tile

بخش سوم



جمعيت راه نو

تاسيس جمعيت راه نو

ازکارهاي دولتي تان گفتيد. در جنب آن، کارهاي زنان، جمعيت ها را آغاز نکرديد؟

چرا، همان موقع شروع کرديم. من در سال 1334، البته در اين يک سال، يک سال و نيمي که وارد شده بودم خيلي تماس گرفتم که جمعيت ها چکار مي کنند. سازمان ها چه هست. به شما گفتم که از پيش از آن و قبل از اين که بروم، بين دوسفر آلمان، انجمن معاونت شهر تهران را درست کرده بوديم. باز هم با آنها تماس مي گرفتم براي بعضي کارهاي خيريه. ضمنا با تماس هائي که با همديگر مي گرفتيم ديدم که لازم است که ما يک جمعيت جديد و مدرن تر از آنهاي ديگر به وجود بياوريم و بيشتر برويم دنبال حقوق زن و شناساندن ارزش زن در اجتماع. براي اين که فقط آدم بگويد که ما اين حقوق و آن حقوق را مي خواهيم، ما چيزي از ديگران کمتر نيستيم، کافي نيست، مردم اين را قبول ندارند. بايد مردم يک چيزهائي به چشم خودشان ببينند. البته جمعيت هاي ديگر هم اين کار را کرده بودند، منتهي ما با يک شکل مدرن تري شايد کرديم. خيلي زود جمعيت راه نو معرفي خوبي پيدا کرد. يک عده از خانم هاي تحصيل کرده را من دعوت کردم. يک مدت با هم مي آمديم و مي رفتيم و صحبت مي کرديم تا اين که بالاخره در فروردين 1334 تصميم گرفتيم که اين جمعيت راتشکيل بدهيم. روزي که همه تصميم ها را گرفتيم و اسم جمعيت موافقت شد، آن نه نفري که حضور داشتند، که حالا اسم هايشان را مي گويم، موسسين جمعيت شدند و آن روز، سي ام فروردين 1334، روز تاسيس جمعيت راه نو شد. اين اسم را خانم فروغ شهاب پيشنهاد کرد که همه موافقت کردند.

خانم هائي که در تاسيس جمعيت راه نو شرکت کردند همه افکار خوب داشتند. خيلي هايشان فرهنگي بودند. يکي از کساني که وجودش از لحاظ نگارش آئين نامه ها فوق العاده مفيد بود، خانم سعيده زنجاني بود. او معلم من بود در مدرسه زردشتي ها وقتي که ما متوسطه بوديم. بعد در وزارت فرهنگ به مدارس ديگر رفته بود و بعد مدتي در ادارات دولتي کارکرده بود. کارهاي اداري را بلد بود و به سايرين هم ياد مي داد. خانم هاي ديگر هم داشتيم که فرهنگي بودند، مثل پروين خانلري، قمر آريا، خانم شهاب، شکوه رياضي، مهري آهي، که دانشگاهي بود. براي اين که اسم کسي را از قلم نيندازم، بگذاريد اسم اينها همه را يک دور بگويم. خانم سعيده زنجاني، مهري صادقي نژاد، پروين خانلري، فروغ شهاب، شکوه رياضي، قمر آريا، مهري آهي، پريچهر حکمت و من. اين نه نفر بوديم و خيلي زود تشکيلات را ريختيم و يک تعداد کميسيون ترتيب داديم. اتفاقا باز يکي از پيشنهادهائي که فروغ شهاب کرد اين بود که به زندان زنان برسيم که آن جا وضعش بد است و خوب است که رسيدگي بشود. يک کميسيون ترتيب داديم براي زندان زنان، کميسيون رفاه اجتماعي داشتيم، آموزش داشتيم. کميسيون حقوقي داشتيم، کميسيون مطالعات داشتيم.

همين 9 نفر بوديد؟

با اين 9 نفر شروع کرديم، بعد به تدريج همين ها خودشان کساني را آوردند. عجله نمي کرديم در عضو گرفتن، به طوري که مثلا بعد از 9 ماه ده ماه در حدود 80-70 نفر بوديم. بعد ديگر به سرعت زياد شد.

شرايط عضويت چه بود؟

شرايط عضويت چيز زيادي نبود، ايراني بودن و مانند اينها. ما تصميم گرفتيم که مردها را هم با يک انتخابي به عضويت بگيريم. البته يک جا تبعيض قائل شديم. مردها حق نداشتند در هيئت مديره باشند، براي اين که اگر مي آمدند کارها به دست مردها مي افتاد. به علاوه از آن طرف هم منعکس مي شد که زن ها خودشان نمي توانند کار خودشان را اداره کنند، تازه جمعيت زنان هم که تشکيل مي دهند بايد مرد برود در هيئت مديره شان. ولي در کميسيون ها آقايان مي آمدند و آنهائي که مي آمدند کارآمد بودند. . . سعي مي کرديم که سختگير باشيم در قبول کردن عضويت مردها. چون مي دانيد در محيط ايران کار آساني نبود. يکي دوتايشان از آن همکارهاي بنگاه عمران من بودند. يکي دوتايشان وکيل دادگستري بودند، که يکي شان روزنامه نگار هم بود. يکي شان آرشيتکتي بود که خيلي به درد جمعيت خورد. مثلا موقعي که ما نمايشگاه خيلي بزرگي، که بعد برايتان مي گويم، ترتيب داديم، اين آقاي آرشتيکت خيلي کمک کرد به ما براي ترتيب نمايشگاه. يک خانم آرشتيکت هم داشتيم.

نوع فعاليت هاي جمعيت راه نو

جمعيت راه نو خيلي زود صدا کرد. براي اين که خيلي زود ما شروع کرديم که واقعا کارهائي که براي اجتماع ما مفيد است بکنيم، به ويژه براي آگاهي زنان. البته سازمان هاي ديگر هم قبلا بودند و کار کرده بودند، ولي، همان طور که گفتم، ما به سبک جديدتري کار کرديم. يکي از کارهائي که کرديم اين بود که زنان بايد باقوانين مدني آشنا بشوند و کميسيون هاي مختلف مانند مطالعات و حقوقي براي اين کار به راه انداختيم. قرار اين بود که کارهائي بشود که هم خود خانم ها احساس بکنند که کاري انجام مي دهند و براي جامعه مفيد واقع مي شوند و هم مردم ببينند که خانم ها کار مفيد مي کنند. اين کميسيون زندان ما واقعاً يک معرف خيلي خوبي شد، تبليغات خوبي شد. مثلا در شهرباني کل کشور براي ما تبليغات شده بود. اين خانم ها خيلي با علاقه و دلسوزي مي رفتند آن جا، رسيدگي مي کردند به بهداشت زندان، به زنان مي رسيدند، دارومي بردند براي "دزنفکسيونشان" ، و تعليمات مي دادند. معلم براي با سواد کردنشان گذاشته بوديم. به طوري که من شنيده بودم که رئيس شهرباني هرجا مي نشيند از ما تعريف مي کند. خيلي موثر است که آن مأمور مربوطه کي باشد و راه بدهد و بگذارد که بروند، يا نه. مثلا رئيس زندان آن موقع يک آدم خيلي خوبي بود.

کي بود؟

سرتيپ ايران پور که خيلي استقبال مي کرد. مي گفت اين خانم ها مي آيند کارهاي خوب مي کنند، چرا استقبال نکنيم. يک وقتي يک سرهنگ جواني بود که خارج هم تحصيل کرده بود، فريد يا فريدي، که او هم خانم ها را تشويق مي کرد. اما اين جا ما با يک نکته اي برخورد کرديم. اينها تجربه هائي بود که در ضمن کار پيدا مي شد. اين خانم هاي ليسانسيه تحصيل کرده و ديپلمه مي رفتند زندان و مي آمدند و راهنمائي مي کردند و کار دستي ياد مي دادند، بهداشت ياد مي دادند، ولي آن نتيجه اصلي را نمي گرفتند که اين زن از زندان که مي رود بيرون دوباره دنبال کارهاي قبلي اش نرود. ولي او مي رفت دزدي مي کرد و دوباره بر مي گشت. در کميسيون مطالعات اين مسائل مطرح مي شد که ببينيم چه بايد کرد. دراين ضمن يک خانمي که سواد کمي داشت، در حدود شش کلاس ابتدائي خوانده بود، آن هم در مدارس اسلامي، چارقد هم سرش مي کرد، خانم عشقي، عضو جمعيت شد. پيشنهاد شد که او برود در زندان و درس بدهد. چون اين خانم حقش بود که يک حقوقي هم بگيرد، قرار شد حقوقي هم برايش معين بکنيم. اين خانم که شروع کرد به اينها درس باسوادي بدهد ضمنا از مسائل مذهبي و اينها هم حرف زد، و ما ديديم وضع زندان زنان دارد عوض مي شود. چرا، براي اين که از خدا و پيغمبر و دنيا و آخرت هم برايشان حرف مي زد و از اين راه به دل اينها راه پيدا مي کرد. اين زن ها گريه مي کردند و اظهار پشيماني مي کردند از گذشته شان و شروع مي کردند که توبه بکنند. آن وقت مي گفتند حالا ما از اين جا برويم بيرون چکار بکنيم. مثلاً بعضي ها که از شهرنو مي آمدند مي گفتند ما که برويم بيرون هيچ جائي را نداريم مگر دوباره برويم آن جا. اين بود که قرار شد کميسيون رفاه اجتماعي براي اينها يک فکري بکند و يک کاري پيدا بکند. اينها غالبا هم کار و حرفه اي بلد نبودند. چند جا برايشان توي خانواده ها کار پيدا کرديم. البته به رئيس يا به يک نفر از خانواده، مثلاً به خانم خانه، مي گفتيم، ومي گفتيم اين را ديگر نگوئيد به کسي که اينها در زندان بودند. آبرويشان را حفظ بکنيد. به خود اينها هم مي گفتيم ببينيد ما آبروي شما را حفظ مي کنيم، شما هم آبروي جمعيت را حفظ بکنيد. مبادا وقتي که توي اين خانه ها مي رويد دست ازپا خطا بکنيد. بعضي هايشان رفتند و در اين خانواده ها ماندند و خيلي هم از همديگر راضي بودند و مدت هاي زيادي هم بودند. بعضي ها هم نه. حالا بعد چه شدند، ما ديگر نمي دانيم. ولي به هرحال ما به اين نتيجه خوب رسيديم. از جمله خانم عشقي دنبال پرونده هاي اين زن ها هم مي رفت. يک وقت دنبال يک پرونده اي رفت به دادسرا و معلوم شد که اين زن اصلاً جرمي نداشته و اگر هم داشته تنبيهش يک هفته زندان بوده، او حالا هشت ماه است که در زندان است و اين باعث شد که آزاد بشود. در دادگستري هم خوششان مي آمد از اين کارهاي ما. مي گفتند اين باعث مي شود که يک مقدار آدم هائي که بي خودي آن جا هستند زود مي آيند بيرون و زندان خلوت مي شود. زندان زن ها خيلي هم شلوغ نبود.

همان طور که گفتم، فعاليت جمعيت راه نو خيلي اصولي و منظم و روي آئين نامه و تشکيلات بود. خيلي نضج گرفت. گاردن پارتي هايمان خوب شده بود. کارهاي خيريه که مي کرديم گداپروري نبود. مثلا يک مدرسه دخترانه اي را در جنوب شهر، در دروازه غار، به ما معرفي کرده بودند. آن جا طبقه فقير مردم بودند. نبايد فراموش بکنيم که در بيست سال بيست و پنج سال پيش، در دهه هاي 20 و 30، مردم هنوز خيلي فقير بودند. اواخر رژيم گذشته نبود که پول زياد شده بود و همه کار داشتند. تازه باز هم آدم فقير و کم پول و بي کاره بود. براي اين مدرسه دخترها يک کميسيوني ازجمعيت ما مي رفت که به اين جا رسيدگي بکند. حتي بعضي از پدر مادرها چون نمي آمدند به انجمن خانه و مدرسه، اصلا انجمن خانه و مدرسه اينها تشکيل نمي شد، در صورتي که اگر تشکيل مي شد خيلي کارها مي توانست بکند. از خانم هاي جمعيت ما مي رفتند به جانشيني پدر و مادرها و انجمن خانه و مدرسه را تشکيل مي دادند و خيلي کارها که براي مدرسه لازم بود را مي کردند، تلفن مي گرفتند، لوله کشي آب مي گرفتند، چرخ خياطي آن جا مي بردند و بعد ازکلاس مدرسه به بچه ها خياطي ياد مي دادند. آن وقت واقعا بعضي از بچه ها فقير بودند و براي اين که يک حالت ناراحتي پيدا نشود به عنوان جايزه به اينها چيز مي دادند مثلا، ً خانم مدير به بچه ها مي گفت تو امروز نقاشي ات خوب بوده و اين خانم ها مثل خاله تواند و برايت پيراهن آورده اند. بعد معلوم مي شد که بعضي خانواده ها هفت، هشت تا بچه دارند، فقط يکيش مي آيد مدرسه. نمي شود به يکي از اينها بدهيم به آنهاي ديگر ندهيم. اين بود که قرار مي شد براي آنها هم ترتيب هائي بدهيم، و خيلي آدم هاي خيّر بودند که وقتي که جمعيت راه نو مي گفت ما احتياج داريم، پارچه مي دادند، برنج مي دادند، روغن مي دادند، صابون مي دادند، همه چيز مي دادند. همين کفش ملي درسال خيلي کفش مي داد. ما شب عيد گاهي براي زندان مي برديم، و به خصوص براي اين بچه ها. بعد يک وقتي متوجه شديم که اينها خيلي هايشان غذاي کافي ندارند. هفته اي سه روز خانم هاي جمعيت ما غذا تهيه مي کردند به تعداد بچه ها. چون مدرسه که غذا مي بردند، نمي شد به يکي بدهند و به يکي ندهند. به همه غذاي گرم مي دادند هفته اي سه روز. واقعا يک مقدار کارهاي اساسي مي کردند. يک بار جشن آخر مدرسه بود و يکي از اين بچه ها را ياد داده بودند که از ماها تشکربکند. گفت که «خانه بينوايان خانه خداست، با ما به خانه خدا بيائيد». ما گفتيم نه، ما به خانه بينوايان نيامده ايم. شما فرزندان ما هستيد و ما هم مثل خاله شما هستيم. بعد به معلم ها گفتيم که اين چيزها را ياد ندهيد به بچه ها و نگوئيد که اينها آمده اند به شما کمک بکنند و شما بينوا هستيد. . . يک خانم هائي هستند که دوست دارند و علاقمندند و دلشان مي خواهد کمک را به عنوان همکاري بنمايند، مثل کمکي که مادر به فرزندش مي کند يا خاله به خواهرزاده اش مي کند. اين کار ما خيلي اهميت پيدا کرده بود. در دروازه غار و اطراف آن جا خيلي طرف دار جمعيت ما شده بودند، با اين که مي دانيد يک عده خانم بروند کار بکنند در پائين شهر، کار آساني نيست. ما اقدام کرده بوديم يک مدرسه نو به اينها بدهند. يک جائي بود دو تا مدرسه پيش هم ساخته بودند که يکي پسرانه بشود يکي دخترانه، دخترانه را به اينها دادند. بعضي از پدر و مادرها گفتند اين جا خوب نيست، اين وسط نرده است، آن جا پسرها اين طرف را مي بينند. خانم هاي ما رفتند، اقدام کردند، يک آهن سفيد روي نرده ها گذاشتند، شايد هم خرجش را خودشان دادند که اين اشکال از اين مدرسه برداشته بشود. يک روز ما را دعوت کرده بودند به جشن آخر سال. يکي از آن آقايان تيپ پائين شهر، از داش مشتي هاي آن جا، رفت صحبت کند، فهميده بود که من رئيس جمعيت راه نو ام، گفت خانم دولتشاهي، شير نر و ماده ندارد. ما از خانم هاي شما، از جمعيت راه نو، خيلي متشکريم. آمده اند اين جا بچه هاي ما را کمک کرده اند و راهنمائي کرده اند. حتي به خانم هاي ما راهنمائي مي کنند. به جاي ما آمده اند در انجمن خانه و مدرسه، ما خيلي از شما متشکريم. مي خواهم بگويم اين جور بود.

 

کانون خدمات جمعيت راه نو

يک وقتي عقب اين مي رفتيم که يک جائي گير بياوريم با يک وسعت بيشتري. مي دانيد، قديم يک ماشين دودي بود که به شاهزاده عبدالعظيم مي رفت، از محلي که به آن "پا ماشين" مي گفتند، در يکي ازجنوبي ترين منطقه هاي تهران. يک حاجي که چند تا حمام در آن بخش شهر داشت و يک حمام مدرن هم در مي خيابان کاخ ساخته بود، گفته بود که من بالاخانه يکي از حمام هايم را حاضرم براي کارهاي خيريه بدهم به شيرو خورشيد. آن بالاخانه را قرار شد بدهند به جمعيت راه نو که آن جا يک کارهائي را ترتيب بدهيم. اين جا به اسم کانون خدمات جمعيت راه نو نمونه اي قرار گرفت براي تربيت کردن زنان. ما ديديم که اين زن ها که مي آيند به شمال شهر با يک مسئله مي آيند و نمي دانند اين مسئله با مسائل ديگر توأم است. ما اگر برويم در محله آنها يک کارهائي بکنيم براي اين که يک کمک اساسي به آنها بشود بهتراست. دراين کانون خدمات اولا کلاس هائي دائر کرده بوديم براي خانه داري، بچه داري، بهداشت، سوادآموزي، آشپزي، خياطّي و اين طور چيزها، واين خانم ها که مي رفتند آن جا داوطلبانه تدريس بکنند به تدريج خيلي ازچيزهاي زندگي را به اينها ياد مي دادند: مثلاً براي کارهاي بهداشتي خانه تان را تميز نگاه داريد، آفتابه تان را نزنيد توي حوضي که مي رويد دستتان را بشوئيد، بچه هايتان را چه جور تميز نگاه داريد. بعد کلاس آشپزي ما خيلي رونق پيدا کرد. اول کار گويا اين مردهائي که مي رفتند آن جا حمّام، به آن حاجي مي گفتند حاج آقا اين چيه اين جا، خانم ها مي آيند و مي روند يعني چه؟ حالا مي گفتند حاج آقا چقدر ما از اين خانم هاي شما راضي هستيم. حالا مي فهميم غذا چه مي خوريم. زن هايمان حالا حسابي ياد گرفته اند غذا بپزند. يک مقدار از دعواها و مخالفت هائي که در خانه مي شد سرغذاي بد بود. مرد مي آيد خانه خسته، دلش مي خواهد يک غذاي خوشمزه بخورد، غذا خوشمزه نباشد زنش را کتک مي زند. حالا غذا خوب شده بود اصلا روابط خانواده ها بهتر شده بود. مثلا زن هائي بودند چندين بچه داشتند. مي آمدند پيش ما مي گفتند براي ما کار پيدا کنيد. مي گفتيم با 5 تا بچه چطور مي تواني بروي کار بکني؟ اين بچه ها از بين مي روند. خوب، لازم بود براي اين زن کاري در خانه اش ايجاد بکنيم. از جمله اينها به کلاس خياطي ما آمدند. يک زني بود که 6-5 تا بچه داشت و شوهرش هم يک کارگر معمولي شهرداري بود. نمي دانم روزي 8 تومان، چقدر حقوق داشت، همه اش را هم عرق مي خورد. اصلا به اين زن و بچه رسيدگي نمي کرد. اين زن خودش با استعداد بود. خياطي خوب ياد گرفت، شروع کرد در خانه اش خياطي کردن. کارش گرفت و گرفت و بالا گرفت و تابلو زد و آن وقتي که اين خياطي مي کرد و عايدي پيدا کرد مرد هم روبراه شد. ديگر خجالت کشيد که تمام خرج زندگي را زن بدهد و او پولش را پاي به عرق بدهد. او هم دست از عرق خوري برداشت و پولش را هم مي آورد و با خانواده اش خرج مي کرد. يعني همين جور کارها مي شد. به قول علي احضرت، وقتي که اين داستان را برايشان تعريف کردم، گفتند اين خودش خيلي خوب است، يک نفر که از شما يک چيز ياد مي گيرد خودش باز به يک عده ديگري ياد مي دهد. مثلا خانمي که خودش ماما بود، چند جلسه اي رفت آن جا آموزش بهداشت داد، از جمله يک مقدار مسائل خصوصي زن ها را با اينها در ميان گذاشت. بعد اينها تعجب مي کردند، چون هيچ عادت نداشتند راجع به اين مسائل کسي با آنها صحبت بکند. اين خانم که از درآمد بيرون گفتند واي اين چه حرف ها مي زند. آن يکي مي گفت خوب است بگذار ياد بگيريم. کسي که اين حرف ها را به ما نمي زند، بگذاريد که اين بگويد ما ياد بگيريم. خوب، راضي بودند، خوشحال بودند که اين چيزها را ياد مي گيرند. همان اوايل تشکيل سازمان زنان، يک کميسيون برنامه ريزي بود که شيرين مهدوي يا رئيسش بود يا در آن بود. اينها يک دو نفر فرستادند به مرکز خدمات جمعيت راه نو. آنها که متصدي آن جا بودند به ما مي گفتند و مي پرسيدند که چه کارها مي شود، مثل اين که اين نمونه قرارگرفت براي مراکز رفاهي که سازمان زنان درست کرد. چون روي همين مي گردد. اين جا ما يک کمک هائي از وزارت آموزش گرفتيم وازسازمان مبارزه با بي سوادي صندلي ادند، فيلم دادند براي مبارزه با بيسوادي و يک نفر مديراين مدرسه شد که تمام روز آن جا باشد، هم به کارهاي مبارزه با بیسوادي برسد وهم با معلم هاي ما همکاري کند.

