tile

بخش یکم



پیشینه خانوادگی
یا
زندگی و آموزش دختری جوان در دوران رضاشاه

 

 

خانم دولتشاهی می خواستم خواهش کنم که از محیط خانوادگی تان در دوران طفولیت توضیحاتی بفرمائید.

من در سال 1298 در تهران متولد شدم. نام پدرم محمد ميرزا دولتشاهي و لقبش مشکوة الدوله بود. نام مادرم اخترالملوک بود. منزل ما در خيابان استخر حسن آباد بود. اولين کودکستاني که در ايران درست شد را مرحوم سرهنگ علاءالسلطان فسا و پدر من و دو پدر ديگر که اين چهار پدر 5 اولاد داشتند پايه گذاري کردند. اين فکر از علاء السلطان فسا بود، چون او داماد مودب الملک بود، و مودب الملک، مسيو ريشارخان مودب الملک،(1) خوش فکر بود و خيلي براي کارهاي فرهنگي در ايران کار کرده بود. محل کودکستان هم تقريبا در منزل علاء السلطان بود، يعني قسمتي از کنار منزلشان را به اين کار اختصاص داده بودند. بعد البته يک عده ديگري هم آمدند و بچه هاي ديگري را آوردند.

وقتي که 5 ساله بودم پدرم به من الفبا ياد داد و من قدري خواندن و نوشتن و قدري حساب ياد گرفتم و بعد معلم سر خانه برايمان آوردند که اول به من و بعد به خواهرم درس مي داد و من يادم است که گلستان مي خواندم. وقتي که تصميم گرفتند ما را بفرستند مدرسه طوري ما را آماده کرده بودند که من و خواهرم با ميل و علاقه رفتيم مدرسه. بعدها معلم هاي مدرسه زردشتيان که ما آن جا رفته بوديم مي گفتند ما تعجب کرده بوديم که شماها را که آوردند مدرسه گريه نکرديد که دنبال مادرتان بخواهيد برويد، با علاقه مانديد مدرسه. من را امتحان کردند. فارسي و رياضي من در حدّ کلاس دو بودم و چون به مناسبت سنم نمي توانستند مرا بالاتر ببرند کلاس دو گذاشتند و خواهرم را کلاس اول.

در آن زمان مدرسه زردشتيان فقط 6 کلاس داشت براي دختران. دو خيابان آن طرف تر مدرسه پسران بود. البته، آن موقع ما تماس زيادي نداشتيم و نمي دانستيم آن طرف چه خبر است. صبح ها من و خواهرم که از خانه در مي آمديم، يک نفر همراهمان بود. آن موقع دو تا دختربچه را تنها نمي فرستادند، بزرگ هم که شده بوديم تنها نمي فرستادند مان، اگرچه تا مدرسه پياده فقط 20 دقيقه راه بود- از خيابان استخر شروع مي کرديم، دنباله خيابان استخر خيابان پاريس بود، بعد مي رفت به خياباني که بعدها يوسف آباد و بعد اسمش حافظ شد و سپس خياباني که بعدها اسمش خيابان شاه شد و مي رفتيم مدرسه زردشتي که پهلوي معبد زردشتي ها بود، آن قسمت قديمي که يادم نيست الان اسمش چيست. اين راه مدرسه هم الان براي من يک خاطره زيبائي است، براي اين که بهار که مي شد تمام درخت هاي اقاقياي خيابان استخر و خيابان هاي ديگر گل مي کرد و عطر عجيبي در فضا مي پيچيد، مخصوصا صبح اول وقت، همان وقت که ما مي رفتيم مدرسه. آن موقع اسفالت نبود. درکنار خيابان صبح ها درجوب آب جريان داشت و سپورهاي شهرداري مي آمدند و با سطل هاي بزرگ آب برمي داشتند مي پاشيدند روي خاک ها و اين بوي خاک بلند مي شد و نم آب هم خيلي مطبوع بود. البته همين خاک خيابان در زمستان گل غليظي مي شد، به طوري که آن وقت ها کفش هاي لاستيکي برايمان مي گرفتند که روي کفشمان بپوشيم که به آن گالش مي گفتند و گاهي اوقات وقتي که با گالش توي گل راه مي رفتيم گالش مي ماند توي گل و کفشمان در مي آمد.

ما در آن موقع به نسبت زمان دير ولي به گمان من زود چادر سر کرديم. پدر من عقيده نداشت که زود سرما چادر بکنند و مدتي برايمان چادر تهيه نکرده بودند. بعد بس که در خيابان زن ها فحش مي دادند و بد مي گفتند، هرکس که با ما رفته بود بيرون برمي گشت مي گفت بابا ما ديگر نمي توانيم با اين بچه ها برويم بيرون براي اين که مردم خيلي فحش مي دهند. اين بود که به ناچار يک دانه چادر مادرم را دوتا کردند براي من و خواهرم و ماها چادر داشتيم و با چادر بوديم. يادم است وقتي عصر از مدرسه برمي گشتيم اين قدر به اين چادرها گل پريده بود که مي بايستي يک نفر اينها را حسابي تميز بکند که دوباره فردا صبح سرمان بکنيم.

در خانه روسري و يا چادر نداشتيد؟

در خانه نه، پدرم خوشش نمي آمد که ما در خانه چادر داشته باشيم. پيش قوم و خويش هائي که ظاهرا نامحرمند، مثل پسرعمو و مانند آن، ما اصلا چادر سر نمي کرديم. البته من يادم است که همان وقت ها هم که هنوز چادر نداشتيم خيلي ميل داشتم يک چادر نماز داشته باشم، اما پدرم مي گفت نه. مادر بزرگم چون مرا دوست داشت براي من چادر نماز دوخته بود اما من اگر چادرنماز را مي آوردم خانه، پدرم پاره مي کرد. به اين خاطر چادرنماز منزل مادربزرگم بود و هروقت مي رفتم آن جا سرم مي کردم.

مادربزرگ ها هردو خيلي مرا دوست داشتند و لوس مي کردند. مادربزرگ پدريم چندين نوه داشت، ولي، شايد، به دليل اين که پدرم را خيلي دوست داشت من را هم که اولين اولاد پدرم بودم خيلي دوست داشت. ولي او خيلي زود، مثل اين که من چهارسالم بود، فوت کرد. مادربزرگ مادري، در عين حالي که خيلي محبت مي کرد، ملاحظه پدرم را مي کرد که زيادي مرا لوس نکند. چون پدرم غالبا مي گفت که زيادي لوسش نکنيد خانم. درخانواده پدربزرگ و مادربزرگ مادريم من اولين نوه بودم. دائي هاي من و خاله هايم هيچ کدام هنوز ازدواج نکرده بودند و همه خانه بودند. در واقع من اسباب بازي اينها بودم. قبل از اين که مدرسه بروم من را چند روز آن جا نگاه مي داشتند، بعد هم که مدرسه داشتم شب هاي جمعه مي فرستادند مدرسه عقب من و من مي رفتم منزلشان و تا شنبه يا اقلا تا جمعه غروب آن جا بودم. به اين خاطر فکر مي کنم که طرز فکر خانواده مادري من، خانواده هدايت،(2) حتما در تربيت من خيلي موثر بوده. البته در اين جا يک نکته منفي هست، براي اين که خانواده هدايت، با وجود اين که خانواده علم هستند و از موسسين وزارت علوم و مدارس ايران بودند، و رئيس دارالفنون بودند، به پسرهايشان بهترين تربيت و تحصيل را چه در ايران وچه در خارج دادند، و از اولين کساني بودند که پسرانشان را به خارج فرستادند، متاسفانه نسبت به دخترها خيلي تبعيض کردند. اصلا دخترها را نگذاشتند تحصيل حسابي بکنند و بعضي هايشان هم که واقعا استعداد داشتند فقط به تحصيلات درون خانه پرداختند. مادربزرگ من تمام کليات سعدي را حفظ بود، فوق العاده قشنگ صحبت مي کرد، و استعداد نويسندگي داشت. صادق هدايت پسر او بود. بي ترديد اگر او در وضعي بود که مي توانست به خودش جرأت بدهد که نويسندگي بکند شايد يک نويسنده برجسته اي مي شد. به مناسبت هرصحبتي شعري ازسعدي يا شعراي ديگر مي آورد. زن با ذوقي بود. ولي اينها همه توي خانه درس خواندند. حتي مادر و خاله هاي من که جوان تربودند وهم سن هاي آنها مدرسه فرانکو پرسان و مدرسه آمريکائي رفته بودند نيزدرخانه درس نزد يک معلم اصفهاني خوانده بودند. ولي همان طورکه گفتم تربيت من تاثير گرفته از طرز فکر پدرم است.
پدر من به طور استثنائي از هم رديف هاي خودش خوش فکر تر بود. اولا تحصيلاتش از عموهايم بهتر بود.

