tile

بخش چهارم



زنان در مجلس

مطالعه درباره مسائل حقوقي زنان

درمورد حمايت از زنان، اصلاحات ارضي و همچنين حمايت خانواده بعد از مدت کمي که جمعيت راه نو تشکيل شده بود و يک قدري مطالعات اوليه را کرده بوديم، شروع کرديم قدم به قدم جلو برويم که چه کارها بايستي کرد. يکي استخراج قوانين مدني بود براي اين که در اختيار مردم گذاشته شود. در جلسات ماهانه مان در باره قانون اساسي و قوانين ديگر بحث هاي مفصل مي کرديم. از جمله در يک مطالعه يک سري خواسته هاي جمعيت را آورديم روي کاغذ. يادم است که شده بود 19 ماده. وقت گرفتيم رفتيم پيش نخست وزير وقت، آقاي علاء، و اينها را به او داديم. البته اشاره اي هم به قانون حمايت خانواده کرديم، آن موقع هنوز فرم نگرفته بود که اسمش را بگويم، ولي اين مسائل آن جا منعکس بود. آقاي علاء اينها را گرفت و با دقت خواند و گفت شما فکر مي کنيد که در ظرف چند سال اين کارها انجام بشود. ما گفتيم اگر در50 سال آينده همه اين کارها بشود خوب است و ما قبول داريم. گفت پس خوب است. يعني که مي خواست بگويد که چطور شما همين حالا مي خواهيد که همه اين کارها بشود. بعد مطالعات را ادامه داديم. البته هرکسي متوجه بود که بعضي مواد قوانين خانواده خيلي به ضرر زن است، به خصوص قوانين مربوط به طلاق. منتهي ما مي خواستيم که با يک مطالعات ديگر هم بودند و من هم در آن شرکت داشتم، از حقوقدان ها، استادهاي دانشگاه، وکلاي دادگستري، قضات دادگستري به تدريج طي چندين هفته يا ماه دعوت کرديم که با آنها مشورت بکنيم. مي گفتيم ما عقيده داريم که اينها اصلاح مي خواهد، منتهي مي خواهيم با نظر شما باشد و با هم فکري شما به طوري که با بقيه قوانين و مقررات مملکت مغايرت پيدا نکند، يا به يک صورتي باشد که قابل عمل باشد. البته لازم بود به يک صورتي تدوين بشود که مغايرتي با قوانين اسلامي نداشته باشد. اين آقايان نظر مي دادند و مي رفتند. کسي که بيش از همه در اين قسمت با ما همکاري کرد آقاي شهاب فردوس بود که خودش سال ها قاضي بود و آن موقع هم قاضي ديوان کشور بود که تقريباً متن قانون حمايت خانواده به قلم او نوشته شده. چندين ماه اين کار طول کشيد و اين طرح قانون حمايت خانواده تهيه شد.

چه سالي بود؟

اين بايد سال هاي 36، 1337 باشد. خوب، ما ديگر اين را در دست گرفته بوديم، مي رفتيم اين طرف و آن طرف، دادگستري وغيره که، خوب، اينها يک جوري ما را مي چرخاندند. يک زماني مجلس نبود، مي گفتند حالا که مجلس نيست، باشد تامجلس بازبشود. پيدابود که روي موافقي دستگاه هاي دولتي به اين کار نشان نمي دادند. ما خواستيم که برويم آن موقع ملکه وقت را، يعني ملکه ثريا را، ببينيم و از راه ايشان مطالبمان را به شاه برسانيم. در اواخر 1335 بود که ما اين تقاضا را کرده بوديم که برويم پيش ملکه، طول کشيد و به ما جواب ندادند. نمي دانستيم چطور است که به ما جوابي نمي دهند. آن موقع هم مي دانيد يک جمعيت خيريه بود. اول بود جمعيت خيريه فوزيه پهلوي، بعد شده بود جمعيت خيريه ثرّيا پهلوي. درآن جا او يک رياستي داشت، ولي آن قدرها ملکه ثرّيا در کارهاي اجتماعي دخالت نداشت. ما حالا نمي خواستيم رياست جمعيت را از او بخواهيم. ولي مي خواستيم بگوئيم يک چنين تقاضاهائي داريم و خواهش مي کنيم شما حمايت بکنيد از اين کار.
ضمنا ما شروع کرديم تحقيقي بکنيم که چطور شده که به ما وقت ندادند. يادم نيست اين تحقيق بوسيله کي شد. من با ارتشبد هدايت، که گفتم که با ما منسوب بود، صحبت کردم که ملکه نمي دانم چرا به ما وقت نمي دهد. او گفت من ترتيبش را مي دهم. همان وقت که من در اتاقش بودم تلفن زد به دکتر ايادي.(58) دکتر ايادي با دائي هاي من دوست بود، با خود ارتشبد هدايت دوست بود، و مي شناخت فاميل ما را ولي من تا آن وقت نديده بودمش. گفت که من دختر عمه اي دارم و يک چنين کارهائي دارد و من مي خواهم که تو با او آشنا بشوي. قرار شد يک روز خانه هدايت ما همديگر را ببينيم. وقتي که آن جا همديگر را ديديم، او تحقيق کرده بود و فهميده بود که ملکه تا آمده فکري بکند که به اينها وقت بدهم يا ندهم، به او گفته اند که خانم دولتشاهي کمونيست است و خواهر زن مظّفر فيروز است، و از فاميل قاجار است و خانم فروغ ظفر(59) مانع اين شده که او به ما وقت بدهد. حالا دليل اين که خانم فروغ ظفر مخالف من شده بود را من فهميدم چه بود. به دليل اين بود که يک خورده قبل از اين، در همان سازماني که گروهي از زن ها را دکتر نصر دعوت کرده بود که همکاري با وزارت کار داشته باشند، من يک خورده گل کرده بودم. اشخاصي که در جمعيت خيريه ثريّا بودند، از جمله خانم نصر، يک خورده کوک بودند از دست خانم فروغ ظفر، چون سوادي نداشته و به اينها تحکم مي کرده، چون قوم و خويش ملکه بوده. يک روزي اين خانم به ملکه ثريا مي گويد که يک عده آدم هاي با سواد و تحصيل کرده را بياوريد اين جا در کارها وارد بشوند، مثل خانم مهرانگيز دولتشاهي که تازه تحصيل کرده و از آلمان آمده. فروغ ظفر هم چون خودش سواد زيادي نداشته از اين ناراحت بوده که حرف سواد و معلومات بزنند. ديگران هم براي اين که او را اذيت کنند مسئله بي سوادي را مطرح مي کردند. فروغ ظفر تا اين حرف را مي شنود، مي گويد که اينها کي اند که اين جور راهنمائي ها را به شما مي کنند؟ اينها قاجاراند و اينها دشمن هاي شاه هستند، و دولتشاهي خواهر زن مظفر فيروز است، مبادا بياوريدش اين جا. اين فکر در سر ملکه بوده. وقتي که ليست هيئت مديره جمعيت راه نو را نزدش بردند يک خورده وحشت مي کند و دست نگه مي دارد در وقت دادن. وقتي که آقاي ايادي اين را مي فهمد و مي پرسد که چطور وقت نداديد، مي گويد آخر مي گويند که اينها کمونيستند، مساله دارند، خوب نيستند. او مي گويد تحقيق بفرمائيد. ممکن است يک کسي يک نسبتي داشته باشد، ولي بايد فهميد که فعاليتش و نوع کارش چه هست؟ بفرمائيد تحقيق کنند. دستور مي دهند که تحقيق کنند. اوايلي بود که ساواک تشکيل شده بود. گمان مي کنم دستور مي دهند که ساواک تحقيق کند. بعد از يک مدتي گويا جوابي مي آيد. يک روز باز ايادي آن جا مي خواسته تحقيق بکند و شنيده بوده که جواب مثبت بوده و اين جمعيت عيبي ندارد و هيچ کدام از اعضايش سابقه سياسي ناجوري ندارند. ايادي عمداً طوري مطلب را جور مي کند که شاه هم برسد و حرف اينها را بشنود. اعليحضرت مي پرسند که خوب چيه، مي گويند راجع به فلان کس صحبت بود و جمعيت راه نو. اعليحضرت مي گويند من او را مي شناسم، فاميلش را مي شناسم، آن چکار به آن يکي دارد، زن فهميده اي است و زن تحصيل کرده اي است. خوب، اين ديگر تا اندازه اي وضع ما را روشن کرد. بعد ملکه ثريا به ايادي مي گويد خيلي خوب حالا صبر کنيد من بروم و بيايم. صحبت از اين بوده که برود، که بيچاره رفت و ديگر نيامد و ما نتوانستيم که طرح خودمان را به وسيله ملکه براي شاه بفرستيم.