 

چگونه کمک مالي سازمان کنراد ادنائر را از دست داديم

درهمين راستا، ما براي کانون خدمات مان که در جنوب شهر دائر کرده بوديم با شهرداري و اين جاها تماس داشتيم، اصلا خانم هاي جمعيت ما با شهرداري آن قسمت، سرآن مدرسه فيروزان، مدرسه دروازه غار، آشنائي پيدا کرده بودند. شهردار آن جا يک آدم خيري را به ما نشان داد و گفت که اگر شما بتوانيد اين جا يک جائي را بسازيد ما او را مي آوريم که به شما زمين بدهد. يک مرد با خدائي بود، خيلي مقدس، و مقدار زيادي زمين آن جا براي امور بهداشتي وقف وزارت بهداري کرده بود و در وقف نامه هم بود که وزير وقت بشود متولي. اين شخص توافق کرده بود که يک تکه از آن زمين، که در واقع يک کنار افتاده بود، دوهزار متر دو هزارو خورده اي متر، را بدهند به ما. خوب لازم بود کار جوري باشد که متولي بتواند وفق بدهد با موازين وقف نامه. ما گفتيم چون ما در اين جا آموزش بهداشت هم مي دهيم و کارهاي بهداشتي هم در اين جا مي کنيم و چون قرار بود آن جا بيمارستان ساخته بشود، در کنار آن بيمارستان، درمانگاه هم باشد، بنابراين کار ما با موازين وقف نامه قابل تطبيق است. آن شخص چيزي نوشت و ما هم چيزي نوشته بوديم و او درکنارش نوشت که من موافقم. وزير وقت بهداري هم که شوهر يکي از خانم هاي جمعيت ما با او خيلي دوست بود و من هم با او آشنا بودم و با برادر من همکلاسي بودند، موافقت خودش را ابراز کرده بود. ضمناً هم ما، در طي اين جريان که تا به اين مرحله برسد مقداري وقت گرفته بود، به علياحضرت گفته بوديم که ما يک چنين کاري مي خواهيم بکنيم و اگر يک چنين زميني بگيريم براي ساختنش پول لازم داريم. از طرفي هم که آلمان ها برنامه اي داشتند براي کمک به کشورهاي درحال توسعه، و بنياد "کنراد آدنائر" يکي از سازمان هاي عامل اين برنامه بود و من هم آشنائي داشتم به نام "ورنر" (Werner) که نماينده بنياد "کنراد آدنائر" بود که ما او را در موقع نمايشگاه شناخته بوديم. او آمده بود ايران و عقب دستگاهي مي گشت که احساس بکند عرضه کار را دارند. وقتي که آن نمايشگاه را ديد و فهميد من آلمان تحصيل کرده ام، گفت اگر شما در جمعيت راه نو يک برنامه جالبي داشته باشيد ما مي توانيم به شما کمک هائي بکنيم. معمولا هم مقررات اين کشورها اين است که آدم محل را بايد خودش بدهد آن وقت براي وسايل کار آنها کمک مي کنند. من با رئيس شوراي زنان آلمان صحبت کرده بودم که آنها واسطه اين کار بشوند و از راه شوراي زنان اين کمک را به ما بدهند. خلاصه قرار شده بود که براي کلاس هائي که ما مي خواهيم اين جا دائر بکنيم وسايل کار بدهند و تخمين زده بوديم در حدود سيصد و پنجاه هزار مارک قيمت وسائلي بود که اينها حاضر شده بودند به ما بدهند. اين جا ما طرح ساختمان را هم ريخته بوديم. همان آرشيتکتي که داشتيم طرح ساختمان را براي همان زمين کشيده بود و تخمين زده بوديم که 150 هزار تومان خرج دارد، چون نمي خواستيم ولخرجي بکنيم، مي خواستيم خيلي ساده باشد و آن وقت هم هنوز قيمت ها بالا نرفته بود. تا به علياحضرت گفتيم و نقشه را نشان داديم، ايشان گفتند خيلي خوب من 150 هزار تومان را مي دهم. اين پول را دادند و ما تا باقي کارها روبه راه بشود اين پول را گذاشتم در بانک رهني که يک بهره اي هم به آن تعلق بگيرد. از اين طرف مي بايستي با وزارت بهداري هم يک قراردادي ببنديم که اين زمين را در اختيار ما بگذارند، يا اجاره بدهند و بعد اجاره اش را ببخشند به خود مؤسسه، که به هرحال ما پولي ندهيم و ما هم اين ساختمان را بکنيم و بعد هم اين را اداره بکنيم. من با دقت زياد رفته بودم با سازمان اوقاف صحبت کرده بودم که به تمام مقررات آشنا بشوم که همه کار را قانوني بکنيم. آن وقت آقاي عصار رئيس اوقاف بود و يک نفر را مامور کرده بود که به ما کمک فکري بدهد. من با کمک نماينده اوقاف يک موادي را در قراردادمان گنجانده بودم که خود جمعيت راه نو را کنترل بکند. يعني گنجانده بوديم که اگر يک روزي اين جمعيت به آن هدف هائي که لازم است عمل نکرد، يا احتمالا جمعيت از بين رفت، اين موسسه برود جزء موسسات خيريه شهبانو. ما ديديم که وزير بهداري اين قرارداد را ازاين رو به آن رو مي کند، امضاء نمي کند و جوابش را نمي دهد. ازمديرکل مي پرسيم مي گويد اطاق وزير است، مدتي است ما را سر مي دوانند.

وزير بهداري کي بود؟

دکتر شاه قلي.(31) از شاهقلي مي پرسيديم، مي گفت که به نظرم واقف نمي خواهد و منصرف شده، به واقف مي گفتيم، او مي گفت نه. بيچاره چون با خدا هم بود، هم نمي خواست دروغ بگويد هم نمي خواست وزير را خراب بکند. وزير هم به پيرمرد وعده داده بود که من شهبانو را مي آورم اين جا چند ميليون پول بدهد که اين زمين ساخته بشود، تا اين زميني که تو دادي براي بيمارستان، بيمارستان بشود و اين نيت تو برآورده بشود. به اين مرد که مي گفتند چي شده شما راضي هستيد يا منصرف شديد، مي ديد چه بگويد، مي گفت لاالله الاالله، استغفرالله. بالاخره ما از مجموع فهميديم که وزير بهداري نظرش اين است که ما اين پول را از شهبانو بگيريم بيائيم اين جا خرج بکنيم و اين چيزها را هم از آلمان ها بگيريم و بياوريم و اين تو بگذاريم، بعد اين را وزارت بهداري به دست بگيرد. اصلا توي حرف هاي بعضي از مامورين وزارت بهداري که اين وسط ها درآمد و شد بودند اين خواسته درآمده بود. ما مي خواستيم که اين جور نشود. يک مدتي گذشته بود و ما هنوز کاري انجام نداده بوديم. البته صحبت بود که من بروم و شکايت بکنم به عنوان گزارش که کارها به کجا رسيده. بالاخره يک بار شهبانو پرسيد چطور شده؟ گفتم والله هنوز يک خورده کار زمين معطلي دارد. گويا شهبانو هم تلفن مي زند به نخست وزير که کار زمين جمعيت راه نو چه شده و چرا معوق مانده. اتفاقا من يادم است يک دفعه نمي دانم براي چه بود وقت گرفته بودم رفته بودم پيش نخست وزير و يک خورده ناراحت شده بود که شهبانو مواخذه کرده. گفت چه شده. گفتم اين زمين همين جور مانده. گفت زمين مربوط به کي هست، گفتم به وزارت بهداري. از آن طرف گفت وزير بهداري را بگيرند و بعد گفت اصلاً چرا به شهبانو مي رويد و اينها را مي گوئيد. گفتم براي اين که شهبانو پول داده، يا من بايد پولش را پس بدهم و بگويم ما نمي توانيم کاري انجام بدهيم، يا اگر مي توانيم، انجام بدهيم. ما بايد، اگراشکالي داريم، بگوئيم اشکال کجاست. گفتم که از آن طرف حالا سيصد و پنجاه هزار مارک براي ما کمک مي ياد و اين مي آيد به مملکت ما، خوب ما دلمان مي خواهد اين کار را انجام بدهيم، کلاس هائي تشکيل بدهيم. الان در دو بالاخانه کار مي کنيم، نمي خواستيم يک چيز لوکس بشود ولي همين کار را توسعه بدهيم. به نظرم بعد هم تلفن زد با وزير بهداري و نمي دانم شاه قلي به او چه گفت، با همديگر هم دوست بودند، و آقا ندادند که ندادند که ندادند. بعد من خيلي تلاش کردم که يک زمين ديگر در تهران پيدا بکنيم که اين موقعيت از دست ما نرود، مخصوصاً آن چيزي که از آلمان ها مي توانستيم بگيريم، در واقع هديه اي که مي توانستيم از آنها بگيريم، ولي نشد. با شهرداري تماس گرفتيم، زمين هاي بزرگي نداشتند. يا خيلي کوچک بود يا يک جائي بود که مناسب نبود، يا يک جاهاي دور دستي. من نفهميدم اوقاف چرا ما را اين قدر سر دواند. از اوقاف چند جا را به ما نشان دادند. يک جاهائي به مانشان مي دادند که ما وقتي مي رفتيم، هرچه مي گشتيم مي ديديم اصلا همچين چيزي نيست. من فکر نمي کنم مثلاً رئيس اوقاف سوء نيتي داشت. توي دستگاه از اين چيزها خيلي مرسوم بود. يک زميني بود به ما نشان دادند محلش هم خوب بود در خيابان ولي آباد. بعد گفتند نمي دانم کدام سپهبد اين را مي خواهد و مي خواهد آن جا يک مدرسه که وقف کرده بسازد. گفتيم خوب آن هم اگر سپهبد فلان بالاسرش هست، پس اين به ما نمي رسد. البته يک خورده کوچک بود ولي خوب به هرحال مي شد جمع و جور کرد و در دو طبقه ساخت. ما دوبار پول گرفتيم از شهبانو يک بار 150 هزار تومان و يک بار صد هزار تومان. يک دفعه يک موردي پيش آمد يک خانه کوچک و کهنه اي را در بهجت آباد يکي مي فروخت و قيمتش مناسب بود، ما گفتيم اين را فعلا بگيريم براي جمعيت، هم قيمتش بالا مي رود هم اگر شد تعميرش مي کنيم. البته اين در شمال شهر بود ولي بازهم آن جا مي شد اين کلاس ها را دائر کرد. يا بعد آدم اين را مي فروخت و دوباره جنوب شهر درست مي کرد. ما با آن صد و پنجاه هزار تومان اولي آن خانه را خريديم، ولي منتظر بوديم که زمين حاضر بشود و بعد اين را بفروشيم که آن جا خرج بکنيم خيلي خرج مي شد، که حيف بود. به هرحال نفروخته بوديمش چون مي خواستيم وقتي آن را بفروشيم که زمين داشته باشيم. خيلي ما رفتيم زمين ديديم. تمام اطراف شهر تهران ما عقب زمين مي گشتيم. حالا يا زمين خوب را به ما نشان نمي دادند، يا آنهائي که نشان مي دادند خوب نبود. بعد ديگر ديديم که دراين خانه خراب حقش نيست خرج کنيم. يک صد هزار تومان ديگر هم شهبانو داده بود که دربانک بود که حالا آن را هم توقيف کردند وگرفتند. خانه را هم گرفتند و درش رامهر کردند. به هرحال اين هم داستان آن بود، يعني تنها کاري که ما دست زديم ونتوانستيم به آخربرسانيم اين ساختمان محل کانون خدمات بود.

مي فرموديد که شما زنان را به حقوق مدني شان آشنا مي کرديد. از چه راهي و با چه کساني شما تماس داشتيد؟

يکي اين که ما جلسات ماهيانه داشتيم. دراين جلسات ماهيانه راجع به مسائل مختلفي صحبت مي کرديم. يکي اين که مطالبي تهيه مي کرديم و در اختيار زنان مي گذاشتيم. مثلا يکي از کارها اين بود که از کتاب هاي قانون مدني آن موادي که مربوط به زن و خانواده مي شد استخراج کرديم، چون کسي نمي رود تمام قانون مدني را بخواند براي اين که آن چند تا ماده را بداند. ولي اين جوري اين چند صفحه مي شد، آن را استخراج و تکثير مي کرديم ومي داديم به اعضاي جمعيت خودمان و نيز جمعيت هاي ديگر که مي خواندند و به قوم و خويش هايشان مي دادند و به آشناهايشان مي دادند. حتي يک وقتي ديديم اين يک عايدي مي شود. فکر کرديم يکي 5 ريال اينها را بفروشيم. يک مدتي هم به خيلي ها 5 ريال اين نوشته هاي "ميموگرافي" کرده را فروختيم و درنتيجه خواندن اين نوشته مردم روشن مي شدند وتعجب مي کردند که ما يک همچنين قوانيني داشتيم. بعضي قوانين خوب بود، ولي بعضي ها واقعا بد بود. من يادم است پسرخاله ام وقتي که قوانين خانواده را خواند، گفت، عجب، من خجالت مي کشم از زنم که ما تحت چنين شرايطي در خانواده با هم زندگي مي کنيم. اينها باعث مي شد که زن ها متوجه بشوند که بايد اين قوانين اصلاح بشود. از خانمي که آمد عضو شد، که بعدها خيلي عضو فعالي بود، پرسيدم چه باعث شد، چه انگيزه اي باعث شد شما بيائيد در جمعيت راه نو؟ گفت براي اين که من 5 دختر دارم. فکر کردم آتيه 5 دختر من مطرح است، بايد وضع زن در ايران عوض بشود. يکي از مسائل اين بود که آگاهي ها زياد بشود. ما متوجه شديم که خيلي ها اصلا قانون اساسي مملکت را نخوانده اند. من يادم است اولين عيد نوروز جمعيت ما بود، يعني نوروز سال 35. جزوه هائي بود خيلي ارزان، يکي يک تومان روي کاغذ کاهي، من در کتابخانه اي ديده بودم و خريده بودم. من رفتم80-70 تا از اين جزوه ها خريدم و آوردم به اعضاي جمعيت عيدي دادم. گفتم اما به شرطي که اينها را بخوانيد، بعد بيائيد بحث بکنيم. در جلسات ماهيانه مان بحث در باره قانون اساسي گذاشتيم. يک نفر صحبت مي کرد، آنهاي ديگر هم راجع به آن بحث مي کردند، براي اين که اطلاعات بالا برود.

چون به مسائل روزمره طرف احتياج مردم دست مي زديم مردم استقبال مي کردند. وقتي که قانون اصلاحات ارضي قرار بود اجرا بشود، اول صحبت براين بود که هرکسي مي تواند يک ملک شش دانگي براي خودش نگه دارد، بقيه را بايد تقسيم بکند. اين مي بايستي معنايش اين باشد که اگر يک زن و شوهر هر دو ملک دارند هرکدام ملک خود را نگه دارند. ارسنجاني(32) که آن موقع وزير کشاورزي بود، خدا بيامرز، در راديو گفت نه، زن و شوهر يکي حساب مي شوند. دوتائيشان يک ملک بايد نگه دارند. اين باعث مي شد که مردها مال خودشان را نگه مي داشتند، مال زن مي رفت و زن بي چيز مي شد. يک عده از خانم هائي که خودشان ملک داشتند جمع شده بودند و آمدند جمعيت راه نو. اينها کي ها بودند؟ طبعاً از خانواده هائي که ملک داشتند. بعضي ها به ما اخطار دادند که بابا مواظب باشيد اينها مالک هاي بزرگ اند. اينها مخالف اصلاحات ارضي هستند. ما گفتيم ما کاري به اصلش نداريم. ما با اصل اصلاحات ارضي مخالف نيستيم. ولي تا آن جائي که مربوط به حقوق زن است ما نمي ترسيم، ما اقدام مي کنيم. اين خانم ها مي آمدند و مي رفتند و صحبت مي کرديم. ما با وزارت کشاورزي صحبت کرديم و جلسه اي گذاشتيم در جمعيت. آن موقع مديرکل اصلاحات ارضي آقاي عباس سالور(33) بود. با آقاي سالور صحبت کرده بوديم و او به هرحال مي آمد، قرار شد خود ارسنجاني هم بيايد. اين خانم ها قرار بود بيايند و بحث بکنيم. ما گفتيم که يکي از مزاياي دين اسلام، اين است که زن مالک ملک خودش است. خوب اين که درست نيست که شما اين جوري زن ها را بي بهره مي کنيد. البته يکي از مسائل ديگر هم اين بود که مي گفتيم که زن ها به بيگاري کشيده خواهند شد توي دهات و روستاها. چون تا حالا خود مرد هم مالک نبود، حالا ملک تقسيم مي شد، مي رسيد به مرد، و زن فقط مي بايستي آن جا خدمت مجاني بکند. ولي اين به آن آساني ها به جائي نمي رسيد، مگر بعضي جاها که خود زنها ملک داشتند و ملکي به آنها مي رسيد. آن شبي که قرار بود و اينها همه آمده بودند، يکي دو تا از کارمندهاي ارشد، مديرکل هاي وزارت کشاورزي، هم آمده بودند. يکي شان، گمان مي کنم آقاي مهندس فکري، به ارسنجاني تلفن زد و گفت شما نيائيد، چون ديد خيلي از خانم ها که حضور دارند از همان خانواده هاي مالک انند، در صورتي که اصلا آنها هيچ کار بدي نمي کردند، حتي توهين هم نمي کردند. يک وقتي به ما گفتند که ارسنجاني برايش گرفتاري پيش آمده و نمي آيد. آن وقت خود آقاي سالور يک مقدار صحبت کرد و اينها هم نظرهايشان را دادند و ما هم از مديرکل کشاورزي و از مديرکل اصلاحات ارضي خواستيم که به اين مسئله توجه بکنند، که شايد هم بعد کردند. به هرحال اين نوع کارها را جمعيت راه نوخيلي جدي دنبال مي کرد و در نتيجه خيلي سريع اعضايمان هم درتهران زياد شد و هم درشهرستان ها. به طوري که سال 1345 بود که ديگرشعبات شهرستان ها منحل شد وادغام شد درسازمان زنان وما در9 شهرستان شعبه داشتيم شعبه هاي حسابي خيلي فعال، درمشهد خيلي کارمي کردند، خيلي ها هم پول خودشان را جمع کرده بودند براي برنامه هاي مهد کودک وفلان و اينها. اهواز، آبادان شعبه داشتيم. کرمانشاه شعبه هاي خوبي داشتيم، چون من خودم رفته بودم و آمده بودم.

جمعيت هاي ديگر چه مي کردند؟ چون جمعيت راه نو حتما تنها جمعيت نبود. آيا شما ارتباط داشتيد با جمعيت هاي ديگر. . .

بله، بله خيلي جمعيت ها بودند که جلوتر از ما بودند. ما هم با ورودمان به محيط جمعيت ها سعي مي کرديم احترام آنها را نگه داريم و به سابقه شان احترام بگذاريم. جمعيت هائي که از سابق بودند چند جور بودند. يکي که قبل از ما بود، يک خورده قديمي تر بود، ما مدرن تر بوديم، شوراي زنان بود. همان بود که اول حزب زنان بود و مي خواست همکاري بکند با حزب دمکرات ايران و مبدل شدند به شوراي زنان. يک عده از خانم هاي قديمي تر بودند. بعد چندين جمعيت بود به مناسبت حرفه هايشان. بعضي ها هم بعد درست شدند. در مجموع من يادم است که وقتي که ما در 1336 به نظرم سازمان همکاري جمعيت هاي زنان را درست کرديم، 14 جمعيت عضو شد، مثل جمعيت پرستارها، جمعيت ماماها، بانوان پزشک، انواع اينها که به مناسبت حرفه هايشان بودند. بعضي ها هم جمعيت اقليت ها بود، مثلاً جمعيت زنان زردشتي، سازمان بانوان يهود، سه تا سازمان ارامنه بود، همه خيريه. خوب اينها کارهاي خوبي مي کردند. در تشکيلات خودشان کودکستان داشتند، مهد کودک داشتند، کار دستي و اين چيزها به مردم ياد مي دادند، و مي فروختند، و از اين جورکارها. جمعيت ما وقتي به ميدان آمد اولاً ما گفتيم ما جمعيت خيريه نيستيم، يک مقدار کارهاي اجتماعي مي کنيم، ولي نه به اين عنوان که پول بگيريم از يکي به يکي ديگر بدهيم. کار اجتماعي مي کنيم به صورتي که وضع طرف را بهتر بکنيم. کمک بدهيم تا وضع خودش را بهتر بکند. هدف اصلي مان حقوق زن بود. يک مقدار از آگاهي دهي ها و يک مقدار ازفعاليت ها براي اين بود. مثلاً به بيمارستان ها مي رفتند رسيدگي مي کردند به حال بيمارها، کمکي اگر لازم بود براي بيمارها مي شد. يا بنشينند برايشان مجله بخوانند، برايشان نامه بنويسند. خيلي هايشان که از دهات مي آمدند سواد نداشتند نامه برايشان مي آمد نامه مي خواستند بنويسند يا مي رفتند برايشان يک هديه اي مي بردند، چون کسي که از شهرستان آمده کسي را ندارد. خوب بيمار خوشحال مي شد يکي برود احوالپرسي اش، برايش يک چيزي ببرد. البته بعضي اوقات خانم ها روي حسن نيتي که داشتند کمپوت، شيريني و اين نوع چيزها مي بردند. پرستارها مي گفتند نبايد اينها را به بيماربدهيد. ازما بپرسيد تاما به شما بگوئيم که کي چه مي تواند بخورد. به بيمارستان هاي مسلولين مي رفتند، مخصوصاً آنها چون بيشتر مي ماندند خيلي احتياج به کمک هاي روحي داشتند. برايشان مجله مي برديم. به همه خانم ها مي سپرديم هرچه مي توانيد مجله بياوريد، مجله ها را مي آوردند بعد مي بردند براي اينها.

همه داوطلب بودند، خانم ها؟

بله.

به جز خانم عشقي؟

براي خانم عشقي به زودي قرار گذاشتيم که شهرباني به او حقوق مي داد، چون شهرباني خيلي از کارش راضي بود، مي گفتند زن ها اخلاق شان بهتر شده، رفتارشان بهتر شده و او را چون که تعليمات ديني مي داد، به عنوان واعظه قبول کرده بودند. بيچاره از خودش هم خيلي خرج مي کرد که دنبال پرونده ها برود. يک دفعه دنبال پرونده يک زنداني رفت همدان. آن وقت جمعيت گفت بابا اقلا خرج سفر همدانش را بدهيم.

