباهات زياد مي کردم، و مثل الان هم هي پي لغت مي گشتم، ولي آن موقع خيلي بدتر. خسرو مي نشست، گوش مي کرد، مثلا شوراي عالي برنامه بود، يا از کميته برنامه ريزي مجلس مي آمدند، من راجع به برنامه سوم صحبت مي کردم. خسرو هدايت گوش مي کرد، در آخر ليستي درست مي کرد، تمام غلط هاي فارسي مرا مي نوشت، صحيح ها را جلويش مي نوشت، آخر جلسه مي داد به من. فوق العاده آدم مخصوصي بود.

درهرحال، من گفتم استعفا مي دهم و آن جا نشستم. اصفياء از من خواهش کرد شما فعلا استعفا ندهيد. من استعفايم را فرستادم، رد شد. اصفيا باز گفت شما فعلا استعفا ندهيد، اين جا باشيد، ببينيم چطور مي شود. من هم به اصفياء مي گفتم آقا اين جا جاي شما است. اصفياء را که سمت معاونت داشت در آن اطاق نشانده بود، يک کار روي ميز اصفياء نمي رفت. من صبح به صبح مي رفتم به اصفياء گزارش مي کردم، نه به آقاي آرامش. من به اصفياء مي گفتم کاري به ايشان ندارم، پس من مي آيم پهلوي شما. بعد برمي گشتم دفترم. کار زيادي هم نبود. دو سه تا گزارش براي ما آمد که ايشان با مقاطعه کاران تماس گرفته. يک مقاطعه کار فرانسوي آمد پهلوي خودم در دفتر اقتصادي گفت از طرف ايشان از ما پول خواسته اند. او مُرده و رفته، حالا مي گويند پشت مُرده حرف نبايد زد، ولي عين حقيقت است که به شما مي گويم. پس از شنيدن حرف آن فرانسوي من از اتاقم بلند شدم رفتم به اصفياء گفتم که آقا يک چنين حرفي به من زدند و من به اين دليل به شما گفتم با اين جور افرادي که نمي شناسم و حس مي کنم يک ساخت و پاخت هائي داشته باشند اصلا طاقت کار ندارم. آرامش البته رفت جلوي مجلس به بانک بين الملل هم يک فحش مفصل داد و از دخالت يوجين بلاک (38) (Eugene Black) رئيس اسبق بانک بين الملل در کارهاي مملکت انتقاد شدید کرد. بعدا که دکتر امینی نخست وزیر شد از من خواهش کرد در سفری که به واشنگتن می رفتم بروم نزد آقای یوجین بلاک و از ایشان بابت مطالبی که آرامش گفته بود معذرت بخواهم و من هم آن کار را کردم.

 

دولت دکتر اميني و مساله انتقال بودجه به سازمان برنامه

دراين اوضاع دولت شريف امامي افتاد، آقاي دکتر اميني آمد. قبل از آمدن دکتر اميني به دليل آشنائي قبلي و خويشاوندي دوري که داشتيم من مرتباً مي رفتم خانه دکتر اميني. دکتر اميني شديد درحال فعاليت بود. من زيرکرسي با دکتر اميني و بتول خانم و چند نفر از نزديکان ديگر مي نشستيم و راجع به سازمان برنامه و آن چه مي گذشت صحبت مي کرديم. اصفياء را دکتر اميني اصلا نمي شناخت. مرتبا به او مي گفتم فقط صفي اصفياء است که بايد رئيس سازمان برنامه بشود. براي منوچهرگودرزي هم همين کار را کردم. دکتر اميني با گودرزي آشنائي نداشت. پس از اين که اصفياء رئيس سازمان برنامه شِد از من خواهش کرد که معاون اقتصادي و مالي سازمان بشوم و من هم قبول کردم. بعدا از من خواست که موافقت دکتر اميني را براي منوچهر گودرزي بسمت معاون اداري سازمان برنامه جلب کنم. من رفتم نزد دکتر اميني و گفتم گودرزي در سازمان برنامه خدمات درخشاني کرده و مدت ها سمت مديريت را داشته و کاملا استحقاق ارتقاء به پست معاونت را دارد. پس از مدتي جرّوبحث بالاخره توانستم موافقت اميني را جلب کنم و به اطلاع مهندس اصفياء رساندم.