 

درضيافت شاه به افتخار ملکه انگليس

شوراي عالي جمعيت هاي زنان که تشکيل شد ما اين طرح حمايت خانواده را برداشتيم برديم آن جا. وقتي کميسيون حقوقي اش تشکيل شد، قرار شد کميسيون حقوقي هم بررسي کند. در کميسيون حقوقي بعضي آقايان هم مي آمدند. خانم هائي هم بودند و ديدند که همه چيزش خوب است. قرار شد که به اصطلاح طرح را به تاييد شوراي عالي برسانند. باز هم اين طرف و آن طرف و وزارت دادگستري، و گفتند حالا که مجلس نيست و البته اين وسط هم يک دوره اي يک مجلسي آمده بود و نيمه کاره رفته بود و آن وقت هائي بود که مجلس ها زود استعفاء مي دادند. در خلال اين مدت يادم است آن سالي بود که ملکه انگليس قرار بود بيايد ايران، همان روزها انتخابات شده بود و قرار بود مجلس تشکيل بشود. من يک روز، نمي دانم براي چه کاري، رفته بودم پيش علاء، که آن موقع وزيردربار بود. شايد شريف امامي(60) نخست وزيربود. علاء سخت مشغول کار آمدن ملکه اليزابت بود. پائين کاخ گلستان کاخ کوچکتري بود که اسم خاصي داشت و داخلش هم خيلي زيبا بود، منتهي آماده پذيرائي خارجي ها آن موقع نبود. آقاي علاء گفت که ما داريم در آن قسمت تعميرات مي کنيم، حمام مدرن و اين چيزها درست مي کنيم براي پذيرائي از شخصيت هاي خارجي، براي اين که دربار براي اين جور پذيرائي ها محل آبرومندي ندارد و اين آماده خواهد شد براي پذيرائي ملکه انگليس. حالا ديگر مقدمات فراهم شده بود و دعوت ها را هم فرستاده بودند. گفت که شما ملکه انگليس را ديده ايد يا نه؟ گفتم نه. گفت که در اين ميهماني ها شما نيستيد؟ گفتم نه، معمولا مي دانيد خانم هائي دعوت مي شوند که شوهرهايشان کاره اي هستند، ماها که دعوت نمي شويم. گوشي را برداشت، وزارت خارجه رئيس تشريفات را گرفت، به آقاي عدل طباطبائي(61) گفت يکي از خانم هاي برجسته و با شخصيت الان پيش من است، فکر مي کنم که علياحضرت ملکه انگلستان که اين جا تشريف مي آورند خوب است که با بعضي ازاين قبيل خانم ها هم آشنا بشوند. شما در يکي ازميهماني ها ايشان را دعوت بکنيد، خودتان هم مراقبت بکنيد- خيلي هم مرتب مي گفت- او را به علياحضرت ملکه انگلستان معرفي کنيد. طباطبائي گفت من مي شناسمش. ما را دعوت کردند. يک شبي بود. خوب، ميهماني هاي کوچک تر و شام نشسته و اينها که نمي شد و برحسب مقام کساني دعوت مي شدند. يک شب بود که در وزارت خارجه يک ميهماني،(62) يک شام نشسته بود، بعدش يک بوفه بزرگ تر بود که عده بيشتري، شايد دويست نفري، دعوت شدند. در آن دعوت، شب ديرتر، مرا دعوت کردند. شام در يکي از آن سالن ها بود.