شما که اين قدر فعاليت مي کرديد به بچه تان مي رسيديد؟

بله، بله، من بعد از هفت هشت سال که ازدواج کرده بودم بچه پيدا کردم و تولد اين بچه براي من يک شادي و خوشبختي فوق العاده اي بود. اصلا روحيه من، وضع زندگي من به کلي عوض شد. يک خوشبختي فوق العاده اي آن موقع حس مي کردم. نه ماه خودم شيرش دادم، البته مطابق متدهاي مدرن. همه اش که شير نمي دهند، خوراک و سوپ و آب ميوه و سبزي و اين چيزها به او مي دهند. ولي خوب يک پرستار خوب داشتم. همان کسي که گفتم دايه برادرم بود و بعد هم از بچه خواهرم پرستاري کرده بود. حالا از او خواستيم، و او هم ما ها را دوست داشت، آمد و قبول کرد. خيلي آدم جدي و فهميده بود و مطابق اصول مدرن هم که آدم از او مي خواست کارهاي بچه را مي کرد و من خاطر جمع بودم که پشت سر من همان کارهائي که لازم است مي کند، مثلا يواشکي يک چيز ديگر نمي دهد بچه بخورد. خودم هم حتي الامکان روزي چند ساعتي با بچه ام بودم. آن که مال زمان کوچکتريش بود. بعد رفتيم آلمان، وقتي که برگشتيم اين بچه شش سال و نيمش بود. مي بايستي مدرسه برود. جمعيت راه نو دفترش در منزل من بود. براي خاطر اين من از خانه بيرون نمي رفتم. همه اش در خانه بودم. تماسم با خانه قطع نمي شد. اول در همان خانه بلوار اليزابت، که من آن جا بودم جمعيت هم آن وقت هنوز خيلي وسعت پيدا نکرده بود و در سالن و اطاق هاي من جلسات مان برقرار مي شد. بعد که من از شوهرم جدا شدم، اين خانه را مي بايستي اجاره بدهم که با درآمد آن زندگي کنم. درآن خانه من و شوهرم با هم شريک بوديم و يک مدت اجاره را تقسيم مي کرديم. بعد معاوضه کرديم. من زمين به او دادم او سهم خانه اش را به من داد. به هرحال برادرم يک خانه نسبتا بزرگي داشت که اجاره داده بود. آن موقع اجاره اش سر مي رفت و او خودش در آپارتمان بود. من گفتم خانه ات را نگه دار من هم مي آيم با تو در آن خانه با هم زندگي مي کنيم، عوض اين که تو يک جائي اجاره بدهي و من يک جا اجاره بدهم. رفتم منزل برادرم و يک اطاقي را که زير زمين بود ولي گود نبود، و خيلي روشن و خنک و خوب بود، اختصاص داديم به جمعيت راه نو. طوري ترتيب مي داديم که ساعت هاي کميسيون ها با هم فرق داشت. از خيلي جهات خوب بود، کرايه محل براي جمعيت نمي داديم و ازتلفن وبرق وهمه چيزآن جا استفاده مي کرديم، اهل خانه ماهم رسيدگي هائي مي کردند، مستخدم ما تميز مي کرد، اگر کسي مي آمد نامه مي آورد، پيغام مي آورد، مي رسيدند. اين بود که دفتر جمعيت تا مدتي آن جا بود. بعد وقتي که کارهاي جمعيت بيشتر شده بود، جمعيت به اين فکر افتاد که يک طبقه آپارتماني اجاره بکند. خيلي جاها رفتيم ديديم خيلي مشکل است. اولاً مردم مي خواستند به اسم يک کسي باشد که به او اطمينان بکنند، جمعيت بلکه دو روز ديگر نمي بود. حالا آن را مي توانستيم يک کاري بکنيم. بعد همان خانه بلوار که من اجاره داده بودم تخليه شد و من مي خواستم بروم خودم آن جا بنشينم وچون سه طبقه بود، طبقه زيرزمين را جمعيت راه نو، که مي خواست يک جائي را اجاره بکند، وحالا هم عايدي اي داشت، اجاره کرد.

از کجا عايدي داشت؟

يکي حق عضويت. چون عضوها بيشتر شده بود و حق عضويت بالا رفته بود. يکي اين که ما سالي يک بار گاردن پارتي مي داديم و گاردن پارتي جمعيت راه نو خيلي مي گرفت. گاردن پارتي هاي ديگري نبود و اين را خود خانم ها همه کارش را مي کردند و دعوت مي کردند و بليط مي فروختند و محيط خوبي به وجود مي آمد و. . .

در کجا؟

جاهاي مختلف. مثلا از باشگاه ها و مانند آن استفاده مي کرديم. يک سال باشگاه افسران بازنشسته را گرفتيم. سال ديگر يک باشگاه افسران ديگر بود، الان جايش يادم رفته، بعد يکي بود که آن بالاها همان جائي که ستاد ارتش هم بود، در راه شميران که مي خواستيم برويم بالا. . . متاسفانه بعضي اسم ها را فراموش کرده ام.

حق عضويت چقدر بود؟

حق عضويت نفري 5 تومان بود.

ماهي 5 تومان؟

ماهي 5 تومان و آن وقت براي اين جاهائي که مي گرفتيم از ما کرايه نمي گرفتند. هرچه عايدي مي شد به جمعيت مي رسيد. خانم ها خودشان کارها را مي کردند. ساندويچ درست مي کردند، شامي درست مي کردند. لاتاري مي گذاشتيم و هر سال در حدود 25 هزار تومان عايدي مي شد. خوب آن وقت ها اين کم پولي نبود. اينها را روي هم مي گذاشتيم. معامله کرده بوديم و ازآن عايدي داشتيم. بالاخره کسي که چندين سال پول جمعيت نزدش بود وسال ها هم خيلي به ماعايدي داده بود آخرش ورشکست شد و نتوانست آخرين پول را بدهد. به هرحال جوري شده بود که ديگر جمعيت مي خواست که جا براي خود اجاره بکند. داشتيم يک پول هائي، يک کارهاي ديگر هم مي کرديم.

شما گفتيد خانه تان را تخليه کرديد و . . .

بله. خانم هاي جمعيت به من گفتند که شما خودت که مي خواهي يک آپارتمان اجاره کني، ما هم که مي خواهيم يک آپارتمان براي جمعيت اجاره کنيم، ما بيائيم در خانه شما و يک طبقه ديگرش را هم ما برايتان اجاره مي دهيم. خانه سه طبقه بود، البته سه طبقه اي که براي سه طبقه جدا ساخته نشده بود. دو طبقه اش مال زندگي خودمان بود که ساخته بوديم، يک طبقه اش هم زيرزمين بود براي اين که تابستان ها برويم آن جا. اما زيرزمين چون خشک بود و تميز بود مي شد از آن استفاده دفتري بکنيم، چون اطاق ها بزرگ بود. مثلا وقتي جلسه ماهيانه داشتيم که هفتاد هشتاد نفر آدم اقلا مي آمدند، جا داشتيم. حتي براي بيشتر. اين بود که خانم ها آن جا را پسنديدند و گفتند ما هرجا که برويم و اجاره کنيم دو سه تا اطاق کوچک به ما مي دهند و مناسب نيست. اين بود که جمعيت آمد آن جا، طبقه زيرزمين را از من اجاره کرد. من هم طبقه وسط نشستم، چون من احتياج داشتم به اجاره آن خانه براي زندگيم. طبقه بالا را هم من مي خواستم اجاره بدهم ولي نشد. چون من خودم آن جا زندگي مي کردم نمي توانستم به هرکسي بدهم. بعد هم در اين ضمن مادرم که قبلا با برادرم زندگي مي کردند، ديگر مي خواستند جدا بشوند. من مادرم را آوردم آن جا و طبقه بالا هم او زندگي مي کرد و يک چند سالي اين جوري همه با هم بوديم. بودن جمعيت راه نو درضمن هم طوري بود که توي خانه ما آمد و شدي به وجود مي آورد، مثلاً براي مامانم خودش خيلي سرگرمي بود. يا براي من طوري بود که اصلا احساس تنهائي نمي کردم، مخصوصا بعد از آن که از شوهرم جدا شده بودم نوع معاشرت هايمان عوض شده بود.

شما پسرتان چند سالش بود که جدا شديد؟

پسرم هشت سالش بود.

بچه را هم خودتان نگه داشتيد؟

بله، ما خيلي با توافق از همديگر جدا شديم. چون آن وقت که قانون حمايت خانواده نبود. قرار شد بچه پيش من باشد. منتهي بعد از يک دوسالي ديدم که بد جوري است. اين بچه مي رود و مي آيد عصباني مي شود. مثلاً شب هاي جمعه مي رفت پيش پدرش. خوب، پدرها خيلي چيزها را جدي نمي گيرند. مثلا بچه را در يک 5 شنبه بعداز ظهر و شب سه دفعه سينما مي برد. بعد مي آمد من مي گفتم نمي شود اين قدر سينما بروي. پنجشنبه رفتي ديگر نمي شود. آن وقت از اين طرف مادرم لوسش مي کرد. مثلا وقتي مي گفت من مي خواهم بروم سينما، مي گفتم حالا نمي شود، مي گفت به ماما قشنگ مي گويم مرا ببرد. خوب من هم به احترام مادرم نمي توانستم چيز ديگر بگويم. بعد بالاخره توافق کرديم بفرستيمش فرنگ. ده سالش بودکه من بردمش آلمان و با خودش گشتيم، همه جارا ديديم. خيلي شبانه روزي ها را من ديدم. تقريباً به تمام شبانه روزي هاي آلمان من آشنا شدم و بالاخره براي اول کار، چون براي شبانه روزي لازم بود آلماني بلد باشد و آلماني يادش رفته بود، البته زود دوباره يادش آمد، ولي در سه چهار سالي که ايران بود يادش رفته بود، بالاخره در خانواده اي ترتيب شبانه روزي را دادم. خانواده کنتي بودند که در ملک خودشان زندگي مي کردند. اينها خودشان پنج پسر داشتند و چند تا پسر هم پانسيون مي گرفتند. بعد از جنگ، چون همه وضع مالي شان بدتر شده بود، يک چند تا پسر هم پانسيون گرفتند. آن خانم کنتس يک دختر عموئي داشت که او خيلي خوب بود و او به پانسيون و بچه ها رسيدگي مي کرد. يکي از دوستان آلماني به من نشاني داد و من رفتم آن جا را ديدم، خوشم آمد و ديدم بچه ها در يک محيط بازي هستند. در يک خانه بزرگي هستند. فرق دارد تا داخل شهرها در محيط تنگ. طبيعت خودش مزايائي داشت و بعد يک عده پسر هستند و با هم بازي مي کنند و با هم بزرگ مي شوند. البته آن اول که او را گذاشتم و آمدم چه کشيدم و چقدر برايم سخت بود. قطعا براي آن بچه هم سخت بود.

براي تحصيل فرزندتان شما خودتان تصميم مي گرفتيد يا با پدرش. . . .

بيشتر کارها را پدرش مي گذاشت به اميد من، به خود بچه هم مي گفت که تو بيشتر با مشورت مادرت کار بکن. او مصلحت تو را مي داند. تابستان ها هميشه فرامرز مي آمد و ما مي آورديمش تهران که وطنش يادش نرود، زبانش يادش نرود. و واقعاً الان فرامرز با اين که اين همه سال است که در اروپاست، از هر وطن پرستي وطن پرست تر است و خيلي به ايران و همه چيز ايران و ايراني علاقه دارد. اوايل که بچه تر بود تابستان ها که مي آمد من خودم با او سفر مي رفتم. مي بردمش به قسمت هاي مختلف ايران که يک جاهائي را ببيند و بشناسد. مثلاً تخت جمشيد. ما يک وقتي چند روز رفتيم، تابستان هم بود و وسط روز نمي شد رفت. صبح زود بلند مي شديم مي رفتيم و نزديک ظهر مي آمديم به هتل و دوباره عصر مي رفتيم که طرف غروب تماشا بکنيم. يا همين طور اصفهان و اين جاها را. بعد که ديگر بزرگ تر شد خودش مي رفت. دوستاني هم داشت با دوستانش قرار مي گذاشت، از جمله همان آرشتيکتي که جزو جمعيت ما بود.

شما کارهاي روستائي مي کرديد، هيچ به فکر نيافتاديد که وارد وزارت کشاورزي بشويد، يا عمران روستاها. . .؟

نه به اين فکر نيافتادم. اولا اگر مي خواستم مي بايست همان وقت وارد وزارت کشور شده باشم با همان بنگاه عمران. بعد هم من ديگر افتاده بودم در خط کارهاي خودم. وقتي که جمعيت راه نو درست شد، ديگر تمام وقتم را گذاشتم براي کار جمعيت راه نو. در سال 1334 ما رشته جامعه شناسي نداشتيم. دکتر صديقي(34) ضمن روان شناسي که تدريس مي کرد يک قدري هم جامعه شناسي تدريس مي کرد. از خدا بيامرز غلامحسين مصاحب(35) شنيده بود که من در اين رشته تحصيل کرده ام. براي من پيغام داد که بروم با اوکاربکنم و دانشيارش بشوم. ولي من آن موقع استقبالي ازاين فکرنکردم، فقط به دليل گرفتاري هاي زندگي و موضوع بچه. آن هم درموقعي بود که من و شوهرم در شرف جدا شدن بوديم. و من آن موقع نتوانستم تصميم بگيرم و نرفتم آن جا. بعد هم در واقع کار جمعيت راه نوبراي من تمام وقت شده بود و من تمام وقتم را توي آن کار مي گذاشتم. از آن زمان، يواش يواش مسافرت هائي به خارج مي کردم. اول يکي دوسفرخودم آمدم خارج به پسرم سر بزنم و در همان حال به سازمان هاي زنان در انگليس و در آلمان رفتم که از نزديک اينها را ببينم. بعد يواش يواش افتادم در مسير کارهاي بين المللي و يک کار تمام وقت شده.بود براي من.

 

همکاري با سازمان هاي بين المللي زنان

از طريق جمعيت راه نو شما با شوراي بين المللي زنان آشنا شديد؟

بله، من، خوب، سال ها اروپا بودم و با خيلي از خانم ها آشنا بودم، ولي به آن معني با سازمان هاي زن هاي خارجي تماس نداشتم. در ايران شوراي فرهنگي بريتانيا گاهي برنامه هائي داشت و دعوت هائي مي کردند. من با آنها صحبت کردم که يک سفر که مي خواهم بروم انگليس بروم و تشکيلات زنان را ببينم. اينها استقبال کردند و به شوراي فرهنگي لندن روز رسيدن مرا خبر دادند من که مي روم برايم برنامه اي بگذارند که بروم و تشکيلات آنها را ببينم. اين سال 1336 بود. اولين سالي بود که پسرم را گذاشته بودم و سال اول نمي خواستيم بياريمش ايران، که تا عادت کرده به آلمان دوباره منقلبش کنيم. من قرار شد تابستان بروم. آن تابستان هم قرار بود من خيلي مدت اروپا بمانم. اول رفتم انگليس و اين سازمان ها را ديدم که خيلي واقعا جالب بود. چون تشکيلات زنان انگليس واقعا نمونه است، يکي انگليس و يکي آلمان. آنها همه را ديدم و به خصوص تشکيلات داوطلبانه را؛ يعني بيشتر سازمان هايشان به طور داوطلبي است. بعضي ها در موقع جنگ به وجود آمده و بعد ادامه داده بودند. در دانمارک از يک دکتري وقت گرفته بودم. آن جا رفتم مريض خانه، يک دو هفته اي بودم، يک سري معاينه و اينها لازم بود بکنم. دردهائي که من داشتم بعدها معلوم شد از کيسه صفراست که آن موقع هنوز درست معلوم نبود. در دانمارک با بعضي سازمان هاي زنان نيز تماس گرفتم. بعد رفتم آلمان که پسرم را بردارم که با هم بيائيم فرانسه و تابستان را جنوب فرانسه بگذرانيم. درآن جا هم با بعضي خانم ها که در کار حقوق زنان کار مي کردند ديدار و گفتگو کردم. اين اولين بار بود که من آمدم به قصد اين که سازمان هاي زن ها را ببينم.

شايد يک سال بعد در ايران، يک روز همان دائي ام که معاون نخست وزير بود، زمان علاء، براي من يک يادداشت فرستاد که يک روز بيائيد اين جا آقاي ناصرذوالفقاري(36) مي خواهد شما را ببيند. آقاي ذواالفقاري هم معاون نخست وزير بود و هم سرپرست راديو. ناصردوالفقاري با ما يک نسبتي هم دارد، خانمش با من قوم و خويش است. من رفتم نخست وزيري و رفتم پيش دائي ام و بعد پيش ذوالفقاري. دائي ام شوخي کرد و گفت بله يک مأموريتي است مي خواهند يک کسي برود حبشه. من گفتم خيلي هم خوب است. من خوشم مي آيد اين جاها بروم، چون آدم اين جوري که به اين جاها نمي رود مگر آدم را بفرستند. بعد معلوم شد که از شوروي دعوتي آمده و خيلي جالب بود. وزيرخارجه آن زمان آقاي اردلان بود،(37) خدا بيامرز علي قلي خان اردلان. روس ها به نظرم مي دانستند که او موافقتي نمي کند، از اين جهت اين دعوت از چند نفر زن را به وزارت خارجه نفرستادند و به نخست وزيري فرستادند. علاء استقبال بيشتري مي کرد. به ذوالفقاري گفته بود ترتيبش را بدهيد و يک چند نفري را در نظر بگيريد که بروند. اول خانم صفيه فيروز و مرا در نظر گرفته بودند. او رئيس شوراي زنان بود، من رئيس جمعيت راه نو. خانم سعيدي را هم ذوالفقاري در نظر گرفته بود. نيره سعيدي در راديو کار داشت، مثل اين که آن کارش به هم خورده بود و رنجيده بود و حالا ذوالفقاري مي خواست از دلش درآورد، او را هم گذاشته بود براي اين برنامه. وقتي با من صحبت کرد گفتم من پيشنهاد مي کنم که مهري آهي را هم بگذاريد در اين هيئت، براي اين که خانمي است برازنده که خيلي خوب روسي مي داند. استاد زبان و ادبيات روسي بود در دانشگاه، خوب است که او هم باشد چون روسي مي داند. او هم عضو جمعيت راه نو بود. گفت که آخر ما ازجمعيت راه نو دونفر بگذاريم يک خورده مشکل است. گفتم او را از يک جمعيت ديگربگذاريد. يک جمعيتي بود آن موقع ما درست کرده بوديم براي همکاري باوزارت کار به منظورکارهائي براي زنان وکودکان کارگر. عده اي ازماها آن جا بوديم. گفتم مي خواهيد از يک جاي ديگر او را بگذاريد.

بالاخره ما چهار نفر را معين کردند. ما رفتيم به سمينار خيلي بزرگي که در شوروي ترتيب داده بودند و دعوت کرده بودند از خيلي از کشورها براي اين که وضع زنان را در شوروي بشناسانند. خيلي خوب پذيرائي کردند. ما که مي خواستيم برويم، ويزا فورا رو به راه شد و مي بايستي برويم بندرپهلوي و از آن جا با کشتي برويم. دراين ضمن سفير شوروي مي آمد با طياره مخصوص. يک کسي در سفارت شوروي به اين فکر افتاد که اين طياره که بر مي گردد اين خانم ها هم با آن بروند. ما پيغام داديم که زود است، گفتند اشکال ندارد. مارا با آن طياره مخصوص بردند وقتي که وارد مسکو شديم آن جا سرد بود، ولي ايران هنوز گرم بود. ماه نوامبر يا اواخر اکتبر بود. يک چند نفري آمده بودند. يک خانمي از طرف سفارت آمده بود، خانم حکيمي، چند نفر هم از طرف خود آنها آمده بودند، از سازمان هاي زنان براي پيشواز ما. يک خانم نويسنده را آورده بودند، چون خانم سعيدي را گفته بودند نويسنده است. يک خانمي هم بود نسبتا قد بلند داشت چشم و ابروي يک خورده پر رنگ و خيلي خوب فارسي حرف مي زد. من فکر کردم اين هم يک کسي هست از سفارت خودمان. بعد ديدم نه، اين هميشه با ما است، و معلوم شد مترجم آنهاست، و واقعا تمام مترجم هائي که براي زبان هاي مختلف داشتند هرکدام آن زبان را مثل خودشان حرف مي زدند. اسم اين خانم "داگ مارا" بود. او را در سفرهاي بعد هم ما ديديم. او از مترجم هائي بود که همه جا و هميشه بود. براي شاه و شهبانو هم، آن زمان شهبانو نبود، لابد ملکه ثريا بود، به هرحال براي اينها هم او مترجم بود. خانم مهربان و خوبي بود و خيلي با او دوست شديم. به هرحال اين اولين سفر من بود براي شرکت در يک اجلاس بين المللي. خوب اين هم خيلي خوب بود و ماها هرکدام به موقع خودش يک صحبت هائي کرديم و يک مقدار از وضع زن ها در ايران گفتيم که حالا در حال پيشرفت است و حالا زن ها مدتي است که تحصيل مي کنند و در مشاغل مختلف کار مي کنند. هنوز که صحبت از حقوق سياسي و اينها نمي شد کرد. سال 36 بود. من آن جا مقدار زيادي به طرز کار اين مجالس بين المللي آشنا شدم. خانم فيروز قبلا هم رفته بود به بعضي از مجالس، ولي من هنوز نرفته بودم. اين ابتدايش بود. البته، همان موقعي که فعاليت هاي جمعيت راه نو را داشتيم، براي اين که از جاهاي ديگر اطلاعات داشته باشيم جزوه ها و بروشورهائي تهيه مي کرديم. از جمله، شوراي زنان و سازمان زنان زردشتي عضو اتحاديه بين المللي زنان بودند. اتحاديه با شوراي بين المللي فرق دارد. سازمان زنان عضو هردويش شده بود. اينها توصيه کردند که جمعيت راه نو عضو آن جا بشود. ما يک مقدار هم اساس نامه و مدارک ديگر اينها را هم ديده بوديم که چکارها مي شود کرد.