ما به منظور انتقال اجراء طرح ها به وزارت خانه ها در برنامه سوم يک سلسله پيشنهاداتي راجع به اصلاحات اداري در دستگاه هاي دولتي کرده بوديم که اهم آن ايجاد يک دستگاه مرکزي در دفتر و مسئول به نخست وزير بود که ملقب به شوراي عالي اداري شد. منطقا رئيس اين تشکيلات که مستقيما به نخست وزير گزارش مي داد و براي توضيحات قوانين پيشنهادي لازم بود در مجلس حضور يابد و وزارتخانه مستقلي هم نبود مي بايست حکم معاونت نخست وزير را داشته باشد. هدف ما در سازمان برنامه اين بود که رئيس اين دستگاه از افراد با سابقه سازمان برنامه باشد. گودرزي به دليل تخصص در امور اداري و تشکيلاتي و خدمات برجسته او در مديريت رفاه اجتماعي سازمان برنامه، کانديد ما بود براي اين پست. براي دکتر اميني قبول پيشنهاد من آسان نبود کانديدهاي زيادي از دوستان و همکاران قديمي ايشان رقباي سرسخت گودرزي بودند. غروبي بعد از جلسه اي راجع به برنامه سوم در اطاق مهندس اصفياء از دکتر اميني که به الهيه مي رفت خواهش کردم من را همراه خودش ببرد. منزلم از الهيه دور نبود. ايشان هم که هميشه به من لطف مخصوصي داشت قبول کرد. در تمام راه راجع به تشکيلات دولتي در طي برنامه سوم صحبت کرديم و بالاخره بحث به لزوم اين که شخصي مجرّب و قابل اعتماد در سمت معاون نخست وزير اين کار را انجام دهد رسيدم. من اين قدر در تعيين منوچهر گودرزي پاي فشاري کردم که بالاخره ايشان گفتند تو که مرا کشتي، بسيار خوب اين کار را خواهم کرد. بدين ترتيب منوچهر گودرزي معاون نخست وزير و رئيس سازمان اداري و امور استخدامي کشور شد. بعدها دکتر اميني به اصفيا خيلي معتقد شده بود و از کار گودرزي کاملا رضايت داشت.

 

ملاقات با رابرت کندی

بايد بگويم که دکتر اميني به من لطف خاصي داشت. باهم رفتيم آلمان، به سمت معاون نخست وزيرمرا به ارهارد(39) معرفي کرد. من با ارهارد تنهائي و به سمت رئيس گروه مذاکره مي کردم. بعد، از طرف اميني، تنهائي رفتم با رابرت کندي(40) مذاکره و پيغام دکتر اميني را راجع به شاه و مسائل ارتش ايران به ايشان اعلام کردم. اين خيلي مطلب جالبي است. در زمان اميني، ما آن موقع که در آلمان بوديم رابرت کندي هم در آن جا بود. اميني مرا مامور کرد که بروم با رابرت کندي صحبت بکنم راجع به کمک به ارتش ايران. دکتر اميني به من اين جورگفت، جمله تاريخي است، گفت بهش بگو من مي دانم شما چطور فکر مي کنيد، چون اميني با کندي ها از زمان سفارتش درآمريکا خيلي آشنا بود، اما شاه فوق العاده اخيرا افسرده (depressed) است و لازم است که شما يک کمکي نسبت به ارتش بکنيد که او از اين حالت افسردگي بيرون بيايد. عين جملات را، يک دانه پس و پيش نبود، به کندي گفتم. قاعدتا بايد اينها درآرشيوهاي امريکا موجود باشد. نمي دانم. من هنوز در چارچوب (Freedom of Information Act) تقاضا نکرده ام که برايم آن سوابق را بفرستند. يک جا ممکن است باشد. کندي خيلي به من محبت کرد.