بعد از شام ملکه انگليس و پرنس فيليپ و اعليحضرت هرکدام به يک طرف حرکت کردند و رفتند توي مردم و با مردم مي ايستادند و حرف مي زدند. من يک جائي ايستاده بودم و منتظر بودم ببينم چه مي شود و چه مي گذرد. اعليحضرت يک جائي رسيدند، آن طرف تر پرنس فيليپ بود و آن طرف هم پهلويشان شريف امامي بود. آن موقع دکتر معظّمي(63) که رئيس دانشکده حقوق بود انتخاب شده بود براي مجلس و از کساني بود که به عنوان رئيس دانشکده حقوق ما دعوت کرده بوديم و مورد مشورت قرار گرفته بود در جمعيت راه نو. شاه داشت با او صحبت مي کرد که خوب حالا مجلس آينده چطور خواهد بود و من آن طرف ايستاده بودم، فکر نمي کردم شاه مرا مي بيند. رويش آن طرف بود. اعليحضرت مي گفتند که در اين مجلس آينده چکارها بايد بشود و از نظر مملکت چه چيزها اهميت دارد و چه قوانيني خوب است که حالا بررسي بشود و از اين جور چيزها با او صحبت مي کردند. يک دفعه اعليحضرت رويشان را برگرداندند اين طرف و گفتند که حالا ببينيم خانم "سوفراژيست" مان چه مي گويد. خوب، مي دانستند ديگر، کراراً از اين صحبت ها شده بود. من خودم هم در هر فرصتي هرجا ديده بودم از اين حرف ها زده بودم و يک پيغامي يک وقتي داده بوديم خدمتشان. من فوري از فرصت استفاده کردم و گفتم قربان از همه مهم تر اين است که قانون حمايت خانواده در اين مجلس به تصويب برسد. همان نزديکي ها در پاکستان هم يک کاري شده بود. زمان "بوتو" خيلي کارها مي کردند، خيلي مدرن تر بودند. يک شورائي براي رسيدگي به کارهاي خانواده درست شده بود. گفتم درآن جا هم يک شورائي براي رسيدگي به امور خانواده و امر طلاق و اينها تشکيل شده. اتفاقا يک خانمي بود، همسر وابسته نظامي پاکستان، که چند سال بود در ايران بود، فارسي خوب حرف مي زد. خانم هم مثل اين که "اوري ژين" (origin) ايراني داشت. خيلي محبوب بود و مردم مي شناختندش. او هم در نزديکي بود، فورا دنبالش را گرفت و گفت بله آن جا يک شورا تشکيل دادند که به امور خانواده مي رسند. آن وقت شريف امامي ديد خيلي اين جا دارد طرفدار پيدا مي شود، شاه هم دارد روي موافق نشان مي دهد، گفت قربان قوانيني که ما داريم خيلي خوب است از نظر زنان، زنان وضعشان عيبي ندارد، چه مي خواهند، چه تغييري مي خواهند؟ من گفتم نه، در امر خانواده خيلي جاهائي هست که اصلاح مي خواهد. خوشبختانه دکتر معظّمي آمد به کمک من. چيزي آن وسط يک کسي يا خود شاه گفت و يا يک کسي گفت که مذهب و اينها را هم بايد پائيد. دکتر معظّمي گفت آن چه که اين خانم ها مي خواهند هيچ مغايرتي با مذهب ندارد و کاملاً قابل قبول است. من خيلي از او متشکر شدم. خوب، تمام شد و شاه رفت و بعد هم عدل طباطبائي رسيد مرا به ملکه معرفي کرد. ملکه دو سه تا حرف زد و خانم سفير انگليس که پهلويش بود به ملکه انگليس گفت که خانم دولتشاهي دکتر از دانشگاه "هايدلبرگ" است.

ما حرف قانون حمايت خانواده را آن وقت آن جا به گوش شاه رسانديم. آن زمان نمي دانم چي شد که باز ما اين را نتوانستيم به مجلس بدهيم. يعني آن موقع مسائل مختلف بود در مملکت، و الان درست يادم نيست مجلس چندم بود، و نمي توانم بگويم دوامي هم کرد يا نکرد. به علاوه وزراي دادگستري و نخست وزيرها راه دستشان نبود. تازه، آن کارهائي که ساده تر بود، گفتم، دکتر اقبال که نخست وزير بود قبول نکرد يک نفر زن با هيئت ايران به سازمان ملل برود، اين که يک مسئله مهمي بود. بعد هم نه که اين برنامه هاي بزرگ رفرم ايران در پيش بود، همه سرگرم آن بودند و مي خواستند محيط را آرام نگه دارند که آن کارها انجام بشود. به هرحال به هرصورتي ما فعاليت مي کرديم، مخصوصاً از راه سازمان همکاري که اول بود، و بعد هم شوراي عالي. به نظرم هفته اي يک بار جلسات شوراي عالي پيش والاحضرت تشکيل مي شد و دائما هم به والاحضرت نق مي زديم که اين است و اين است، فلان کس اين جور مي گويد، فلان نخست وزير مخالفت مي کند شما صحبت بکنيد. جريان شب مهماني ملکه انگليس را هم من بعد براي والاحضرت تعريف کردم اعليحضرت تا اندازه اي روي موافق داشتند، ولي شريف امامي يک خورده خراب کرد، ولي معظّمي بهترش کرد.