آن موقع سازمان ملل در ايران دفتري داشت که تبليغاتي براي شناساندن سازمان ملل مي کرد. من جزوه هاي آنها را گرفته بودم و خوانده بودم و مي دانستم برنامه هائي هست که از لحاظ کار زنان مي شود رفت. يکي دوسال بعد، من به فکر اين بودم که به يکي از اجلاس هاي سازمان ملل بروم. نمي دانم از کجا جزوه اش را ديدم که در رم يک کنفرانس مي خواهند بگذارند براي سازمان هاي غير دولتي. بعضي سازمان هاي غير دولتي مقام مشورتي داشتند با سازمان ملل، يعني براي اين جورکنفرانس ها سازمان ملل به آنها کمک مي داد. ولي خوب همه به خرج خودشان مي رفتند. من چون به هرحال آن سال، که سال 1957 بود، مي خواستم بروم اروپا و پسرم را بگذارم، گفتم من به اين جا مي روم. حالا درست هم آدم نمي دانست که بايد قبلاً چکار کند. من تازه وقتي به آن جا رسيدم به سفارت گفتم براي اين کار آمده ام. سفارت مرا به دفتر سازمان ملل در رم معرفي کرد. روز افتتاح سفير هم آمده بود. ما رفتيم آن جا. البته با بودن بچه خيلي مشکل بود. من يکي از قوم و خويش هايم آن جا در سفارت بود، يعني شوهرش دبير اول بود، رايزن بود، و اين خيلي کمک من شد. خودش برايم هتل گرفت. او خودش دو سه تا بچه داشت، بچه مرا هم مي بردند با آنها بازيش مي دادند. بعد در حاشيه اين، مي رفتم، با بچه مي گشتم و موزه مي رفتم.

راه نو مدتي بود عضو اتحاديه بين المللي زنان شده بود. آن سال که من براي معالجه رفتم دانمارک، پس از اين که از بيمارستان بيرون آمدم تماس گرفتم با خانمي دانمارکي که رئيس اتحاديه بين المللي بود. او خيلي به من محبت کرد و مرا در ارتباط با کارهاي اتحاديه قرار داد. همچنين بعضي از خانم هاي آلماني که در اين سفرها من با آنها روبرو شده بودم، مرا دعوت کرده بودند کنفرانس بدهم و اسم مرا داده بودند به رئيس شوراي بين المللي، که آن موقع يک خانم فرانسوي بود.

اين که مي گويم با دوستان آلماني و سازمان ها تماس هائي داشتم، مسبوق به سابقه است. خانواده اي را که پسرم را ابتدا بردم با آنها بگذارم خانمي که رئيس يکي از کلوب هاي زنان بود به من معرفي کرده بود. روز پنجم سپتامبر قرار شده بود من بروم درآن کلوب راجع به وضع زنان ايران صحبت کنم. من بچه ام را گذاشته بودم درآن پانسيون، روز چهارم سپتامبر، و از آن جا رفتم هتل که شب را بمانم و فردا بروم کنفرانس بدهم. ولي وقتي آمدم ديگر اختياردست خودم نبود. مثل اين که اين بچه را از من گرفته اند و ديگر به من نمي دهند. آن شب و صبحش خيلي گريه کردم. اصلا همه چيز را فراموش کردم، صبحانه نخوردم، و از اطاقم بيرون نيامدم. يک وقت ديدم ساعت ده يک نفر از کلوب زنان به من تلفن مي زند که خوش آمديد، ما بعد از ظهر مي آئيم عقبتان. يادم آمد که بعد از ظهر بايد کنفرانس بدهم. گفتم من الان اين طوري است وضعم و ناراحتم. گفت بله ما مي فهميم. ديدم خيلي وضعم ناجور است. به خودم يک هي زدم، گفتم نمي شود، اين جا ديگر آبروي مملکت است، آبروي سازمان ما است، بايد خودم را جمع آوري کنم. تلفن کردم يک نفر از هتل رفت اسيد بوريک خريد آورد و چشم هايم را شستم و خودم را جمع آوري کردم و ظهر هم به زور يک خورده غذا خوردم، و بعد از ظهر آمدند عقبم و رفتيم. ولي اين قدر وضع چشمم خراب بود که يک عينک سياه زدم. آن روز صحبت کردم، بد نبود و برگزار شد، و از من تشکر کردند که با وجودي که حال روحيم خوب نيست آمدم و صحبت کردم.

چندي بعد در تهران، در جمعيت راه نو، نامه اي آمد به امضاي مادام "لوفوشو"،(le Faucheux) که من آن موقع هنوزنمي شناختمش، که ما سازماني داريم و خوشحال مي شويم اگر شما وسيله بشويد که ايران به شوراي بين المللي به پيوندد. ترتيبش اين است که بايد اول يک شورائي در مملکتتان تشکيل بشود، بعد آن شورا عضو شوراي بين المللي بشوِد. ديدم الان اين کار از ما بر نمي آيد. بايد صبر کنيم ببينيم که چه مي شود. يکي دوسال بعد در سال 1960، من مي خواستم بروم اروپا و قرار شد اول بروم ترکيه. ترکيه رفتن دو دليل داشت. يک، خانمي بود ليدي عبدالقادر پاکستاني، پسرهايش يکي آن موقع وزير خارجه بود، يکيش سپهبدي در سازمان سنتو که مرکزش در ترکيه بود. اين خانم رئيس يک کلوب زنان بود و اظهار تمايل کرده بود بيايد ايران. وزير خارجه ما نيز دعوتش کرده بود که بيايد ايران. وزيرخارجه از من خواهش کرد که من از او پذيرائي بکنم.

ما برنامه هائي گذاشتيم، در جمعيت و جاهاي مختلف و خانه بعضي از خانم ها. البته، از خانم هاي جمعيت هاي ديگر هم دعوت کرديم. يک ميهماني من از او کردم در موزه ايران باستان، و ترتيب ميهماني را وزارت خارجه داد. در موزه، از او پذيرائي کرديم که هم موزه را ببيند، چون جاي قشنگي بود، و يک عده خانم هاي ديگر هم بودند که با اين خانم آشنا شدند. اين خانم گفت که شما مي آئيد ترکيه؟ گفتم که من مي آيم ترکيه براي اين که بروم به اجلاس شوراي بين المللي زنان در استامبول. گفت پس خواهش مي کنم وقتي که مي آئيد، چند روزي هم آنکارا ميهمان من باشيد. من اول رفتم آنکارا و خوب آن جا از پيش گفته بودند که خانم دولتشاهي ميهمان خانم عبدالقادر است، و من وقتي وارد شدم رفتم خانه آنها. همان روز اول اينها يک عده اي را دعوت کرده بودند، از جمله اهل سفارت ما و خانم هاي ايراني اي که آن جا بودند. از طرف ايران سپهبد باتمانقليچ(38) درسنتو نماينده بود، خانمش را مي شناختم، يک نسبت دوري هم با همديگر داشتيم. وقتي مرا ديد گفت شما هستيد! من به خيالم خانم دولت آبادي مي آيد، براي اين که گفتند دوست اين خانم، من فکر کردم دوست اين خانم لابد خانم صديقه دولت آبادي است. گفتم نه، دوست اين خانم منم. بالاخره من يک دو روزي ميهمان آنها در آنکارا بودم و بعد رفتم استامبول که شرکت بکنم در کنفرانس شوراي بين المللي زنان.

حالا در اين ميان يک تصادف جالبي هم شد. ما چند سالي بود که سازمان همکاري جمعيت هاي زنان ايران را تشکيل داده بوديم. يواش يواش شوراي عالي زنان درست شد که طبعا قرار بود که سازمان همکاري جمعيت ها درآن ادغام بشود. امّا هنوز درست معلوم نبود چه مي شود. من از يکي از قوم و خويش هايم شنيدم که اين کنفرانس در استامبول هست. گفتم خوب من ترتيب کارم را جوري مي دهم که سر راه که مي خواهم بروم اروپا پيش پسرم، بروم استامبول. آن موقع باهم انطباق ندادم که اين همان جمعيتي است و همان سازمان است که مادام "لوفوشو" به من نوشته بود. از آن طرف هم به نظرم از راه امريکائي ها يک خانم ديگري از همکارهاي سازمان همکاري ما، چون او از طرف يک جمعيت ديگر بود، او هم خبر شده بود، با يکي دو سه نفري صحبت کرده بود، و خيلي محرمانه او هم مي خواست برود. او را به نظرم امريکائي ها خرجش را مي دادند. آن موقع يک عده از خانم هاي امريکائي براي اين که کشورهاي درحال توسعه بتوانند در سازمان هاي بين المللي بيايند خرج مي کردند، از خودشان خرج مي کردند. آن اوايل هم که من آمده بودم مي ديدم که بعضي از اين خانم هاي امريکائي خيلي پول به سازمان هائي که طرف علاقه شان است مي دادند، يکي ممکن بود شوراي بين المللي باشد، يکي ممکن بود چيز ديگر باشد، به هرحال او به خرج آنها مي آمد. بعد ما فهميديم که دو نفري ما مي رويم. ما دو نفري رفتيم استامبول و خوب براي اولين بار آشنا شديم. ديدم تشکيلات خيلي بزرگي است و فعاليت هاي زيادي دارد. تاريخچه اش را خوانديم، ديديم که يک سازمان خيلي قديمي است، در 1888 تأسيس شده، قديمي ترين سازمان زنان که هست، هيچ، يکي از قديمي ترين سازمان هاي بين المللي است. گفتند ايران را قبول مي کنيم به عضويت. ما هم چون هنوز نمي توانستيم بگوئيم شوراي عالي جمعيت ها، سازمان همکاري را عضو کرديم، چون ما را در واقع سازمان همکاري معرفي کرده بود. سازمان همکاري جمعيت هاي زنان شد عضو شوراي بين المللي.

که شوراي زنان هم جزو اين شوراي بين المللي زنان بود؟

نه، شوراي زنان و سازمان زنان زردشتي عضو اتحاديه بين المللي بود. سازمان همکاري جمعيت هاي زنان، که نماينده اش من بودم حالا، عضو شوراي بين المللي زنان شد، و من هم همان جا عضو کميسيون حقوقي شدم. رئيس آن کميسيون يک نفر خانم يوناني بود. اتفاقا آنجا يک نفر يک سوالي کرد و او يک جواب عوضي داد. خيلي از اين اروپائي ها، از خيلي از مقررات کشورهاي ديگر خبر ندارند. واقعا مقررات مذهبي و قانون مدني و مانند آن همه جا مختلف است. يکي از خانم هاي افريقائي پرسيد که شوراي بين المللي براي جلوگيري از تعدد زوجات چکار مي کند. آن خانم جواب داد که حالا قرار است که از طرف سازمان ملل اقداماتي بشود که همه جا ازدواج را ثبت بکنند، "رجيستر" بکنند. اين که شد ديگر کسي نمي تواند دو تا سه تا زن بگيرد. من به او گفتم نه، اين طور نيست، براي اين که ممالکي هست که در آن دو تا سه تا زن گرفتن آزاد است، قانوني است. همان جور قانوني، مي روند و آنرا "رجيستر" مي کنند. گفت اين جور است؟ گفتم بله. درکشورهاي شماها بله، اگر قرار است "رجيستريشن" بشود، ديگر نمي توانند دو تا زن، يعني زن دوم بگيرند، ولي در کشورهائي که تعدد زوجات مجازاست مي توانند که باز هم بگيرند. گفت ببينيد که چقدر اهميت دارد. الان اين خانم تازه وارد سازمان ما شده يک اطلاعي به ما داد که براي مان اهميت داشت. بهرحال اين شروع ورود ما شد به شوراي بين المللي زنان.

 

سازمان همکاري جمعيت هاي زنان

حالا چون صحبت از سازمان همکاري کردم آن را برايتان بگويم. شايد يک سالي بود که از تاسيس جمعيت راه نو گذشته بود، شايد درسال 1335 بود، جمعيت هاي مختلف زنان به فکر اين افتادند که با هم جمع بشويم و ايجاد يک همکاري کنيم. مقدمه اين هم آن تشکيلاتي شد که ما با وزارت کار داشتيم. چون دکتر نصر که دلش مي خواست که زن ها را به يک کارهائي بکشد، يک چيزي در کنار وزارت کار درست کرده بود و از همه جمعيت ها دعوت کرده بود. درنتيجه ما آن جا يک سري همکاري هائي مي کرديم، با همکاري وزارت کار. به اين فکر افتاديم که خودمان بيائيم يک سازمان همکاري درست کنيم، که همان جور که خيلي جاهاي دنيا هست، فدراسيوني باشد از جمعيت ها. ديگران را هم خبر کرديم، چهارده جمعيت جمع شد و ما سازمان همکاري را تاسيس کرديم. مقررات و اساس نامه برايش نوشتيم. از هر جمعيت دو نماينده مي رفت، از بين اين نماينده ها يک هيئت مديره انتخاب مي شد و يک سري کارهائي را قرار گذاشتيم که....

اين جمعيت ها يادتان مي آيد که کدام بودند؟

چرا، حالا اگر همه شان هم اسمشان يادم نيايد، در جزوه هائي ممکن است داشته باشم و بعد اضافه مي کنيم. شوراي زنان بود، جمعيت راه نو بود، چند جمعيت اقليت ها بودند، مثل سازمان زنان زردشتي، سازمان بانوان يهود، سه سازمان خيريه ارامنه، سازمان بانوان پزشک، سازمان پرستاران، سازمان ماماها. الان ديگر يادم نيست که کي ها بودند.

پس شوراي زنان هم پيوست؟

بله، بله درآن سازمان همکاري اينها همه بودند. اين وسط يک جمعيت هم درست شد به نام جمعيت 17 دي، که نيامد در سازمان همکاري و حتي هيچ خوشش نيامد. براي اين که آن جمعيت با گذاشتن اين اسم فکر مي کرد که يک شخصيتي بايد داشته باشد و او بايد همه جمعيت ها را زير پر بگيرد.

آنها کي بودند؟ رئيس آن جمعيت کي بود؟

رئيسش خانم قمر ناصر بود. البته ما هيچ کس را نمي خواهيم کوچک بکنيم. ولي اين خانم نه معلوماتش، نه طرز کارش چيزي نبود که بتواند زن هاي جالبي را جلب بکند. يک عده اي هم که به آن جا مي رفتند، برمي گشتند و نمي ماندند. آن وقت از طرفي هم اين خانم دلش مي خواست همه کار را مطابق همه بکند. آن موقع يا بعد، شوهرش شد وزير دارائي(39) و او به اتکاء اين که خانم وزير بود، مثلا حتي به مجامع بين المللي مي خواست برود. زبان هم بلد نبود، نمي دانست اين مجالس چه است. يک نفر را با خودش مي برد که زبان بلد باشد، مثلا يک خانم شيکي که در اجتماع مي چرخد و يک خورده هم زبان انگليسي بلد است، ولي البته يک همچنين کارهائي را نمي توانست بکند. يکي از دلايلي که شوراي عالي درست شد اين بود که اعليحضرت مرحوم به والاحضرت اشرف سفارش کردند که به کارهاي زن ها برسد، به خصوص کارهاي بين المللي، گفتند شما نظارت بکنيد که هرکسي هرجا نرود که اسباب آبرو ريزي باشد، کسي برود که واقعا بتواند از عهده آن کار بربيايد. به هرحال اين سازمان همکاري اسباب آبرو شده بود و در مقابل کساني که آماده بودند بگويند که در ايران زن ها نمي توانند با هم کار بکنند، اين معرفي خوبي بود که چهارده جمعيت جمع شدند که با همديگر کار بکنند. مثلا آن موقع کانون بانوان هم بود، ولي کانون بانوان با ما نيامده بود، چون دولتي بود. يک دوسالي سازمان همکاري کار مي کرد.

يکي از چيزهائي که برايتان نگفتم اين بود که در سال 1334 که جمعيت راه نو تاسيس شد سال ها بود که جشن هفده دي(40) را نمي گرفتند. بعد از 1320 آخوند بازي شده بود و ديگر ترسيده بودند و 17 دي را جشن نمي گرفتند. سال 1334 ما تصميم گرفتيم که جشن 17 دي را بگيريم. بعضي ها مي گفتند مواظب باشيد که اوباش مي ريزند، سنگ مي اندازند، فلان و اينها. ما گفتيم نه. اصلاً معرفي جمعيت راه نو در اجتماع با جشن 17 دي شد. از آن سال ديگر جشن 17 دي را مي گرفتيم و جمعيت هاي ديگر هم مي گرفتند. حالا سالي که سازمان همکاري تشکيل شده بود مي خواستيم يک جشن 17 دي مفصلي بگيريم به نام سازمان همکاري. مقدماتش فراهم شده بود و صحبت کرده بوديم که ملکه ثريا مي آيد به جشن و او هم قبول کرده بود. از اين طرف گفتم رئيس جمعيت 17 دي با اين سازمان روي خوشي نداشت. او رفته بود با کانون بانوان صحبت کرده بود که جشن را آنها با هم بگيرند. کانون بانوان هم از لحاظ وابستگي به وزارت فرهنگ يک موقعيتي داشت، مخصوصا چون خانم دولت آبادي رئيسش بود همه براي کانون بانوان يک احترامي قائل بودند. نمي دانم هم چرا وزارت فرهنگ در کار برنامه 17 دي آن موقع يک مداخله اي مي کرد. جلسه اي در باره 17 دي بود در سازمان همکاري و صحبت شده بود که جشن را چگونه برگزار مي کنيم. اتفاقا آن روز من حضور نداشتم، تصميم گرفته بودند که من سخنران روز 17 دي باشم. من از طرف جمعيت راه نو در سازمان همکاري بودم. روزي که در وزارت فرهنگ جلسه بود براي اين کار، قرار شد من بروم. من رفتم. وزارت فرهنگ مي خواست پا درمياني کند که جمعيت 17 دي و کانون بانوان و ما با همديگر همکاري کنيم. گفتم با کمال ميل، اشکالي ندارد. ما يک سازماني هستيم از چهارده جمعيت، اقدام کرده ايم، ملکه را دعوت کرده ايم. ولي، خوب، البته با همديگر کار مي کنيم. خانم ناصر مي خواست کاري بکند که اسم سازمان همکاري نباشد. آتوي عجيبي پيدا کرد. گفت که اين سازمان هنوز به ثبت شهرباني نرسيده. راست هم مي گفت، براي اين که ما تقاضا داده بوديم هنوز جوابش نيامده بود. عجله نکرده بوديم براي اين که جوابش يک روزي مي آمد. من متاسفم که اينها را مي گويم، ولي حقيقت را بايد گفت. از قرار معلوم خود اين خانم رفته بود به وسيله خانم وزير کشور اقدام کرده بود که شهرباني به ما به اين زودي جواب ندهد، و هنوز جواب نيامده بود. او گفت شما چطور مي خواهيد اجازه بدهيد سازماني که هنوز به ثبت شهرباني هم نرسيده و هنوز پروانه ندارد، ملکه مملکت را دعوت کند. آن آقا هم سست مي آمد. حالا اين که پروانه را به ما بدهند و سازمان ما تصويب بشود، مگر چه فرقي مي کند. همين سازماني هستيم که همه مي شناسند مان و تمام اين جمعيت هائي که در اين سازمانند به ثبت رسيده اند. در اين ميان مي خواستند زير پاي من بنشينند که شما به اسم جمعيت راه نو صحبت کن- خانم ناصر از طرف جمعيت 17 دي، شما هم از طرف جمعيت راه نو. من گفتم که من اين کار را نمي کنم، براي اين که جشن قرار است از طرف سازمان همکاري باشد، سازمان همکاري مرا انتخاب کرده که سخنران آن روز باشم و من نمي توانم جر بزنم و از طرف جمعيت راه نو صحبت کنم. من اين کار را نمي کنم. من يک چيزي نوشته بودم براي آن روز که براي رفقاي خودمان بخوانم. اتفاقا آن روز آن آقا گفت که نوشته داريد، گفتم بله. اتفاقا همراهم بود. وقتي آمدم بخوانم، آمد توي بعضي قسمت هايش مداخله بکند. من نوشته بودم مثلاً زن ايراني با زن هندي و ترک و پاکستاني چه فرق دارد. مي گفت اين را نگذار، خوب يعني چه. اصلا من نمي خواستم اجازه بدهم که او به مطالب ما مداخله بکند. بالاخره به جائي رسيد که گفتند اگر تا روز 17دي پروانه سازمان همکاري رسيد شما به اسم سازمان همکاري صحبت بکنيد، اگر نرسيد به اسم جمعيت راه نو صحبت بکنيد، و الا نمي شود. ما آمديم به رفقا گفتيم. از آن طرف من پاشنه ام را کشيدم بروم دنبال پروانه و جواب شهرباني. به رفقا هم گفتم که اين جور قرار شده، گفتند که ما موافقيم، اگر واقعاً نشد، تو به اسم جمعيت راه نو صحبت کن. گفتم نه من پروانه را مي گيرم.