واکنش رابرت کندی چه بود؟

خيلي صريح بود. گفت ما به دولت دکتر اميني معتقدیم، و تا زمانی که دکتر امینی هست، اگر لازم باشد کاري بکنيم مي کنيم و من مي روم صحبت مي کنم. فوق العاده به دولت دکتر اميني معتقد بودند. مي گفت ما با دولت دکتراميني صددرصد موافقيم و راجع به اين مطلب فکر مي کنيم. نمي دانم بعدا چه شد. هيچ وقت اين حرف را به شاه هم دزارش نکردم، وقتي برگشتم، به هيچ کس اين مطالب را بازگو نکردم. يادم است سفير امريکا در يک مهماني که در آن وقت داده بود، مرتبا مي آمد نزديک من و سعي مي کرد که ببيند من ممکن است راجع به اين مذاکرات چيزي بگويم. وقتي از من پرسيد، گفتم آقاي سفير، اين مطلب محرمانه اي است مربوط به دولت ايران و من اجازه ندارم آنرا افشاء کنم. خيلي ساده. آن سفير هم يک خرده تو لب رفت و ديگر زياد به من روي خوش نشان نداد.

اين سفير کدام بود؟ جوليوس هولمز(41) بود؟

درزمان جنگ با دوگل رفت و آمد داشت. از آن شق و رق ها بود، قبل از مک آرتور(42) آمده بود.

 

انديشه انتقال بودجه به سازمان برنامه

حالا برگرديم به مطلبي که سوال کرديد. راجع به اين فلسفه فرونتال اَپروچ، ياجبهه اي، که ما دنبالش بوديم. ابتهاج اين رابه ما خيلي خوب حالي کرده بود، که اگرکارهاي اجرائي از سازمان برنامه برود، کسي ديگر براي سازمان برنامه وقعي قائل نخواهد بود، به سازمان برنامه و برنامه هاي عمراني کسي اعتنائي نخواهد کرد، برنامه ريزي و آن پلاني که شما مي نويسيد به درد کسي نخواهد خورد. مانند اين که دندان هاي شما را بکشند. اجرائيات کار دندان است. من دراين وسط به اين فکر افتاده بودم که چکار بايد کرد که هم از يک طرف وزارتخانه ها کارهاي اجرائي را انجام بدهند و هم ما، به اصطلاح، دندان هايمان را از دست ندهيم. فکر کردم اگراجرائيات بروند به وزارتخانه ها يک سازمان برنامه مي ماند که قدرتي ندارد، فقط طرح ها را تحويل وزارتخانه ها مي دهد. وزارتخانه ها مي روند و هرطور که مي خواهند عمل مي کنند. حالا آن جا، در داخل وزارتخانه، چه خبر مي شود خدا مي داند، ما کنترل رويش نداريم. ابتهاج راست مي گويد. اين دندان را بکشند ديگر سازمان برنامه نقش مؤثري نخواهد داشت. من مطرح کردم که بودجه کل کشور بايد از وزارت دارائي به سازمان برنامه منتقل شود، به خاطر اين که اگر هم که قانون برده بودند که تخصيص از طريق برنامه انجام شود، باز مي توانستند بودجه را عوض کنند، و کردند. تخصيص اعتبار اوليه را قانون گذرانده بودند که هشتاد درصد پول نفت را بدهند به سازمان برنامه براي کارهاي عمراني. هرسال مي توانستند با قانون بودجه اين را تغيير بدهند. آن مسئله اي نبود برايشان. آن چه که ما از دست مي داديم توانائي و کنترل بود، من نزد خودم فکر کردم تنها راهش اين است که ما بودجه کل کشور را تحت کنترل سازمان برنامه بياوريم و اجرائيات را درمقابل به وزارتخانه ها منتقل کنيم. اين طرح را پيشنهاد کردم، نوشتم، و خيلي سر و صدا راه انداختم، و اين مطلب در زمان دکتر اميني به اوج بحث رسيده بود.