در ايران تحصيل کرده بودند؟

بله، در ايران تحصيل کرده بود. در اروپا فقط يکي دوسال دنيا را خواسته ببيند و اگر هم مطالعاتي کرد يک رشته را تمام نکرد. او در ايران تحصيل کرد، اول در مدرسه رشديه که جائي بود که بيشتر آزادي خواهان آن جا مي رفتند، خود ميرزا حسن رشديه هم از آزاديخواهان زمان مشروطه بود. سپس در مدرسه علوم سياسي تحصيلاتش را به پايان رساند. پدرم درنتيجه معاشرت با آزادي خواهان و روشنفکران خودش نيز روشنفکر شده بود. رفتاري که با من مي کرد رفتاري بود که سايرين با پسر بزرگشان در خانواده مي کردند، چون من اولاد اول بودم. وقتي تربيت من و خواهرم را با تربيت دختر عموهايم مقايسه مي کنم، ما قطعا آزادي بيشتري داشتيم. دخترعموهاي من وقتي وارد اطاق پدرشان مي شدند تعظيم مي کردند و مي ايستادند تا پدر اجازه بدهد بنشينند. ولي ما از اين حرف ها در کارمان نبود. سلام مي کرديم و مي آمديم و مي رفتيم و مي نشستيم و پا مي شديم. پيرزني در خانه داشتيم که گاهي انتقاد مي کرد، مي گفت يعني چه، اين چه جور رفتار بچه است با پدر؟ جلوي پدر هرهر مي خندند. براي پدرمان مي گفتيم، پدرمان مي خنديد و مي گفت به او بگوئيد بايد پدر و فرزند باهم دوست باشند. پدرم هميشه مرا تشويق مي کرد و جلوي دوستان و قوم و خويش ها دلش مي خواست مرا جلوه بدهد. من در مدرسه هم خوب درس مي خواندم. مثلاً رياضي ام خوب بود، مسئله هائي که به من مي دادند زود حل مي کردم، و دوستان پدرم گاهي از من از آن سوال هائي مي کردند که از بچه ها براي امتحان مي کنند و پدرم خوشش مي آمد و به من پرو بال مي داد. رفتار پدرم موثر بود که من جرأت پيدا کنم و فکر کنم که کسي هستم و مي توانم يک چيزي بخواهم. به همين دليل از زماني که من در کلاس متوسطه بودم صحبت اين را با پدرم مي کردم که بروم خارج درس بخوانم. البته اين چند دليل داشت. يکي اين که آن موقع هنوز دانشگاه نبود و اگر هم بود دخترها را نمي گذاشتند که بروند قاطي پسرها درس بخوانند. من از خيلي زود، شايد از وقتي که کلاس چهارم بودم، روزنامه ها را در روز مي خواندم. دو سه تا روزنامه بود که هر روز مي آمد منزل ما و من اينها را مي خواندم. يک دفعه من درروزنامه خواندم خانم صديقه دولت آبادي(3) اعلان کرده که مي خواهد برود اروپا، اگربعضي از خانواده ها دخترهايشان را مي خواهند بفرستند حاضر است، چون خانواده هاي خوبي را مي شناسد در خارج، دخترها را ببرد و به آنها بسپرد. اين به من اين احساس را داد که پس اروپا رفتن بايد يک چيز خوبي باشد. بعدها هم که خيلي از قوم و خويش هايمان، البته پسرها، رفتند اروپا ديدم که اين يک فرصتي است، يعني انسان مي تواند به اروپا برود و تحصيل کند. اين بود که من هميشه از پدرم مي خواستم مرا به اروپا بفرستد. پدرم مي گفت من تا آن جائي که بتوانم براي تحصيل تو مضايقه نخواهم کرد وسعي مي کنم امکانانش رابرايت فراهم بکنم.

 

اوضاع مالی خانواده

ما تمول زيادي نداشتيم ولي دستمان به دهن مان مي رسيد. مي توانستيم يک زندگي عادي بکنيم. پدرم آدم صرفه جوئي نبود ولي ولخرج هم نبود. چون همه برادرهايش ولخرج بودند، مباهاتش اين بود که چيزي که از پدر و مادربه اورسيده تا آخر نگه داشته، نفله نکرده، ولي زياد هم نکرده بود. مثلا باحقوق دولتي که مي گرفت ما يک زندگي نسبتا مرفهي داشتيم. آن وقت ها لوکس وتجمل نبود. زندگي ها ساده بود. خوراکي هائي که از خارج وارد بشود، نبود. همان طور که برايتان گفتم اتومبيل و بيا و برو و اين چيزها نبود ومعاشرت هاي خيلي ساده وسلامتي درخانواده ها بود. پدر من هم اهل تجمل نبود. مثلا من هرچه فکر مي کنم در خانه ما هيچ چيز فوق العاده وجود نداشت. خوب، عادي است، چهار تکه فرش در خانه پهن بود، يا تک و توک چيزهائي بود که مال پدر پزرگ بود. مادر پدربزرگ خيلي متمول بوده، ولي خيلي از آنها را در زندگي هدر داده بود، امّا، خوب، يک مستغلاتي، يک چيزهائي، داشته، يعني دربازار مستغلات داشتند که به بچه هايش رسيده بود.

مادر پدرتان از خانواده قاجار بود؟

نه خير، مادر بزرگ من از طرف مادري شاهزاده بود از طرف پدري نبود. امّا پدرش طرف توجّه ناصرالدين شاه بود و سال ها مشاغل بسيار مهمي داشت و آنها هم متمول بودند و هم زندگي تجملّي داشتند. عصرهاي تابستان که حياط را آب پاشي مي کردند روي تخت بزرگي که روي حوض بزرگي بود فرش پهن مي کردند، پشتي مي گذاشتند و مادر بزرگ را مي بردند بالاي تخت و مهمان هايش را هم همان جا پذيرائي مي کرد. البته خويشان و بچه ها هم همان جا مي پلکيدند. مادربزرگ من اول شوهر ديگر داشت. آن شوهرش مرد و وقايع بعدي داستان بامزه اي بوده براي آن زمان. پدربزرگ من خيلي جوان بود که از کرمانشاه برادرهاي ديگر بيرونش کرده بودند. چون بعد از فوت پدرش عمادالدوله، چيزي گفته بوده که ناصرالدين شاه فهميده که ارث عمادالدوله چه بوده و درنتيجه برادرهاي ديگر به او اعتراض کردند. چون درست است که ناصرالدينشاه نمي گفته که از آن ارث چيزي به من بدهيد، ولي رسم اين بوده که وقتي که شاه فهميد که اينها چه دارند بايد چيزي از آن را به او مي دادند. برادر کوچک از کرمانشاه به تهران آمده بوده. در خيابان چراغ برق تاجري بوده که پدربزرگم مي رفته به حجره اش حواله اي که برايش داده اند بگيرد. نمي دانم چه شده که آن تاجر به او گفته بوده که روزها بيا اين جا بنشين و او مي آمده در حجره تاجر مي نشسته. مادربزرگم خانه اش همان نزديکي بوده و با کالسکه مي آمده و مي رفته. پيشکار مادربزرگ به او گفته اين جا يک آقائي است که هر روز به اين حجره مي آيد، مي گويند شاهزاده است. خانم خوشش مي آيد. پدربزرگ هم خانم را مي بيند و به هرحال کسي را ميان مي اندازند و بالاخره پدربزرگ مادربزرگ مرا مي گيرد. بيشتر تمولي که داشتند متعلق به مادربزرگم بوده، ولي خوب پدربزرگم هم ملک و چيزهائي داشته. پدربزرگم در عين حال يک زن در کرمانشاه داشته که او وقتي که مي شنود که شوهرش زن ديگري گرفته است، تعرض مي کند. پدربزرگ چيزهائي که در کرمانشاه داشته به آن زن و پسرش مي بخشد. چيزهائي که در تهران داشتند، غير از اين يک خانه که پدربزرگ مي خرد، بقيه مال مادربزرگم بوده. مادر بزرگم يک وقتي سه تا پسر از پدربزرگم و از شوهر اولش هم دو تا دختر و يک پسر داشته. چون خيلي ولخرجي مي کرده بچه ها جمع مي شوند دورو برمادرکه ديگر اين بقيه چيزهائي که مانده ببخشد به شوهرش، براي اين که مي ديدند همه را نفله مي کند. درنتيجه يک چيزهائي مانده بوده که بعد ازپدربزرگم تقسيم شده بين اين پسرها. با تغيير زمان البته قيمت ها بالا وپائين مي روند، وليکن اموال اين قدري بود که يک زندگي عادي و مرفه مي توانستيم داشته باشيم.

پدرم خودش هيچ وقت سختي و بي پولي را نکشيده بود ولي خيلي به اين فکر بود که ما بد عادت نشويم. يادم مي آيد که براي عيد مادرم براي ما کفش گران قيمتي خريده بود. زمان رضاشاه، کفش خارجي قدغن بود، همه اش کفش هاي ايراني بود، مثلا جفتي سه تومان، چهارتومان، فوقش شش تومان. ابراهيميان نزديک عيد کفش هاي فرنگي خوب آورده بود، مادرم رفته بود براي خودش بگيرد براي من و خواهرم هم خريده بود. آن زمان کفش هاي فرنگي چهارده پانزده تومان بودند. وقتي که آوردند خانه، پدرم گفت براي خودت مي گيري، خيلي خوب، براي اينها چرا مي گيري. اينها اگرازحالا کفش پانزده توماني بپوشند دو روزديگرخانه هيچکي بند نمي شوند. جلوي خودمان هم مي گفت. حالا مقصودش هم واقعا اين نبود که کفش را ببرند پس بدهند. ولي جلوي ما مي گفت که اين درگوش ما برود. اين حرف ها درزندگيم تاثير گذاشت وکرارا درخانه شوهرم بااين فکرعمل کردم.

پدر شما يک زن داشت؟

بله، از اول تا آخر يک زن داشت و خيلي هم مخالف اين بود که آدم چند زن بگيرد. گاهي شوخي مي کرد با مادرم که من نه صيغه اي گرفتم نه هيچ کاري کردم و مادرم هم شوخي مي کرد و مي گفت خوب کاري ندارد، هنوز هم مي تواني بگيري. اما در فاميل اين ضرب المثل بود که پدرم به زنش علاقمند است و فقط يک زن دارد. اين خودش خيلي اهميت دارد براي اين که محيط خانوادگي سلامت بماند. محيط مدرسه و خانه ما مدرسه مان را مي رفتيم و مي آمديم و عصرها کار مدرسه مان را مي کرديم و يک مقدار بازي مي کرديم. زمستان ها يک اطاق بود که کرسي داشت. اطاق هاي ديگر بخاري داشت. آن وقت ها حرارت مرکزي نبود، بخاري هاي ذغال سنگي بود. روز که مدرسه بوديم بخاري را روشن نمي کردند. عصر موقعي که ما مي آمديم بخاري را يک خورده روشن مي کردند و يک خورده اطاق هوا مي گرفت و بعد آخر شب هم طبعا خاموش مي شد تا صبح. صبح يک خورده روشن مي کردند تا ما لباسمان را بپوشيم. ولي يکي از اطاق ها کرسي داشت که شب ها مادرم و ما دور کرسي جمع مي شديم. زماني مادرم چشم درد سختي گرفته بود و مدتي او را معالجه مي کردند. خودش نمي توانست بخواند. براي اين که سرش گرم بشود قرار بود که برايش کتاب بخوانيم. بچه ها جمع مي شدند دور کرسي و من کتاب مي خواندم. يادم است دو کتاب خيلي بزرگ را در يک زمستان يا دو زمستان خواندم، يکي اميرارسلان بود يکي بوسه عذرا. آن وقت ها کتاب زياد نبود و کتاب هاي زيادي هم هنوز ترجمه نشده بود. ما که دور کرسي مي نشستيم خواهرم که کوچکتر بود و برادرم که از او هم کوچکتر بود حوصله شان سر مي رفت بنشينند و کتاب گوش بکنند و بلند مي شدند به شيطاني کردن و بازي کردن و گاهي دعوايشان مي کرديم و آنها را مي نشايديم و بالاخره کتاب ها را مي خوانديم.