 

مشارکت زنان درهمه پرسي شش بهمن


بعد چطور شد که زن ها حق رأي گرفتند؟

وقتي که قرار شد که شش ماده اصلاحاتي که اعليحضرت مي خواستند پيشنهاد بکنند به همه پرسي گذاشته بشود، که البته از چند ماه پيش مقدماتش بود و صحبتش بود و اعلام شده بود که کساني مي توانند در رفراندم شرکت بکنند که حق رأي در مجلس دارند. يعني زن ها نمي توانستند در اين جا شرکت بکنند. ما شروع کرديم به فعاليت و اعتراض از چند هفته پيش. اين طرف برو و آن طرف برو، اين را ببين آن را ببين، و حرف بزن و اعتراض بکن. روز هفده دي، يادتان هست چندين سال بود که رسم بود زن ها مي رفتند سر آرامگاه رضا شاه و گل مي گذاشتند، عصرش هم مراسمي بود و والاحضرت اشرف مي آمد، و گاهي هم ملکه، حالا هرکدام که بود، مي آمد. از سال 1334 ديگر رسم شده بود که جشن هفده دي گرفته مي شد. جمعيت هاي مختلف جشن مي گرفتند. روز هفده دي جلوي زن ها را نمي گرفتند و مي گذاشتند هرکاري بکنند، بروند بيايند، جشن بگيرند. آن سال، 1341، جمعيت زيادي به آرامگاه آمده بود. ما قرار گذاشته بوديم از آرامکاه برويم به نخست وزيري. خوب جسته گريخته نخست وزيري هم فهميده بودند که ما آن جا مي رويم چون ما قايم نکرده بوديم، تصميم گرفته بوديم که برويم. در ضمن نمي خواستند هم که جلويمان را بگيرند. چون ما در حدود سيصد، سيصد و پنجاه نفري که آمديم جلويمان را نگرفتند. ما آمديم در نخست وزيري روي پله ها و در راهرو، راهروي اين طرف که سالن انتظار بود، حتي توي حياط. يواش يواش ديديم يک عده اي از رفقايمان نمي آيند. يعني چه؟ چرا نمي آيند؟ بعد به ما گفتند از سر يک چهار راه پليس ها اتوبوس ها را برمي گرداندند. ديگر لابد از اين جا دستور داده بودند که بيش از اين نگذاريد آدم بيايد. ولي به قدر کفايت ما نخست وزيري را تسخر کرده بوديم و مي گفتيم ما مي خواهيم نخست وزير را ببينيم. اول که ردمان کردند و گفتند نخست وزير نيست. يک وقتي گويا مي خواستند از پنجره با نردبان نخست وزير را ردش کنند که برود. خانم تربيت خيلي زرنگ بود، خدا بيامرز، يا به قصد اين که برود تو و دور و بر ببيند که چه خبر است و يا اين که اتفاقاً توي باغ بود، مي بيند و مي رود آن جلو راه مي رود و چند نفر را هم صدا مي کند و مي روند جلوي پنجره قدم مي زنند و نخست وزير مي ماند توي اتاق.

علم بود نخست وزير؟

علم بود. ما حالا اين جا حرف مي زديم چکارها بايد کرد. بعضي ها مي گفتند روزنامه ها چرا نمي گويند. يکي ديگر مي گفت اين روزنامه ها فقط فکر تيراژ هستند، ملاحظه مي کنند، حرف ما را درست نمي نويسند، گرچه اگر مي نوشتند به تيرازشان کمک مي کرد. بعد چرا نخست وزير نمي آيد؟ حالا بعضي از آنها، مثلا معاوني يا کس ديگري، مي آمدند، مي رفتند و مراقب ما بودند. بالاخره نخست وزير مجبور شد بيايد توي ما. آمد، حالا پالتويش را پوشيده، کلاهش در دستش است، و مي خواهد برود. آمد توي سرسرا و ما عده اي رفتيم دورش و حرف هايمان را زديم. گفتيم چرا شما به حرف ما گوش نمي دهيد؟ گفت بله من نمي دانستم که شما تشريف مي آوريد که وقت بگذاريم برايتان، کارداشتم و از اين نوع حرف ها. بعد ديدند اين جا خيلي شلوغ است گفتند بفرمائيد توي اتاق، چند نفر نماينده بيايند. نخست وزير رفت توي اطاق و يک چند نفر از ماها هم رفتيم تو و گفتيم چرا نمي گذاريد ما رأي بدهيم. اين حق ماست به نداي شاه مان جواب بدهيم.

با خود علم صحبت کرديد؟

با خود علم.

يادتان مي آيد کي ها بوديد؟

دو نفر را که خوب يادم است خانم صفي نيا و خانم صوفي بودند. لابد خانم فيروز هم بوده. شايد ظفردخت اردلان هم بوده، درست يادم نيست. مي دانم يک شش هفت نفري در محوطه بوديم که رفتيم تو. او هم ديگر چه بگويد، گفت خيلي خوب من مطالعه مي کنم و با هيئت دولت مشورت مي کنم که ببينيم چکار مي شود کرد. آخر قانون اين است که هرکس که براي مجلس رأي مي دهد اين جا هم رأي بدهد. من گفتم که نه اين چيز ديگري است. اين يک مسئله مهمي است که شاه از تمام ملت خواسته و ما هم مي خواهيم دراين رأي گيري شرکت بکنيم. چون خودمان مي دانستيم که اين مقدمه بقيه مي شود. گفت من مطالعه مي کنم. ما هم ديگر نمي خواستيم بيش از اين پيله کنيم، مي دانستيم که اين الان نمي تواند قانون بگذراند. متفرق شديم و رفتيم.

به دنبال اين ما مرتب درتلاش بوديم. جلساتي داشتيم. درمحل جمعيت هايمان جمع مي شديم. آن موقع اطلاعات بانوان هم جمعيتي درست کرده بود که آنها هم با ما همکاري داشتند. آن روزها همه اش صحبت از اصلاحات ارضي بود که چه مي شود و چه جوري مي شود و سهم مالک چه مي شود و سهم زارع چه مي شود و حق مالک پايمال نمي شود و اين حرف ها. يک روز در دفتر مجله اطلاعات بانوان يک عده زيادي را دعوت کرده بودند و آقاي ارسنجاني آمد که صحبت کند. يک مقدار صحبت کرد و بعضي سوال ها از او مي کردند و يک وقت ها جواب هاي سمبلي مي داد و خانم ها برايش دست مي زدند. من گفتم که خانم ها چرا دست مي زنيد، آقاي وزير شما را دست مي اندازد، با اين جواب هائي که مي دهد چرا برايش دست مي زنيد. ارسنجاني هيچي نگفت. آن جا در جلسه هيچ کس نمي آمد به آقاي وزير اين جور اعتراض بکند. اين بود که مي دانست که من يک آدمي هستم که يک موقعي اگر لازم باشد حرفم را مي زنم. من ارسنجاني را آدم روشني مي ديدم و اتفاقاً خوشم مي آمد با او حرف بزنم و بحث کنم. چون آدمي بود که مي شد با او بحث کرد. چون همان طور که گفتم يک دفعه دعوتش کرده بودم به جمعيت راه نو که همکارهايش نگذاشتند بيايد. معلوم شد که تلفن زدند و گفتند نيايد، ترسيدند که خانم هائي که اين جا هستند زياد به او اعتراض بکنند.