من قضيه بودجه را با دکتر اميني مطرح کردم، خيلي شديد گفتم شما فلسفه تان اين است، و به ما مي گوئيد، که بايد وزارتخانه ها کارهاي اجرائي را در دست بگيرند. بسيار خوب، اما سازمان برنامه اگر اين کار را از دست بدهد، ديگر هيچ گونه حرمت سياسي، قدرت سياسي، قدرت اقتصادي، نزد کسي نخواهد داشت. شما راضي نشويد به اين کار، با دست خودتان اين سازمان را از بين نبريد. اين يک سازماني است به درد کشور مي خورد و اين کمک ها را کرده. اگر يک دندان مي کشيد جايش يک دندان مصنوعي اقلاً بگذاريد. گفت برو لايحه اش را تهيه کن. عبدالحسين خان بهنيا وزيردارائي بود، خدا بيامرزدش. درمورد رسيدگي به بودجه، در مورد ارقام نفت، وزير دارائي يک ارقامي مي فرستاد از وزارت دارائي که نفت سال ديگر فقط دودرصد بالا مي رود. ما هم جداگانه رفته بوديم ارقام از تمام دنيا، از شرکت ها، از همه جا گرفته بوديم، پيش بيني کرده بوديم که افزايش درآمد نفت حدود شش درصد خواهد بود. اين تفاوت خيلي زياد بود و از لحاظ پولي که به سازمان برنامه مي آمد و از لحاظ مقداري که درقانون بودجه براي سازمان برنامه تعيين مي شد خيلي مهم بود. حالا تو بيا سال ديگر پول را از دست بهنيا بگير. آن کار خيلي مشکلي بود. در هرحال يک بار مخالفت ها و جنگ و جدال هاي ما با بهنيا درسازمان برنامه جلوي نخست وزير باعث شد که بهنيا از جلسه بلند شد و رفت.

در اين مبارزه از سازمان برنامه تنها شما هستيد، يا اصفيا و ديگران هم بودند؟

اصفياء نشسته بود ولی مثل هميشه ساکت .سیروس سمیعی و دکتر مجیدی و آبادیان و اسموئی و یکی دونفر دیگر هم بودند ولی جوجه تيغي من بودم، خروس جنگي من بودم، بالا و پائين مي پريدم راجع به اين چيزها. بهنيا از جلسه رفت و بعد از مدتي از وزارت دارائي استعفا داد. دکتر اميني به من گفت فعلا جاي بهنيا من کسي را نمي گذارم. لايحه انتقال بودجه به سازمان برنامه را هرچه زودتر تهيه کن تا قبل از تعيين وزير جديد به مجلس تقديم شود. اين يک سياست خوب دکتراميني بود، من هم خيلي خوشحال شدم. شروع کردم به تهيه کردن لايحه، که آن سال رسيدگي بودجه کل کشوردر سازمان برنامه به عمل آيد. دکتر مجيدي خيلي به اين نکات وارد است، و هم چنين دکترسيروس سميعي، اينها در تمام اين جرّ و بحث بودند. درحال تهيه اين لايحه بوديم که ناگهان دکتر اميني دکترجهانگير آموزگار(43) را، که وزير بازرگاني بود، به سمت وزيردارائي معرفي کرد. من فوري رفتم نخست وزيري پهلوي دکتر اميني. گفتم شما گفته بوديد وزير نمي گذاريد تا اين لايحه بودجه را بگذرانيد. حالا ما روبرو مي شويم با اين مشکل. من هم جاي وزير جديد بودم با انتقال دستگاه بودجه به سازمان برنامه مخالفت مي کردم. حالا شما مي گوئيد من چکار بکنم. دکتر اميني، نشسته بود روي صندلي و حالش هم هيچ خوب نبود. گفت خداداد من ديگر قدرت اين کار را ندارم. گفتم آقاي دکتر اميني، شما نخست وزيرمملکت هستيد، قدرت چي را نداريد؟ گفت من به هيچ وجه نمي توانم اين قولي را که به شما دادم عملي بکنم. اين را گفت، من گفتم آقاي نخست وزير از امروز.

