tile

بخش دوم



 

آغاز کار
زنان در قلمرو استخدامي

بازگشت به ايران

پس از هفت سال که از خارج باز گشتيد اوضاع ايران را چگونه ديديد؟

درنتيجه اشغال ايران، آمدن آمريکائي ها و متفقين و مسائل و مشکلاتي که ايجاد کرده بودند، و تغيير فوق العاده قيمت ها اصلا با گذشته قابل مقايسه نبود. تا مدتي گيج بوديم. من هرچه پول داشتم و با هر دقتي که خرج مي کردم مي ديدم تمام شد و باز کم است. قيمت ها به کلي با آن چه که ما از پيش عادت داشتيم متفاوت بود. در اروپا قيمت ها بالا نرفته بود. در آلمان ما اصلا احساس نمي کرديم که گراني باشد. و آن وقت ما نه زندگي داشتيم نه خانه داشتيم. از اول که عروسي کرده بوديم از ايران رفتيم، يعني عقد کرديم و رفتيم.

در ايران کجا وارد شديد؟

اول منزل خواهرم وارد شديم. پدر و مادر شوهرم هم منتظر ما بودند، اين بود که بعد رفتيم منزل پدرشوهر و مادرشوهرم. فکر مي کردم که درست نيست من خانه آنها نروم و بمانم خانه خواهرم. آن جا طبقه بالاي خانه را اختصاص دادند به ما و چند وقتي آن جا بوديم. شوهر خواهر شوهرم ديپلمات و آن موقع در ماموريت بود. در منزل آنها مبل و اثاث حاضر بود و به ما گفتند برويد خانه ما بمانيد و به وضع زندگي تان برسيد. ما رفتيم خانه آنها. يک مقدار اين طرف و آن طرف گشتيم که خانه پيدا کنيم. گفتند اين اواخر خانه هاي خوب ساخته شده، و مي شود خانه ساخته خريد. من يک چيزي فروختم امّا تا آمدم به خودم به جنبم پول تمام شد و خانه پيدا نکرديم. مادرشوهرم زميني داشت در کنار نهر کرج که آن موقع دور و برش سنگلاخ بود، بلوار هنوز نبود. گفت اين را به شما مي دهم برويد آن جا بسازيد. من اول ديدم آن جا سنگلاخ است گفتم آن جا نمي خواهيم بسازيم. بعد که پول ها را نفله کرديم و من هم يک خورده آن طرف ها رفتم، ديديم، نه، خانه هاي خوبي آن طرف ها ساخته شده، به شوهرم گفتم برو از خانم جانت آن زمين را بگير براي اين که حالا به درد مي خورد. آن جا را ساختيم که بعد هم چند سال آن جا منزل کرديم. ديگر وقت اين رسيده بود که بچه هم پيدا بکنيم و من در همان سال بچه دار شدم.

 

همکاري با حزب دموکرات ايران

در ابتدا به کارهاي اجتماعي نپرداختيد؟

فکر اين که کارهائي براي زن ها بکنم را هميشه داشتم. در ابتدا خواستم ببينم که چه کارها مي کنند. بعضي از فعاليت هاي زن ها را به من نشان دادند و يک مقداري برايم تعريف کردند که چه کارها در دوران جنگ شده و چقدر کارهاي خيريه زن ها کرده اند، و چقدر کارهاي اجتماعي انجام داده اند. مثلا دخترها را مي آوردند و به آنها کار ياد مي دادند، بعدا کارهايشان را مي فروختند که برايشان عايدي باشد. يک چنين چيزها. خيلي از اين نوع تشکيلات را رفتم و ديدم.

کي ها اين کارها را مي کردند؟

گروه هاي مختلف خانم ها بودند. از همه مهم تر شوراي زنان بود که من بيشتر اعضايشان را مي شناختم، مثل خانم تربيت(13) وخانم صفيه فيروز(14) که عضو شوراي زنان بودند. آن موقع اسمشان چيز ديگري بود، شوراي زنان نبود، مثل اين که حزب زنان بود. آنها حزب زنان را در حدود 1322 تشکيل داده بودند. و خيلي همه تعريف مي کردند که در دوران جنگ زن ها چقدر کمک کردند به مردم و کساني که گرفتاري هائي داشتند. درآن موقع من هم آمادگي داشتم که شروع بکنم به کارکردن. حزب دمکرات ايران تازه تشکيل شده بود.

حزب قوام السلطنه؟(15)

حزب قوام السلطنه. من يک شب در يک ميهماني منزل خواهرم که شوهرش با قوام السلطنه همکاري مي کرد و معاونش بود. . .

آقاي مظفر فيروز؟

بله، من آن جا قوام السلطنه را ديدم. صحبت شد که من از آلمان آمده ام و تحصيل کرده ام و از اين چيزها. دوسه نفرديگر هم ازهمکارهاي قوام السلطنه بودند، مثل موسوي زاده وامثال او. بعد معلوم شد که حزب دمکرات ايران مي خواهد يک سازمان زنان درست بکند. من اول تعجب کردم که اين آقايان و اين پيرمردها به تشکيلات زنان وتساوي حقوق زن عقيده دارند ومي خواهند اين تشکيلات را درست کنند و به من هم همه جور امکانات را مي دهند. بعد فهميدم اين براي مقابله با حزب توده است. براي حزب دمکرات ايران مرامنامه بسيار مدرني نوشته بودند براي اين که در مقابل حزب توده يک قدرتي داشته باشد. آن وقت در مرامنامه حزب توده تساوي حقوق سياسي زن و مرد نبود که اينها گذاشته بودند. درمرامنامه حزب بود، ولي آنها يک تشکيلات زنان داشتند که وابسته به آنها بود. اينها درداخل خود حزب مي خواستند يک تشکيلات زنان داشته باشند. وازطرفي مي خواستند يک آدم تازه نفس که هم تحصيل کرده باشد وهم وابستگي به جائي نداشته باشد بياورند. يک روز در راديو شنيدم که فلان روزخانم هائي که عضو حزب اند بيايند. به من هم تلفن زدند که بيا. من رفتم و يک عده اي آمدند که بعضي ها رامي شناختم وبعضي ها را نمي شناختم.

کي ها بودند؟

اولين روز که آمدند خيلي هايشان را نمي شناختم. از همه طبقه اي بودند. کساني را که مي شناختم يکي خانم عصمت الملوک دولت داد بود، يکي ناهيد فخرائي بود، يکي فخر ايران ارغون بود که او را قبلا نمي شناختم، آن وقت شناختم. بعداً خانم فاطمه سياح آمد، خيلي از فرهنگي ها آمدند. يواش يواش ما شروع کرديم و تشکيلاتي داديم و آئين نامه هائي نوشتيم. يکي از کارهائي که شروع کرديم مبارزه با بي سوادي بود. فعاليت ما خيلي زود نضج گرفت. از آن طرف هم در خود حزب مرا بردند در هيئت تحريريه روزنامه دمکرات ايران. در واقع آن جا مرا بيشتر شناختند چون من تحصيل ژورناليستي کرده بودم. بعد مرا بردند به شوراي عالي حزب که به اصطلاح مرجع بالائي بود.