گفتم به شما که به مناسبت فعاليت جمعيت راه نو در زندان، ما در شهرباني آبروئي داشتيم. رئيس شهرباني، سپهبد علوي مقدم،(41) را هم من مي شناختم. براي همين کارها پهلويش رفته بودم. وقت خواستم، رفتم پيش رئيس شهرباني و گفتم آقا ما مدتي است که منتظر پروانه مان هستيم و اين جا مانده. گفت عجب، اين شما بوديد؟ ما خودمان جلويش را گرفتيم نداديم. گفتم بله، اين چهارده سازمان همه به ثبت رسيده اند. او مطلب را به من لو داد و گفت ما خودمان جلويش را گرفتيم، اي بابا اين کارها چيه، و فوري دستور داد که پروانه را بدهند. حالا امروز روز پيش از جشن است و قرار بود فردا صبح پروانه به دست ما رسيده باشد. ما رفتيم تالار فرهنگ، دلمان شور مي زند، ساعت نگاه مي کنيم که ببينيم چه شده پروانه نيامده! ساعت چهار يا چهار و نيم قرار است مراسم شروع بشود، سه و سه نيم بود يک نفر از شهرباني آمد و پروانه را داد دست من. حالا هنوز خانم ناصر نمي داند که قضيه چه هست. من يواشکي به همکارهاي خودمان از سازمان همکاري گفتم که پروانه آمد. خانم ناصر آن دم آخر آمد و گفت که خوب خانم دولتشاهي از شهرباني که خبري نشد، پس شما به اسم جمعيت راه نو حرف مي زني. گفتم نه، من به اسم سازمان همکاري حرف مي زنم، پروانه رسيد. گفت عجب، گفتم بله پروانه در کيف من است. هيچي، آن زمان ملکه ثريا آمد و ما جشن را برقرار کرديم و خانم ناصر هم صحبت کرد و مراسم جشن برگزار شد.

اين نکته را نيز بايد بگويم که من براي اين که وزارت فرهنگ دست نبرد در نطقم و مجبورم نکنند که دست بزنم، قبلا توافق آقاي علاء وزيردربار را گرفته بودم. آن موقع ديگر من روابطم با آقاي علاء خيلي خوب شده بود. موقعي که از سوي جمعيت راه نو گاردن پارتي داشتيم، ديده بودم که يک فيل در گاراژ سلطنتي است. رفتم پيش آقاي علاء که اجازه بده آن فيل را بفرستند در گاردن پارتي ما، و فرستادند. چند بار نزد او رفته بودم و مي شناختمش. وقت گرفتم رفتم پيش آقاي علاء گفتم چون که چند روز ديگر مراسمي هست در حضور علياحضرت و من قرار است که نطق بکنم، گفتم که احتياطا خوب است که نطقم را بياورم که شما ببينيد. گفت حتما چيزي که شما نوشتيد صلاح است. گفتم خوب، با وجود اين خوب است که يک صحه اي از طرف دربار باشد. او هم نمي دانم خودش نوشت يا به شفا گفت، شفا مشاور فرهنگي بود، که به نطق فلان کس ايرادي وارد نيست و ما پا شديم و آمديم. بعد که باز آن مديرکل وزارت فرهنگ گفت خوب نطق چي و فلان، گفتم به تصويب دربار رسيده و حاشيه اش هم امضاء شده. هيچي يکي از مثلا مسائلي که ما داشتيم اين چيزها بود.

 

تبديل سازمان همکاري به شوراي عالي جمعيت هاي زنان

حالا چه شد که سازمان همکاري جمعيت هاي زنان مبدل شد به شوراي عالي جمعيت هاي زنان. چون اين سازمان همکاري را وقتي ما درست کرديم با همديگر مشورت کرديم که آيا از ملکه، از خواهرهاي شاه، دعوت بکنيم که رياستش را قبول بکنند يا نه. جنبه هاي مثبت و منفي اش را که سنجيديم، خانم ها گفتند که فعلا نکنيم اين کار را. از يک جهت آنها پشتيباني هائي مي کنند از يک طرف ما تعهدهاي بي جائي پيدا مي کنيم. يا ممکن است به خاطر آنها يک اشخاصي، به خصوص از مردها، مداخله هائي بکنند در کار ما، پس بهتر است فعلا اين کار را نکنيم و صبر بکنيم، روي پاي خودمان به ايستيم که نشان بدهيم که ما زن ها بدون حمايت خاصي توانستيم که يک تشکيلاتي را بدهيم. خانم ناصر که جمعيت هفده دي را درست کرده بود رفت و تقاضا کرد از والاحضرت اشرف که رياست عاليه آن جمعيت را قبول بکنند. ايشان هم قبول کردند. بعضي از جمعيت ها و بعضي از اين خانم ها گله کردند که خوب والاحضرت چرا اين جور مي کنند، چرارياست يک چنين جمعيتي را قبول مي کنند. اگر هم مي خواستند اين کار را بکنند، مي بايستي چيز بهتري باشد. به علاوه ايشان مقامشان بالاتر است، ايشان هروقت بخواهند حمايتي از جمعيت ها بکنند مي توانند بکنند. اتفاقا چند سال پيش از اين من يک بار به والاحضرت گفتم که خوب است شما بيائيد در کارهاي زنان، گفتند نه بابا مهرانگيزخانم من حوصله کارهاي زنان را ندارم، قبلا گفته بودند. حالا اين بار نمي دانم چه شده بود. خوب چند سال هم فاصله بود. آقاي علاء اين گله خانم ها را به شاه مي گويد. و مي گويد که خانم هاي ديگر گله مي کنند که والاحضرت رياست عاليه آن جمعيت را قبول کردند. اعليحضرت هم گفتند که بله والاحضرت نبايد که تبعيض بکنند، اگر قبول مي کنند بايد همه را قبول بکنند.

همه را قبول بکنند يعني سازمان همکاري را هم قبول بکنند. يک روز دعوتي از ما شد، از همه جمعيت ها، دعوت به اسم اشخاص بود ولي همه آن افراد در سازمان همکاري بودند، در سالن مدرسه پرستاري اشرف پهلوي. والاحضرت اشرف هم آمدند و گفتند که خيلي خوب خواستيد که من رياست را قبول بکنم، متشکرم و قبول مي کنم. قبلا هم صحبت هائي شده بود که يک انتخاباتي بشود، حالا نمي دانم همان جلسه بود يا نه. مثل اين که اول گفتند من قبول کردم، باشد تا ترتيبات را بدهيد، شايد هم يک چند نفر مامور شدند که اساسنامه اي بنويسند، يک مقدار هم والاحضرت با اشخاصي مشورت کردند، مثل متين دفتري(42) يا همان علوي مقدم رئيس شهرباني و اشخاص ديگر، که چکار بکنيم و کي ها را بياوريم در کار. متأسفانه يا خوشبختانه، دو سه نفرشان به والاحضرت نظر داده بودند که مرا بکنند دبير اين تشکيلات. يک روز ايزدي، رئيس دفتر والاحضرت، به من گفت که والاحضرت نظرشان اين است. گفتم خانم هاي مسن تر هستند، مثل خانم تربيت، و به اينها برمي خورد. گفت حالا مي خواهيد خودتان بيائيد و با والاحضرت صحبت کنيد. يک روز قرار شد ما برويم پيش والاحضرت، سعدآباد. مطلب را گفتم، گفتند ولم کن مهرانگيز خانم اينها ديگر پير شده اند. من مي خواهم کسي باشد که سنش به خودم نزديک تر باشد، تحصيلات مدرن داشته باشد، و شما بايد خودتان قبول کنيد. بعد جلسه عمومي درست شد. حالا قرار است که آن روز انتخابات بکنند. اين قضيه هم به نظرم درز کرده بود. ايزدي به نظرم گفته بود به بعضي ها. خانم ناصرگفته بود که براي چه بايد او باشد و گفته بود آخر او ليسانسه است، دکتر است، و والاحضرت مي خواهند که يک کسي باشد که معلومات جديد داشته باشد. خانم ناصر رفت به فکر اين که در مقابل من يک کسي را پيدا بکند. حورآسا شکوه، که خوب او هم ليسانسيه بود، او را کشيد ميدان، که او را جلو بيندازد. از طرفي هم به نظرم با خيلي واسطه و فشار، چون خيلي آشنا داشت نزديک به والاحضرت، که خود او دبيرکل بشود. به او گفته بودند که نمي شود براي اين که آدم بايد تحصيل کرده باشد. بالاخره آن روز ديديم که صحبت مي شود که کانديدها را پيشنهاد کنيد. اول والاحضرت گفتند که من يک کسي را مي خواهم که اين باشد: دوسه تا زبان بلد باشد، اقلا ليسانسه يا دکتر باشد و به چيزهاي اروپائي آشنا باشد، خارج بوده باشد، و از اين چيزها، که بعضي ها مي گفتند که با اين شرايط که گفت، همين مانده بود که بگويد مي خواهم مهرانگيز دولتشاهي باشد. خوب، نمي خواست اسم بياورد. اينها را که گفت، بعضي ها، درصورتي که از خيلي جهات شايستگي داشتند، ولي گفتند تمام اين شرايطي که والاحضرت گفت در ما نيست. مثل خانم عذرا ضيائي، که به او گفتند شما مي خواهيد، گفت اين شرايطي که والاحضرت گفتند درمن نيست. بعد دو سه نفر ديگر. بعد يکي حورآسا را پيشنهاد کرد، يکي مرا پيشنهاد کرد، يکي خانم ضياء اشرف نصر را پيشنهاد کرد، و خود خانم ناصر. من ديدم خيلي شلوغ شده. گفتم اجازه بدهيد من کنار باشم، ديگران هستند به قدر کفايت. والاحضرت گفتند بَه ! شما کسي بوديد که من مي خواستم، حتي اين جور هم يک خورده فهماندند. خانم ناصر بيشتر لجش گرفت. بالاخره اين چهار نفر که اسمشان آمد يک نفر از آن وسط گفت که خوب هرچهارتاشان باشند. والاحضرت گفت خوب. حالا فکرش را بکنيد چهار نفر خيلي ناجور، ما قرار است که دبير اين شورا باشيم. هيچي آئين نامه ها نوشته شد و کميسيون ها معين شد و گاهي هم والاحضرت صدا مي کرد من مي رفتم و راجع به اساس کارها صحبت مي کردم. چون والاحضرت خيلي کارها کرده بودند، ولي هيچ چنين کارهائي نکرده بودند که اساس تشکل زن ها چه باشد، درجاهاي ديگر چه هست و چه ديديم. ماشاءالله والاحضرت مي دانيم که خيلي باهوش است، و خيلي زود مسلط مي شود به کارها. البته، با کسان ديگر، از جمله با متين دفتري و امثال او، هم مشورت مي کرد. کارها را در واقع والاحضرت با من مي کرد. اسمش بود که چهارتا دبير است. حالا در دبيرخانه هم يک قراري گذاشته بودند. خانم نصر مي رفت آن جا يک کاري مي کرد و خانم شکوه هم کارهائي مي کرد، مثلا ثبت را او داده بود و امضاء کرده بود. او امضاء مي کرد. والاحضرت مي گفتند که هيچ کس يک نفري نبايد امضاء بکند. شوراي عالي درست شد، حالا با سازمان همکاري چکار بکنند؟ قرار شد که بگويند آن در اين ادغام بشود و نگويند که سازمان همکاري منحل مي شود. سازمان همکاري در اين جا ادغام شد و همان جمعيت ها آمدند و يکي دو تا جمعيت هم اضافه شد، يکي هفده دي بود و يکي کانون بانوان، يکي ديگرش را من نمي دانم چه بود که ما اول 14 تا بوديم و بعد هفده تا. بعد يواش يواش يک جمعيت هاي ديگري هم اضافه شد.

تا مدتي که شوراي عالي جمعيت هاي زنان بود والاحضرت رياست کميسيون بين المللي را خودشان گرفتند. امّا، بيشتر کارهايش با من بود، چون دبير هم بودم. ما به والاحضرت گزارش داديم که عضو شوراي بين المللي شديم، چون قبلاً سازمان همکاري بود، حالا شوراي عالي شروع شده بود. گفتيم شوراي عالي هنوز تشکيلاتش معلوم نبود و دير مي شد اگر ما آن موقع مطرح مي کرديم، حالا رفتيم و عضو آن جا شديم. مي خواهيد ادامه مي دهيم و اگر نه، مي گوئيم نيستيم. گفت نه شما باشيد. به اين ترتيب همکاري ما با شوراي بين المللي شروع شد. از آن به بعد من به تمام جلسات شوراي بين المللي رفتم. اول عضو يک کميسيون بودم، بعد عضو کميسيون روابط بين المللي و صلح شدم، بعد مشاور منطقه اي شدم. بعد درسال 1345 کنفرانس شوراي بين المللي در ايران بود که واقعا موفقيت بزرگي بود. خانم هاي ايراني به قدري لياقت از خودشان نشان دادند در اداره اين کنفرانس و همه تشکيلاتش که هنوز دوستان ما و دوستان بين المللي ما صحبت آنرا مي کنند و مي گويند چقدر خوب بود و ما ديديم که زن هاي ايراني چقدر لايق بودند.

 

انتخاب به رياست شوراي بين المللي زنان

در آن اجلاس من نايب رئيس انتخاب شدم. و بعد از دو دوره که نايب رئيس بودم کانديدا شدم براي رياست شوراي بين المللي. البته در سال 1970 که کنفرانس در تايلند بود، موردي پيش آمد که در آن جا پيشنهاد کردند که من رئيس بشوم، ولي قبول نکردم. اولا فقط يک دوره بود که من در هيئت مديره بودم، دلم مي خواست که بيشتر مسلط باشم. يک موردي بود که رئيس قبلي چون دو دوره رئيس بوده ديگر مطابق اساسنامه نمي توانست دوره سوم ديگر کانديدا باشد. دونفري هم که کانديدا بودند استعفاء کرده بودند هرکدام به دليلي. يک عده اي هم بازي مي کردند براي اين که همان رئيس قبلي باشد. يک عده اي نمي خواستند و چند نفر را که واجد شرايط بودند پيشنهاد کردند که يکي من بودم و يکي از همکارهايمان بود که خودش تايلندي بود، پرنسس پرم، به ايران هم آمد و خيلي خانم خوبي بود. بعد از من رئيس شد. در آن موقع شوراي خودشان با او موافق نبود در صورتي که ما در خود تايلند بوديم و براي او زمينه بود. اين بود که او هم قبول نکرد. به من که پيشنهاد کردند من گفتم نه. اگر مي خواستم يک چنين کار پرمسئوليتي را قبول کنم، قبلا با دستگاه خودم صحبت مي کردم، با والاحضرت صحبت مي کردم که حمايت هائي که لازم دارم مي شوم يا نه. نمي شد که دن کيشوت وار بروم جلو. به خصوص چون پاي والاحضرت درميان بود، نمي شد که بدون نظر او کاري کرد. و تا اندازه اي هم مي خواستم که يک مدت بيشتري باشم و ورزيده تر شده باشم. همه آنهاي ديگر که رئيس شده بودند سال ها بود که در هيئت مديره بودند. آن سال اتفاقاً رئيس جلسه هيئت مديره که در آن راجع به اين مطالب مي بايستي بحث بشود، خانم شولر، نمي خواست آن جلسه را خودش اداره کنِد، از من که يکي از نايب رئيس ها بودم خواهش کرد که جلسه آن شب را اداره کنم. خيلي جلسه سختي بود، چون خيلي بحث ها شد و تا دو بعد از نصف شب ما جلسه داشتيم. يکي از چيزهائي که بعداً به نفع من تمام شد اين بود که مي گفتند چقدر خوب و بي طرفانه آن جلسه را من اداره کردم. به هرحال در سال 1970 من اين را قبول نکردم. بعد در 72 که کميته "اکزکوتيف" (Executive)(کميته اجرائي) در آمستردام تشکيل مي شد درآن جا دوباره بامن صحبت کردند، گفتند سال ديگر موقع انتخاباتمان است، تو درگذشته قبول نکردي. گفتم آن زمان وضع پخته نبود، حالا چيز ديگري است. گفتند قبول مي کني؟ گفتم البته من بايد بروم تهران صحبت بکنم، با شوراي خودمان صحبت بکنم، و اگر شوراي خودمان موافق باشد، ممکن است. من آن وقت رئيس کميسيون بين المللي بودم. من آمدم تهران به والاحضرت نگفتم، چون ديدم تا به والاحضرت بگويم مي گويند بله بله قبول کنيد. والاحضرت شش سال جلوترش مي گفت تو چرا رئيس نشوي، اگر رئيس نشوي بايد نايب رئيس بشوي. گفتم نه والاحضرت، حالا زود است. ما حالا هنوز خيلي کارها داريم. درسال 1970 خود والاحضرت در کنفرانس شوراي بين المللي در واشنگتن شرکت کرد. من اول با آقاي انصاري(43) که قائم مقام والاحضرت بود صحبت کردم. گفتم ببينيد اين را نمي شود همين جوري قبول کرد، کار پُرمسئوليتي است، کار پُرزحمتي است، کار پُرخرجي است، اگر ما مي خواهيم بايد همه اين وسائل را فراهم بکنيم، و بگوئيم که مي کنيم. گفت بله خيلي جالب و خيلي اهميت دارد. من به والاحضرت مي گويم. گفتم اما بايد جوري به والاحضرت بگوئيد که اين چيزهايش قطعي بشود. والا آدم يک کسي را بيندازد ميدان، بعد از او پشتيباني نکند کار خراب مي شود. يک خورده هم خاطر جمع نبودم که سازمان زنان از من حمايت مي کند. مي بايستي حمايت خود والاحضرت را داشته باشم. او به والاحضرت گفت، والاحضرت خوشش آمد، و مرا خواست. رفتم و گفتم والاحضرت شما ده سال پيش مي خواستيد ما رئيس بشويم، زود بود آن موقع، حالا وقتش شده. گفت بله حتما بايد دنبال بکنيد، خيلي خوب است. حالا، در اين ضمن، خودش بيشتر با شوراي بين المللي آشنا شده بود. در خيلي جاها که رفته بود ميسزشولر را ديده بود. در سازمان ملل مي رفت اينها را مي ديد. آن سالي که کنفرانس در ايران بود، خودش علاقه و عقيده پيدا کرده بود به شوراي بين المللي و اهميت مي داد. بعد به انصاري گفت با نخست وزير صحبت بکند که براي من بودجه معيّن بکنند. به من گفتند که پيشنهاد بودجه بده و از دو سه ماه جلوتر هم دفتر من دائر شد در سازمان زنان پايتخت که براي من آمد و شدش راحت تر بود. آن جا دو تا اتاق براي من اختصاص داده شد. والاحضرت گفتند يک جا اجاره کن، گفتم بي خود خرج تراشي بکنيم چکار، من جائي نمي خواهم. براي من دو اتاق بس است. من اصلا عقيده ندارم در اين جور کارها آدم زياد خرج بکند، يک مبل هاي خيلي ساده اي هم انتخاب کرديم، گرفتند برايمان. يکي دو نفر هم منشي انتخاب کرديم. اول يک خانم ارمني به نام کناريک آواکيان، خيلي خانم خوبي بود، نير ابتهاج سميعي به من او را پيشنهاد کرده بود. خانمي بود خيلي باسواد، دو سه زبان مي دانست، در بانک ملي کار مي کرد، قبلا بازنشسته شده بود. او را از کنفرانس تهران، آن کنفرانس شوراي بين المللي، شناخته بودم؛ از طرف سازمان هاي ارامنه معرفي شده بود. من با او صحبت کردم و خيلي به درد من خورد. در واقع دفتر مرا او متشکل کرد. او ليلي زند را پيشنهاد کرد و گفت منشي دائمي تان او باشد و من هم مي روم و مي آيم. حقوق نمي خواهم. به او در بعضي کارها کمک مي دهم، فقط پول اياب و ذهاب به من بدهيد. ما هم قرار گذاشتيم، مثلاً يک کرايه تاکسي به او مي داديم، ولي منشي اصلي ليلي بود. چند ماه بعدش متاسفانه اين خانم فوت کرد. ليلي مدتي بود و رفت. بعد ما يک فرد ديگري را گرفتيم، بعد يک منشي فارسي هم گرفتم چون در خود ايران مقداري مکاتبات فارسي داشتم. واقعاً يک دوره جالبي بود، براي اينکه ايران واقعا موقعيت خوبي پيدا کرده بود در مجامع بين المللي. والاحضرت هم واقعا مراقبت مي کردند. اشخاص خوبي را انتخاب مي کردند که مي آمدند و در کميسيون ها شرکت مي کردند، در جلسات شرکت مي کردند. دوران رياست من در شوراي بين المللي از لحاظ کارهاي بين المللي که شوراي بين المللي درآن شرکت داشت خيلي جالب بود. در سازمان ملل به ديدن "کورت والدهايم" رفتيم براي کارهائي که مربوط به زنان بود. دو سه سازمان زنان بوديم که پيشنهاد سال زن را داديم. بعد به مکزيکو رفتيم براي همکاري هائي بين سازمان هاي زنان غيردولتي که با سازمان ملل همکاري دارند. چون مي دانيد بسياري از اين سازمان ها مقام مشورتي دارند. درخلال اين جريان ها، که البته پيش از رياست من و در زمان مسيزشولر(Craig Schullir) بود، مقام مشورتي شوراي بين المللي از طبقه بندي (category) دو شد طبقه بندي يک، که خيلي اهميت داشت. رؤساي سازمان هاي زنان غيردولتي (women's non- governental organizations) ازچندين سال پيش، زماني که مادام"لوفوشئو" رئيس شوراي بين المللي بود، قرار شده بود سالي يک بار دور همديگر جمع بشوند براي اينکه تبادل نظرهائي بکنند، و به خصوص کارهائي را که با سازمان ملل دارند همآهنگ بکنند. اين جلسه را گذاشته بودند قبل از جلسات "اکوسوک"(ECOSOC) چون در واقع مقام مشورتي اين سازمان هاي غيردولتي با شوراي اجتماعي و اقتصادي سازمان ملل است و هروقت که اجلاس اين شوراي اجتماعي و اقتصادي در ژنو بود يک دو روز زودتر رؤساي اين جمعيت ها که مي خواستند درآن جا شرکت بکنند مي رفتند و اين اجلاس خودشان را تشکيل مي دادند. پيش از اين که من رئيس بشوم "ميسزشولر" به يک جلسه مرا به جاي خودش فرستاد براي اين که به اين کارها وارد بشوم. اتفاقا آن سالي که من رئيس مي شدم، رياست اين جلسات با شوراي بين المللي بود و آن سال دو دفعه تشکيل شد، يک دفعه در نيويورک و يک دفعه در ژنو. به هرحال فعاليت زيادي و فعاليت خيلي جالبي بود، چه از لحاظ کارهاي بين المللي زنان و چه از لحاظ زن هاي خودمان.