آن وقت ها خيلي سرگرمي هاي خارج وجود نداشت. سينما نبود، تآتر نبود. گاهي نمايشي در «گراندهتل» مي دادند و مادرم مرا براي تماشا مي برد. ولي خيلي کم بود. اصلا تآتر رفتن را بد مي دانستند. شايد مادرم وقتي تآتر مي رفت از خيلي از قوم و خويش ها پنهان مي کرد، براي اين که اگر مي شنيدند او تآتر رفته صورت خوبي نداشت. بيشتر و شايد تمام سرگرمي ها در داخل خانه بود. معاشرت هاي مادر و پدر من، غيراز معاشرت هاي خانوادگي که مثلا يک روز جمعه همه فاميل را دعوت مي کردند، طبيعتا جدا بود، يعني مرد جدا و زن جدا بود. مردهائي که در کارهاي سياسي بودند غالبا اول شب در بيروني ميهمان داشتند.

من در اين زمان دوازده سيزده ساله بودم. بزرگتر از سنم بودم و پدرم مرا نزديک به خودش مي گرفت. غالبا در دفترش دور و برش بودم و کاغذهايش را مرتب مي کردم و تعداد زيادي از تلفن ها هم به وسيله من مي شد. دوستان پدرم که تلفن مي زدند، اگر پدرم نبود پيغام به من مي دادند براي اين که مي دانستند مرتب پيغام ها را مي رسانم. بعدها دانستم که بعضي از آن پيغام ها را که آنها فکر مي کردند من بچه هستم و نمي فهمم مي توانستم بهم ارتباط بدهم، مخصوصا ارتباط هاي سياسي اش را مي فهميدم ولي به روي خودم نمي آوردم که من اينها را مي فهمم.

خانه ما محيط آرامي بود. پدر و مادر من با هم مهربان بودند، خوب بودند، هيچ وقت ما نديديم که با همديگر دعوا بکنند. در خانه ما پيرزني بود که از منزل مادر بزرگم به ما ارث رسيده بود. معلوم نبود سمتش چه بود. پرستار بچه ها نبود ولي به بچه ها مي رسيد. گيس سفيد بود و سني داشت. حتي در زمان بچگي پدرم در منزل مادربزرگ پدريم بود و به دليل قدمت حضورش براي خودش يک موقعيتي قائل بود. دستور مي داد، انتقاد مي کرد. در دوران بچگي من و خواهرم، مخصوصا تا وقتي که برادرم هنوز نبود يا شيرخواره بود، او بيشتر به من و خواهرم رسيدگي مي کرد. من بايد بگويم که خيلي از نکات اخلاقي و زندگي را آدم از همين ها ياد مي گيرد. اينها هستند به آدم مي گويند چکار بکن چکار نکن، اين جوري بکن، چه جوري غذا بخور، جلوي کي چه جوري بنشين، چه جوري حرف بزن. اين مطالب را بيشتر اينها به آدم مي گويند و من بعدها که فکر مي کردم، ديدم اين زن عجيب استعدادي در تربيت بچه داشت، مثل يک روانشناس، فقط روي تجربه، و احتمالا در خانه مادربزرگم هم همين سيستم را تجربه کرده بود. وقتي که برادرم کوچک بود و ما يک خورده بزرگتر شده بوديم و مدرسه مي رفتيم درست مثل يک متخصص (Kindergarten) اين بچه را پيش از اين که به کودکستان برود و بعد از اين که ازکودکستان برمي گشت سرگرم مي کرد. يک گوشه باغچه يک باغ براي برادرم درست کرده بود و اسم باغ را گذاشته بود باغ «پازهر». يک درخت مو کاشته بودند. بعدها درخت مو بزرگ شد ما انگورش را خورديم. لوبيا مي کاشتند، گل کاشته بودند، بعضي گياه ها و سبزي و تربچه کاشته بودند و اين بچه با اين کارها آشنا مي شد. خوب اين کاري است که در کودکستان هم آن را مفيد مي دانستند. يادم است که بچه بوديم، به مادرمان که اسمش اخترالملوک است، اخترجون مي گفتيم. بعد که ديگر يک خورده بزرگتر شديم گفتند جلوي دوست هاي بابا و ديگران نگوئيد اخترجون، خوب نيست اسم خانم را سايرين بدانند و قرار شد بگوئيم مامان.

مي دانيد که توي اين خانواده ها دايه هم نقش مهمي دارد. دايه من يک زن اصفهاني بود که دو سال مرا شير داد. بعد روانه اش کردند رفت. بعدها، چهارده پانزده ساله بودم يک دفعه آمد که برود مشهد، من در تهران ديدمش و ديگر نديدمش. دايه خواهرم را هم زود مرخصش کرده بودند براي اين که ناخوش شده بود و بعد هم او را با شير گاو بزرگ کرده بودند. ولي دايه برادرم شخصيتي بود. زن لايقي بود و با عرضه و کمي هم سواد داشت و همان طوري که در بسياري خانواده ها مرسوم بود شير دادنش هم که تمام شد منزل ما ماند. يک قدري رقابت بين او بود و آن زني که گفتم، آن پيرزن. ضمناً اين پيرزن اسمش "ام ليلا" بود ولي من که بچه بودم نتوانسته بودم بگويم "ام ليلا" گفتم "اوميلو" و ديگر اسم او شده بود "اوميلو". تمام خانواده به او مي گفتند "اوميلو". به هرحال دايه بهمن، دايه آقا، با اوميلو رقابت داشتند چون او مي خواست خودش را بچسباند به اين بچه، اين بالاخره دايه بود و دلش مي خواست. منتهي دايه چون شوهر داشت هروقت با او قهر مي کرد مي آمد خانه ما و هروقت آشتي مي کرد مي رفت پيش شوهرش، هميشه منزل ما نبود. اين بود که "اوميلو" وضعيتش محکم تر بود.

از شخصت هاي خانه ما، يکي علي آقا است که از جوانيش با پدرم بود و هر سفري که پدرم رفته بود با او رفته بود. پدرم زماني در وزارت دارائي بود و خيلي مأموريت مي رفت. علي آقا شخصيتي بود در خانواده. خودش را صاحب آب و گل مي دانست. همه دوستش داشتند و به او احترام مي گذاشتند. علي آقا همه کار بلد بود. هرکاري توي خانه لنگ مي شد مي گفتند علي آقا بيايد. اگر لازم مي شد آشپزي هم بلد بود، ولي آشپزي نمي کرد. اگر يک جا کارنجاّري لازم بود مي کرد، يک جا يک پيچ مهرهاي لازم بود درست کند درست مي کرد. ضمنا چون طرف اعتماد بود ما را مدرسه مي برد. يکي ديگر غير ازعلي آقا، نه نه حبيب بود. نه نه حبيب آشپز ما بود. نسبتا هم سني داشت ولي زن قوي بود. ديگ هاي بزرگ رابلند مي کرد ومي گذاشت. البته کمک داشت. آشپز خوبي بود و چند سالي هم که آن جا بود يادگرفته بود که مطابق سليقه خانواده ما آشپزي بکند. پسرش هم که حبيب بود گاهي مي آمد ومي رفت ويک قابلمه غذائي مي دادند مي برد.

اين افراد سال ها مي ماندند و لازم بود که به آنها رسيدگي بشود. از جمله علي آقا دو دختر داشت. يکيش هم سال من بود و يکيش قدري از من بزرگتر و اينها هم بازي ما بودند. دختر بزرگ استعداد درس خواندن داشت. اينها شش کلاس که درس مي خواندند، چون مدرسه ابتدائي در ايران آن موقع دولتي و مجاني بود و بعد از آن بايد مردم شهريه مي پرداختند، ديگر پدرشان اينها را نمي فرستاد مدرسه. دختر بزرگ که اسمش بتول بود خوب درس مي خواند، پدرم گفت که بيايد مدرسه زردشتي و گفت که شهريه اش را روي مال ما بدهند. بتول آمد مدرسه زردشتي، يک کلاس از من پائين تر بود و در نتيجه کتاب هاي من به او مي رسيد. او درس خواند و ديپلم گرفت و بعد هم گويا به تحصيل ادامه داد و ليسانس گرفت. دو سه نفر هم بودند که مي آمدند و مي رفتند و ممکن بود عوض بشوند. بعضي هايشان بودند که سال ها، يعني سي سال چهل سال، در خانواده ما ماندند. مي آمدند مثلا براي رختشوئي و کارهاي معمولي و اين جور چيزها. مثلاً باغبان بود که ممکن بود عوض بشود يا يک وقتي عمويم که فوت کرد پسر عمويم با لله اش منتقل شد به خانه ما. چون پدرم قيّم او بود، پسر عمويم هم يک سال از برادرم بزرگتر بود با همديگر هم بازي مي شدند و آن لله هم تقريبا به هردوي اينها مي رسيد.