کار خيلي بالا گرفته بود و سخت زن ها مشغول فعاليت بودند. يک روز من در خانه بودم ديدم آقائي آمده مي خواهد مرا ببيند و مي گويد من رئيس سازمان امنيت تهران هستم.

اسمش را مي دانيد؟

يک سرهنگي بود، اسمش يادم نيست. من اين آقا را قبلا هم ديده بودم. به مناسبت نمايشگاه بين المللي ديده بودم. آمد و گفت خانم دولتشاهي اين فعاليت چي است؟ گفتم آقا فعاليت ما پنهاني نيست. همين هاست که علني است و ما داريم تقلا مي کنيم براي اين که در رفراندم رأي بدهيم. گفت، خوب، مي دانيد که دولت مخالف شما نيست، اما يک طوري باشد که آرامش برقرار باشد و اوضاع به هم نريزد، چون که مي دانيد مخالفيني هستند براي اين کار و بايد مواظب بود که فعاليت هاي شما را وسيله قرار ندهند که به کار خودتان لطمه بخورد. گفتم اگر راهنمائي داشته باشيد ما حرفي نداريم که گوش بکنيم، به شرطي که نخواهيد به کلي جلوي کارمان را بگيريد. گفت خيلي خوب، پس من با شما در تماس مي مانم. گفتم ما کارمان هيچ چيز پنهاني ندارد و اگر هم مي خواهيد، به بعضي از جلساتمان بيائيد. بعد من فوري به رفقا، که خانم بامداد هم جزو آنها بود، خبر دادم که يک چنين چيزي شده. گفتند خوب کاري کردي. مي خواهند بيايند بيايند. ما که کار خلاف اساس مملکت نمي خواهيم بکنيم. ضمنا در اين جريان و اين تقلاها نخست وزير به والاحضرت گفته بود و خواهش کرده بود که والاحضرت نگذارند که ما اين کارها را بکنيم. والاحضرت هم به ما گفتند، اما خصوصي، نه در جلسه عمومي. به والاحضرت گفتيم که والاحضرت به نام شوراي عالي ما کاري نمي کنيم، اما بگذاريد که به نام جمعيت هايمان بکنيم. چند تا از ما مسئوليت را به گردن مي گيريم و مي کنيم، گفتند خيلي خوب شما کارهاي خودتان را بکنيد. يعني ديد که ما واقعا رعايت احتياط را مي کنيم. خودش رفت مازندران، که ديگر کاري به کارش نداشته باشند. واقعاً والاحضرت آن جا خيلي ژست خوبي کرد.

روز دوّم بهمن قرار بود ما يک جائي جمع بشويم رئيس سازمان امنيت هم بيايد به آن جائي که ما هستيم. تلفنش را هم به من داده بود. گفتم ما امروز در مدرسه خانم بامداد(64) هستيم. رفتيم، نشتسيم و ديديم خبري نيست، کسي نمي آيد. من به او تلفن زدم گفتم ما اين جا جمع هستيم و منتظر شما هستيم. گفت خانم دولتشاهي الان نمي توانم بيايم، الان خيلي گرفتارم، دم بازار دعواست، چند تا آخوند را کتک زده اند و من بايد مراقب آن جا باشم و بايد در دفترم باشم و مرتب اخبار آن جا را گوش بکنم. گفتم، پس ما مشغول کارهاي خودمان هستيم. گفت خيلي خوب. من آمدم به خانم ها گفتم که بچه ها مثل اين که ورق به نفع ما دارد بر مي گردد. اگر دارند آخوند را کتک مي زنند پس کار ما جلو است.
به طور کلي، ما مي خواستيم درجاهائي که زن ها بيشتر هستند فعاليت بکنيم، مثلا در مدارس، در بانک ملي، سازمان برنامه، شرکت نفت به همه زن ها شفاهاً خبر داده شده بود که روز سوم بهمن "گرو" (اعتصاب) بکنند. گفتيم که ما نمي خواهيم در خيابان برويم براي اين که يک مشت اوباش و اراذل مي ريزند، چاقو مي زنند، و ما را متفرق مي کنند. ما که آمادگي نداشتيم مثلا50 هزار نفر آدم ببريم در خيابان. تازه 50 هزار نفر هم مي برديم باز از اين جور چيزها پيش مي آمد و بدتر کار را خراب مي کرد. گفتيم که داخل ساختمان ها زنان آن روز کار نکنند. به طور خصوصي هم سپرده بوديم کاري بکنيد که کارهاي مهم نماند. مثلا کارهاي ماشين زدني داريد، از روز پيش بکنيد که آن روز نتوانند به شما ايراد بگيرند که کارهاي بزرگي خوابيده. در شرکت نفت سالني بود، سالن اجتماعات، گويا زنان مي خواستند آن جا جمع بشوند. مسئولين شرکت از روز پيش مي روند در آن را مي بندند براي اين که اينها در آن جا جمع نشوند. ما شنيديم که در سازمان برنامه هم گفتند که اگر کار نکنيد از حقوق هايتان کم مي شود. خوب اين خبرها به ما مي رسيد. من روز پيش، هم به آقاي انتظام که آن وقت رئيس شرکت نفت بود تلفن زدم، هم به آقاي اصفيا رئيس سازمان برنامه، گفتيم که اين گروه ها غيرقانوني نيست و خانم ها نمي خواهند شلوغ بکنند. شنيديم که آن جا يک همچنين تهديدي به آنها شده. اصفيا گفت نه گمان نمي کنم يک چنين چيزي باشد. گفتم بدانيد کسي نمي خواهد خرابکاري بکند، ولي ما بايد از حق مان دفاع بکنيم. او گفت نخير، خاطرجمع باشيد اين طور نيست. بعد به انتظام هم تلفن زديم، گفت نه اينها در اين جا کارهاي خودشان را مي کنند. به هرحال ما به زن ها گفتيم لازم نيست برويد توي آن اطاق بزرگ، هرکسي توي اطاق خودش باشد. همان کار را هم کرده بودند. مثلا يکي ماشين نمي زده و چيز مي بافته. نشسته بودند، شلوغ هم نشد. در شرکت نفت خانمي گفته بوده که من کارم را مي کنم، مي ترسم ازحقوقم کم بکنند. آنهاي ديگر مي گويند نکن، اگر از حقوقت کم کردند ما مي دهيم، ما روي هم مي گذاريم و به شما مي دهيم. در مدرسه ها معلم ها سرکلاس رفتند، اما درس ندادند. خيلي عالي بود که چقدر قشنگ زن ها همکاري کردند و هم آهنگي به وجود آمده بود. درس ندادند و راجع به حقوق زن ها و راجع به اين چيزها براي دخترها صحبت کردند، البته در دبيرستان هاي دخترانه. در بانک ملي هم نسبتا خوب برگزار شد. در يکي از اين بانک هائي که بانک خارجي بود، نمي دانم بانک ايران و انگليس، يک همچنين جائي بود، که يک خانمي را اخراج کردند سر اين که آن روز کار نکرده. آن را هم ما رفتيم و اقدام کرديم و او را برگرداندندش. اين سوم بهمن بود که ما اين کار را کرديم، براي اعتراض به اين که به ما حقوق مان را نمي دهند.