شما تنها زن بوديد؟

تنها زن بودم. بعدها هم در تاريخ کارهاي زنان مي نوشتند که اولين بار بود که زن در يک حزب سياسي به گونه اي جدّي شرکت کرد. انصافا بايد بگويم با اين که من فکر مي کردم اين پيرمردها عقيده اي به زن ندارند، ولي من در برخورد و صحبت مي ديدم که مرا جدي مي گيرند، با وجود اين که خيلي جوان بودم. در اين ضمن صحبت از اين شد که بعضي از جمعيت هاي ديگر به حزب ملحق بشوند. از جمله ما با حزب زنان صحبت کرديم واينها يک روز آمدند با معاون قوام السلطنه، يعني مظفر فيروز،(16) صحبت کردند، امّا معامله شان نشد چون حزبي ها مي خواستند که زنان کاملا جزو حزب بشوند و زنان مي خواستند که استقلال خودشان را حفظ بکنند و فقط همکاري با حزب بکنند. بعد براي اين که بعضي از خانم هائي که درآن تشکيلات هستند بتوانند در حزب عضو بشوند قرار شد که آنها اسمشان را عوض بکنند. اين تصميمي بود که بين خود خانم ها گرفته شد و براساس آن تصميم نام سازمانشان شد شوراي زنان. بعضي هايشان، مثل خانم سياح که عضو شوراي زنان بود، عضو حزب هم شدند. من دلم مي خواست کاري بکنم که خانم سياح بشود رئيس اين سازمان. خانم بزرگتري بود، خانم محترمي بود، استاد دانشگاه بود. به علاوه من داشتم بچه دار مي شدم. خودم مي دانستم که به زودي ديگر نمي توانم اين قدر در حزب فعاليت کنم. ولي نشد. رأي گرفتند و به من رأي دادند. به هرحال، به گردن من افتاد و خيلي هم همکاري و فعاليت کردم، چه براي اين تشکيلات، چه براي روزنامه.

صد روز از تاسيس حزب گذشته بود و عضويت در حزب خيلي زياد شده بود. مردم از لج حزب توده به خاطر حمايت حزب از فرقه دمکرات دنبال چيز ديگر مي رفتند. من خيلي ها را مي ديدم که با هم هيچ تجانسي ندارند ولي براي يک هدف به خصوص آمده اند به حزب دموکرات و به همين دليل هم وقتي فرقه دمکرات به هم خورد حزب دموکرات هم از هم پاشيد. وقتي جشن صد روزه حزب را گرفتند عده اي از خانم ها شرکت کردند، و عده زيادي از آنها رژه رفتند. من به دليل اين که حامله بودم رژه نرفتم. فردا روزنامه حزب مردم مطالب زننده اي راجع به ما نوشت، از جمله نوشت که زن هاي شهر نو را آوردند براي اين که عده زياد بکنند. فردا صبح من رفتم در هيئت تحريريه روزنامه ديدم که مردها عصباني اند و، خدا بيامرزدش، ارسنجاني قدم مي زند و ديکته مي کند که بنويسند براي روزنامه که همين امروز جواب بدهند که اينها شرم نمي کنند خواهرهاي محترم ما را فاحشه مي نامند، و ازاين چيزها. حالا درهيئت تحريريه کي ها بودند؟ ارسنجاني بود، حميد رهنما بود، گويا عبدالرحمن فرامرزي بود، به نظرم دکترحسين پيرنيا(17) بود، به هرحال چند نفر از آقايان بودند و من يک نفر زن بودم. گفتم من عقيده ندارم که حرف هائي را که آنها زده اند ما تکرار بکنيم. گفتند پس چه بگوئيم؟ گفتم من عقيده دارم که ما بگوئيم که عده زيادي از خانم ها در صفوف ما از کارگر ساده تا استاد دانشگاه در رژه شرکت داشتند. اين خودش جواب به آنهاست و حرفي هم که آنها زده اند تکرار نمي کنيم. گفتند به به و خيلي خوب است.

در اين زمان قرار بود مجلس پانزدهم تشکيل و مساله نفت و قرارداد با شوروي مطرح شود. حزب دمکرات ايران در مجلس پانزدهم اکثريت داشت. روزي که اعتبارنامه ها مطرح بود من رفته بودم تماشا. رسيده بود به اعتبارنامه تقي زاده(18) و گمان مي کنم عباس اسکندري(19) بود که مخالفت کرد و کشاند قضيه را به مسئله نفت. من از جلسه که برگشتم يک مقاله نوشتم «بوي نفت در مجلس» براي روزنامه دمکرات که يک مقدار سر و صدا بلند کرد، يعني سر و صدائي که خوب منعکس شد. بعد هم مقالات ديگري در روزنامه دموکرات مي نوشتم و به طور کلي خودم را آماده مي کردم که مسائل زنان را مطرح کنم. ولي فقط به مسائل زنان نمي چسبيدم، به همه چيز مي خواستم بپردازم، تمام مسائلي که مطرح بود. از جمله بين دوستان حرف هائي مي زدم از لحاظ اصلاحاتي که لازم است و همچنين درمورد مسائل زنان. آنها مي گفتند اين حرف ها را نزن. مي گفتم چرا نزنم؟ مي گفتند مي گويند توده اي هستي. مي گفتم يعني چه، اين حرف ها چيزهائي است که براي پيشرفت اجتماع، براي پيشرفت زن لازم است، خوب اگر توده اي ها هم اين حرف را مي زنند پس آنها هم درست مي گويند.

يک روز، يا يک شبي، قرار گذاشته بودند که گروه زنان چپ و زنان راست بحثي راه بيندازند. فکر مي کنم محلش در تالار گراندهتل بود. وقتي ما رفتيم ديديم که شوراي زناني ها طرف راست سالن نشسته بودند، تشکيلات زناني ها و مريم فيروز طرف چپ نشسته بودند. من اين جا تازه اولين بار ديدم که آن زن هاي دست راستي چه مي گويند آن زن هاي دست چپي چه مي گويند. واقعا يک مقدار همه مان يک چيزي مي خواستيم. ما که نمي توانستيم چند جور چيز بخواهيم. بعضي ها هم به اين فکر بودند که ايجاد يک همکاري هائي بکنند، ولي مي دانيد که کمونيست ها در هيچ جا با غير کمونيست ها همکاري نمي کنند. من خودم بعدها در کارهاي بين المللي ام از راه شوراي بين المللي زنان خيلي سعي کردم ايجاد يک همکاري هائي بکنم با دستگاه هاي کمونيست، ولي نمي شد. آنها همکاري نمي کنند.