گفتم که زندگي ما بيروني و اندروني بود. با وجودي که خيلي پدرم مقيد نبود ولي نمي شد که به کلي همه سنت ها را شکست. مثلا پدرم نمي توانست که همه پذيرائي هاي مردها را توي خانه بکند. يک اطاق در همين ساختمان اصلي خانه مان بود که دفتر پدرم بود و خيلي وقت ها ميهمان هايش را آن جا داشت. بعد که ما بزرگتر شديم و لازم شد که به ما اطاق براي خودمان بدهند، يک ساختمان کوچکي طرف کوچه کردند که طبقه بالايش يک اطاق بزرگتر و يکي کوچکتر بود که دفتر و کتابخانه پدرم بود. از آن به بعد پدرم آن جا پذيرائي مي کرد. طبقه پائين هم، يک گلخانه کوچک بود. چون پدرم گل باز بود، و زيرش هم يکي دو اطاق بود، يکيش مال آن باغباني بود که شب ها آن جا مي خوابيد و يکيش هم مال آن مردهائي که روزها هرکدام يک کاره اي بودند، ولي مي بايست يک جا داشته باشند که بنشينند و نهار بخورند.

همان طورکه گفتم علي آقا مارا به مدرسه مي برد، يعني صبح ما را مي برد، ظهر برايمان ناهارمي آورد و عصر مي آمد عقبمان و ما را به خانه برمي گرداند. پدرم مقيد بود که ما حتما پياده برويم مدرسه. آن زمان زياد اتومبيل شخصي نبود. درشکه هم ديگرکسي نگه نمي داشت و اگر آدم مي خواست که سواره برود مدرسه، درشکه کرايه بود وما روزهائي که فقط باد و باران شديد بود اجازه داشتيم با درشکه برويم. درشکه کرايه مي گرفتند ما را مي بردند مدرسه يا با درشکه مي آمدند و مي آوردنمان خانه. قيمت يک کورس درشکه آن موقع دوقران بود. آن موقع هنوز ريال نبود قران بود. بعدها هم اگر اتومبيلي مثلا در اختيار پدرم بود به مناسبت سمتش، مثل زماني که وزير پست و تلگراف بود، ما اجازه نداشتيم با آن اتومبيل رفت و آمد بکنيم. پدرم دلش مي خواست ما به زندگي تجملي عادت نکنيم. کرارا به مادرم مي گفت اين چيز را نخر، آن چيز را نخر، به اينها عادت مي کنند و بعد اگر يک روزي اينها نباشد برايشان سخت مي گذرد. اتفاقا اين حسي که خودم را به سختي عادت بدهم در من هم بود و يا شايد به تبعيت از افکار پدرم بود. گفتم که بخاري اطاق ها را تازه شب روشن مي کردند و ما اول شب دور کرسي بوديم، پس در نتيجه اطاقي که من و خواهرم مي خوابيديم سرد بود. تابستان خيلي وقت ها مي شد که فقط يک شمد پهن مي کردم و مي خوابيدم، مقيد نبودم، نمي خواستم که زياد به راحتي عادت بکنم.

تابستان ها مي رفتيم جعفرآباد براي ييلاق. همان طور که مي دانيد خيلي ها مي رفتند. تهران خيلي گرم بود، بعد هم آن وقت ها سرگرمي براي بچه ها نبود. وقتي که مدرسه تعطيل بود واقعا بچه ها را چکارشان بکنند؟ به هرحال، اتومبيل نبود و نمي رفت. مسافرها با درشکه مي رفتند. نمي دانم چقدر طول مي کشيد، شايد دوساعت طول مي کشيد تا آدم از شهر مي رفت به جعفرآباد، بالاي پل تجريش. وقتي اثاثيه خانه را مي خواستند بفرستند گاري مي گرفتند و بعضي از اثاثيه را با گاري مي فرستادند. بعضي از چيزها هم که شکستني بود با طبق کش مي فرستادند. گاري و طبق کش صبح زودتر مي رفتند، خودمان هم ديرتر مي رفتيم. تابستان در شميران خيلي خوب بود، آدم در باغ ولو بود و مي دويد و بازي مي کرد. سال هاي بالاتر، سال هاي متوسطه، گاهي پدرم مي گفت از کارهائي که در مدرسه ياد گرفتيد بکنيد. دلش مي خواست بعضي از کارهاي خانه را ما بکنيم، که اين حس را نداشته باشيم که ما نبايد کار بکنيم. مثلا مي پرسيد مهري اتو بلد است يا نه؟ بله، لباس هاي خودم را اتو مي کنم. خوب، يک شلوار هم براي من اتو کن، ببينم چکار مي کني. يا اين که در مدرسه آشپزي چه ياد گرفتيد، يک دفعه درست بکنيد. يادم است يک وقتي خواهرم يک ژله انار درست کرد. يخچال آن موقع نبود. ژله را در يک طرفي در آب قنات گذاشت. اين ژله ماند و ماند امّا نمي گرفت. هرکسي مي آمد و مي رفت مي پرسيد اين چه هست؟ مي گفتند مهين خانم ژله پخته. گفتند بابا اين ژله پس کي مي گيرد؟ بالاخره نگرفت. ولي خوب، گاهي هم يک نمونه هائي درست مي کرديم از کارهائي که در مدرسه ياد مي گرفتيم و اينها مي خواستند تشويقمان بکنند.

پشت منزل ما مزرعه بود، گندم مي گاشتند، مال روستائي ها بود. اينها وقتي که گندم را خرمن مي کردند، يک کسي را مي نشاندند روي گاوآهن. من و خواهرم مي رفتيم آن جا و خوشحال بوديم که اينها به ما اجازه مي دادند بنشينيم روي گاو آهن و مدت ها مي چرخيديم و تفريح مي کرديم. در اطراف تهران مار هست، در باغ ما هم مار مکرر ديده شده بود، ولي ما نمي ترسيديم. يک کَردي بود تمامش تمشک. تمشک وقتي که بزرگ مي شود توهم مي پيچد و من و خواهرم هم مي رفتيم تمشک بچينيم و بخوريم. باغبان داد مي زد نرويد مار دارد، ما گوش نمي کرديم. يک دفعه باغ را بيل زده بودند، مثل اين که به لانه مار دست خورده بود و بچه مارها ولو شده بودند. شب ها قاليچه پهن مي کردند و همه روي زمين مي نشستند و چراغ هاي نفتي را روشن مي کردند. در اين شب چراغ که روشن شد بچه مارها آمدند و يکي نشسته بود حس کرد يک چيزي دارد از پايش مي رود بالا، نگاه کرد ديد بچه مار است. خوب، اول خيلي ترسيد اما بعد همه خنديدند. يادم مي آيد که يک مار بزرگتر بود که پيش از ظهر کشتند و ما شنيده بوديم که مار را هرموقع روز بکشند تا آفتاب غروب نکند نمي ميرد. من و خواهرم مي خواستيم برايمان ثابت بشود که اين جور هست يا نيست. نشستيم بالاي سر اين مار از پيش از ظهر. ظهر شد و صدا کردند بيائيد نهار بخوريد. ما دويديم و رفتيم و نهار را تند خورديم و برگشتيم که ببينيم اين مار مرده يا نه، هنوز تکان مي خورد. بالاخره مدتي مانديم و آمدند بردنمان، نمي دانم کجا بايد مي رفتيم، امّا نتوانستيم تا آخر، تا موقع غروب، بنشينيم و ببنيم که مار زودتر مرد يا کشيد به غروب آفتاب.

از لحاظ مذهبي شما را مجبور مي کردند نماز بخوانيد، روزه بگيريد؟

ابدا. ما چون مي ديديم که "اوملو" و پرستار و دايه نماز مي خوانند ماهم دلمان مي خواست و گاهي يک نمازي که آنها يادمان داده بودند مي خوانديم. مخصوصا دلمان مي خواست ماه رمضان روزه بگيريم. پدرم اجازه نمي داد. مي گفت اينها بچه اند، روزه گرفتنشان براي چيست؟

پدر و مادرتان روزه مي گرفتند؟

نه، پدر و مادرم روزه نمي گرفتند، ولي بقيه اهل خانه مي گرفتند. آن وقت ما مي ديديم و دلمان مي خواست و بالاخره يک يا دو روز در ماه رمضان، معمولا شب احياء، اجازه مي دادند ما روزه بگيريم. ما آن روز را روزه مي گرفتيم و غروب که مي شد پدر و مادرم مي نشستند و خوراکي هاي خوب براي ما مي گذاشتند و لابد دلشان شور مي زد که ما گرسنه ايم. ما حتما مي خواستيم صبر کنيم تا توپ در برود. مامانم مي گفت که خوب حالا ديگر موقع افطار شده بخوريد، مي گفتيم نه تا توپ در نرود نمي خوريم، نمي خواهيم روزه ما باطل بشود و صبر مي کرديم تا توپ در برود.

مادر بزرگ مادري خيلي معتقد بود به مراسم مذهبي. خودش نماز نمي خواند ولي نذر شُلّه زرد پختن و حلوا پختن و شمع قدي توي تکيه آسيدهاشم فرستادن و اين چيزها را من از بچگي در خانه او ديده بودم. يادم است يک دفعه ديگ هاي بزرگ گذاشته بودند براي شُلّه زرد پختن و ما چند نفر دور و بر اين ديگ بوديم. يکي شُلّه زرد را هم مي زد و يکي کار ديگر مي کرد و من هم آنجاها مي پلکيدم. شايد ده دوازه سالم بود. يکي از دائي هايم، از منظره ديگ هاي شُلّه زرد و دور و بر آنها عکس انداخت و عکس خيلي جالبي شده بود. يک دانه از اين عکس ها را فرستاد براي دائي کوچک، صادق هدايت،(4) که در پاريس تحصيل مي کرد. خيلي خوشش آمده بود و نوشته بود که چقدر عکس جالبي است و من فکر کردم از آن کارت پستال درست کنم. ولي چون مادرش و ديگران در عکس بودند، کارت پستال درست نکرده بود. نزديک عيد که مي شد مادر بزرگم دو سه جور سفره مي انداخت، از جمله سفره شب جمعه آخرسال و سفره حضرت خضر. سفره حضرت خضر را در يک اطاق مي گذاشتند و درب را مي بستند و کسي حق نداشت بيايد و برود. يک روز صبح رفتند و ديدند جاي يک پنجه اي روي قائوت است. فرياد که اي واي بيائيد و برويد، سفره نظر کرده شده و نذرخانم قبول شده و حضرت خضر آمده. اين قائوت را خورده خورده به همه دادند چون تبرک بود. ديدم که دو تا دائي هاي من دارند از خنده غش مي کنند، هم دائي کوچکم و دائي وسطي ام محمود خان هدايت. مادر بزرگم گفت اينها زيادي مي خندند، قضيه چيست؟ نکند چيزي زير سر اينها باشد. خاله هايم گفتند بله زير سر اينهاست. اين دو رفته اند و روي قائوت دست گذاشته اند. از اين جور چيزها هم پيش مي آمد. دو برادر مسخره مي کردند و مي خنديدند و مادربزرگ مي گفت استغفرالله اينها کفر مي گويند، قديم مي گفتند آدم بچه پيدا مي کند که گوينده لاالله الاالله بشود، ببين بچه هاي من چه شدند، همه شان خراب از آب درآمدند.