يک روز ما رفتيم نخست وزيري، آن هم همين مأمور سازمان امنيت به من بروز داد. آمده بود منزل، گفتم که ما اين روزها مي خواهيم برويم پيش نخست وزير. گفت چرا همين حالا نمي رويد. الان در دفترش است. من هم فوري به خانم ها خبر دادم و همان روز پا شديم رفتيم نخست وزيري. آن جا يک نفر بود، معاون نخست وزير، مثل اين که آقاي باهري(65) بود، گفت آقاي نخست وزير تشريف ندارند. ما گفتيم ما صبر مي کنيم، تا تشريف بياورند. بالاخره ساعت اداري است لابد تشريف مي آورند. ما نشستيم اين اطاق، يک شد و يک و نيم شد. اين روزها که ما اين طرف آن طرف مي رفتيم مادرم خيلي دلواپس مي شد، چون از آن وقت ها شايع بود که آخوندها مي خواهند به ما ها اسيد بپاشند. به ما مي گفت که مواظب باش بيرون مي روي اسيد رويتان مي پاشند. من هم گوش نمي دادم. براي يک همچو چيزي که آدم نمي شد بترسد. خواستم تلفن بزنم که دلواپس نشو و بگويم که کجا هستيم. اداره نخست وزيري در کاخ سابق والاحضرت اشرف بود. من بلد بودم جاي تلفن کجا است. توي راهرو که آمدم تلفن بزنم، يک ورقه اي بود پهلوي تلفن، تلفن داخلي همه اتاق ها، رويش از جمله تلفن اتاق خود نخست وزير هم بود. من تلفنم را که زدم با مادرم صحبت کردم که دلتان شور نزند، دير شده ما در نخست وزيري هستيم، بعد تلفن اتاق نخست وزير را گرفتم. يک عدد دو رقمي بود. خودش گوشي را برداشت. سلام و تعارف و فلان و اينها. گفت شما کجا هستيد؟ گفتم در نخست وزيري. منتظريم، گفتند که شما کار داريد ولي ما منتظر هستيم که خدمتتان برسيم. گفت من الان کميسيون دارم. آن روز نيامد بيرون. بعد هم مدتي که ما مانديم، آقاي باهري آمد و گفت که آقاي نخست وزير کميسيون دارند. دو سه دفعه آمده بود و رفته بود و دستور داده بود چائي بياورند. گفت که آقاي نخست وزير کميسيون دارند. ديديم ديگر بيش از اين چه سماجت بکنيم. الان هم که او نمي تواند فوري به ما وعده بدهد. گفتيم پس خواهش مي کنيم که پيغام ما را به ايشان بدهيد که ما اصرار داريم که روز ششم بهمن رأي بدهيم. گفت بله چشم.

اين روزها ما مرتب دور همديگر جمع مي شديم. چهارم بهمن اعليحضرت رفتند قم و نطقي کردند در ميدان جلوي حرم، که گويا آن جا يک عده از آخوندها هم آن روز کتک خوردند. ولي خوب اين خودش خيلي اهميت داشت که يک همچو کاري در قم شد. ما سابقه اين کار را داشتيم که هر وقت مي خواستند که يک امتيازي به آخوندها بدهند زن ها وجه المصالحه قرار مي گرفتند.