درآلمان که تحصيل مي کرديد مسئله زنان هيچ وقت شما را جلب کرده بود؟

در آلمان من در دوراني بودم که وضع زنان خوب نبود، براي اين که هيتلر مي خواست عقيده خودش را تحميل بکند و سازمان هاي زنان با مخالفت با او خودشان را منحل کرده بودند. البته آن موقع ما اين را نمي دانستيم. من اين را بعدها فهميدم. آن موقع مي ديدم تشکيلات زناني آن جا نيست، غير از دو تشکيلات خيريه فوق العاده قوي که خيلي عالي کار مي کردند و وابسته به حزب ناسيونال سوسياليست بودند. اينها در موقع جنگ اين قدر خدمت و فداکاري کرده بودند که بعد از جنگ متفقين تنها شاخه حزب را که از آن دفاع کردند و تبرئه اش کردند همين قسمت خيريه زنان بود.

شما از کي به فکر زنان، نهضت زنان، و کارهاي جمعيت هاي زنان افتاديد؟

از بچگي. شايد هفت سالم بود وقتي که از من مي پرسيدند تو در آتيه مي خواهي چکار بکني، مي گفتم مي خواهم يک مدرسه بسازم که بيست طبقه داشته باشد و بيست کلاس براي دخترها. آن زمان که مدرسه فقط شش کلاس داشت من آرزويم اين بود که امکاناتي باشد براي اين که زن ها بتوانند تا کلاس بيستم بروند. در آن زمان که در ايران ساختمان بيشتر از دو طبقه پيدا نمي شد، من دلم مي خواست يک مدرسه براي دخترها بسازم که بيست طبقه داشته باشد. يعني بلند پرواز بودم از اين نظر، با آرزوي اين که بايد وضع زن ها خيلي پيشرفت بکند. همان طور که گفتم تبعيض هائي که دراجتماع درباره پسر و دختر بود آدم را متوجه مي کرد و متاسف که چرا بايد اين جور باشد. حالا که من فکر مي کنم چرا مثل خيلي ها اين تبعيض ها را قبول نکرده بودم، که خوب زني گفتند و مردي گفتند، اين شايد يک مقدار دليلش طرز تربيت پدرم بوده، يک مقدار آشنائي با ادبيات خارج يا خواندن ادبيات درباره مسائل آزادي در ايران بوده. بالاخره ما شعرائي داشتيم که براي آزادي، براي مشروطيت نوشتند، راجع به زن ها نوشتند. البته خيلي از آنها را من آن موقع هنوز نمي شناختم، مثل دهخدا، مثل اشرف گيلاني، عارف و ديگراني که در بدي وضع زن ها شعر گفتند. من آن وقت ها که در دبستان بودم آنها را نشناخته بودم. ولي به محض اين که 1325 برگشتم ايران، جداً شروع کردم به فعاليت. چه با جمعيت هاي ديگر چه با حزب دمکرات ايران.

ازجمله کارهائي که ما آن موقع کرديم تشکيل جمعيتي بود براي کارهاي اجتماعي به نام «انجمن معاونت زنان شهر تهران» که بعضي هايشان از شوراي زنان بودند، خانم تربيت، مثلا آن جا بود، چند خانم ديگر بودند، من هم آن جا بودم. از جمله کساني که اساسنامه آن جمعيت را نوشتند من بودم. اين در همکاري با شهرداري و يکي از مديرکل هاي شهرداري بود. ما در شهرداري جمع مي شديم و براي بهبود وضع موسسات شهرداري کار مي کرديم. يادم است در اين زمينه يک دفعه در ماه رمضان يک شب احيا در راديو حرف زدم و گفتم که «عبادت به جز خدمت خلق نيست» و مردم را دعوت کردم که کمک بکنند به اين جمعيت که مي خواهد به اين سازمان ها کمک بکند. بعضي ها گفتند که آخوندها بدشان مي آد از اين که گفتي «عبادت به جز خدمت خلق نيست». من گفتم حرف را بايد به موقع خودش زد. آن موقع شوهر من رئيس اداره برق بود و آن جا يک لانه زنبوري بود براي توده اي ها. من رفتم آن جا کارخانه را ببينم. کارگري آمد جلو و گفت خانم من ديشب صداي شما را در راديو شنيدم و پنج تومان به من داد و گفت اين سهم من است که به جمعيت شما مي دهم. من خيلي تحت تاثير قرار گرفتم. از او تشکر کردم، پول را گرفتم و آوردم و به رفقا گفتم که اين پولي است که يک کارگر کارخانه برق داده است.

 

بازگشت به آلمان و اتمام دوره دکترا

من البته فکرم اين بود که برگردم آلمان و دکترايم را بگذرانم. يعني اگر هم شوهرم دوباره ماموريت نمي گرفت، من براي يک شش، هشت ماهي مي رفتم. خوب، بچه کوچک بود مي بايست يک خورده جان بگيرد، خانه مي ساختيم مي بايستي در جريان ساختمان خانه هم باشيم. خوشبختانه شوهرم ماموريت گرفت. ماموريت او دوباره براي تحويل کارخانه ذوب آهن بود. قراردادهاي بسياري که دولت ايران با آلمان ناسيونال سوسياليست قبلا براي خريد کارخانجات بسته بود معوق مانده بود. شايد بيش از دويست قرارداد بود. پس قرار شد که دوباره يک هيئتي برود آلمان که به اينها رسيدگي بکنند و ببينند کدام يکي قابل ادامه دادن است و کدام يکي نيست. دراين موقع يک نفر آقاي آلماني بود که در استخدام دولت ايران بود از زماني که بانک ملي را در ايران درست کردند، اين آقا در آن جا کار مي کرد و بعدها در وزارت دارائي از او استفاده مي کردند. اسمش آقاي "کارل هوفر" بود. طرف اعتماد دولت ايران بود و او را هم مامور کرده بودند که با اين هيئت همکاري بکند. از دونفر مهندس، ايراني اين دفعه يکي، فقط شوهر من مهندس انصاري بود. ما رفتيم به اشتوتکارت. دليلش اين بود که آلمان بعد از جنگ چند قسمت شده بود و هر قسمتش تحت اشغال يکي از نيروهاي خارجي بود. اين قسمت در قسمت امريکائي ها بود که "اشتوتکارت" مرکزش بود، يعني جنوب و جنوب غربي آلمان. نمايندگي ايران در آن موقع در آلمان نزد امريکائي ها بود، چون هنوز دولت آلمان را همه به رسميت نشناخته بودند. ما روزهاي آخر سال 1949 به اشتوتکارت رسيديم. عيد نوئل گذشت و از ژانويه کارهايمان شروع شد. درآن موقع رئيس هيئت نمايندگي آقاي عبدالله انتظام(20) بود، آقاي اميرعباس هويدا(21) کنسول بود، خدابيامرزها همه شان. . . آقاي حسنعلي منصور(22) دبير اول بود. حسين لقمان ادهم(23) از اعضاي سفارت بود، يادم نيست دبير اول يا دبير دوم بود. چند نفر ديگر هم بودند و يا بعدها آمدند، مثلا نصيرعصار(24) آمد به ماموريت، خيلي جوان بود، شايد از اولين مأموريت هايش بود. آقاي انتظام خيلي با همه مهربان بود. پدروار با همه رفتار مي کرد. خيلي همه به او علاقمند بودند. تمام اين آقايان بي زن بودند. من تنها زن ايراني در محيط سفارت بودم. شوهر من چون مأمور دولت بود وابسته به سفارت بود. خوب جوان هم بودم و با اينها همه يک روابط دوستانه خوبي داشتيم و تا اندازه اي خانه ما مرکز تجمع همه اين دوستان بود. آقاي انتظام هم گاهي سر به سر من مي گذاشت. مرا خيلي اذيت مي کرد، ولي مي دانم که از روي محبت بود. خدا بيامرزدش. آقاي انتظام با خانواده ما خيلي دوست بود. با دائي هاي من خيلي دوست بود. ولي من در تهران نديده بودمش. به هرحال ما چند سال درآلمان مانديم. من پروفسور سابقم را پيدا کردم واو مرابه استادي به نام فون اکهارت(Von Ekhardt) درهايدلبرگ معرفي کرد و من رساله ام را در رشته ارتباطات جمعي و سوسيولوژي با او گذراندم. از تجربيات جالب اين زمان سميناري بود که با الفرد وبر(Alfred Weber) برادر ماکس وبر(Max Weber) معروف داشتم. به هرصورت دکترايم را در سال 1953 گذراندم و پس از چهارسال، اين بار براي بار سوم، به ايران باز گشتم.