مادرتان نسبت به شما و خواهرتان سخت گيري نمي کرد؟

نه، خيلي مهربان بود. دلش مي خواست هرچه ما دلمان مي خواهد انجام بدهد. برايمان لباس هاي خوب مي خريد و بعدها معلمين مدرسه به ما مي گفتند که وقتي شما آمده بوديد مدرسه ما تعجب مي کرديم که شماها لباس هايتان شيک است، لباس بچگانه است، براي اين که بيشتر دخترها لباس مثل مادرهايشان تنشان مي کردند، ولي شماها لباس هايتان بچگانه بود. مادرم دوجور خياط داشت. يکيش يک خياط شيک تر و گرانتري بود و اسمش مادام شيک بود. حالا نمي دانم فرانسوي بود يا ارمني يا کجائي بود. سالي يکي دو مرتبه ما را پيش مادام شيک مي بردند که واقعا هم لباس هاي قشنگي مي دوخت. خود مادرم هم خيلي خوش پوش و شيک بود. لباس هاي شيک مي دوخت. در دوره هاي خودشان خانم ها غالبا لباس هاي قشنگ مي پوشيدند. يک خياط ديگر هم داشتيم ارمني بود و به او مي گفتند "ميرزاخانم" و به شوهرش مي گفتند ميرزا. نمي دانم اسمش چه بود، از همين کلاه ها و چارقدهاي ارمني ها مي پوشيد. دو تا دختر هم داشت دوقلو که با او کار مي کردند. بيشتر لباس هاي ما را آنها مي دوختند. اينها ژورنال هم داشتند، هم ميرزا خانم ژورنال داشت هم مادام شيک ژورنال هاي شيکي داشت، نمي دانم از فرانسه وارد مي کرد يا از کجا وارد مي کرد. از روي ژورنال ها مامانم برايمان لباس انتخاب مي کرد و براي خودش هم انتخاب مي کرد. روي هم رفته مادرم مهربان بود. حتي يک خورده نرم بود که شايد اگر کنترل هاي ديگر پدرم نبود و بعد کنترل پدر خودش و دائي ام نبود، زيادي ما را لوس مي کرد.

پدرشما از خانواده قاجار است. اين مطلب اثري روي شما و محيط خانوادگي تان گذاشت؟

ابدا. براي اين که در خانه ما خيلي از تشريفاتي که در خانه خيلي از شاهزاده ها بود، نبود. مثلا من يادم است در خانه عمويم به او تعظيم مي کردند و به او حضرت والا مي گفتند. در خانه ما به پدرم همه آقا مي گفتند، مثل همه خانه ها. اصلا يک ليبراليسم عجيبي در پدرم بود. خيلي ليبرال بود، خيلي ترقي خواه بود. به همين دليل هم نسبت به دخترها اين جور بود. در بقيه افکارش هم همين طور بود.

 

رابطه پدر با رضا شاه

پدرم با رضاشاه پيش از اين که شاه بشود آشنا و دوست بود و به او هم عقيده داشت. در ابتدا. که دربار رضا شاه درست شد، سه چهار نفر يا چهار پنج نفربيشترنبودند که درباررضا شاه را شروع کردند و پايه گذاري کردند. دو تايشان از دولتشاهي ها بودند. يکي نصرت الدوله فيروز(5) بود که بعدها ميانه اش با رضا شاه به هم خورد و بعد يک مدتي پدرم بود.

نقش پدر و ديگر اعضاء خانواده در دربار چه بود؟

آن زمان فقط دو رئيس تشريفات بود دردربار. بعد تيمورتاش(6) آمد و دربار ديگر کاملا دست او بود. در واقع يک شخصيتي بود که هم وزيردربار بود و هم تقريبا نخست وزير. دو رئيس تشريفات بود در دربار، يکي تشريفات خارجي، يکي تشريفات داخلي. تشريفات داخلي عموي بزرگم بود. تشريفات خارجي اميرنظام قره گزلو بود. بعد از فوت عمويم، رضا شاه پدرم را خواست که برود جاي او و رئيس تشريفات بشود. پدرم يک سال و نيم دوسال آن جا خيلي نزديک بود به رضا شاه. و يکي از چيزهائي که پدرم تلقين مي کرد به رضا شاه مسئله چادر بود. پيش از او تيمورتاش بود که هميشه اين را مي گفت و تذکر مي داد و بعد از او هم پدرم بود. رضاشاه خيلي علاقه داشت که راجع به ناپلئون چيزهائي بداند. خودش که فرانسه نمي دانست. آن وقت پدرم شب ها کتاب هائي راجع به ناپلئون مي خواند و روزها براي رضاشاه سرگذشت ناپلئون يا بعضي کتاب هائي که راجع به او نوشته شده بود را تعريف مي کرد. در مورد چادر تا مدتي رضاشاه تعلل داشت. يک آدمي بود که خارج نرفته بود و نديده بود، برايش غير قابل قبول بود که چطور مي شود اين کار را کرد. يک مدتي پدرم و تيمورتاش هردو در دربار بودند. پدرم در دربار بود که رضاشاه تيمورتاش را معزول کرد. تيمورتاش اصرار مي کرده و مي گفته که کشف حجاب جزو ترقياتي است که براي مملکت لازم است. رضاشاه گفته بود خيلي خوب، اگر واقعا اين امر لازم باشد، و يک روزي لازم باشد که همه زن ها چادرشان را بردارند، من هردو تا زن هايم را طلاق مي دهم. اول اين طور فکرش بود. وقتي رفت ترکيه وديد که نه، عيبي ندارد، نظرش عوض شد. ولي آن وقتي که او از ترکيه برگشت مثل اين که يک هفته بعدش پدرم سکته کرد وفوت کرد. خيلي رضاشاه به پدرم علاقه داشت. رضاشاه خودش به ملکه عصمت گفته بود.خيلي ها مي گفتند که هيچ کس درچشم رضاشاه اشک نديده بود که آن روزديدند.

زن اول رضا شاه مرده بود. بعد رضاشاه خانم تاج الملوک را گرفته بود که مادر اعليحضرت باشند. بعد ازآن، زماني که آن خانم زنشان بود، هنوز هم شاه نشده بود، توران خانم، نوه مجدالدوله، راگرفت که مادر شاهپورغلامرضا باشد و هنوز او آن بچه را آبستن بود که طلاقش داد. بعد دخترعموي مرا گرفت که آخري بود. اين دوتا، يعني ملکه پهلوي و ملکه عصمت در يک زمان بودند، منتهي، به هردليلي، رضاشاه در واقع با خانم اولش زندگي نمي کرد. زندگيش بيشتر با ملکه عصمت بود، در يکي از کاخ هاي خيابان سپه، خانه اي که به اصطلاح اندرون رضا شاه بود و درش درخيابان پاستور بازمي شد ياخيابان بين پاستور وسپه، الان يادم نيست. اين خانه سابق متعلق به سالار لشکرفرمانفرمائيان پسرفرمانفرما بود. بين دفتر رضاشاه و منزلش فقط چند قدم فاصله بود و در نتيجه از بيرون لازم نبود که بيايد. مادر ملکه عصمت زود فوت کرده بود و مادر من غالبا براي اين که تنها نباشد به ديدنش مي رفت و براي او نوعي مادري مي کرد و گاهي ما هم با او مي رفتيم. اما اين ديدن ها فقط در روز در ساعات معين بود، چون غروب رضاشاه برمي گشت به اندرون و ديگر کسي نمي بايستي آن جا باشد. يادم مي آيد که من در حدود هفت سال داشتم، و يکي از روزهائي بود که ما هم همراه مادرمان به کاخ ملکه عصمت رفته بوديم. عصر و نزديک غروب شده بود و ما ديگر مي خواستيم برگرديم منزل و مادرم هم داشت خداحافظي مي کرد و مي آمد که ما برويم خانه. ملکه عصمت الملوک هم حاضر مي شد که از رضا شاه استقبال بکند. نمي دانم رضاشاه زودتر آمد، تو بود، چه بود. من پائين از زير پله مي دويدم مي رفتم جلو، يک دفعه رضا شاه از جلويم درآمد. من همين جور ايستادم و مي خواستم دربروم. گفت باش ببينم، تو کي هستي، چرا در مي روي. من ايستادم. گفت مگر از من مي ترسي. گفتم نه خير. گفت تو کي هستي، گفتم دختر مشکوة الدوله. گفت، ها! دختر مشکوة الدوله، خيلي خوب، بارک الله، رد شد.