ببخشيد، سمت شما حالا در سازمان برنامه چيست؟ چه کسي رئيس دفتر اقتصادي است و چه تغييري درمقام شما داده شده؟

در آن وقت من معاون سازمان برنامه بودم و سيروس سميعي رئيس دفتر اقتصادي و دکتر مقدم هم قبل از آمدن اميني معاون وزارت بازرگاني و در زمان مورد بحث درسمت قائم مقام رئيس کل بانک مرکزي خدمت مي کرد.

برگرديم به مطلب، دکتر اميني گفت من ديگر نمي توانم. گفتم آقاي دکتر اميني پس بنده از امروز استعفايم را حضورتان تقديم مي کنم و از فردا هم سازمان برنامه نمي آيم. دکتر اميني، که فوق العاده ناراحت شده بود و مريض بود، چرخيد، از صندلي پرت شد افتاد زمين. من دويدم بغلش کردم، بلندش کردم، گذاشتمش روي صندلي. اشک از چشم هايش مي ريخت، من هم همين طور شُرشُرگريه مي کردم.

من اميني را فوق العاده دوست داشتم. يک خصوصيات مخصوص به خودش داشت، غير از نزديک بودن خانوادگي، به عنوان يک شخص. دوستش داشتم. رضا مقدم هم دوستش داشت. همه مان دوستش داشتيم. يک چيزهائي داشت که همه بهش معتقد شده بوديم. يک حرف هائي مي زد به دل ما مي نشست. مي دانستيم از پي اصلاح است، مي خواهد تغييرات اساسي بدهد. کسي بود که قدغن کردکه شوراي عالي اقتصاد نزد شاه نباشد. در زمان او شوراي عالي اقتصاد نزد نخست وزير تشکيل مي شد. داشت يک مقدار فشار مي آورد روي اين که نخست وزير قانوني باشد. البته گرفتن افرادي مانند ابتهاج وحبس کردن او، که الموتي وزيردادگستري اش انجام داده بود، از تحريکات سياسي بي اساسي بود که قدر و قدرتش را فوق العاده کم کرده بود. درنتبجه، روبرو شد با يک کوه مخالفت، بي خود و بي جهت، و هيچ لزوم نداشت. مي توانست مقدار زيادي کارهاي اساسي را انجام دهد.

بعد، دکتر اميني خواهش کرد که من، قبل از اين که استعفا بدهم، در يک جلسه در خود سازمان برنامه شرکت کنم که اين مفهوم بودجه درسازمان برنامه بيشتر بررسي شود. همان طور هم شد. خيلي از افراد وارد به کار را در اين جلسه دعوت کرد.

در زمان جهانگير آموزگار يا زمان بهنيا ؟

زمان آموزگار بود، براي اين که از طرف وزارت دارائي سيروس سميعي آمده بود. پس از رفتن دکتر مقدم به سمت معاون منصور در وزارت بازرگاني، من به سيروس پيشنهاد کردم که به جاي دکتر مقدم پست قائم مقامي دفتر اقتصادي را بپذيرد، گرچه رتبه اش از من بالاتر بود. سيروس مدير بود، من، همان طور که گفتم، هنوز رسما کفيل دفتر اقتصادي بودم، من رئيس هم نبودم. سيروس قبول کرد که بيايد معاون من بشود. گفتم سيروس اين يک حرکت مردانه تو بود، و تو مرا درچشم مردم بزرگ کردي. بعدا او رئيس دفتر اقتصادي و پس از آن شد معاون آموزگار در وزارت دارائي. حالا سيروس به جاي وزيردارائي. آمده بود درجنگ بودجه. آموزگار خودش نيامده بود. دکتر پورهمايون،(44) رئيس بانک مرکزي و اصفياء هم بودند. من هم ديگر متکلم منحصر به فرد بودم آن جا، ميدان تازي مي کردم. تز بودجه، دليلش، و تمام اينها را با اعتقادي که داشتم مطرح کردم. اصفياء حرفي نزد. دکتر اميني گفت آقا بالاخره نمي شود، مي دانيد، مشکل است، حرف هاي اين جوري مي زد. تنها کسي که پاي من ايستاد و با صراحت از من دفاع کرد، آن هم، درحالي که معاون وزارت دارائي بود، سيروس سميعي بود. گفت، اين مطلب مدت ها است مطرح شده و خود من هم رويش کار مي کرده ام و ما اين را پختيم، و آماده است، و به عقيده من حرف فرمانفرمائيان منطقي است. در هرحال، چون حس کردم به جائي نمي رسم، استعفا دادم رفتم. يکي دو روز بعد اصفياء آمد به ديدن من درمنزلم و خيلي اصرار کرد که سر کارم برگردم. با وجودي که من هميشه مهندس اصفياء را دوست داشم و به او خيلي اعتقاد داشتم نتوانستم پيشنهادش را بپذيرم.