بعد که شما آمديد ايران، بچه را کودکستان گذاشتيد، و زندگي تان به راه افتاد، چکار کرديد؟ فعاليت اجتماعي تان چطور بود؟

سفري که در 1332 آمدم، به اين فکر بودم که بايد يک کاري بکنم، چون هم دوست داشتم که کار کنم و فعاليت داشته باشم، هم اين که زندگي مان جوري بود که خيلي دست و بال مان باز نبود. ارثيه من همان قدري بود که خانه را ساخته بوديم و وقتي رفتيم سفر به ما کمک شد، يعني خانه را اجاره داديم و قرض هايش را داديم. شوهرم هم يک عايدي نرمالي داشت. او هم از آدم هائي نبود که دو سه تا کار گير بياورد و چند جور حقوق بگيرد. براي تعيين ارزش دکترايم مدتي وقت گذشت، چون لازم بود که رساله دکترائي را که گذراندم ماشين بکنم و اقلا هفت نسخه بفرستم آلمان. مدتي طول کشيد تا من يک نفر را پيدا کنم که آلماني بداند و اسم هاي فارسي را درست بزند. اگر تا سر يک سال رساله را نمي دادم موضوع دکترا ملغي مي شد. يکي دوبار هم پروفسورم دلواپس شد و به خانم همکارش گفته بود بنويس ببين چطور شد. او نوشت و من گفتم خاطرجمع باشيد مي رسانم. بالاخره من اين را رساندم چون تا اين نمي رسيد ديپلم مرا نمي فرستادند. من هم تا آن موقع هرکه مي خواست به من دکتر بگويد، مي گفتم نگوئيد، براي اين که من هنوز ديپلمم به دستم نرسيده و نوشته بودند که تا ديپلم به دستش نرسيده نبايد تيتر دکترا را به کار ببرد. به هرحال، مي بردم يا نمي بردم مهم نبود. بعد تيتر رسيد. من تنبلي کردم که ديپلم را بفرستم و تعيين ارزش بکنم. يک وقتي شنيدم . . . مي دانيد اين جور چيزها درهمه جا هست، کساني که حالا احساس رقابت مي کردند يا دلشان مي خواست که مرا از ميدان در بکنند، چون شروع کرده بودم به فعاليت هاي اجتماعي، مي گفتند اين دروغ مي گويد اين دکتر نيست.

خانم ها؟

لابد.

آغاز کار در بنگاه عمران

من مترصد بودم که کاري پيدا کنم. يادم است يک شب در يک ميهماني ارتشبد عبدالله هدايت(25) را ديدم. پسردائي مادرم بود و مي دانست که من آمده ام و مي خواهم که يک کاري را شروع بکنم. آقاي دکتر فخرالدين شادمان را ديد.(26) مرا به دکتر شادمان معرفي کرد و گفت گمان مي کنم در دستگاه شما اين خانم به درد مي خورد. اين دستگاه بنگاه عمران کشور بود. درآن زمان اصل چهار کارها و تشکيلاتي در مملکت هائي شروع مي کرد، در کشورهاي درحال توسعه، و در ايران يک بنگاه عمران درست کرده بودند، با همکاري وزارت کشور، براي عمران دهات. طبعا بخشي از کارهاي بنگاه عمران اجتماعي بود و "سوسيولوگ" هم لازم بود.

برنامه اصل چهار دو رئيس داشت، يک امريکائي و يک ايراني. دکتر شادمان رئيس ايراني صندوق مشترک بود. در بنگاه عمران کشور رئيس آقاي "نورافشار" بود، يعني يک رئيس امريکائي داشت و يک رئيس ايراني که "نورافشار" بود. به هرحال حالا يادم نيست چه جوري به نورافشار گفتند. يادم است که مهندس حبيب نفيسي هم با نور افشار راجع به من صحبت کرده بود. چون بعدها نورافشار به من گفت که والله من چه مي دانستم سوسيولوژي چه هست. به من مهندس نفيسي گفت اين خانم خوب است، دختر فلان کس است، زن فلان کس است، من هم گفتم خوب بگوئيد بيايد. ولي امريکائي ها عقب يک نفر "سوسيولوگ" مي گشتند براي آن کار. من رفتم مدارک را نشان دادم و من را در بنگاه عمران کشور استخدام کردند. امريکائي ها زياد مداخله نمي کردند، بيشتر تصميمات با خود اداره بود. بنگاه عمران دو معاون داشت، يکي تيپ قديمي تر داشت، يکي مدرن تر و به اصطلاح با اطلاعات جديد آشنا بود و انگليسي مي دانست وبيشتر با امريکائي ها صحبت مي کرد. در اين تشکيلات در يک بخش براي دهات نوشته بودند "ويمنز اکتيوي تيز" (women's activities) يعني فعاليت هاي زنان. در اين اداره هيچ کس نمي دانست منظور از "ويمنز اکتيوي تيز" چه هست. از امريکائي ها هم نخواسته بودند بپرسند. به من گفتند شما فکر مي کنيد اين چه هست. گفتم نظرهائي دارم که چکار مي شود براي زنان کرد. نشستيم و برنامه اي نوشتيم و داديم. اينها چون نمي توانستند هيچ تصميمي بگيرند، آدم مفصل مي نوشت مي گفتند اين را يک خورده مختصر کنيد، مختصر مي نوشت مي گفتند برو يکي ديگر بنويس مفصل کن. خودشان هم درست نمي دانستند که بايد چکار بکنند. ولي يک نفر خيلي خوب استفاده کرد. همان طور که گفتم، هر کارمند ايراني يک "کانتر پارت" امريکائي داشت. در مورد فعاليت زنان يک خانم ايراني بود که امريکائي شده بود، يعني شوهر امريکائي داشت و انگليسي بلد بود. او در قسمت اصل چهار در قسمت امريکائي فعاليت زنان بود، ولي کوچکترين اطلاعي نداشت که در دهات بايد چکار کرد. چيزي را که من به فارسي نوشتم از من گرفت و گفت ترجمه مي کنم، ولي ترجمه اش را به من نداد. بعد معلوم شد که خودش اين طرح را به عنوان پيشنهاد خودش داده.