روز پنجم اعلام شده بود چون يک مسأله عمده مسئله مالکين و مسئله تقسيم اراضي بود، ارسنجاني که وزير کشاورزي است آن شب که شب ششم باشد در تلويزيون مصاحبه مي کند و مالکين اگر مي خواهند صحبتي بکنند و پيشنهادي بدهند بيايند. ما به همديگر گفتيم که ما هم برويم امشب تلويزيون و يقه ارسنجاني را بگيريم که ما فردا بايد رأي بدهيم. شش نفر بوديم، همان هائي که فعاليت مي کرديم و قرار بود هر کاري مي کنيم به اسم جمعيت هايمان بکنيم، اسم شوراي عالي را به ميان نياوريم. خانم فيروز بود، عاطفه بيژن بود از طرف جمعيت پرستارها، از طرف حقوقدان ها نمي دانم خانم صفي نيا بود يا خانم صوفي بود، چون غالبا يکي از اين دو تا مي آمدند. من بودم و ديگر خانم پارسا نمي دانم بود يا نه. به هرحال من يادم است که ما شش نفر بوديم که آن شب رفتيم. قبلا قرار شد تلفن بزنيم به ارسنجاني خبر بدهيم که ما امشب مي خواهيم بيائيم و در مصاحبه شرکت بکنيم. خانم فيروز قرار شد تلفن کند، تلفن زد و او گفت خيلي خوب بيائيد و مانعي ندارد. شب برنامه ها که تمام مي شد، آن مصاحبه شروع مي شد، مثلاً ساعت نه، نه و نيم مي بايستي که ما آن جا باشيم. رفتيم، اول دم در به ما گفتند که خبري نيست. ما گفتيم نخير ما مي خواهيم بيائيم. خبر داديم و به داخل خبر دادند و آقاي ثابت66 گفت که بگذاريد بيايند تو. ما رفتيم تو و آقاي ثابت ما را تعارف کرد وبرد دريک اتاقي ورفت بيرون و دررا قفل کردو رفت. ما يک مدتي آن جا نشستيم وگفتيم حالا ببينيم چه مي شود. نمي شود که مارابه کلي اين جاحبس بکنند. يک وقتي ديديم برگشت.

با کليد قفل کرد؟

بله. اينها باورشان نمي شد که ما همه کار را با مطالعه و متانت مي کنيم. خوب، همه جاي دنيا زن ها کارهاي عجيب و غريب کرده اند براي به دست آوردن حقوقشان. ما مي دانستيم که در کل کار شاه با ما همراه است. اين خودش خيلي اهميت داشت. تازه اگر هم مي دانستيم که نيست، با جار و جنجال و مثلا شيشه شکستن کار پيش نمي رفت. چه فايده داشت؟ به هرحال، آقاي ثابت بعدها تعريف کرده بود که تلفن مي زند به ارسنجاني و ارسنجاني مي پرسد کي ها هستند. او اسم مي آورد اين و اين و اين هستند. ارسنجاني مي گويد دولتشاهي را بپا. چون من خيلي جاها با او يکي به دو کرده بودم. يعني نه يک و به دوي بي خودي. برايتان گفتم که ما دو سه روز پيشش در اطلاعات بانوان چه اقداماتي کرده بوديم، به هرحال ارسنجاني مي گويد خيلي خوب، باشد.

آقاي ثابت در را روي ما باز کرد و گفت تشريف داشته باشيد تا بيايند. بعد بردند همه را در سالني که مصاحبه در آن جا انجام مي شد. آن طرف صاحبان اراضي نشستند که مي خواستند صحبت کنند، اين طرف هم ما. آنها همين طور صحبت کردند و سوال کردند و ارسنجاني جواب داد. ما ديديم که ساعت دارد دوازده مي شود و تمام مي شود اين مصاحبه، و هي ساعت هايمان را نگاه کرديم و اشاره کرديم به آقاي وزير. بالاخره، به نظرم قبل از اين که مصاحبه به کلي تمام بشود، گفت خوب خانم ها خيلي وقت است معطلند، ببينيم اينها چه فرمايشي دارند. ما شروع کرديم حرف هايمان را بزنيم، که چرا ما نبايد رأي بدهيم؟ مگر ما مردم اين مملکت نيستيم؟ روستائي هائي که اين همه زحمت مي کشند حق شان است که رأي داشته باشند. ما زنان هم حق داريم. چرا هر کاري بايد به ضرر زنان انجام گيرد. البته يک ايرادي هم داشتيم به همان قانون اصلاحات ارضي و گفتيم که قوانيني که به ضرر زن هاست همه سرجايشان هست، اين يکي به نفع زن ها بود، که حق مالکيت داشتند در قانون اسلام و قانون مدني، و مالک مال خودشان بودند و مي دانستند دارند چکار مي کنند. اين را هم که داريد از بين مي بريد. گفت ما مسئول آن هاي ديگر نيستيم. گفتم خوب مسئول آنهاي ديگر نيستيد، ولي مي توانيد اين را که مسئولش هستيد، تا آن هاي ديگر درست نشده، خراب ترش نکنيد. گفت ببينيم و مي رويم و مطالعه مي کنيم. بعد مسئله حق رأي فردا را آورديم پيش. گفتيم ما فردا مي خواهيم به نداي اعليحضرت جواب بدهيم و اعليحضرت از ملت ايران خواسته اند و ما هم جزو ملت ايرانيم و نمي توانيد ما را سوا بکنيد. يک خورده که اين بحث را کرديم که زن ها اين قدر زحمت مي کشند گفت بله، چون خودش وزير کشاورزي بود مي خواست بيشتر در جنبه روستائي ها حرف بزند، گفت بله به عقيده من هم زن هاي روستائي خيلي زحمت مي کشند و واقعا بايد حق رأي داشته باشند. ما خوشحال شديم که اين يک وعده اي داد. گفتيم خوب پس شما چکار مي کنيد. گفت من امشب با دولت صحبت مي کنم. يعني صبح ديگر ما حق رأي داريم. ما پا شديم از در بيائيم بيرون ديديم خانم تربيت دارد مي آيد تو. خانم تربيت توي خانه اش پاي تلويزيون بوده اين را شنيده خوشحال شده آمده اين جا که ماها را ببيند به ما تبريک بگويد.