شما در سازمان هاي بين المللي با خانم هاي فرنگي همکاري نزديک داشتيد؟

بله فعاليت نزديک داشتم، داخلش بودم.

فکر مي کنيد خانم هاي فرنگي، بيشتر از خانم هاي ايراني گرايش به همکاري داشتند؟

به طور کلي نمي توانيم بگوئيم که صد درصد خانم هاي فرنگي همکاريشان بيشتر است. من اين جا در فرانسه مي بينم که بين خانم هاي فرانسوي چقدر نبود همکاري وجود دارد. يکي يکي را "پوسه" مي کند و يکي يکي ديگر را مي خواهد و براي همديگر کارشکني هم مي کنند. ولي از طرفي در کل تشکيلات، فرنگي ها بيشتر حسن همکاري داشتند. مثلا خانم شولر وقتي که قرار بود من رئيس بشوم مقدمتا از يکي دوسال پيش سعي مي کرد مرا به خيلي جاها بفرستد. ولي يک چيزي هم هست، او به هرحال خيلي کارها را به نايب رئيس ها رجوع مي کرد، چون خودش نمي توانست همه جا برود. واقعا خيلي کار مشکلي است اگر رئيس بخواهد خودش به همه اجلاس ها برود. در سال 1970 يک سميناري بود مربوط به حقوق بشر در مسکو، خواسته بود که من از طرف شوراي بين المللي بروم. آن موقع والاحضرت اشرف رئيس هيئت ايراني حقوق بشر در سازمان ملل بود. خودشان نمي خواستند بروند، مرا معين کردند که از طرف دولت ايران بروم. اتفاقا آن اجلاس از نظر ما ايراني ها جالب بود، چون مرا "راپورتور"، مخبر اجلاس، انتخاب کردند. راجع به هرکدام از اين ها خيلي حرف مي شود زد، خيلي مطلب هست، مثلا ممکن است يک جائي هم پيش آمده باشد در دوران رياست من، مثلا همان خانم شولر يک موردي مي توانسته به من يک کمکي بدهد نداده باشد. در خود ايران، خوب، واقعا ما يک عده اي بوديم در شوراي عالي که پشت همديگر بوديم و همه جور به همديگر کمک مي داديم. مثلا وقتي که شوراي عالي جمعيت هاي زنان درست شد و سازمان همکاري به هم خورده بود، يک عده اي از ما که واقعا علاقمند بوديم اساس کار حفظ بشود، براي اين که بتوانيم ازخارج اين جا راحفظ بکنيم ونگذاريم که لطمه اي به آن بخورد، بدون اين که اشخاص ديگر بدانند، شش هفت نفر بوديم از جمعيت هاي مختلف، که خودمان بين خودمان جلسه مي گذاشتيم. يکيش خانم ابتهاج سميعي بود، خانم يگانگي بود، مهري آهي بود، به نظرم خانم بيژن بود. کار زيرزميني نمي کرديم، ولي فکرمان اين بود که دائماً مراقب اين دستگاه باشيم، و به يک شکلي هم از خارج سعي بکنيم، نمي خواهم بگويم که والاحضرت را اداره بکنيم، ولي به آن معني که مانع آن اثراتي بشويم که ممکن بود از خارج به وجود بيايد که موجب اعمال نفوذ بشود. خوب، اينها واقعاً براي علاقه به کار بود که ما اين کار را مي کرديم، براي علاقه به حفظ تشکيلات. اين عده خيلي با همديگر متحد بودند. ولي خوب مثلاً يک خانم ناصر هم پيدا مي شد. من هر دو را ديدم، هم نهايت همکاري و حسن نيت را ديدم، هم کارشکني و حسادت و رقابت را، هم در ايران هم در خارج. واقعاً بي انصافي است اگر بگوئيم که در خارج نيست. البته کساني که در يک رده اي از کار و فعاليت هستند که به اين سازمان هاي بين المللي مي آيند، طبعاً آدم هاي منزّه تري هستند و با بلند نظري بيشتري با همديگر همکاري مي کنند. چيزي که خيلي واقعاً رويم اثر گذاشته، اين چند سالي که من به اجلاس هاي شوراي بين المللي نمي روم، خيلي به من محبت مي کنند در غياب من، مي آيند احوال مرا مي پرسند، سراغ مي گيرند، سلام مي رسانند، آدرسم را پيدا مي کنند برايم نامه مي نويسند، يا اين چيزهائي را که راجع به زنان ايران مي خوانند، براي من در نامه مي نويسند و اظهار تأسف مي کنند، که اينها محبت ها و صميميت هائي است که واقعا به اين آساني ها به وجود نمي آيد.

 

برپائي نمايشگاه بين المللي زنان( 1339)

يکي از کارهاي جالبي که جمعيت راه نو کرد، و خيلي هم سر و صدا بلند کرد و خيلي به نفع زن ها شد، يک نمايشگاه بين المللي بود که ما درسال 1339 ترتيب داديم.

شما در شوراي بين المللي زنان بوديد يا در اتحاديه بوديد؟

جمعيت راه نو قبلا عضو اتحاديه بين المللي زنان بود، حالا عضو شوراي بين المللي بود. من نماينده شوراي عالي در شوراي بين المللي بودم و درآنجا کارم را ادامه دادم، اتحاديه بين المللي را ول کردم. پيشنهاد کردم، در جمعيت ما کسي داوطلب نشد که مرتب برود. يکي از خانم ها، خانم فتح الله زاده، رفت به يکي از اجلاس هاي اتحاديه، ولي بعد ديگر نرفتند. خرج داشت، زحمت داشت، جمعيت ما هم آن قدر بودجه نداشت، ول کرديم. گفتيم خوب اگر ما مي خواهيم کار بين المللي بکنيم از اين راه داريم مي کنيم. من در سال 1339 يا 1960 که رفته بودم استانبول و ما وارد شوراي بين المللي زنان شديم آنجا مطرح کردم که ما چنين نمايشگاهي مي خواهيم بگذاريم و از کشورهاي مختلف دعوت بکنيم و فعاليت زنان را نشان بدهيم و پرسيدم شما چه کمکي مي توانيد بکنيد. گفتند ما به همه کشورها مي نويسيم که چنين نمايشگاهي هست و از آنها خواهيم خواست با شما همکاري بکنند. گفتم بگوئيد از راه سفارتخانه هايشان همکاري کنند.

ما يک بار قبلا در ايران، آن زمان که جمعيت راه نو را تشکيل داده بوديم، همان اوايل کار، از خانم هاي سفرا دعوت کرديم براي اينکه خودمان را معرفي کنيم، براي اين که بگوئيم که چنين جمعيتي به وجود آمده و هدف هايش اين است. اينها خوششان آمد و گفتند ما چکار مي توانيم برايتان بکنيم. ما گفتيم به اين فکر نبوديم از شما چيزي بخواهيم و الان آماده اين نيستيم که بگوئيم چه مي خواهيم. اگر يک روزي ديديم شما مي توانيد کاري بکنيد خبرتان مي کنيم. حالا که ما اينها را دعوت کرديم، من به آنها گفتم که چند سال پيش که ما شما را دعوت کرده بوديم و شما پيشنهاد کمک به ما کرديد، ما آن آمادگي را نداشتيم. حالا يک پيشنهادي داريم که اگر با ما همکاري بکنيد خيلي متشکر مي شويم. ما مي خواهيم فعاليت زن را در کشورهاي مختلف نشان بدهيم از راه يک نمايشگاه. شما هر کمکي که بتوانيد بکنيد ممنون مي شويم. اينها خوششان آمد و استقبال کردند. جلسات زيادي داشتيم با اينها. برنامه کار را ريختيم. يک هيئت هائي هم معين کرده بوديم. از آن طرف هم به فکر بوديم که محل اين نمايشگاه را کجا بگذاريم. گفتند که در اميرآباد يک جائي هست براي نمايشگاه ها. اتفاقا اين اواخر هم يک نمايشگاه خيلي وسيعي بود که آلمان ها آمده بودند و ترتيب داده بودند. ما رفتيم تماشا کرديم و ديديم که محل خيلي بزرگ است، اگر يک تکه آن را هم به ما بدهند خيلي خوب است. بعد معلوم شد که اين زمين مال دانشگاه است که در اختيار آلمان ها گذاشته و آلمان ها هم قرار است وقتي که مي روند تمام ساختمان هائي را که اينجا مي کنند، ولو اينکه خيلي هايش به درد نمي خورد، بگذارند براي دانشگاه. گفتيم خوب اين خيلي خوب مي شود. ما مکاتبه کرديم و اجازه دادند به ما از آن محوطه استفاده بکنيم. در اين ضمن هم ما از شهبانو، که آن موقع عنوان ايشان شه بانو نبود، ملکه فرح پهلوي بود، و هنوز شهبانو نشده بودند، و تازه ازدواج کرده بودند، يعني آن موقع صحبتش بود و هنوز وليعهد دنيا نيامده بود، خواهش کرده بوديم که رياست افتخاري (Patronage) اين نمايشگاه را قبول بکنند. همان موقع من به والاحضرت اشرف هم گزارش اين کار را دادم که يک چنين کاري مي خواهيم بکنيم و علياحضرت هم "پاتروناژش" را قبول کرده اند و ايشان هم خوشحال بودند و خودشان هم همکاري مي کردند و قرار شده بود که اين نمايشگاه تشکيل بشود. بعد ما نوشتيم و از دانشگاه اجازه خواستيم که در آن محل ما ترتيب نمايشگاه بدهيم و آنها هم قبول کردند. کميته هاي مختلف انتخاب کرديم که هريک مسئول کاري شدند، از جمله تماس با سازمان ها و مکاتبه با سفارتخانه ها، تقسيم غرفه ها و مانند آن. بعضي ها مي گفتند که ممکن است ما نتوانيم يک غرفه تشکيل بدهيم، ولي ممکن است مثلا فيلم بياوريم. شوروي ها خيلي کارها دلشان مي خواست بکنند، مثلا يک گروه رقص مي خواستند بياورند. بعضي از اين کارها را وزارت خارجه نمي خواست قبول بکند. مي گفتند نه. گروه رقص اتفاقا اگر مي آمد خيلي هم قشنگ بود. وزارت خارجه مي گفت نه، گروه رقص نياورند. يک غرفه خيلي بزرگي درست کرده بودند، عکس هاي خيلي خوبي از ورزش ها و اينها گذاشته بودند. آن وقت خيلي از اينها فيلم هم آورده بودند که نمايش بدهند. اتفاقا يک آمفي تآتر هم بود در آنجا، در همان اميرآباد که آنجا مي شد فيلم هم نشان داد. بعد از ظهر هم از ساعت 5 تا 9 فيلم هاي اين کشورهاي مختلف را نشان مي داديم. بعضي ها بودند فقط فيلم داده بودند، چيز ديگري نداده بودند. بهرحال مي توانيد تصورش را بکنيد که چقدر کار داشت. کارهاي مربوط به طراحي فضا، اينکه طرح معماري اينجا چه جوري تقسيم بشود، مرکز کار نمايشگاه کجا باشد غرفه ها چه جور باشد را دو تا آرشتيکت براي ما کردند. يکي يک خانمي بود به نام نکتار پاپازيان آندرف و يکي يک آرشيتکت جوان به نام لطيف ابوالقاسمي. خانم آندرف، فاميل شوهرش آندرف بود، که فرانسوي بود، از روس هاي سفيد بودند که فرانسوي شده بودند. خود خانم ارمني بود. خواهرش هم خيلي خوب پيانو مي زد، موزيسين بود، او هم در فرانسه تحصيل کرده بود. اين دو طرح معماري را ريختند، با نظر خانم شکوه رياضي که او هم از موسسين جمعيت ما و در آن موقع رئيس دانشکده هنرهاي تزئيني بود. خانم برازنده اي هم بود. ما از خيلي از موسسات مملکتي خواهش کرديم که به ما کمک بکنند و مي گفتيم که پاتروناژش با علياحضرت است. خوب، دفعه اولي هم بود که يک چنين کاري مي شد. هنوز خيلي ها نمي دانستند نتيجه اش چه مي شود، يا به چه بزرگي مي شود. مثلاً، شرکت نفت، گذشته از اين که دستور دادند بيايند و يک غرفه آنجا تشکيل بدهند، مقدار زيادي براي ما عکس تهيه کردند، عکس هائي که ما مي خواستيم را براي ما بزرگ کردند، چون عکس بزرگ کردن خيلي کار دارد. تعدادي از عکس ها را سازمان برنامه براي ما بزرگ کرد، تعدادي را وزارت فرهنگ و هنر. بعد خيلي گشتيم چيزهائي را پيدا بکنيم که معرف فعاليت هاي زنان باشد، مثلاًوزارت فرهنگ و هنر يا وزارت کشاورزي عکس هاي خيلي بزرگي آورده بودند ازمناظرچاي کاري هاي گيلان که زن ها با لباس هاي رنگ و وارنگ در مزرعه کار مي کنند. از مؤسساتي مثل شاه پسند دعوت کرده بوديم که آمد و غرفه تشکيل داد، مثل لابراتوار، چون يک خانم شيميست داشتند که در لابراتوارشان کار مي کرد، به نمايشگاه آمده بود. يا از سازمان هاي زنان در ايران و جمعيت هاي مختلف زنان دعوت کرده بوديم که شرکت بکنند، که بعضي شرکت کرده بودند. يک مقدار هم فعاليت جمعيت راه نو را با عکس نشان داديم. از مدرسه پرستاري غرفه اي بود که کار پرستار را نشان مي داد. خيلي خوب بود. يک قالي باف نشسته بود و قالي بافي مي کرد.

در اين نمايشگاه هم فعاليت زنان ايران را نشان مي داديم هم فعاليت زنان ممالک ديگر را. ما در اين کار دو هدف داشتيم. يکي اينکه خارجي ها ببينند که آن جور که خيال مي کنند، که زن ايراني هيچي نيست، اين طور نيست، از قديم هم در اقتصاد نقشي داشته و در خانواده نقشي داشته. مثلاً کار آنها درکشاورزي منعکس بود، يا در قالي بافي و امثال آن. اينها چيزهائي بود که خوب نشان مي داد که زن ايراني هميشه فعاليت هائي داشته و حالا چه ترقياتي کرده و چه فعاليت هاي جديدي پيدا کرده است. از طرف ديگر مي خواستيم به ايراني ها نشان بدهيم که خارجي ها چنين نيست که فقط دکلته بپوشند و شب نشيني بروند. زن ها در مملکتشان کارهائي مي کنند و کارهاي مفيد مي کنند، به نفع مملکتشان فعاليت مي کنند. اگر ما مي خواهيم، که عدهاي خيال مي کنند، مثل فرنگي ها بشويم، معني اش اين نيست که مي خواهيم يک مشت بي بندو باري داشته باشيم. اولا ما نمي خواستيم صد درصد مثل فرنگي ها بشويم، ثانيا تازه فرنگي ها يا امريکائي ها يا خارجي ها هم زن هايشان براي مصالح مملکتشان کار مي کردند، که در اين نمايشگاه خيلي خوب منعکس بود. واقعا خيلي هم اثر خوبي کرد.

مي خواستيم نمايشگاه روز17 دي افتتاح بشود. يک برج بلندي در وسط محل بود. آرشتيکت هاي ما گفتند از اين برج استفاده مي کنيم، رويش عکس هاي عمده را مي گذاريم. يک عکس رضا شاه، به طول 2 متر، داديم فرهنگ و هنر برايمان تهيه کرد. شوخي نبود عکس هاي به اين بزرگي. اگر خودمان تهيه مي کرديم درحدود دوهزارتومان مي بايست پول بدهيم. عکس را در محل ورود بالاي برج زده بوديم، پائينش هم عکس هائي از 17 دي و فعاليت هاي جمعيت راه نو و کميسيون هاي مختلف آن، مانند کميسيون زندان، کميسيون رفاه اجتماعي ومانندآن. پائين تر هم دفتري بود محل پذيرائي مان بود، که روز اول هم که علياحضرت و والاحضرت براي افتتاح آمدند، آن جا آمدند و در آن دفتر نشستند و دفترمان را امضاء کردند، و بعد از آنجا شروع به بازديد نمايشگاه کردند.

از نهم آبان تا اسفند که بگيريم، به نظرم وليعهد در آن زمان سه چهار ماهش بود. علياحضرت هم خودشان شير مي دادند. علياحضرت با دقت تمام اين غرفه ها را نگاه مي کردند، مي ايستادند، آنهائي که مال خارجي ها بود با آنها صحبت مي کردند، آن هائي که مال داخلي بود دقت مي کردند و سوال مي کردند. آنجا هم بالاخره سرد بود، حرارت مرکزي که نداشت، بخاري حسابي که نداشت. در هر غرفه اي يک چيزي براي گرم کردن گذاشته بودند. اين آقاياني که دنبال علياحضرت بودند مجبور بودند که بيايند و بايستند. آقاي نبيل(44) گاهي به من مي گفتند که خانم دولتشاهي به علياحضرت عرض بکنيد که ساعت شير والاحضرت دير مي شود. خدايا، من چه جوري بگويم! من هم آهسته به ايشان مي گفتم که آقاي نبيل عرض مي کنند که ساعت شير والاحضرت رسيده، ولي اصلا به روي خودشان نمي آوردند. کار خودشان را مي کردند و با دقت تمام غرفه ها را نگاه کردند.

 

نمايشگاه و مشکل دانشگاه تهران

اما از مشکلاتي که در اين کار قبلا پيش آمد، يکي اين بود که ما ضمن اينکه خيلي موسسات را دعوت کرده بوديم، گروهي بود در دانشگاه به نام سازمان دختران دانشجو، اينها را هم دعوت کرده بوديم که بيايند و شرکت بکنند. اينها به اين فکر افتادند که حالا که کارها توي دانشگاه است و اوضاع مساعد است و ملکه مملکت پاتروناژ نمايشگاه را قبول کرده، اينها نمايشگاه را به دست خودشان بگيرند. من نمي دانم چطور به اين فکر افتاده بودند. کارهائي را شروع کردند و آن وسط ها کارشکني هائي براي ما مي شد. يک روز ما ديديم که جلوي بعضي از کارهايمان را مي گيرند. اين در حالي است که از دفتر علياحضرت هم به اينها نوشته بودند که اين نمايشگاه تحت حمايت علياحضرت است. يک روزي، يعني 15، 16 روز مانده به افتتاح نمايشگاه، ما اعضاي جمعيت را دعوت کرده بوديم که آخرين تعليمات را بدهيم که وظيفه هرکسي آن روز چيه و چکارها بايد بکند. پيش از اين که همه بيايند و جلسه برقرار بشود، يک نامه به من از دانشگاه رسيد که نوشته بودند که نمي شود اين جا را به شما بدهيم و نمي شود در اين تاريخ نمايشگاه برگزار بشود. اي واي، مگر مي شود يک چنين چيزي! ما اين همه را از همه جاي دنيا دعوت کرده ايم. من اين نامه را گذاشتم درکشو. آمديم و همه آمدند و صحبت هايمان را کرديم. هرکسي که در جريان کارهائي بود، گزارشي مي بايست بدهد، داد و بعد اينها رفتند. وقتي که اينها رفتند، خانم فاطمه پيرزاده را که آن موقع دبير جمعيت بود صدا کردم و اين کاغذ را نشانش دادم. گفت اين کاغذ کي آمده، گفتم ظهر. گفت پيش از اين جلسه. گفتم بله. گفت اين کاغذ را تو خوانده بودي و اين جا اين طور حرف زدي. گفتم بله. اگر من غير از اين حرف مي زدم که همه سست مي شدند و مي رفتند. گفت حالا چکار کنيم. گفتم ما بايد اين کاغذ را برگردانيم. نمايشگاه را نمي شود به هم زد. ديدم چاره نيست، فردا صبح رفتم دفتر علياحضرت پيش آقاي نبيل. گفتم که ما پنجاه، شصت کشور را اين جا به اسم علياحضرت دعوت کرده ايم، تمام سفارتخانه ها چند ماه با ما همکاري کرده اند. اجناسشان آمده يا در حال آمدن است. اين يعني چه؟ از اول به ما گفتند مي توانيد، پس چرا حالا مي گوئيد نه. گفت يعني چه و گوشي را برداشت که دفتر دکتر فرهاد(45) را بگيرد که رئيس دانشگاه بود. جواب نمي داد. هي مي گرفت هي آن طرف حرف مي زد. گفت پا شويد برويم دانشگاه خانم دولتشاهي. پا شديم آمديم، ديديم يک عده زيادي آن جا هستند، از جمله مهندس رياضي(64) که رئيس دانشکده فني بود و ما بيشتر سر و کارمان هم با او بود. خوب اصفيا،(47) که مي دانيد سال ها استاد دانشکده فني بود و طبعا با مهندس رياضي آشنا بود. ما خانم اصفيا را که عضو جمعيت ما بود گذاشته بوديم رابط با دانشکده فني. غالبا که کار داشتم، من و او با هم مي رفتيم به نمايشگاه و گاهي هم آن جا مهندس رياضي را مي ديديم. حالا در دانشگاه پيدا بود که يک جلسه اي هست مبني بر همين که مي خواهند عذر ما را بخواهند. ما با آقاي نبيل آمديم و با آقاي اديب هويدا که معاونش بود، او هم يادم است که بود. اديب هويدا پسرعموي اميرعباس بود و سال ها در دفتر علياحضرت رئيس تشريفات علياحضرت بود و معاون آقاي نبيل. آقاي نبيل هم به روي خودش نياورد و گفت چون که نمايشگاه تحت رياست علياحضرت است لازم بود که من بيايم و رسيدگي بکنم که در چه مرحله اي هست. اينها گفتند مثل اين که مشکلاتي هست. او رويش را کرد به من و گفت خانم دولتشاهي از نظر شما چه؟ گفتم از نظر ما کارها رو به راه است و سفارتخانه ها همه مشغول هستند و سازمان هائي که قرار بود شرکت بکنند اسباب هايشان را يا فرستاده اند و يا دارند مي فرستند. ديدند ديگر کاري نمي شود کرد. گفتند خوب، بله، نمايشگاه که، خوب، هست، منتهي مي خواستند که به دست آنها انجام بگيرد. در ضمن، از کم عقلي، سازمان دختران دانشجو مصاحبه اي کرده بودند با روزنامه که نمايشگاهي خواهد بود به رياست علياحضرت و من اين بريده روزنامه همراهم بود. اين را دادم به هويدا و او خواند و داد به نبيل. نبيل اين را ديد و فهميد که يک چيزي توي کار است. اين بود که آخر سر وقتي که گفتند همه چيز مرتب است. يک بار ديگر گفت، خيلي خوب، پس نمايشگاه برقرار مي شود تحت رياست علياحضرت، و برگزار کننده نمايشگاه جمعيت راه نوست. و خانم دولتشاهي رئيس جمعيت راه نو مسئول است و ما از ايشان اين چيزها را مي خواهيم، البته دانشگاه هم که همه جور همکاري و کمک مي کند. بعد از اين، طبيعتاً، اينها مجبور شدند.