به هرحال از نظر ايراني ها من ديدم که کاري پيش نمي رود. همين جور به دفع الوقت مي گذرد. همان روزهاي اول اين آقاي نورافشار به يکي از آن معاون ها که آقاي غفاري نامي بود گفته بود که به خانم دولتشاهي بگو ما پانصد تومان به او مي دهيم. آن وقت پانصد تومان به کم ارزشي حالا نبود، ولي آن وقت هم چيز کمي بود، چيز زيادي نبود. در اصل چهار حقوق ها بهتر از اين بود. غفاّري رويش نمي شد بگويد پانصد تومان، گفت 5 هزار ريال. گفتم والله من براي پول اين جا نيامدم. من براي اين آمدم که تجربه پيدا کنم، بروم دهات ايران. يکي اين که از اطلاعاتي که دارم استفاده بکنم و کاري بکنم و يکي اين که واقعاً دلم مي خواست که به اوضاع دهات ايران آشنا بشوم. وليکن فکر نمي کردم که اين پيشنهاد به من بشود. نورافشار گفت که ما به هيچ کدام از خانم هاي اين جا چنين حقوقي نمي دهيم و براي شما خيلي بيشتر از آنها پيشنهاد کرده ايم. حالا خانم هاي ديگر چه بودند: يا منشي بودند يا تلفن چي. کسي نبود که تخصص يک کاري را داشته باشد. خودش هم بيچاره مي گفت که معلوماتش در حدود کلاس شش ابتدائي است. ادعائي نداشت. منتهي چون کشاورزي به رسم عادي کرده بود و خودش ملک داشت و کشاورزي مي کرد او را کرده بودند رئيس بنگاه عمران. انگليسي هم بلد نبود و آن کسي هم که طرف مقابلش بود، يک ايراني بود در اصل چهار که خيلي او را اذيت مي کرد. به هرحال، من پس از مدتي گفتم اگر با من کاري نداريد من از اين جا بروم. اين که نمي شود. من نيامده ام بنشينم اين جا توي اطاق. بعد، به هرحال، روي جدول هائي که امريکائي ها درست کرده بودند حقوق مرا به ماهي هفتصد تومان بالا بردند که بعد فهميدم که مطابق جدول هم حقوق من از اين بيشتر مي شده. در عين حال اجازه دادند من بروم در دهات.

درآن موقع امريکائي ها در مامازان مدرسه اي به راه انداخته بودند براي تعليمات و تربيت دخترهائي که قرار بود به دهات بروند. اين مدرسه بعد دانشکده يا دانش سرا يا دانشگاه کشاورزي شد. پيشنهاد کردم که يک عده دختر را ما تربيت کنيم. گفتند نه، تشکيلات ما آمادگي ندارد و بودجه نداريم. من شروع کردم يک مقدار اطلاعاتي بدهم به کارشناس هاي مردي که مي رفتند به دهات و شهرستان ها که آنها هم يک راهنمائي هائي به زن ها بکنند. چون يک چيزهاي بهداشتي و ساده را آنها همان طور که به مردها ياد مي دادند مي توانستند به زن ها هم ياد بدهند. مثلا بعضي از تعليماتي که آنها مي دادند به زن ها کارهاي مرغداري، سبزي کاري بود. دهاتي بود که مردم اسفناج نديده بودند. به اينها ياد دادند که اسفناج بکارند و بعد هم خودشان بخورند. چون به اين نتيجه مي رسيدند که در اين دهات خيلي جاها مردم خيلي از غذاها را نمي خورند در صورتي که به سادگي مي توانند خودشان بکارند و خودشان هم بخورند. درنتيجه در واقع تغذيه کافي و کامل نداشتند. يا مثلا مرغ و بوقلمون و مانند آن تربيت مي کردند ولي همه اش را مي فروختند. يک مقدار اينها را تشويق مي کردند که يک مقدارش را خودشان بخورند يا راهنمائي مي کردند که چه کارها بکنند که محصولشان بيشتر بشود که يک مقدار خودشان بخورند. بعد، دخترها را هم که ما مي فرستاديم، يک مقدار به آنها تعليمات مي دادند. يک خانمي رفته بود به يکي از دهات دماوند و خودش به فکر خودش آن جا راهنمائي مي کرد به روستائي ها. او را به من معرفي کردند. فکرکرديم چه کمکي مي توانيم به او بکنيم. اداره مقرراتي دارد و نمي تواند همين جوري به کسي مثلا کمک مالي بکند. بالاخره ما قرار گذاشتيم که کارشناس بنگاه عمران که مي رود دماوند اقلا او را نيز ببرد و وقتي که مي آيد او را هم برگرداند که اين خانم مجبور نباشد با وسايل ديگر برود. ما باعث کار خير شديم و اين دو با هم ازدواج کردند و دو تائي در ده کار مي کردند و به مردم کمک مي کردند. اتفاقا من حوله اي اي نجا در پاريس دارم، يک دستمال کتاني است، از کارهاي دستي است که اين را ياد داده بودند به زن هاي دماوندي و آنها درست کرده بودند. به زن هاي روستائي آن طرف تر از دماوند هم ياد داده بودند. حوله ها را مي آوردند و مي فروختند. حالا کم کم من وارد کار شدم. براي من رفتن به دهات و آشنا شدن به محيط دهات خيلي جالب بود، چيزي بود که من هميشه مي خواستم. چون در شهرها که آدم کم و بيش اوضاع را مي شناخت و من يک مقدار هم که علاقمند بودم وارد اين دستگاه بشوم براي اين بود که با دهات ايران آشنا بشوم.

با شما به عنوان يک زن چگونه رفتار مي کردند؟ آيا، به اصطلاح، شما را تحويل مي گرفتند؟

وضع کار براي زنان مشکل بود. امّا، مردها هم متفاوت بودند. دکتر محسن نصر(27) خيلي طرفدار پيشرفت زن ها بود، و زماني که وزيرکار بود پيشنهاد کرد در يک هيئتي که مي رفت به ژنو براي کنفرانس کار من هم بروم. دولت هم قبول کرد ولي من متاسفانه آن موقع نتوانستم قبول بکنم. گرفتاري زندگي داشتم و نمي توانستم بروم. بعد دکتر نصر شهردار تهران شد و يک کنفرانس شهردارها در هند بود و روي همين که مي خواست زن ها را جلو ببرد به من پيشنهاد کرد که با او بروم. گفتم من که در کادر شهرداري نيستم، گفت عيبي ندارد، خوب است که بيائي. من هم حاضر شده بودم، پاسپورت هم گرفته بودم، ولي سفر او بهم خورد و درنتيجه من هم نرفتم. البته من از رئيس اداره ام اجازه گرفته بودم و به نظرم دکتر نصر هم به او گفته بود و او موافقت کرده بود. او مي دانست که من دارم مي روم هند و پاسپورت و اين هايم هم حاضر است. يک روز مرا صدا کرد در دفترش و گفت شما مي خواستيد برويد هند، البته مي خواست زرنگي بکند و يک منتي سر من بگذارد. گفت شما مي خواستيد برويد هند، بهم خورد، من خيلي ناراحت شدم. گفتم چيزي نيست، يک دفعه ديگر آدم مي رود. من تا آن وقت هند نرفته بودم. گفت حالا سفري هست که ما داريم مي رويم. با همان شرايطي که شما داشتيد آن جا مي رفتيد، چون من آن جا به خرج خودم مي رفتم، اگر بخواهيد بيائيد من درست مي کنم. گفتم اجازه دهيد فکر کنم. دو سه روزي گذشت، هنوز جواب نداده بودم. او با يکي از اعضاي هيئت مديره صحبت مي کرده و او گفته که شما فشار نياوريد، او شوهر دارد، شايد شوهرش موافق نباشد، بگذاريد خودش تصميم بگيرد. اتفاقا آن آقا يک بار با من صحبت کرد، من گفتم بله، هنوز دو دلم که بروم يا نروم. بالاخره فکر کردم که جالب است.