بله. به هرحال رفتم خانه ام نشستم. نشان به آن نشان که يک سال بيکار بودم. مرحوم حسين علاء که با دکتر اميني زياد موافق نبود درآن وقت وزيردربار بود. من علاء را، خدابيامرزدش، خيلي دوست داشتم، براي او احترام زيادي داشتم، مردي بود شريف، صريح، و با تجربه. سال ها سفير و وزير و نخست وزير بود. با مرحوم پدرم دوست بود و با خانواده ما خيلي رفت و آمد داشت. درخانه اش و دفترش هميشه به روي من باز بود. پس از اين که از سازمان برنامه استعفا دادم، رفتم نزد آقاي علاء و به ايشان مطالب را گزارش کردم. آقاي علاء به من گفت تو بايد فوري شرفياب بشوي. گفتم من تا زماني که دکتر اميني نخست وزير است شرفياب نمي شوم، و نرفتم تا بعد از اين که دکتر اميني، پس از سه چهارماه، استعفا کرد. اعليحضرت سوال کردند، چرا تا به حال نيامديد. در جواب عرض کردم که صحيح نيست زمان يک نخست وزيري شرفياب بشوم حضورتان از آن نخست وزيرگله بکنم. به اين دليل شرفياب نشدم. شاه گفت ما از آدم هائي که به اصول پايبندند، خوشمان مي آيد. بعداً فرمودند به علاء بگوئيد به ما يادآوري بکند يک کاري براي شما فکر کنيم. من تعظيم کردم از اطاق آمدم بيرون.

شش ماه بعد هنوز کاري نداشتم. هيچ کس به من مراجعه نکرد، علاء هم به من چيزي نگفت. من در حدود يک سال بيکار، بدون هيچ حقوقي، به کمک برادرانم به گذران زندگي ادامه دادم، تا اين که اتفاق افتاد مهدي سميعي(46) شد رئيس بانک مرکزي و از من پرسيد قائم مقام من مي شوي؟ چون مقدم که قبلا ًقائم مقام بود رفته بود به صندوق بين الملل پول. من قبول کردم. حالا دوباره بهنيا شده بود وزيردارائي و تصويبنامه اي که براي قائم مقامي من رفته بود براي تصويب هيئت وزراء، درکشوي ميز وزير دارائي مانده بود. ايشان از بردن آن به هيئت وزراء خودداري مي کرد. سه ماه گذشت و من هم چنين بلاتکليف مانده بودم. مهدي سميعي هم حاضر نبود از پيشنهادش صرف نظر کند. يک روز که من با دکتر فرهاد،(47) خدا بيامرزدش رئيس دانشگاه بود، و شمسي زنش هم قوم و خويش ما، خودش هم قوم و خويش، ناهار باهم بوديم، ايشان گفتند که آقا کار شما چطور شده؟ گفتم والله مثل اين که آقاي وزيردارائي با من مخالفتي دارند، نمي خواهند تصويب نامه را ببرند به هيئت دولت، وگرنه سميعي بي چاره تصويبنامه را سه ماه است فرستاده. فرهاد گفت بگذار من يک ناهاري ترتيب بدهم، شما هم بيائيد. در باغچال، يک روز جمعه، ناهاري ترتيب داد. ما رفتيم آنجا. بهنيا نشسته بود. آقاي عبدالله انتظام (47) هم بود. سرناهار بهنيا با من خيلي خوشروئي و خوشرفتاري کرد. گفتم آقاي بهنيا من مي خواهم قبل از شما حرف بزنم، بگويم من هم اگر جاي شما بودم تصويبنامه خداداد فرمانفرمائيان را به هيئت وزيران نمي بردم. يک خرده خنديد، بعد صحبت کرديم، ديگر هيچ چيز نگفت. شب فرداي آن روز تصويبنامه مرا برد و به تصويب رساند. من شدم قائم مقام رئيس کل بانک مرکزي. با مهدي سميعي در بانک مرکزي بودم، حدود 6 سال، درسمت قائم مقام. و پس از رفتن ايشان به سازمان برنامه حدود دوسال درسمت رئيس کل بانک خدمت کردم.