حالا هنوز 15،16 روزي مانده. ما هي مي رويم و مي آئيم، مي بينيم اشکال ايجاد مي کنند. مثلاً يک اتاق خيلي بزرگي بود، نمي دانم براي چي در نمايشگاه قبلي درست کرده بودند، دور و برش شيشه، يک چيز سنگين و گنده، اين را دخترهاي دانشگاه آورده بودند گذاشته بودند سر راه. ما مي گفتيم اين را برداريد، مي گفتند نمي شود، اين را دختران دانشجو مي خواهند، لازم دارند. خوب يعني چه، موقع افتتاح، موقعي که علياحضرت وارد مي شوند اين جا، همه بايد بايستند. اصلا برايتان نمي توانم بگويم که اين چند روز آخر چه جور با اعصاب ما بازي کردند، روي مشکلاتي که از طرف دانشگاه براي ما درست کرده بودند. هر روز مي رفتيم مي ديديم که يک بازي درآورده اند. از آن طرف هم من يک "لارنژيت" کهنه اي داشتم که زمستان ها عود مي کرد و هروقت که يک فشار زيادي روي اعصابم بود و حرف زياد مي زدم بدتر مي شد. آن موقع هم که، معلوم است، اين همه که کار داشتيم. . . صدايم پاک گرفته بود. بعضي روزها مجبور بودم بخوابم در رختخواب که گرم باشم، چون سرما هم خورده بودم. يک تعداد از خانم هاي جمعيت پهلوي من پست مي دادند که وقتي تلفن مي شود آنها به تلفن جواب بدهند و حرف بزنند و پيغامش را به من بدهند. طوري شده بود اين روزهاي آخر که هرکي که خيال کني آمد در اتاق خواب من. چون من خوابيده بودم، آنها مجبور بودند، مي آمدند و مي رفتند، کار داشتند. از آن طرف هم با شهرباني و سازمان امنيت و اينها سر و کار داشتيم. دو روز پيش از نمايشگاه از طرف سازمان امنيت و شهرباني آمدند و تمام اين محوطه بزرگ را، که گويا سه هزار مترمربع بود، محوطه اي که ما از آن استفاده مي کرديم، رسيدگي کردند و همه جا پليس گذاشتند. حالا ديگر هيچ کس نبايد بيايد و برود. روز پيشش، حالا يا عمدا دختران دانشجو به آقاي شيباني معاون دانشگاه مي گويند برود آن جا، يا اين که اتفاقا او مي خواهد برود سري بزند، وقتي مي خواهد برود تو، پليس، چه مي داند کيه، جلويش را مي گيرد. باز دانشگاهيان آمدند، فرياد که واويلا، جمعيت راه نو چرا اين جور کارها مي کند، چرا جلوي معاون دانشگاه را مي گيرد. گفتيم والله آن جا الان ديگر اختيارش از دست ما خارج است، دست پليس است. خوب ما از شهرباني هم خواسته بوديم که از نظر استحفاظ آن جا، از نظر جلوگيري از دزدي، در محوطه پليس گذاشته بودند. خوشبختانه، بعد درنتيجه گيري ازکار نمايشگاه، که يک روز ازسفارتخانه ها دعوت کرده بوديم که از آنها تشکر کنيم، گفتند خوشبختانه حتي يک دانه دستمال هم کم نشد. دراين مدت، لااقل تا آن جائي که من مي دانم، واقعاً هيچ چيز کم و کسر نشده بود. خلاصه از اين جور اشکال ها هم پيش مي آمد.

رئيس دانشگاه کمکي به شما نکرد؟

نمي خواست. يک خورده هم مي خواستند ما را اذيت کنند. يک دور خواستند کار ما را از دستمان بگيرند، ما پافشاري کرديم، رفتيم آقاي نبيل را آورديم. اينها هنوز انگلک مي کردند، مي خواستند تا دقيقه آخر اذيت بکنند. روزي که نمايشگاه افتتاح مي شد من ديگر اعصابم خورد بود. فکر مي کردم حالا چه جوري برگزار مي شود.

 

افتتاح نمايشگاه

بالاخره روز افتتاح رسيد. علياحضرت و والاحضرت آمدند، هيئت دولت بود و تمام سفارتخانه ها دعوت داشتند. مراسم سخنراني و خير مقدم را مجبور بوديم در آمفي تآتر بگذاريم. چون جايش کوچک بود، نمي توانستيم خيلي زياد آدم دعوت بکنيم، از جمله، همه روزنامه نگارها را دعوت نکرديم که يک مقدار اسباب گله شد. روزنامه نگار قلم دستش هست، و مضايقه کردند که آن جوري که بايد نمايشگاه را منعکس بکنند. روز افتتاح يکي از خانم هاي جمعيت را لباس خوبي تنش کرده بوديم و عصائي دستش داده بوديم به عنوان راهنماي تشريفاتي، که جلوي علياحضرت و والاحضرت مي رفت که کجاها بايد بروند. علياحضرت و والاحضرت با همديگر بودند، با همديگر آمدند و باهم هم رفتند. به راهنما گفته بوديم کجاها بايد برود و مي دانست که کجاها بايد برود و راهنمائي بکند. دختر سرلشگر همايوني بود. بعد از آن که مراسم برقرار شد، سه، چهار ساعت علياحضرت در نمايشگاه ماندند و ديگر شب بود وقتي مي رفتند، با وجودي که ما هي زير گوششان گفتيم که بچه را بايد شير بدهند. بعد خانم ديبا گفتند که از همان جا بلافاصله رفتند پيش وليعهد که شير بدهند. ما آمديم تا دم در. دکتر فرهاد چون رئيس دانشگاه بود، هم ميزبان بود، هم پيشواز آمده بود. او هم براي بدرقه آمد. رفتيم تا دم اتومبيل و علياحضرت و والاحضرت سوار شدند رفتند. ما که آمديم برگرديم به ساختمان، دم در ساختمان که رسيديم، دکتر فرهاد ايستاد با من دست داد و گفت به شما تبريک مي گويم، موفقيت بزرگي بود.

برگزاري نمايشگاه تجربه جالبي بود براي ما از چند جهت. ما به آن هدفي که مي خواستيم، که گفتم دو سه هدف بود، رسيديم. يکي اين که واقعاً خيلي ها آمدند و ديدند که خارجي ها هم کار مثبت مي کنند براي مملکتشان. و ما اگر بخواهيم تقليد بکنيم از يک چيز بدي تقليد نمي کنيم. و خارجي ها هم متوجه شدند. يکي اين که چند زن ايراني چنين کار عظيمي را کردند. اين خودش لياقتي مي خواست. بعد کارهاي ديگر زنان را هم ديدند. خانم هاي ما که در اين غرفه ها بودند مي شنيدند که مردم چه مي گويند و چه اظهار نظر مي کنند. مثلاً مردم پائين شهر نگاه مي کردند مي گفتند عجب زن هاي ما هم جنبيدند. اين ها زن هاي ايراني هستند، اينها زن هاي ما هستند که چنين کاري را انجام داده اند. يعني اينها تيپ مردم معمولي بودند که اين حرف ها را مي زدند، که شنيده مي شد و ما نتيجه گيري مي کرديم که اثر خوبي گذاشته است. در خارج از ايران، اتحاديه بين المللي زنان، در بروشورشان نوشته بود از جمله کارهائي که خيلي مفيد است که زن ها براي نشان دادن کار زنان بکنند، برگزاري نمايشگاه است که يکي از جمعيت هاي عضو ما، جمعيت راه نو، اين کار را در تهران کرده.

جمعيت راه نو تحولي در وضع جمعيت هاي ديگر و سازمان هاي زن ها به وجود آورد و از آن موقع تحرک ديگري به وجود آمد. شايد هم همان تحرک باعث شد که والاحضرت اشرف علاقمند شدند که بيايند توي کار. قبلاً هروقت که صحبت مي شد، چندان علاقه اي نشان نمي دادند. جمعيت راه نو شيوه جديدي را شروع کرد، مثل يک اداره جدي بود. خيلي از جمعيت هاي زنان جمع مي شدند و کاري را همين جوري مي کردند، ولي جمعيت راه نو به کلي يک سيستم خيلي جدّي، مثل جمعيت هاي فرنگي، به وجود آورد. البته يکه و تنها نبودم. خيلي ها بودند. حمل برخودستائي نشود. ولي اين را خيلي ها ديدند و گفتند و تشخيص دادند و اين باعث يک تحولاتي در وضع جمعيت ها شد. خوب، مي دانيد که اين خيلي اهميت دارد که جمعيت ها در فعاليت هائي که دارند از خودشان چيزي نشان بدهند که جامعه قبولشان بکند. يا آن آقاياني که بايد تصميم بگيرند که حقوق بيشتري به زن ها بدهند يا آنها را در کارهائي دخالت بدهند، قبول بکنند، نه روي صرف تشريفات، بلکه واقعا قانع بشوند که زن ها مي توانند منشاء اثري بشوند، مي توانند کار جدي انجام بدهند، مي توانند طرح بريزند، برنامه بريزند و اجرا بکنند. از اين حيث واقعا من بايد بگويم که جمعيت راه نو يک نقش موثري داشته درنهضت زن ها.

 

نمايشگاه و روزنامه نگاران

يک مسئله مهم اين بود که ما در اوايل روابط خوبي با روزنامه ها داشتيم. روزنامه ها آن وقت ها مطلب زيادي نداشتند که بنويسند و رو مي آوردند به جمعيت هاي زنان. ما هم خيلي وسواس داشتيم که عين کارهايمان را منعکس بکنيم و مبالغه نکنيم. کاري که نشده نگوئيم. هميشه صبر مي کرديم وقتي کاري انجام شد مي گفتيم. تشکيلات شسته رفته اي داشتيم و همه چيز روشن و معلوم بود، از انتخابات گرفته تا کميسيون ها، تا هيئت مديره. در جلسات ماهيانه کميسيون ها، همه گزارش مي دادند. اعضائي که مي آمدند مي ديدند کار مي شود. اظهار نظر مي کردند، با سيستم دموکراتيک. روزنامه ها را هم خبر مي کرديم. هروقت مي خواستند مي آمدند توي کارهاي ما. بعضي روزها، مثلاً به مناسبت سال تاسيس يا 17 دي يا اين جور وقت ها، مصاحبه هائي ترتيب مي داديم. يعني وقتي يک کاري در پيش داشتيم خبرشان مي کرديم. بعضي وقت ها مي آمدند کارهاي زندان زنان ما را مي ديدند. يک دفعه يکي از اين مجله ها از خانم هاي ما پشت ميله ها عکس انداخته بود و مي خواستند که اين را در مجله شان چاپ بکنند. من فهميدم و گفتم که اين کار را نکنيد، اين خيلي بد است. چون اين خانم ها تنها نيستند، شوهرهايشان هم هستند و خوششان نمي آيد که عکس زن هايشان را پشت ميله زندان، ولو اينکه با پالتو و لباس هستند، بگيرند و صحيح نيست. يکي از اينها اصرار داشت که اين کار را بکند. من نمي دانستم که اينها اين قدر از اسم ساواک مي ترسند. به آنها گفتم که اين کار را نکنيد، اينها شوهر هايشان خوششان نمي آيد، يکي از اين خانم ها که شوهرش در ساواک است مي گفت اگر چنين چيزي بشود شوهر من خيلي ناراحت مي شود. اين اسم را که شنيده بود، ترسيده بود، بعد رفته بود و گفته بود که من بدجوري با او حرف زدم. گفتم نه، من نمي خواستم بترسانمش. من واقعيت را به او گفتم.

به هرحال، روابط ما با روزنامه ها روي هم رفته خوب بود. امّا در موقع نمايشگاه اينها با ما خوب معامله اي نکردند. يعني رفتند دنبال تبليغات چي ها. مثلا موسسه اي مثل شاه پسند درسال مقدار زيادي پول تبليغات مي دهد به روزنامه اطلاعات. خوب، عکس علياحضرت را فقط در غرفه شاه پسند در روزنامه گذاشتند. غرفه فرانسه يا انگليس يا سازمان ملل، حتي سازمان ملل غرفه گذاشته بود در نمايشگاه ما، البته فقط بيرق و عکس و اينها، عکس آنها رانگذاشته بود. يا يک مقدار از کارهاي خود جمعيت را منعکس بکند؟ نه. يک مقداري اين جوري کارهاي تبليغاتي کرده بودند. يک خورده هم از اين لجشان گرفته بود که ما روز افتتاح دعوتشان نکرده بوديم. البته، بعد ما يک روز اختصاص داديم به روزنامه نگارها، گفتيم آنها را دعوت مي کنيم و از آنها پذيرائي مي کنيم و هر توضيحي بخواهند مي دهيم. آن روز نيامدند. خيلي هايشان نيامدند. به آنها برخورده بود که چرا روز اول آنها را دعوت نکرديم. شايد هم اگر بيشتر سعي مي کرديم بهتر بود. چون بعدها فهميديم که خيلي بايد ليلي به لالاي روزنامه نگارها گذاشت.

 

تشکيل سازمان زنان ايران

چطور شوراي عالي تبديل شد به سازمان زنان؟

والاحضرت بعد از اين که شروع کردند به مسافرت هائي به عنوان رئيس سازمان هاي زنان، مثلا دعوت مي شدند به لهستان، آن جا مي پرسيدند سازمان زنان تان چند عضو دارد، مي گفتند سه ميليون. خوب درممالک کمونيستي ، تمام تشکيلات کارگري را يک کاسه مي کردند براي اين که رقم ها را بالا ببرند. والاحضرت هم روي آن بلندپروازي که براي ايران و ايراني و سازمان زنان داشتند، دلشان مي خواست که خوب در ايران هم خيلي تشکيلات زنان زود جلو برود. مي آمدند مي گفتند اين کار را بکنيد، عضو زياد بکنيد. ما هم خوب مقتضيات ايران را مي دانستيم. به ايشان مي گفتيم بايد يواش يواش مردم تشويق بشوند که بيايند، با زور نمي شود زنان را آورد، ما هم که حقوق نمي دهيم، خوب يواش يواش يک تدبيرهائي اتخاذ مي کنيم. حوصله شان سر مي رفت. به اين فکر افتادند که يک کميسيوني را مامور بکنند که مطالعه بکند که چه کارها مي شود کرد که اين تشکيلات وسعت بيشتري پيدا بکند. يک کميسيوني بود از سه چهارخانم و سه چهار آقا. من يادم است خانم هايش مثل اين که نير ابتهاج سميعي(48) بود، من بودم، شايد مهري آهي بود، خانم پارسا(49) بود يادم نيست، فرنگيس يگانگي(50) هم بود يا نبود. دو سه آقا بودند، فريدون هويدا(51) بود، يادم نيست مجيد رهنما(52) هم بود يا نه، و احسان نراقي(53) بود. سه تا آقا بودند که گاهي بودند و گاهي نبودند. مشورت مي شد که چکاربکنيم که کارها وسعت بيشتري پيدا بکند. مي گفتيم که در جاهاي ديگر هم اين جور شوراها، جمعيت ها، هستند که بايد تقويت بشوند، بايد تدابيري به کار برد که مردم به اين جمعيت ها به پيوندند، منتهي هرکس به هرکدام که مي خواهد برود و به اين ترتيب عضو شورا هم زياد مي شود. از يک طرف مي گفتند ممکن است کساني باشند که در اين جمعيت ها نخواهند بروند، ولي در شورا بخواهند بيايند، پس خوب است که عضو فردي هم بگيريد. اين خودش يک مسئله اي مي شد. يعني اگر عضو فردي را تشويق مي کرديم به دليل اين که شوراي عالي است و رئيسش والاحضرت هست، و فرد فرد مي رفتند آن جا، جمعيت ها خالي مي شد. البته همه نمي رفتند، ولي جمعيت ها تضعيف مي شدند. اگر که مي خواستيم که جمعيت ها را تقويت بکنيم، ديگر نمي شد روي عضو فردي فشار بياوريم، مي بايستي بگذاريم به طور عادي بيايند جلو. به هرحال، نمي دانم شايد بودند بعضي آقاياني که نظرشان اين بود که اصلاً بايد همه جمعيت ها يکي بشوند، بايد جمعيت ها را منحل کرد، و فقط يک جمعيت باشد. يک خورده هم اين فکر به والاحضرت تلقين شد. چون در بعضي از جلساتي که بعضي از آقاياني که به والاحضرت نزديک بودند، مثلا دکتر آشتياني،(54) بودند، مي ديديم که از اين حرف ها گفته مي شد. از طرفي شهرستان ها هم مطرح شد، گرچه عده زياد نبود. شوراي زنان در يکي دو شهرستان شعبه داشت، و جمعيت راه نو، شايد بعضي از اقليت ها، والاجمعيت هاي ديگري نبود که بگوئيم در شهرستان ها با هم همکاري نکنند و اختلاف بيافتد. به هرحال اين فکر در والاحضرت تقويت شد. آن وقت بعضي ها هم گاهي والاحضرت را تير مي کردند. مثلا مي آمدند مي گفتند فلان جا رفتيم اسمي از شوراي عالي نبود ولي جمعيت راه نو خيلي فعال بود. مي گفتند که چرا بايد جمعيت راه نو باشد و شوراي عالي نباشد. بالاخره در اين کميسيون آمديم و مقداري مطالعه کرديم و گزارش نوشتيم. آقاي نراقي که حس مي کرد والاحضرت يک چيز ديگر دلش مي خواهد، رفت و يک چيز ديگري پيشنهاد داد. والاحضرت دستور دادند که در تمام شهرستان ها شعب جمعيت ها تعطيل بشود و فقط شوراي عالي باشد. خوب ما ديديم ديگر چه کار کنيم، نمي شود که بگوئيم نه. بيشتر از همه هم به جمعيت راه نو لطمه مي خورد. در شهرستان ها پس شد فقط شوراي عالي. برنامه که تهيه شد، قرار شد که اسم عالي را بردارند و يک چيز عادي باشد که مال همه است و مال زن هاست. قرار شد که اسمش باشد سازمان زنان.

اينها را حالا همه توافق کرده بوديم. ولي اين همان سالي بود که قرار بود کنفرانس شوراي بين المللي در تهران تشکيل بشود. خانم عذرا ضيائي دبير کل بود. خانم سميعيان به نظرم دبير دوم بود. خانم ضيائي به والاحضرت گفت که والاحضرت هر تغييري که مي خواهيد بدهيد الان ندهيد بگذاريد اين کنفرانس برگزار بشود با همين عده اي که هستند و آمادگي دارند، بعد هر تغييري مي خواهيد بدهيد. براي کنفرانس واقعا زحمت کشيده شد. يک کميته اجرائي بود. عده زيادي را هم آماده کرده بوديم براي انواع کارها و رسيدگي ها. خانم هاي ايراني، دخترهاي جوان، در گيشه ها نشسته بودند و کار مي کردند و جواب مي دادند و به کارهاي همه رسيدگي مي کردند. کنفرانس در وزارت خارجه بود. مثلا اين از آن چيزهائي بود که والاحضرت وقتي که مي گفت مي دادند، والا اگر يک سازمان عادي بود و مي خواست وزارت خارجه را بدهند، حتماً نمي دادند. دولت بودجه گذاشت براي اين کار، و ما قريب 100 نفر خانم را از شش ماه پيش تربيت کرديم براي اداره کردن کنفرانس. يکي از چيزهائي که ما توجه کرده بوديم اين بود که تعليماتي راجع به مملکت ايران به اينها بدهيم که هرکدام يک چيزي نگويند. آن وقت ها يک خارجي از يک نفر مي پرسيد جمعيت ايران چقدر است، اويک چيزي مي گفت، يک کس ديگر يک چيز ديگر مي گفت. کلاس هائي برايشان ترتيب داده شده بود از کارشناس ها، مثل آقاي مصطفوي(55) که ميآمد و راجع به ايران باستان و خيلي از مشخصات ايران برايشان صحبت مي کرد براي اين که اينها آمادگي داشته باشند براي پذيرائي از خارجي ها. هرکس مي آمد مي رفتند فرودگاه پيشوازش، از پيش تعيين مي شد که کي هتل مي رود، کي خانه اشخاص مي رود. مراسم خيلي خوبي بود. خواهش کرده بوديم نخست وزير يک ميهماني کرده بود از شوراي بين المللي، و در کاخ گلستان هم خود والاحضرت دعوت کردند. يک دعوت من در خانه ام کردم. من تازه انتخاب شده بودم به عنوان نايب رئيس و خوب نماينده اصلي ايران در شوراي بين المللي هم بودم. البته جا نداشتم که از همه دعوت بکنم. فقط هيئت مديره قديم و جديد بودند، يک عده بودند که حالا مي رفتند و يک عده بود که انتخاب مي شدند. به هرحال، اين پيشنهاد خوبي بود که خانم عذرا ضيائي داد که هرکار که مي خواهند بکنند بعد از اين باشد.