برنامه رفتن به هند از طرف اصل چهار تنظيم شده بود که چهار نفر از ايران مي رفتند، همه مربوط به بنگاه عمران، براي اين که برنامه هاي عمران روستائي هند را ببينند. هندي ها جلوتر شروع کرده بودند و يک خورده پيشرفته تر بودند. آن چهار تا به خرج اصل چهار مي رفتند، من خودم مي رفتم. چهار نفر هم يکي همين رئيس ايراني بنگاه بود، يک نفر طرف مقابلش در اصل چهار که او هم ايراني بود، يک نفر از طرف املاک پهلوي فرستاده بودند که خيلي کم انگليسي بلد بود، و يک نفر هم از طرف وزارت کشور که او هم تقريبا انگليسي بلد نبود. خود رئيس اداره مان هم که هيچ انگليسي بلد نبود.

رئيس اداره تان همين آقاي نورافشار بود؟

نور افشار بله.

ايراني اصل چهار کي بود؟

سرتيپ معارفي بود. او البته انگليسي بلد بود، ولي اين دو رابطه شان با هم خوب نبود. بعد من فهميدم چرا نورافشار علاقمند بود که مرا ببرد، براي اين که هيچ کس آن جا نبود به داد او برسد. خودش گفت وقتي مدتي اينها حرف مي زنند و آدم به آقاي معارفي مي گويد چه گفتند، مي گويد راجع به مسائل کشاورزي صحبت کردند.

به هرحال، ما رفتيم هند. خيلي سفر جالبي بود و براي من فرصت خوبي بود که خيلي چيزها را به آقاي نورافشار نشان بدهم و بگويم آن چيزي که من پيشنهاد مي دهم اين است، عمل بشود اين جوري مي شود. او هم خوشش مي آمد که اين چيزها را مي ديد. به علاوه هرجا که مي رفتيم اين امريکائي ها که چيزهائي را توضيح مي دادند من ترجمه مي کردم. براي آنهاي ديگر هم همين طور، آن دوتاي ديگر هم انگليسي خوب بلد نبودند. من برايشان توضيح مي دادم. وليکن بعضي از اين آقايان راه دستشان نبود که من در اين هيئت داراي سمتي باشم. يعني هماني که با نورافشار رقابت داشت به امريکائي ها گفته بود اين خانم منشي هيئت است. يک دفعه يکي از امريکائي ها يا هندي ها به اين موضوع اشاره کردند. من گفتم که چه گفتيد؟ از پيش هم با نورافشار معين کرده بودم، گفته بود خير شما مشاور امور اجتماعي هستيد. گفتم کي به شما گفت که من منشي هيئتم. من اصلا منشي گري بلد نيستم. واقعا هم بلد نبودم و نيستم. گفت من نمي دانم، يکي از اين آقا ها گفت. بعد به نور افشار گفتم مگر شما مرا درست معرفي نکرديد؟ گفت چرا، من گفتم که اين جور معرفي کنند. گفتم پس خواهش مي کنم بگوئيد که مرا درست معرفي کنند، چون من نه منشي گري بلدم و نه حاضر بودم به عنوان منشي هيئت بيايم. به هرحال، بعد ديگر جرياناتي پيش آمد و قضيه به طور خود به خود جور ديگر معرفي شد.

در همان روزهاي اولي که ما به هند رفته بوديم يک برنامه گذاشته بودند نزد مستر "دِي". مستر دي رئيس کل برنامه هاي هند بود و مي گفتند دست راست نهرو است، که آن زمان نهرو نخست وزير بود. گفته بودند هيئتي از ايران آمده، و از آن جا که هندي ها خودشان هم با اصل چهار همکاري داشتند، اصل چهار واسطه شده بود. نشستيم و مستر دي يک مقداري از برنامه هاي روستائي خودشان تعريف کرد و يک خورده هم آن وسط ها ما براي آقاي نورافشار ترجمه مي کرديم. بعد گفت که حالا اگر سوالي داريد بکنيد. من ديدم آقايان سکوت کردند و من هم سوالي برايم پيش آمده بود. سوال کردم، خوشش آمد وگفت بله بسيار سوال به جائي است و من منتظر بودم که اين سوال بشود و سپس او جواب داد. آنهائي که يک خورده ترجمه بلد بودند براي نورافشار گفتند که اين آقا چه جواب داد. يک سوال ديگر من کردم. گفت شما به کليد مطلب دست زديد. توضيحي داد. بعد که جلسه تمام شد آمديم بيرون گويا اينها بيشتر توضيح مي دهند براي آقاي نورافشار که بله فلان کس عجب سوال هائي کرد. درنتيجه نورافشار به من گفت، خانم شما آبروي هيئت را حفظ کرديد و چه سوال هاي خوبي کرديد. در دهات هم که مي رفتيم برنامه هاي مختلف را به ما نشان مي دادند و من هر برنامه اي را که مي ديديم، چون پيشنهادهائي که داده بودم همان جور مانده بود توي کشو، مي گفتم فلان پيشنهادي که من دادم در عمل اين جوري مي شود. من آن چيزي را که به عقلم رسيده بود نوشته بودم، اين جا مي ديدم که دارد عمل مي شود.