آن سالي که مقدمات تغيير سلطنت تقريبا فراهم بود و احمد شاه قرار بود براي معالجه يا هرچه بود برود به خارج، خيلي ها از او بدرقه کردند. رضاشاه هم که آن موقع لابد رئيس الوزراء بود رفت تا بندرپهلوي، يعني آن زمان بندر انزلي، و بدرقه اش کرد. وقتي که سردار سپه برمي گشت پيشواز فوق العاده اي طرفدارانش از او کردند، يعني تا قزوين جلويش رفتند، که اين خودش نمونه اين بود که ديگر حالا همه کاره اين آدم است. از جمله پدرم هم رفته بود پيشوازش. زمستان بود و بالاپوش ها و اتومبيل ها گرم نبود. پدرم سرماي شديدي خورد و ذات الريه کرد. البته من درست يادم نيست، ولي يک چيزي مثل خواب يادم است که چنين ناخوشي در خانه بود که بعدها به من گفتند که چقدر سخت بود و يک شبي لقمان الملک(7) گفته بود که من نمي دانم، يکي دو تا آمپول مي زنم اگر تا صبح رساند نجات پيدا کرده، والا هيچي. بعدها پدرم مي گفت که يک عاملي که من را خوب کرد اين بود که اختر هميشه با روي باز به من نگاه مي کرد و لبخند مي زد. فکر مي کردم پس حال من بد نيست. اگر حال من بد بود او لبخند نمي زد. مادرم با يک استقامت فوق العاده اي پرستاري کرده بود، چون آن وقت ها که پرستار نبود، پرستاري را خود خانم ها مي کردند. سردار سپه مي شنود که پدرم سخت مريض است. يک روزي ديديم همه اهل خانه ريختند بهم و دويدند و گفتند که سردار سپه آمده. مادرم از بالا نگاه کرد ديد سردار سپه در حياط ايستاده. هريک از سوئي دويدند و رفتند. مامان هم از اطاق رفت بيرون. فورا عموجانم را خبر کردند که او بيايد. سردار سپه همين طور ايستاده احوالپرسي مي کرد و پدرم جواب مي داد. بعد مي ريزند و تعارف مي کنند و مي گويند بفرمائيد و او مي گويد نه. همان ايستاده چند دقيقه احوالپرسي کرد و رفت.

يک روز، در سال هائي که من در دوره آخر دبيرستان بودم و مي گفتم مي خواهم به خارج بروم، پدرم پيش رضا شاه شرفياب بود و صحبت از تحصيل و فرستادن بچه ها به خارج پيش آمده بود. رضاشاه به پدرم مي گويد پسرت چند ساله شده و آيا موقع خارج رفتنش هست يا نه. پدرم مي گويد نه، هنوز بچه است، ولي دخترم دلش مي خواهد که برود خارج و تحصيل بکند. رضاشاه مي گويد: دردرجه اول پسرها بايد بروند و تحصيل بکنند. پدرم مي گويد نه، چرا قربان، دخترهاهم حق دارند که تحصيل بکنند و"دولوپه" (develope) بشوند. رضاشاه فکري مي کند و مي گويد بله، چرا نه.

 

تحصيلات متوسطه

شما که در چنين محيطي بزرگ شديد فکر مي کرديد که با بقيه فرق داريد و شما مزيتي داريد؟

نه، حس مزيت نيست. مدرسه آمديم دخترهاي ديگر هم آمدند. قکر مي کرديم پدرهاي آنها هم پس روشنفکرند که آنها را به مدرسه فرستادند. من دوستي داشتم که پدرش از اعيان قفقاز بود که بعد از انقلاب شوروي فرار کرده بودند، از ايراني هاي قفقاز به نام اميرمنظم حمزوي. با دخترش لوسا خانم حمزوي از بچگي همکلاس و دوست بوديم. آنها در خانه شان يک خورده سختگيري بيشتر بود. آن پدر هم دخترهايش را مدرسه مي گذاشت و مي خواست که درسشان را تمام بکنند و برايشان معلم پيانو مي آورد. روي سيستم تربيت فرنگي و آن چه که از روسيه به خاطر داشت با بچه هايش رفتار مي کرد. اما سختگيري بيشتر مي کرد. مثلا اين سال هاي آخر مدرسه که من خاطرجمع بودم که پدرم مرا مي فرستد به اروپا همه اش با همديگر فکر مي کرديم که يک جوري پدر او را هم راضي کنيم که دخترش را بفرستد و ما هردومان با هم به اروپا برويم. البته در مدرسه با سايرين خيلي صحبت از اين که اروپا بروند نبود. من هم آن را در مدرسه خيلي نمي گفتم. نه، اين فکر براي من پيش نمي آمد که اينها يک مزيتي است که ما داريم، چون خيلي هاي ديگر را مي ديديم که مثل ما هستند. اين طور نبود که واقعا ما تک باشيم. دوراني که رفتن اروپا نادر بود جلوتر از دوران ما بود. مثلا زماني که امثال خانم ايران اعلم رفته بودند تحصيل بکنند. چون او ده دوازده سالي جلوتر از ما بود. مثلا خانم هائي مثل عصمت الملوک دولت داد(8) و يا خانم ديگري که عضو جمعيت ما و از موسسين جمعيت بود.

مثلا خانم صديقه دولت آبادي.

صديقه دولت آبادي که خيلي جلوتر بود. او از خانواده روحانيون بود. پدرش بسيار روشنفکر بود. هم او را فرستاده بود اروپا و هم در خود ايران هم قبلا براي پيشروي زن ها کار کرده بود، مخصوصا در اصفهان.

در اين زمان که شما مي خواستيد برويد اروپا و پدرتان هم مصمم بود، مسئله خواستگاري و شوهردادن شما پيش نيامد؟

تا پدرم زنده بود نه. پدرم مي گفت اين بچه ها زودتر از بيست سالگي نبايد شوهر بکنند. پدرم در سال 1313 فوت کرد فقط چهل و هفت سالش بود. من 15 سالم بود و همان سال ديپلم متوسطه را گرفتم. از سنّم جلوتر بودم. يکي از دلائلش اين بود که در منزل درس خوانده بودم و وقتي که وارد مدرسه شدم رفتم کلاس دوم، با وجود اين که شش سالم بود. بعد يک بار هم وسط کار دوکلاس يکي کردم. من و دوستم لوساي حمزوي از سايرين جلو بوديم. در اوايل کلاس هشتم، بعد از يکي دو ماه، معلم ها با هم و با مدير مدرسه صحبت کردند و گفتند قوه اينها بيش از کلاس هشتم است و ما را بردند کلاس نهم. ديگر اين که آن وقت ها ديپلم مدرسه را دخترها سال يازدهم مي گرفتند. اصلا ما کلاس دوازدهم نداشتيم. برنامه مدرسه دخترانه سبک تر بود. طوري که من خاطرم هست رياضي ما در کلاس يازدهم به اندازه رياضي پسرها در کلاس نهم بود. البته يک مقدار روانشناسي و تربيت بچه و تدبير منزل و خياطي و اين جور چيزها هم در برنامه بود. از آن طرف رياضي و فيزيک و شيمي کمتر بود. من يادم است کلاس يازدهم که بودم، معلم ما، خدا رحمتش کند ميرزا محمد نراقي، به من درس اضافه مي داد، چون مي ديد که من ياد مي گيرم و علاقمندم. يک روز، زماني که من کلاس دهم بودم، چهار مسئله داد و گفت که من اين را به کلاس دهم پسرها داده ام، برو ببين کدام را مي تواني حل کني. من فردايش که آمدم گفت مسئله ها را حل کردي گفتم بله، هر چهار تا را. او مرا تشويق مي کرد و به من اضافه درس مي داد. کلاس يازدهم که بودم گفت من يک مقدار ديگر هم به تو درس فيزيک و شيمي و رياضي مي دهم، سال ديگر تقاضا بکن که بروي برنامه پسرها را امتحان بدهي و ديپلم دوازه پسرها را بگيري. خيلي دلم مي خواست که اين کار را بکنم، و مي خواستم که خودم را براي آن آماده بکنم. هم اين معلم مرا تشويق کرده بود و هم خودم آن موقع بيشتر علاقه به رياضي داشتم و دلم هم مي خواست بعد از اين اگر تحصيل مي کنم درهمين رشته ها باشد. يک خورده سروگوش آب داده بودم که چگونه مي شود تحصيل کرد دررشته رياضي. همين آقاي نراقي به من گفته بود مثلا نجوم. من فکرمي کردم خيلي هم خوب است. من بعد ازاين نجوم تحصيل مي کنم. من در انتظار اين که يا کلاس دوازدهم را بخوانم و مطابق پسرها امتحان بدهم يا اروپا بروم بودم که، چند هفته بعد از اين که ما امتحان نهائي را داديم در وزارت معارف، پدرم به علت سکته فوت کرد. واقعا ضربه بزرگي بود در زندگي من. تمام آمال و آرزوهائي که من براي آينده داشتم اجرايش فقط با وجود آن شخص امکان پذير بود. ديگر هيچ کس نبود که عقيده داشته باشد که من آن کارهائي را که مي خواستم بکنم، بکنم. من تعجب مي کردم، بعضي از قوم و خويش ها که زمان پدرم با من حرف مي زدند يا از من امتحان مي کردند و رويشان را مي کردند به پدرم و مي گفتند اين دختر خيلي با استعداد است و حتماً بگذاريد تحصيل بکند، حالا که پايش رسيده بود، مي گفتند دختر تحصيل مي خواهد چکار کند. دختر بايد شوهر کند. اين آخرها به پدربزرگم مي گفتند شوهر مي کند، بچه پيدا مي کند، يادش مي رود، ولش کنيد. درست حرف هايشان را عوض کرده بودند. پدرم حرفش را تا زنده بود عوض نکرد و همه چيزهائي که در بچگي داشتم مرهون وجود پدرم بود. نبود او ضربه بزرگي براي من بود. مثل اين که مرا از آسمان بيندازند زمين.