بعد اعلان شد که سازمان زنان ايران درست مي شود. در تهران جمعيت ها مي توانند در شوراي بين المللي فعاليت بکنند و عضو باشند. ولي درشهرستان ها فقط سازمان زنان باشد و همه ادغام بشوند در سازمان زنان. اين جا ديگر شروع اين بود که يک مقدار جمعيت ها تضعيف شدند. چون که سازمان زنان ديگر به اين فکر بود که جنبه هاي ديگر را تقويت بکند. عضو فردي زياد بشود، سازمان زنان دروزارتخانه ها درست بشود، يا حتي به بعضي ها مي گفتند شما پزشک هستيد چرا توي فلان جمعيت هستيد؟ شما بايد برويد درجمعيت پزشکان. به اين ترتيب سازمان زنان ايران درست شد که طبعا در تهران همان جمعيت ها و همان خانم ها هم درآن کار مي کردند. اين ديگر موقعي بود که ما وکيل بوديم و در اين موقع که شوراي بين المللي آمد يکي از سرفرازي هاي ما اين بود که زن ها حقوق سياسي به دست آورده اند و در آن موقع سه سال بود که ما نماينده مجلس بودیم.

شما شرکت داشتيد در تظاهراتي که براي بدست آوردن حق رأي زن ها انجام دادند؟

من در تمام مراحل بودم، ولي تظاهرات خياباني نکرديم. نه حالا آن را بايد حسابي برايتان تعريف بکنم که چه جوري ماعمل کرديم وکار ما چه فرقي با ساير کشورها داشت. اين که آن فرق ها را داشت دليل اين نمي شود که زن هاي ايران فعاليت نکردند. قضيه اين را که مي گفتيم اين بود که ديگر مبدل شد به سازمان زنان، آن وقت سازمان زنان هم باز در مراحل مختلف تغييراتي کرد با آمدن و رفتن دبيرکل ها يک مقداري هي کارش و سياستش و اينها درباره جمعيت ها تغيير مي کرد. مثلاً يک زماني يک کسي را مأمور جمعيت هاي پايتخت کردند که اصلاً خودش مخالف جمعيت ها بود، و خوب کار جمعيت ها را پيش نمي برد. البته او ظاهر نمي کرد زياد، ولي عقيده نداشت. خودش از آن آدم هائي بود که عقيده داشت همه بايد يک کاسه بشوند.

کي بود آن خانم؟ .........

نمي خواهيد بگوئيد. به هرحال حالا مي دانيد من کاري به شخص ندارم. من مسائلي را مي گويم ممکن است کساني که دست اندرکار بودند الان اين حرف هاي مرا بشنوند، بعضي هايش را خوششان نيايد، ولي من واقعيت را مي گويم، چون سال ها از نزديک با اينها در تماس بودم، و يک کاري بوده که دلم مي خواسته که پيشرفت بکند. نظر هم به هيچ شخصي نداشتم. اگر مي بينم که فلان کس مثلا درجهت پيشرفت زن ها کار کرده مي گويم. اگر هم مي بينم يک کسي کاري کرده، شايد هم حسن نيت داشته. خانم ناصر نمي خواسته که کار زن ها خراب بشود، ولي خوب يک کارهائي مي کرد که به ضرر زن ها بود. يک سالي هنوز همان شوراي عالي بود و ماها هم دور و ور والاحضرت مي گفتيم که خوب است که در جلسات سازمان ملل از زن ها بفرستند. چون مي دانيد که آن جا در هيئت ها زن ها بودند و بعضي از کميته ها بود که اصلا زن ها مي رفتند. يکي از اعضاي وزارت خارجه يک بار به من گفت که در کميته سوم سازمان ملل از بسياري از کشورها خانم ها هستند و من خجالت مي کشم که فقط مال ايران و مال يکي دو تا از کشورهاي عرب است که نماينده اش مرد است. بعد ما به والاحضرت پيشنهاد کرديم و والاحضرت گفتند خيلي خوب و پيغامي دادند براي وزير خارجه که آن موقع آقاي آرام بود. به من هم گفتند برو وزير خارجه را ببين. ضمنا هم با همديگر صحبت کرده بوديم که ما مي گوئيم که نظر والاحضرت اين است که کسي که مي رود اين جور و اين جور واجد شرايط باشد. يعني نمي خواهيم به صرف هوس يک زن برود. بعد والاحضرت به آقاي ايزدي گفتند و براي من وقت گرفتند و من رفتم پيش آقاي آرام(56) و گفتم که والاحضرت نظرشان اين است که در هيئت هائي که به سازمان ملل مي رود همين جور که از ساير جاها هم مي روند، از ايران يک خانمي هم برود. گفتم والاحضرت هم نظرشان اين است که کسي که مي رود اين طور باشد و اين طور باشد، معلوماتش اين باشد، زبان اين جور بداند، و با مجامع بين المللي آشنا باشد، خارج بوده باشد. اگر شما شرط اضافه اي داريد به اين اضافه کنيد. گفت نه، اين شرايطي که والاحضرت مي گويند کامل است. بعد حالا يک سري اسم هم داده بوديم. من گفته بودم به والاحضرت سه چهار تا اسم بدهيد که از بين سه چهار نفر وزارت خارجه انتخاب بکند. آقاي آرام گفتند که بين اسم هائي که والاحضرت داده اند، اسم شما هم هست. اگر شما انتخاب نشويد چه کار مي کنيد. گفتم من تمام اطلاعات ومدارکي را که دارم، چون من قبلا به طور مستمع آزاد به کميسيون مقام زن رفته بودم و خيلي چيزها از سازمان ملل، مثل بروشورها و امثال آن را داشتم، گفتم من تمام اين بروشورها را در اختيار آن شخص مي گذارم و هر اطلاعي بخواهد در آن حدودي که دارم در اختيارش مي گذارم. گفت خيلي خوب. بعد گفت شما يک ديداري هم از آقاي دکتر اقبال(57) بکنيد، ايشان نخست وزيرند و در يک چنين مسئله اي بايد نظر بدهند. ما هم وقت خواستيم و رفتيم پيش دکتر اقبال و صحبت کرديم. دکتر اقبال گفت که بابا اينها چيه، اين جمعيت زن ها دکان شده براي خانم ها. من ديدم اشاره اش به جمعيت هفده دي است، که اصلا صلاحيت خيلي کارها را ندارند و مي آيند وارد اين کارها مي شوند. دکتر اقبال، خدا بيامرز، عادت داشت خودش يک نفري صحبت مي کرد. چيزهائي گفت که من ديگر خيلي لجم گرفت، گفتم که متاسفانه آقاي دکتر اقبال خودتان تصديق بفرمائيد که آنهائي که واجد شرايط کمتري هستند بيشتر از طرف مقامات حمايت مي شوند. چون خانم ناصر را هم خود او حمايت مي کرد. نمي دانم با شوهرش دوست بود، چي بود، که به اين خيلي رو مي داد، يا شايد هم مي خواست کار ماها را عقب بزند. گفت که من مخالف پيشرفت زن ها نيستم. من خودم زنم فرنگي است. در صورتي که هيچ دليل نمي شود. خيلي ها زنشان فرنگي است و هيچ عقيده اي هم ندارند. گفتم که ما چيز غير عادي نمي خواهيم، خانم ها مي خواهند خدمتي بکنند، کاري بکنند، والاحضرت هم مي خواهند زن ها پيشرفت بکنند و پيشنهادشان هم اين است که حتما کسي که صلاحيت کاري را ندارد نرود، به عکس، اگر آدمي داريم که صلاحيت دارد پيشنهاد مي کنيم، اگر نداريم صبر مي کنيم تا داشته باشيم. ديدم که نه روحيه اش اين نيست که بخواهد همکاري کند. من بعد شنيدم که آن موقع يک کنفرانس بانک بين المللي بود که مثلاً ممکن بود خود آقاي ناصر صلاحيت اين را داشته باشد که برود، که سال ها رئيس بانک ملي بود، وزير دارائي بود، ولي خانمش که ديگر نمي تواند برود که اطلاع بانکي و پولي ندارد. اين خانم رفته بود، پيله کرده بود که مرا بفرستيد براي کنفرانس بانک بين المللي. آخر اين جور کارها را مي کردند. ولي آقاي نخست وزير هم که آن جا نشسته، مي بيند که آن پيشنهاد با اين که من يا خانم آهي را بفرستند به سازمان ملل خيلي فرق دارد. به هرحال روي موافقي نشان نداد. ما هم آمديم به والاحضرت گفتيم که مثل اين است که دلش نمي خواهد. به هرحال، آن موقع نشد و نفرستادند. ولي بعدها خوب اين کارها شد.

يکي از جاهائي که حقش بود برويم کميسيون مقام زن بود. کميسيون مقام زن عضويتش مي چرخد. مثل تمام تشکيلات سازمان ملل، آن 5 تا عضو اصلي هميشه هستند، کشورهاي ديگر مي آيند و دو سال به دو سال عوض مي شوند. مدت ها بود که ايران تقاضاي عضويت کميسيون مقام زن را نکرده بود. سال ها پيش يک دفعه خانم فيروز رفته بود. در سال 1960 من به والاحضرت گفتم که اگر اجازه بدهيد من داوطلبانه مي روم به عنوان ناظر. چون وقتي که کشوري عضو نيست مي تواند ناظر بفرستد. والاحضرت گفتند برو، دستور هم دادند که آن جا مرا معرفي کنند و سفارت مرا معرفي کرد و من به عنوان ناظر رفتم به کميسيون مقام زن. اينها اهميت داشت. آدم اطلاعاتي پيدا مي کرد، مي آمد مي گفت و عده اي را آماده مي کرد که به عنوان عضو واقعي بروند. اتفاقا يک کاري هم من آن روز کردم. جزو ناظرها من بودم و کشور عراق بود و اتريش. نماينده اتريش يک آقا بود. مال عراق يک خانم بود که خانم واردي هم بود. بعد شنيدم خيلي جاها در مجامع بين المللي همين خانم را مي فرستند. خوب خيلي از کشورها خيلي آدم نداشتند، يکي دو تا داشتند همه جا همين ها را مي فرستادند. آن موقع هم خيلي جاها والاحضرت به يکي دو تا از ما مي گفتند برويد اما ما مي گفتيم بگذاريد يک عده جوان تر هم در خلال اين مدت بيايند و ورزيده بشوند. بعضي ها به والاحضرت مي گفتند نگذاريد چند نفر بروند به يک کميسيون يا به يک اجلاس. من مي گفتم، برعکس، بگذاريد چند نفر بروند که آن تازه کارها هم ياد بگيرند. الي الابد که خانم دولتشاهي نيست، خانم آهي نيست. اينها هم بايد يواش يواش بيايند توي کار. به نماينده اتريش که يک آقا بود گفتم که چطور شما يک خانم نفرستاديد اين جا. فردا يا پس فردايش من ديدم يک خانمي آمد که اتفاقاً من از شوراي بين المللي مي شناختمش. گفت تو باعث شدي که من آمدم. گفتم چطور؟ گفت: گفتي چرا خانم نفرستاديد و آقا آمده، او هم تلگراف زد به وين که نماينده ايران يک خانم است، "آبزرور"، به من مي گويد چطور زن نفرستاديد، آنها هم فورا مرا فرستادند. او هم خانمي بود که البته سابقه اين جور کارها را داشت. بعدها هم ديگر به اجلاس هاي رسمي هم ما رفتيم. يک دفعه هم کميسيون مقام زن در ايران تشکيل شد رئيس هيئت ايراني والاحضرت بود و چند نفر از ماها بوديم و عده بيشتري هم بوديم چون در ايران بود. خانم اردلان بود، خانم آهي بود، خانم نحوي بود،دو سه تا از آقايان بودند که همراه والاحضرت بودند و کارهايشان را مي کردند. آن اجلاس هم خيلي خوب در تهران برگزار شد. به هرحال ديگر ادامه پيدا کرد همين طور که خودمان مي دانستيم و اميدوار بوديم.

البته، خيلي خانم هائي هم بودند که خارج از شوراي عالي و سازمان زنان خودشان فعاليت بين المللي داشتند به مناسبت کارهائي که داشتند. مثلا همان هائي که در اتحاديه بين المللي بودند خودشان مي رفتند و مي آمدند. خانم صفيه فيروز تا مدتي مي رفت و مي آمد و نايب رئيس شد در آن جا. بعد مثلا ستاره فرمانفرمائيان به مناسبت مدرسه خدمات اجتماعي در سازمان هاي بين المللي خدمات اجتماعي مي رفت و مي آمد. او هم به نظرم تا نايب رئيس رسيد. خانم منوچهريان که عضو اتحاديه زنان حقوقدان بود در اتحاديه بين المللي زنان حقوقدان به رياست رسيد. خوب بودند خانم هائي که در خارج از مسير شوراي عالي داشتند اين جور فعاليت ها را. من، راستش، اگر حمايت والاحضرت نبود از لحاظ مالي هم که بود نمي توانستم اين فعاليت ها را اين جور ادامه بدهم. براي اين که رفتن به اين جاها خرج داشت. همه جا آدم مجبور بود هتل برود. ممکن بود گاهي بتوانم بروم، ولي تمامش را نمي توانستم بروم، اگر حمايت تشکيلاتمان نبود. بايد بگويم والاحضرت از لحاظ شخصي نبود که مرا حمايت مي کردند، از لحاظ تشکيلات بود، از لحاظ کار زنان بود.

شما غير از اين که يک انتقادي داريد روي سازمان زنان که اين جمعيت ها را ضعيف کرد، هيچ انتقاد ديگري نداريد روي سازمان؟

والله چرا خيلي کارها هست که مي توانيم بگوئيم خوب بود، بعضي کارها هم بود که خوب نبود. راستش را بخواهيد اين سال هاي آخر من خيلي دور بودم، نمي توانم زياد اظهار نظر بکنم. ولي از ديگران مي شنيدم يک انتقادهائي را. ولي خوب چيزي را که خودم نمي توانم از نزديک ببينم بهتر است که نگويم. از وقتي که سازمان زنان درست شد و يک شورا هم داشت، در خود سازمان زنان، نمي دانم چرا يک حالت رقابتي با قديمي ها پيدا شد، مي خواستند قديمي ها را عقب بزنند. قديمي خود به خود مي رود. الان خيلي ها که مي گويند شما چرا يک کارهائي را نمي کنيد، مي گويم دوره ماها گذشته، الان يک نسل جديدي بايد بيايد و يک کارهائي بکند. منتهي آن موقع هنوز ما اين قدر پير نشده بوديم که به کلي از گردونه خارج بشويم. هنوز يک کارهائي مي کرديم، هنوز فعاليت داشتيم، هنوز مي توانستيم مفيد باشيم. خوب بعضي ها مشورت هائي را که لازم بود با ما مي کردند، نظر از ما مي گرفتند، بعد خودمان را هم عقب مي زدند. بعضي قسمت از کارها يک مقدار سطحي شده بود، مثل خيلي کارهاي مملکت. فقط کارهاي زنان نبود. مثلاً در شهرستان ها سمينار فلان و اينها درست مي کردند، اسم هاي گنده گنده، برنامه ها را که مي خوانديد گنده گنده بود، والاحضرت مي رفت و بيا و برو، طياره و پيشواز و سمينار را افتتاح مي کرد و مي آمد. بعضي جاها آدم مي ديد، اين کلاس هائي که دائر مي شد خوب بود، بچه ها را نگه مي داشتند. حالا تا چه حد وسعت کافي داشت؟ مثلا در کرمانشاه من مي ديدم، خوب يک مشت بچه را يک جا نگه مي داشتند، ولي آن محوطه تکافوي اين عده را نمي کرد که تمام زن هاي کارگر بچه هايشان را آن جا بگذارند و خودشان بروند کار. يعني لازم بود يک مقدار کارها را بگذارند تشکيلات مملکتي بکند. مي دانيد بعضي کارها را که ما اختصاص مي داديم به سازمان زنان يا بعضي از جمعيت هاي خيريه، درست ترش شايد اين بود که مي گذاشتيم تشکيلات خود مملکت بکند. اولا بهتر ماندگار مي شد، ثانيا فقط به پشتيباني اشخاص متنفذ نباشد، چون که اينها نمي توانستند در سطح مملکت اين کارها را بکنند. مثلا سازمان زنان نمي توانست به قدر کفايت مهد کودک در تمام مملکت دائر بکند. آن وقت جمعيت خيريه فرح هم يک کاري مي کرد براي بچه ها، خوب آنها که بچه هاي شبانه روزي بودند در پانسيون بودند. آن وقت اين هم مي کرد، آن يکي هم مي کرد، شيرو خورشيد هم مي کرد. خيلي دوباره کاري مي شد. خوب مي دانيد يک مقدار خودخواهي ها هم يک وقت ها بود. تا اندازه اي هم طبيعي است. آدم نمي خواهد ولي تا اندازه اي پيش مي آيد. متاسفانه اين دو صنفي که درست شده بود بين جديدي ها و قديمي ها، به ضرر کاربود.

بعد از يک طرف قديمي ها را هم مي خواستند بياورند. والاحضرت نمي خواست به کلي قديمي ها را کنار بگذارد. يا براي اين که به والاحضرت نشان بدهند آنها هم هستند گاهي به عنوان زينت اطاق دعوتشان مي کردند، ولي عملا به وجودشان اين قدرها اهميت نمي دادند. با رفتن ما به مجلس هم يک حس حسادت پيدا شد. طبعا وقتي ميان اين همه آدم فقط شش تا زن رفتند به مجلس، يک حسادتي هم بين زن ها به وجود آمد و هم بين مردها که فکر مي کردند عجب! اين شش تا کرسي مال ما بود که اينها گرفتند. يک موجي از حمله به زن هاي مجلس پيدا شد. بعضي از روزنامه ها اين را وسيله بالا بردن تيراژ خودشان کردند. يک مدتي يک حمله هاي عجيبي مجله زن روز مي کرد. مجله زن روز اين جور وانمود مي کرد در نوشته هايش که هرچي براي زن ها مي شود مجله زن روز مي کند و در نتيجه پيشنهادهاي اوست هرکاري که مي شود. اصلا نمي خواست راجع به زن ها که چه کار کرده اند حرفي بزند. زن هائي را که سال ها کار کرده بودند و زحمت کشيده بودند و حالا به مجلس رفته بودند مي کوبيد. مرجعي که مي بايست از اينها حمايت بکند سازمان زنان بود، اما نمي کرد. ولي خوب يک مقدار هم مي گويم از کساني که در شهرستان ها بودند شنيدم، من که خودم همه جا نبودم، مي گفتند يک عيب سازمان زنان اين است که اولا يک مقداري ولخرجي مي کنند، از اين طرف ولخرجي مي کنند، از آن ور يک جاهائي که لازم است پول نمي دهند، و از يک طرف يک مقدار کارهاي سطحي مي کنند به عمق کارها خيلي نمي پردازند. من خيلي وقت ها مثلا يک مطالبي بود که در تهران پيشنهاد مي کردم و اينها مي گفتند بله ما اين کارها را داريم مي کنيم ولي هرچه منتظر مي شديم به نتيجه اش نمي رسيديم.

مثلا

يک دفعه من عقيده داشتم، و جمعيت راه نو مي خواست بکند، ولي سازمان زنان نگذاشت که يک سميناري تشکيل بدهيم راجع به آن چه از مسائل و مطالبي که در سنن ما هست در آداب و رسوم مملکت خودمان هست، در جهت تقويت زن و احترام زن و حقوق براي زن است که ما اينها را بياوريم بيرون که آنها را تقويت کنيم. همه اش به تقليد فرنگي ها نگوئيم که ما فلان کار را بکنيم، ما فلان کار را بکنيم، حقوق سياسي بدهيم چون که فرنگي ها هم دارند. اين يک کار خوبي مي شد اگر اين سمينار تشکيل مي شد. حتي ما شروع کرديم و چند تا از دانشگاهي ها را هم خواستيم و صحبت کرديم. حالا من باب مثال مي گويم. دلم نمي خواهد خيلي اينها را بگويم، شما خودتان هم توي سازمان زنان بوده ايد. من با والاحضرت صحبت کردم. يک روزي که روز تاسيس جمعيت راه نو بود که سي ام فروردين مي شد، آن سال هم نمي دانم چندمين سال تاسيس اين جمعيت مي شد که ما اين حرف را مي زديم.

چه سالي بود يادتان نمي آيد؟

همان سال هاي آخر بود. شايد 52، 53 شمسي بود، شايد هم 54 بود. ما مي خواستيم يک کار اساسي خوبي بکنيم. من به والاحضرت گفتم ما يک چنين سميناري مي خواهيم تشکيل بدهيم و خواهش مي کنم شما هم تشريف بياوريد. گفت بله، خيلي هم خوب است، من هم مي آيم. بعد من به آقاي عبدالرضا انصاري گفتم چه صحبت شده با والاحضرت. گفت خيلي خوب، اين را به من بنويسيد که من ببينم چه جوري است و کدامش را دنبال کنيم. ما اين را نوشتيم. بعد مثل اين که اين کاغذ من رفته باشد به سازمان زنان. دانه به دانه اين کارها جوري عمل شد که به ما چيزي نرسد. يکي اين که يک برنامه را گذاشتند سي ام فروردين در مشهد که والاحضرت برود آن جا. يکي اين که يک سميناري مشابه اين اما نه به همين اسم، در شهرستان ديگري گذاشتند. بعد هم چيزي از تويش درنيامد. نمي دانم يک پيشنهاد ديگري هم کرده بودم، درست نعل بالنعل اين دو سه تا کاري که من پيشنهاد کرده بودم براي جمعيت راه نو به يک صورتي خنثي شد. من هيچ به روي خودم نياوردم و فکر کردم ما اين سمينار را به هرحال تشکيل مي دهيم. حالا سي ام فروردين هم نباشد يک روز ديگر. پريچهرحکمت آن موقع رئيس جمعيت بود.با چند نفر از دانشگاهيان و بعضي هايشان که در سازمان زنان هم بودند صحبت کرديم که اين بررسي ها را بکنيم و اينها يک مدتي طول کشيد و مواجه شد با آمدن من و خارج شدن من از ايران و اين سمينار ماند. و اين را واقعاً ما يک روزي بايد انجام بدهيم، چون خيلي اهميت دارد. آدم از سنن و آداب خودش دربياورد و همان ها را تقويت بکند خيلي بيشتر اثر مي کند تا جنبه اين را داشته باشد که يک وصله ناجور باشد.