سوالي دارم راجع به قبل از اين برنامه. زمان اميني درشوراي عالي اقتصاد و يا درجاي ديگري که شاه هم حضور داشته باشد، درارتباط با کار برنامه ريزی،در ارتباط با ارتش، يا در هر زمينه اي، هيچ مسئله عمده اي مطرح نشد که براي شما مشکل ايجاد کند؟ يعني درگيري پيدا نکرديد با شاه يا با کس ديگري دراين زمان؟

 

در زمان دکتر اميني من آن قدر که قبلا شرفياب بودم شرفياب نبودم، و آن تعداد دفعاتي که قبلا مي رفتم نزد شاه خيلي بيشتر بود تا در زمان اميني. براي اين که، گفتم، شوراي عالي اقتصاد نزد نخست وزير بود و من ديگر درسمت معاون سازمان برنامه کار مخصوصي نبود که شرفياب بشوم، مگر اين که خودم تقاضا مي کردم. يادم نمي آيد که در زمان دکتر اميني من تقاضا کرده باشم شرفياب بشوم.

يعني استعفاي شما تنها مرتبط به اين طرح پيشنهادي درارتباط با بودجه بود؟

فقط و فقط. وگرنه خيلي دکتر اميني را دوست داشتم. همه کارهايمان را حل مي کرد. مرتب رفت و آمد داشتم. اصلا هرکجا که بود، هرمهماني که بود، من بودم. در سازمان برنامه همه هروقت کاري داشتند راجع به دکتر اميني مي آمدند سراغ من. ما يک خرده يواش يواش وجهه سياسي پيدا کرده بوديم. به عنوان مثال، معرفي جهانگير آموزگار به دکتر اميني يک حکايت جالبي است. يعني اول از من پرسيد که وزارت بازرگاني کي باشد؟ گفتم آقاي دکتر رضا مقدم. اميني قبول کرد. با دکترمقدم با هم رفتيم پهلوي دکتر اميني. دکترمقدم گفت آقاي دکتراميني من هنوز جوانم، نمي خواهم دراين سن قبل از اين که يک مقدار تجربيات بيشتر پيدا کنم در کارهاي سياسي وارد شوم. دکتر اميني از اين حرف بسيار خوشش آمد و خيلي احترامش براي دکترمقدم زيادتر شد. بعدها هم هميشه جوياي نظرات دکتر مقدم بود. دکتر اميني پرسيد چه شخصي فکر مي کنيد براي اين پست خوب باشد. من قبلا با رضا صحبت کرده بودم و رضا به من گفته بود که قبول نمي کند. رضا فکر مي کرد براي اين پست جهانگير آموزگار کانديد خوبي است. من جهانگير را خوب نمي شناختم، رضا قبلا با جهانگير کار کرده بود، يک مدتي هم جهانگيردرسازمان برنامه بود و رضا آن جا با او آشنائي داشت که من آن موقع درسازمان برنامه نبودم. وقتي اميني پرسيد کي براي وزارت بازرگاني خوب است، رضا گفت جهانگير آموزگار بسيار خوب است و من هم تاييد کردم، که اميني هم فورا جهانگير را صدا زد. جهانگير هم قبول کرد.

برای مشاهده ادامه این بخش ان جا را کلیک کنید