وقتي پدرم مرد ما در جعفرآباد بوديم. خيلي غصه دار و پژمرده شده بودم. تابستان بود، مدير مدرسه مان خانم عفت سميعيان آمده بود ديدن. تابستان همه پخش و پلا بودند. آن وقت ها هم که اين قدر اتومبيل و اتوبوس نبود. چندين روز فاصله مي شد تا يکي بيايد. آمده بود ديدن مادرم و وضع مرا که ديد رويش را کرد به مادرم پرسيد حالا مهري چکار مي کند؟ مادرم گفت هيچ، همه اش نشسته غصه مي خورد. مدرسه اش هم تمام شده. عفت خانم گفت که اجازه بدهيد من ببرمش مدرسه آمريکائي. مادرم گفت هرکار صلاح مي دانيد بکنيد. صبر کرديم و تعطيل تابستان تمام شد و آمديم شهر. خانم سميعيان به ميس لوئيز که آن موقع فکر مي کنم ناظم و يا به هرحال از معلم هاي مدرسه زردشتي بود و از ديپلمه هاي مدرسه امريکائي، گفت که مرا ببرد و راهنمائي کند که اسم نويسي بکنم. من به لوسا هم گفتم و قرار شد او هم بيايد. ميس لوئيز يا من تنها يا من و لوسا هردو را برد پيش ميس دوليتل،(9) مدير مدرسه امريکائي و ما را معرفي کرد و ما آن جا اسم نويسي کرديم. سال بعد که مي بايست وارد کلاس دوازدهم بشويم امتحاني مي کردند از همه به نام «انتلجنس تست». ما چهار نفر که از خارج آمده بوديم به اين مدرسه، من و لوسا از مدرسه زردشتيان، مهرماه و جباره فرمانفرمائيان از مدرسه ژاندارک و دارالمعلمات، در اين انيليجنس تست اول شديم. اين قدري طول نکشيد که آن دو تا رفتند. خانم مهرماه فرمانفرمائيان شوهرکرد به آقاي محسن رئيس که در آلمان وزيرمختار بود و رفت آلمان. دوست من لوسا هم که ما اول فکر مي کرديم که وقتي که من آماده مي شوم که بروم فرنگ بايد سعي بکنم که پدرش او را هم بفرستد، حالا جلوتر از من رفت به اروپا. چون پدرش مي خواست برود براي معالجه، بچه هايش را هم با خودش برد. پدر پس از مدتي پسرش را برگرداند اما اين دختر را گذاشت که تحصيل بکند. پس او شايد يک سالي زودتر از من رفت. من و جبّاره مانديم که با هم دوست بوديم و کلاس دوازدهم را خوانديم و در 1315 من ديپلم مدرسه آمريکائي را گرفتم.

حالا باز مرحله اي بود که نمي دانستيم چکاربکنيم. حالا بيشتر زمزمه اين که شوهر بکند و خواستگار بيايد مطرح بود. به مامانم مي گفتم اگر به من مي گوئيد بيايم آن جا بنشينم مثل جنس خريداري ديدم بزنند، من مطلقا حاضر نيستم. من اصلا خيال شوهرکردن ندارم. مادرم عصباني مي شد. يک دفعه به کسي وقت داده بود، من گفتم من نمي روم. مجبور شدند خواهرم را ببرند. من گفتم مهين را ببر. او که حرفي ندارد. او هم مي گفت حالا نمي شود من بروم؟ بالاخره او را بردند براي اين که به آنها جواب داده باشند. مامانم لجش مي گرفت، براي اين که من مي نشستم کتاب مي خواندم، بعضي از کتاب هاي انگليسي را که خوانده بوديم و بعضي از داستان ها را ترجمه مي کردم. مي گفت هي نشستي آن جا پاي ميز پشت کتاب، آخرش هم هيچ چيز نمي شوي. مي گفتم خوب، نشوم. در همين احوال دو خواهر آمده بودند خواستگاري خانه ما. يک خواهر لاغر و پژمرده بود و هيچ خوشکل و شيک نبود، يکي ديگر خوشکل و شيک و تر و تازه. او که خوشکل و شيک بود شوهر و بچه داشت. اين يکي شوهر نکرده بود. مادرم به من گفت که آخرش مثل خواهر پژمرده مي شوي، آخرش هم هيچي نمي شوي، مثل او مي شوي. مي گفتم خوب مثل او بشوم، عيبي ندارد.

کشف حجاب

شما سالي که ديپلم گرفتيد سال کشف حجاب بود؟

نه هنوز. دراين مدت مسئله کشف حجاب شروع شد. چون همان سال رضاشاه رفته بود ترکيه. برگشت ودستور داد علي اصغرحکمت،(10) که وزيرفرهنگ بود، دست به کار مقدمات کشف حجاب بشود. وزارتخانه ها شروع کردند دسته دسته اعضاي وزارتخانه را دعوت کنند باخانم هايشان. مهرماه هم بود که مجلس افتتاح مي شد، در مجلس هم نماينده هاي مجلس را دعوت مي کردند که باخانم هايشان بروند. عموي من که آن موقع نماينده مجلس بود زن نداشت. نمي دانم کي به اوگفت که شما مهري خانم را با خودتان ببريد. گفت بله هيچ بد نيست. من هم گفتم مي خواهم بيايم و قرارشد منزل يکي از نماينده هاي مجلس، حالا اسمش يادم رفته، که نزديک مجلس بود دربهارستان، برويم جمع بشويم. آن آقا بود باخانمش، دخترش که خانم نقابت بود با آقاي نقابت که شوهرش بود و او هم وکيل مجلس بود، و من وعمويم. از آن جا رفتيم مجلس. اتفاقا همين طورکه وارد مي شديم مرحوم عباس مسعودي که مديرروزنامه اطلاعات بود يک عکس انداخت، وهمان عکس را فردا من درروزنامه اطلاعات ديدم، ازاولين کساني که چادر برداشته بودند و آن روز وارد مجلس مي شدند. آن روزخيلي جالب بود. خانم هاي نماينده ها که آمده بودند خيلي مختلف بودند. بعضي ها مي آمدند وخودشان را اداره مي کردند. بعضي ها برايشان خيلي بي حجابي ناراحت کننده بود. يک وقتي عموجانم به من گفت که مهري جان برو آن اطاق رسيدگي بکن ببين چه هست، مي گويند، خانم آسيد کاظم حالش بهم خورده. بيچاره خانم آسيد کاظم يزدي نتوانسته بود بي حجابي را درميان جمعيت تحمل بکند وحالش بد شده بود و او را برده بودند آن اطاق وگلاب به او مي زدند. من هم، خوب، بچه بودم، کاري ازدستم برنمي آمد. نگاهي کردم ديدم، نه، عيب اساسي ندارد وبرگشتم گزارش دادم.

در مدرسه آمريکائي ميس دوليتل تشويق مي کرد دخترها را که چادرهايتان را برداريد و کلاه بگذاريد. دخترهاي مدرسه هم نگاه مي کردند که کي اول چادرش را برمي دارد. يکي دوبار ميس دوليتل به من گفت که نمي خواهيد شما چادرتان را برداريد؟ گفتم چرا من خيال دارم. آن موقع ماخيال مي کرديم سربرهنه نمي شود رفت توي کوچه. حتما مقيد بوديم چادر را که برمي داريم بايد کلاه بگذاريم. گفتم کلاه سفارش داده ام وکلاهم که حاضر شد چادرم را برمي دارم. يک روز قرارگذاشتيم من وجباره هر دو با کلاه آمديم.

در خيابان اذيت نمي کردند؟

نه. روز بعد يکي از هم کلاسي ها، حميده ديبا دختر ناظم الدوله،(11) با کلاه آمد. گفت به پدرم گفتم پس من کي بايد چادرم را بردارم. دختر مشکوةالدوله و دختر فرمانفرما چادرشان را برداشتند. پدر گفته بود خوب تو هم بردار. ديگر يواش يواش همه دخترهاي ديگر هم بدون چادر آمدند. دولت تدريجا مقدمات کشف حجاب را فراهم مي کرد و به ويژه با همکاري وزارت معارف سعي مي کردند که اين کار را رسميت بدهند. قرار شد که رضاشاه با خانواده خودش يک روز بي چادر بيايند. فرصت خوبي را انتخاب کردند. دانش سراي عالي يا مقدماتي تازه ساخته شده بود و لازم بود افتتاح بشود. دخترهاي دانش سرا هم قرار بود که ديپلم بگيرند. آن روز آنها را جمع کردند و رضا شاه هم با زنش و دخترهايش که در آن روز بي چادر بودند آمدند. عده زيادي هم دختر پيش آهنگ صف بسته بودند. آن روز که 17 دي بود روز چادربرداري اعلام شد. بعد ديگر در تمام شهرستان ها کشف حجاب شد. عکس هائي که در روزنامه هاي آن زمان از مراسمي که زن ها بي چادر در آن شرکت مي کردند چاپ مي شد خيلي جالب بود. مثلا در بندرعباس و يا يک جاي دور افتاده اي مي بايستي آقايان ادارات با خانم هايشان بيايند. درآن منطقه کلاه زنانه پيدا نمي شده در نتيجه بعضي از خانم ها با شاپوي مردانه رفته بودند و در آن عکس ها ديده مي شدند.

اين طور که مي فرمائيد مثل اين که قبل از اين که کشف حجاب رسما اعلام بشود و رضا شاه با خانواده خودش بيايد، مردم کم کم شروع کرده بودند خودشان کشف حجاب بکنند؟

بله، اين که وزارتخانه ها دعوت مي کردند و مجلس دعوت مي کرد البته به اشاره دولت بود، ولي حتي چند سال قبل از آن خانواده هائي بودند که اول در خود خانواده زن و مرد با هم معاشرت مي کردند و بعد متدرجاً بي چادر مي آمدند خيابان. يادم است زماني که من بچه بودم حتي در درشکه يک زن و مرد نمي شد باهم بنشينند. مي گفتند اين بد است چون مردم که نمي دانند که اينها زن و شوهرند يا خواهر و برادرند. خوب نيست که در درشکه يک زن ومرد بنشينند. امّا البته ما داستان هائي داريم ازخانواده هائي که مي خواستند بي چادري را به کرسي بنشانند. مثلا قرار مي گذاشتند در باغي بيرون شهر روز جمعه جمع مي شدند به عنوان پيک نيک. خانواده ها، زن و شوهر، يا خواهر و برادر، يا پدر و دختر، قرارشان اين بود که هيچ مردي بدون زن و هيچ زني بدون مردش نباشد و اينها دور هم جمع مي شدند. البتّه، گاهي مسائلي هم پيش مي آمد. مثلا يک دفعه، آدم هاي متعصب و قديمي يک مشت اراذل را راه مي اندازند که بروند در اين باغ که اينها را کتک بزنند. اينها با چماق راه افتاده بودند. يک جوانکي با دوچرخه از نواحي دروازه يوسف آباد اين را مي فهمد، خودش را مي رساند و مي گويد يک عده اي دارند مي آيند شماها را بزنند. آنها فرار مي کنند، گوشه هاي باغ قايم مي شوند و از يک در ديگر باغ مي روند. اينها که مي رسند مي بينند خبري نيست. اين چيزها هم بوده.