سفر هند خيلي جالب بود براي اين که ما واقعا برنامه هاي خيلي خوبي را ديديم در دهات، و خوب خيلي جاهاي تاريخي و ديدني هند را هم ديديم. در بمبئي هم باز برنامه هائي در دهات نزديک شهر داشتيم و پس از آن ديگر برنامه ها تمام شد و هرکسي مي توانست هرکار مي خواهد بکند. من مي خواستم دو غار معروف هند، "آجاندا" و"اِلورا"، را که نزديک "زينب آباد" در راه بمبئي بودند ببينم. سرکنسول ما آن جا، گمان مي کنم آقاي وحيد بود، به من گفت که فلان آقا که در سفارت است، يک آقاي ميانه سني که حالا اسمش يادم رفته، اين غارها را نديده و مي آيد با شما و گفت ضمناً هم من دلم نمي خواهد که اين راه را شما تنها برويد. گفتم خيلي خوب، متشکرم و ما آمديم تا "زينب آباد" با ترن و از زينب آباد هم با اتوبوس رفتيم تا خود "آجاندا" و "الورا". اينها يک معبدهائي است که يکيش بيرون است، کوه را تراشيده اند يعني معبدي را که آدم مي بيند اين چنين نيست که سنگ ها را آورده باشند تراشيده باشند و سوار کرده باشند. خود کوه را تراشيده اند تا پائين و يک معبد به چه عظمت درست کرده اند. يکي ديگر داخل کوه را کنده اند و رفته اند در غارها و درآن صومعه درست کرده اند و از خود سنگ تخت تراشيده اند که راهبه ها و اشخاص مذهبي روي همان سنگ مي خوابيده اند. بعد يک مقدار هم اين توها نقاشي داشته که مي گفتند يک مقدار از اينها نقاشي هايش رنگ آبي ندارد، پيداست که مال قبل از سال 1200 ميلادي است، ولي آنهائي که رنگ آبي دارد بايد از سال 1200 به بعد باشد. چون تا آن زمان رنگ آبي در هند نبوده، تا وقتي که لاجورد را از ايران برده اند. اين رنگ هاي قشنگ کاشي هاي ما از همان رنگي بوده که بعد به هند هم مي بردند و از آن وقت است که اين نقاشي ها رنگ آبي هم داشته. واقعا ديدن اينها يک چيز فوق العاده اي بود. ضمنا به تمام مذاهب آدم آشنا مي شد چون مظهر تمام مذاهب هند را آن جا به صورت تراشيده هاي سنگ مجسم کرده بودند. البته فرض کنيد بيم و اميد، ترس، خوب اينها هم همه اش بود و انواع غرائز انساني، همه چيز منعکس شده بود.

به هرحال، از سفر هند که برگشتم ديدم همه بنگاه عمران حرف از آن مي زنند که از وقتي که آقاي نورافشار آمده از شما تعريف مي کند و مي گويد که باعث آبروي هيئت بوده ايد. ما که برگشتيم ايام عيد بود و به مناسبت عيد هم معمولا ارتقاء مقام مي دهند. به ما هم يک ارتقاء دادند و آن اداره اي که اين قسمت ما جزوش بود، رياست آن را دادند به من، چون آن کسي که رئيس اداره بود در اين ضمن رفته بود. نورافشار بعد به من گفت راستش را بخواهيد من تا سفر هند به شما عقيده اي نداشتم، آن جا عقيده پيدا کردم. ولي اين جا هم ببينيد اين عقيده پيدا کردن در چه حدود بود. بعد از مدتي آقاي "دي" را دعوت مي کنند که بيايد ايران، و برنامه هائي هم در اين بنگاه عمران بوده که بزرگان قوم دعوت شدند که راجع به مسائل مختلف صحبت و تبادل نظر کنند. آن آقا قاعدتا انتظار داشته که من آن جا باشم. چون ديده بوده آن جا که من کسي بودم که به مسائل وارد بودم. ولي مي بيند نيستم. اينها مرا براي آن جلسات دعوت نکرده بودند. و مي پرسد که آن خانمي که در آن سفر بود کو، او خيلي وارد بود به اين جور مسائل. اينها مي بينند چه بگويند مي گويند مسافرت است و چون مي گويند مسافرت است ديگر فردايش هم نمي توانند مرا دعوت بکنند. ما يک وقتي فهميديم که مستر "دِي" آمد و رفت. اين هم به عنوان نمونه از اين که ما زن ها با چه مشکلاتي مواجه بوديم. زنان در ايران با خيلي از اين مسائل مواجه بودند و مي بايستي خيلي از خودشان لياقت و کفايت نشان بدهند تا مردها قبولشان داشته باشند.

اتفاقا قدري نگذشت که رئيس بنگاه عمران عوض شد و يکي از آقاياني که فرهنگي بود، مثل اين که از وزارت فرهنگ آمده بود، آقاي دکتر "بيرجندي"،(28) که خوب البته سواد و اطلاعات بيشتري داشت، شد رئيس بنگاه عمران. او وقتي که آمد، شروع کرد اول به من اهميت بدهد و ضمنا هم مي خواست تغييراتي در تشکيلات بدهد. يک اداره آموزش آن جا بود که رئيسش يک مهندس بود که بعد ما فهميديم او را به مناسبت نسبت با آقاي نورافشار آن جا گذاشته بوده اند. بيرجندي مي خواست او را از اين جا بلند کند و مي خواست که دو اداره آموزش و اجتماعي را مخلوط کند که بشود "آموزش اجتماعي". به من گفته بود که مي خواهد رياست اين جا را بدهد به من. من به او گفتم اگر شما آن مرد را از آن جا برداريد و اداره اش را بدهيد به من يک خورده اسباب ناراحتي خواهد شد. گفت نه، براي چه. آن سمتش مهندسي است، بايد برود در کار مهندسي. آن جا اصلا برايش موردي ندارد. اتفاقا همين هم شد. آمدند و اداره آموزش و اجتماعي را قاطي کردند و توي جلسه اي هم به همه گفت بله چون اين ارتباط دارد با رشته خانم دولتشاهي و ايشان هم که لايق فلان و از اين حرف ها هستند، اين را ما مي دهيم به ايشان. حالا در قسمت خود من کس زيادي نبود، هرکه بود با من از قبل بود، ولي در قسمت آموزش سه چهار تا آقاياني بودند که بيشترشان هم از وزارت فرهنگ آمده بودند. آن زمان وزارت فرهنگ بود، هنوز فرهنگ و آموزش جدا نشده بود. اينها يکي يکي مي روند پيش آقاي بيرجندي و مي گويند ما ديگر کار نمي کنيم. او مي گويد چرا؟ مي گويند ما زيردست يک زن کار نمي کنيم. البته رئيس هم يک کاري را که کرده است زود از آن بر نمي گردد و به آنها جواب سخت مي دهد و بعد هم مي گويد براي چه؟ اين رشته اش و کارش اين است و شما چکار داريد زن است يا مرد. ببينيد کارش چه هست و با او چه جور مي شود کار کرد. من اين را شنيده بودم و به روي خودم نياورده بودم. بعد از چند روزي که با همديگر کار کرديم يکيشان با من صحبت کرد و از کرده خود اظهار پشيماني کرد. من به روي خودم نياوردم. گفتم نه چيزي نيست و اتفاقي نيفتاده. بالاخره ما با هم خيلي دوست شديم و بعد ها هم همه مان اظهار خوشوقتي مي کرديم از همکاري با همديگر، هم من از آنها، هم آنها از من. و بعد ها هم که بنگاه عمران بهم خورد و متفرق شديم تا سال هاي بعد که يک وقت گذارمان بهم مي افتاد ابراز دوستي مي کرديم و حتي دو نفرشان آمدند و عضو جمعيت راه نو شدند، وقتي ما جمعيت راه نو را بعد تشکيل داديم.