شما فکر نمي کنيد که اگر با آن فشار کشف حجاب نمي کردند شايد بهتر مي بود؟

بله، يک خورده زيادي بود. البته ببينيد اينها مسائلي است که سرش خيلي مي شود بحث کرد. بعضي ها مي گويند که درکشورهائي مثل ايران يک مقدار زور براي اين کارها لازم است. از يک طرف ما خودمان مي دانيم که باز درکشورهائي مثل ايران وقتي دولت يک چيزي را اشاره مي کند خيلي ها آن کار را مي کنند و زياد در مقابلش مقاومت نمي کنند. حالا که دولت اشاره کرده بود و مردم هم اين کار را مي کردند، اين که درخيابان پاسبان چادر زني را مي گرفته و مي کشيده و پاره مي کرده شايد اگر نمي شد بهتر بود. ولي بعضي ها مي گويند اين که بعد از 1320 چادرها برگشت به اين دليل بود که جلوي روحانيون و مذهبيون را آزاد گذاشتند و آنها اولين کاري که کردند تشويق چادربود. چنان چه که اين آخرها آدم درخيابان شاهرضا، درخيابان تخت جمشيد چادروچاقچور مي ديد. براي اين که در مقابل اين مقاومتي که ماها مي کرديم ومي خواستيم همه را تشويق بکنيم که هرچه بيشتر چادر نداشته باشند تبليغات فوق العاده شديدي از آن طرف مي شد که داشته باشند. خوب ما مي شنيديم کساني که مثلا ازخانه شان با چادر مي آمدند بيرون، دم دانشگاه تا مي کردند مي گذاشتند توي کيف مي رفتند تو. براي اين که ازخانه شان جرأت نمي کردند بدون چادر بيايند. خيلي خانواده ها هنوز، نه فقط هنوزبلکه مجدداً، تحت تاثير اين تبليغات قرار گرفته بودند. درهمين سال هاي اخير. اين تبليغات درده، دوازده سال اخير (دهه پنجاه شمسي) حساب شده بود، مجاهدين بودند، فدائيان اسلام بودند و از اين قبيل.

 

ازدواج و سفر به اروپا براي تحصيلات عاليه

پس از اخذ ديپلم مدرسه آمريکائي چه کرديد؟

زمزمه خواستگار و شوهر کردن بلند شد و من مخالفت مي کردم و گاهي هم مادرم اوقاتش تلخ مي شد. من به فکر اين بودم که ترتيبي بدهم و به خارج بروم. پدربزرگ من که بعد از فوت پدرم قيم ما شده بود، با وجودي که خيلي مهربان بود و خيلي ما را دوست داشت، سختگيري هاي خاصي داشت. اولا عقايد عقب مانده تري داشت. در خانواده هدايت نسبت به دخترها محدوديت بيشتري قائل مي شدند.

قيم شما پدربزرگ مادري تان شده بود؟

پدربزرگ مادريم، پدربزرگ پدريم که خيلي وقت بود فوت کرده بود. اصلا من به نظرم يک سالم هم نبود که او فوت کرد. سخت گيري هائي که پدربزرگم مي کرد براي من و خواهرم غيرقابل قبول بود. چون ما 14، 15 ساله شده بوديم و هيچ کدام از اين حرف ها را نشنيده بوديم که حالا مي شنيديم. اين کار را نکنيد، آن کار را نکنيد و مانند آن. فرنگ رفتن را هم به کلي زائد مي دانست. مي گفت پول دور ريختن است و من مسئوليت دارم و مال اين بچه ها را نمي توانم هدر بدهم. چند ماهي گذشت. اتفاقا يکي از پسرعموهاي من که يکي از دختر عموهاي من زنش بود مأموريت گرفت از طرف دولت که به سفارتخانه ها در سه چهار کشور اروپائي سرکشي بکند و خانمش هم با او مي رفت. فرصت خوبي بود که من هم با اينها بروم. به مادرم گفتم و او هم دلش مي خواست که من بروم، نه به عنوان اين که چندين سال بمانم و تحصيل بکنم، ولي اين که شش ماهي بروم اروپا را ببينم، گردشي بکنم، چيزي ياد بگيرم، يک خورده زبان ياد بگيرم، و برگردم. شروع کرد که اين فکر را تقويت بکند، نه فقط خودش، به دائيم محمودخان هدايت هم گفت و او هم پيش پدربزرگم صحبت کرد و بالاخره پدربزرگ را راضي کردند که من همراه اينها بروم و همراه اينها هم برگردم، چون براي او خيلي مهم بود که من با کي مي روم و با کي مي آيم. قبول کرد که من براي شش ماه بروم اروپا. من با پسرعمو و خانمش که دخترعمويم بود و خانم ديگري به اروپا رفتم و نزديک ده ماه در آلمان، بيشتر در برلن، بودم. پس از اين مدت مادرم کاغذ نوشت که من مي خواهم که تو بيائي، کسي که خودش خيلي کوشش کرده بود که من بروم و بمانم، براي اين که برايش سخت بود اداره زندگي و مخصوصا کلنجار رفتن با پدر خودش که نسبت به او هم سخت گيري هاي زيادي مي کرد.

شما در خانه پدربزرگتان زندگي مي کرديد؟

نه، خانه خودمان بوديم ولي نظارت همه چيز زندگي مان با پدربزرگم بود. پدربزرگ سخت گيري هائي از لحاظ مخارج مي کرد به دليل اين که سهم برادر من داخل بود با همه، احساس مسئوليت مي کرد که مال صغير کم و زياد نشود. در نتيجه خيلي خرج ها مي افتاد گردن من و خواهرم. به هرحال مامانم به من نوشت که من تو را لازم دارم، بايد بيائي. از اين طرف هم من حالا 18 سالم تمام شده بود و پيش خودم فکر مي کردم که ديگر من رشيد شده ام و مي توانم بروم و اختيار خيلي چيزها را به دست خودم بگيرم، و درنتيجه مي توانم بروم و برگردم. من با اين فکر دست و پايم را جمع کردم و به دوستانم گفتم من مي روم و برمي گردم وارد دانشگاه بشوم. برگشتم تهران و البته آن جوري که خودم خيال مي کردم که حالا ديگر رشيد شده ام ومي توانم همه کارها را خودم به دست بگيرم نبود. ديدم پدربزرگ هنوز به همه کار نطارت مي کند وبازهم اجازه و اين کار را بکن و اين کار را نکن و ديدم به احترام او نمي شود که قبول نکنم. واقعاً خيلي هم دوستش داشتم. آن وقت کاري که کرديم ارث مان را تقسيم کرديم. در خلال يک سالي که من رفته بودم آلمان، خواهرم شوهر کرده بود. من هم که برگشتم و کارها را رو به راه کردم، از يک طرف دلم مي خواست که برگردم آلمان و تحصيلم را ادامه بدهم و از طرف ديگر بدم نمي آمد که شوهر کنم. ديگر پيش آمد و شوهر کردم و شوهرم هم اتفاقا آدمي بود که در آلمان تحصيل کرده بود، و چون مهندس بود در وزارت پيشه و هنر بود. از شاگردهائي بود که زمان رضاشاه فرستاده بودند.

شما شوهرتان را قبلا مي شناختيد؟

يک نسبتي باهم داشتيم. خاله اش و شوهرخاله اش که پسردائي پدرش هم مي شد، آن آقا با پدرم دوست بود و آن خانم با مادرم ومن ازبچگي آنها را مي شناختم، ولي شوهرم را نديده بودم. يک شب يکي ازدوستان اوکه برادر شوهر خاله ام بود خانه اش دعوت کرد و قبل از آن هم يک دوست مشترک ديگر به مادرم گفته بود که اينها مي خواهند بيايند اين جا شماها هم بيائيد اين جا، مثل اين که اتفاقي بهم رسيده باشند. خوب، اين جور بهتر بود. آن طورکه آدم بنشيند درخانه بيايند خواستگاريش، من بدم مي آمد. به هرحال حالا يا قسمت بود يا هرچه بود، اول مرا خيلي نگرفت وبعد اين قدر تعريفش را کردند وگفتند آدم خوبي است که ما ازدواج کرديم. او ازکارش در وزارت پيشه و هنرخيلي راضي نبود. امّا دولت ايران يک کارخانه ذوب آهن سفارش داده بود به آلمان و قرارشد که يک هيئتي برود براي تحويل اين کارخانه که شوهر من هم جزء آن هيئت بود و ما رفتيم آلمان. مدتي نگذشت که جنگ شروع شد وما مجبورشديم آلمان بمانيم. درتمام مدت جنگ ما درآلمان بوديم، که خود داستان ديگري است. من به دانشگاه رفتم ودرچارچوب جامعه شناسي دررشته (publitistic)، چيزي شبيه رسانه هاي عمومي مانند روزنامه ومجله و فيلم وراديو به تحصيل پرداختم وتزم را در زمينه تحول روزنامه نگاري ازنظر مذهبي- سياسي درايران و پيدايش روزنامه هاي آزاد درنتيجه انقلاب مشروطيت نوشتم. پس ازجنگ، بامشقّت زياد خود رابه پاريس رسانديم واز آن جا با يک کشتي (نفر بر) انگليسي به اسکندريه رفتيم و سپس از طريق مصر و عراق به ايران واز راه همدان وکرمانشاه پس از 7سال به تهران بازگشتيم.(12)