به هرحال، ما يک مقداري کارمان راه افتاد و شروع کرديم به برنامه ريزي براي دهات. در اين ضمن من به اين فکر افتادم که يک برنامه اساسي بريزم براي تربيت کارشناس براي دهات. در برلن مدرسه اي بود، "لته هاوس"، که از صبح تا غروب براي حرفه هاي مختلف کلاس داشت و همه چيز ياد مي داد. من پيش خودم فکر کردم با اين بودجه کمي که ما داريم بايد مدرسه اي داشته باشيم که در ساعات مختلف گروه هاي مختلف را تربيت بکند. از يک دوره مثلا سه ماهه داشته باشيم تا يک تعليمات دوساله، سه ساله. مدتي روي اين کار کردم و يک مدرسه خدمات اجتماعي که کارشناس هائي را براي مدت کوتاه تربيت بکنيم، که به دهات بروند، يک مدت که کار کردند برگردند و دوباره بيايند در مدرسه و هم از تجربياتي که دارند براي مدرسه بياورند و هم دوباره يک سري تعليمات ببينند و درخلال اين مدت چند جوان ديگر تربيت بشوند که معلوماتشان بالاتر برود که بتوانند کارهاي بهتري را بکنند. مخصوصا در هند هم ديده بوديم که زن هائي بودند که سرپرست يک "بلوک" بودند، يعني سرپرست چند تا ده بودند. و اينها راهنمائي مي کردند آنهاي ديگر راکه زيردستشان بودند. همين طورتا دوره مثلاً دو سه ساله که کارشناس هاي برجسته اي در بنگاه عمران معرفي نشده بود. يک نفر امريکائي هم بود که آورده بودند براي کار شهرداري. آن موقع نورافشار رفتبه شوراي شهرداري ها، يک همچنين چيزي. نمي دانم چطور شد که من با اين آقا آشنا شدم و به او گفتم من يک همچو طرحي دارم مي ريزم. گفت فوق العاده است. اگر اين اجرا بشود در ايران، بزرگ ترين خدمت راشما به مملکت خودتان کرده ايد. اين گذشت، بعد يواش يواش صحبت از اين شد که امريکائي ها بنگاه را تحويل بدهند و بروند و دستگاه ها منتقل به شود به ايران. حالا عيد سال بعد شد، عيد 35 و در اين موقع تشکيلات جديد و پست هاي جديد معلوم مي شد. دو سه روز بعد از همين تعطيلات عيد بود که من در اطاق يکي از اعضاي هيئت مديره بودم وصحبت مي کرديم. گفتم تشکيلات جديد چه هست؟ گفت که خانم دولتشاهي به شما چيزي نگفتند؟ گفتم نه، هنوز به من چيزي نگفته اند، گفت تماس بگيريد با "بيرجندي" و ببينيد که وضع شما چه هست. گفت من چيزي نمي بينم راجع به قسمت امور اجتماعي و فعاليت زنان. من رفتم پيش بيرجندي، گفت بله ما تغييراتي داديم در دستگاه و آن آدمي که اول آن قدر از من تعريف مي کرد ديدم سرسري حرف مي زند. گفتم براي کارهاي زنان چه پيش بيني شده؟ گفت بله، نمي دانم، فلان و حالا شما خودتان ببينيد چکار اين جاها مي شود کرد. گفتم نه، شما بايد بدانيد که من چکار بايد بکنم. خداحافظي کردم و از در آمدم بيرون. به همان آقا گفتم که به نظر من مي آيد که اين کاري براي ما نگذاشته، کاري که جالب باشد. همان موقع رفتم کيفم را برداشتم، يک کاري هم داشتم با دائي ام که آن موقع معاون نخست وزير بود. نخست وزير به نظرم علاء(29) بود وآقاي علم(30) وزيرکشور بود. بنگاه عمران زيردست او بود و بيرجندي هم از دوستان او بود. رفتم پيش دائيم و ضمن آن کاري که داشتم، گفتم که من فکر مي کنم که جايم آن جا نيست. گفت چطور؟ گفتم اين آقا تشکيلات را درست کرده حالا به من مي گويد خودت ببين چکار داري، اين که حرف نشد. من ديگر نمي روم. با دائي ام داشتيم از پله هاي نخست وزيري مي آمديم پائين، از روبرو علم رسيد. همين جائي بود که کاخ والاحضرت اشرف، کاخ سابق والاحضرت اشرف بود. علم رسيد و شروع کرد از من تعريف کردن به دائي ام. دائي ام گفت خوب اگر اين قدر خوب است چرا بي کارش کرديد؟ گفت چطور، مگر چنين چيزي ممکن است؟ گفت بله، در تشکيلات جديد به او کار درستي نداده اند و او هم مي خواهد برود. علم کتابچه اش را درآورد و يک يادداشتي کرد و بعد هم هيچ خبري نشد. مي دانيد من از لحاظ کار در دستگاه هاي ايران و با ايراني ها خيلي بي تجربه بودم. چون هيچ وقت در اين دستگاه ها کار نکرده بودم. حالا از آلمان آمده و از دانشگاه آمده شروع کردم به اين کارها. آن اوايل هم همين جور بود. من خيلي به خود کار فکر مي کردم نه به تشريفات و فلان و اينها، بعد براي کسي اين جريان را تعريف کردم، گفت خانم برايت زده اند، حاليت نيست.

چطور، چرا؟

نمي دانم، نمي دانم. مي دانيد از يک طرف اين آقاها يک اشتباهي مي کردند. شايد چون انتظار نداشتند يک زني شعوري داشته باشد، زيادي تعريف مي کردند از من، تعريف که مي کردند يک عده ديگر را حسود مي کردند. آن وقت آنها سعي مي کردند که بزنند. من هنوز هم نمي دانم آن جا کي زد يا چرا زد. فقط از رفتار آقاي بيرجندي خوشم نيامد. چنان که بعدها هم حزب مردمي ها آمده بودند سراغ من که مرا ببرند حزب مردم و مي گفتند که بله تو براي خاطر علوم اجتماعي بايد بيائي در کميسيون اجتماعي باشي، و کميسيون اجتماعي رئيسش بيرجندي بود. من گفتم که نه من نمي آيم. حتي خود بيرجندي را فرستادند سراغم و من نخواستم بروم. گفتم نه، حالا من همين کارهاي جمعيت خودم را دارم، وقت من را مي گيرد، و بيشتر از اين نمي خواهم . . .

پس اداره شما خود به خود منحل شد.

چاداره اتوماتيک مان منحل شد. به اصطلاح آن وقت مي گفتند "اينتگريشن" (Integration) و رفت جزو وزارت کشور. البته بعضي ها به من مي گفتند اشتباه کردي، چون اگر همان موقع دنبال مي کردي وارد وزارت کشور مي شدي، آن دوسال کارت هم حساب مي شد، جزو سابقه خدمتت مي شد و مي شدي کارمند وزارت کشور. ولي من چون ول کردم، آن دوسال سابقه خدمت هم از بين رفت و بعد هم من ديگر کارمند دولت نشدم.