ما همه رفتيم خانه و تا صبح تلفن زديم. پيش از آن هم گفته بوديم هرکسي به چند تا تلفن مي زند و آنها هرکدام به کسان ديگر که صبح زن ها بدانند که بايد بيايند دم صندوق هاي رأي. صبح اعلان کردند که زن ها هم رأي مي دهند، ولي در صندوق هاي جداگانه. پيدا بود که از روز پيش يک خورده آمادگي داشتند. جلوتر هم نمي خواستند اعلان بکنند. مي خواستند دم آخر اين کار بشود، براي اين که در تهران صندوق ها آماده بود. اما در شهرستان ها آماده نبودند و صبح تلگراف شده بود به شهرستان ها. در شهرستان هاي کوچک تر که تازه بعد از ظهر خبر رسيده بود مردم سبدهاي آشغال را که تويش کاغذ خورده مي ريزند برداشته بودند، فوري رويش کاغذ چسبانده بودند، و صندوق رأي درست کرده بودند. واقعا به نسبت مدت کوتاهي که مردم وقت داشتند خيلي خوب استقبال شده بود. و نبايد فراموش کرد که همه جا که زن ها رأي مي دادند با حضور مردها بود. مردهايشان و فاميلشان و همکارهايشان مي ديدند و کسي مخالفتي نمي کرد. پس در واقع مردم رأي دادند به حق رأي زن. آن وقت ما چند نفر مي رفتيم به جاهاي مختلف که رسيدگي بکنيم ببينيم وضع چه هست و مردم مي آيند و رأي مي دهند يا نه. شوفر تاکسي، پرتقال فروش، کسبه خيابان اسلامبول همه خوشحال بودند، به ما تبريک مي گفتند. ما مي گفتيم شماها راضي هستيد؟ مي گفتند بله. شما خواهرهاي ما هستيد، براي چه نبايد شما حق رأي داشته باشيد. شما خانم هاي تحصيل کرده چرا نبايد حق رأي داشته باشيد. واقعا اين طبقات مردم جور عجيبي استقبال مي کردند. يک جائي به يکي از اين حوزه ها رفتم، ديدم که مي گويند يک خانم کارگري اين جا بود مي خواست با شما صحبت بکند. اعتراض داشت به آقاي وزيرکشاورزي. اتفاقا در يک حوزه ديگر ديدمش، گفت خانم دولتشاهي براي چه آقاي وزيرکشاورزي مي گويد فقط زن هاي روستائي زحمت مي کشند. مگر ما زحمت نمي کشيم؟ ما هم خانه مان را اداره مي کنيم، هم بچه هايمان را نگه مي داريم، هم در کارخانه کار مي کنيم. اين کارخانه ها به دست ماها دارد مي چرخد. به قدري اين زن کارگر قشنگ حرف زد، گفتم بله شما حق داريد. من پيغام شما را مي دهم به آقاي ارسنجاني.

جرياني همان روز پيش آمد که يک مقدار براي ما مشکل به بار آورد. ساعت 11 وزيرکشور، که تيمسار اميرعزيزي(67) خودمان بود (بعدها قوم و خويش شديم، آن موقع نبوديم، دخترش الان زن پسردائي من است)، در راديو صحبت کرد گفت رأي زن ها به حساب نمي آيد. حالا خيلي ها متوجه نبودند و مي رفتند رأيشان را در صندوق جدا مي ريختند. ولي يک عده آدم هاي باسوادتر و فهميده تر به ما ايراد گرفتند که پس شماها چکار کرديد؟ اين چه مسخره بازي است؟ ما آمديم رأي داديم، حالا مي گويند به حساب نمي آيد. گفتم بابا رأي تان را بريزيد، بالاخره يک روزي يک جوري مي شود. آخر سر هم چي به حساب نمي آيد. صندوق ها جدا بود، بعد شمردند گفتند اين قدر مليون رأي مردها بود، سيصد و شصت و چند هزار هم رأي زن ها بود. خوب اين را شمردند ديگر. حالا قاطي هم نبود. البته مسئولين امور هم خوب کاري کردند. اگر قاطي مي شد بعد ممکن بود کساني اين آراء را باطل بکنند و بگويند کساني رأي دادند که حق رأي ندارند. مطابق قانون آراء مخدوش است. آنها حق داشتند که يک همچنين کاري را بکنند.

آن موقع حرف وزير کشور يک مقدار لطمه به ما زد. بلافاصله وقتي که همه جا مخابره شده بود که زن ها دارند رأي مي دهند، يک عده از دوستان بين المللي ما به ما نامه نوشتند و تلگراف زدند و تبريک گفتند، که ما موفق شديم و حق رأي گرفتيم. پشت سر آن نامه ها نامه ديگر آمد که اي واي ما خيلي متأسف شديم. اين چه جوري بود؟ مگر شما را گول زدند؟ چطور حق دادند بعد پس گرفتند. آنها نمي دانستند جريان چه بوده. ما به آنها نوشتيم که ما نگران نيستيم. مرحله به مرحله جلو مي رويم. اين يک حق رأي بود که هنوز از مجلس نگذشته و حالا هيچ ضرر ندارد و دنبالش را مي گيريم. البته ما داشتيم اقدام مي کرديم که اين کافي نيست، اين که حق رأي نشد، بايد رسميت پيدا کند. آن موقع مجلس نبود و خيلي کارها که لازم بود در مملکت بشود طبق لايحه هاي قانوني از هيئت دولت مي گذشت که اين ها باشد هر وقت که مجلس دائر شد اين لوايح برود در مجلس، که بعد وقتي که خودمان در مجلس بوديم ششصد و خورده اي از اين لايحه ها بود که آمد. پس لازم بود که فعلا هيئت دولت حق رأي زن ها را تصويب بکند تا اين که زن ها بتوانند شرکت بکنند. ما دائماً گوش به زنگ بوديم که ببينيم کي چه خبر مي شود. از اين طرف هم اقدام مي کرديم، مي رفتيم، مي آمديم، صحبت مي کرديم، يک مقدار يقه ارسنجاني را مي گرفتيم چون مي ديديم او يک آدمي است که مدرن فکر مي کند و الان هم دست اندرکار اين کارهاي پيشرفته و مدرن است. اميدمان به او بود.

بعد حق رأي زن ها از تصويب قانوني گذشت؟

گفتم ما گوش به زنگ بوديم ببينيم چه وقت خبري مي شود. روز هشتم اسفند، قرار بود شاه يک کنفرانس اقتصادي داخلي را در سالن مجلس سنا افتتاح بکند. در محل جمعيت راه نو نشسته بودم نطق شاه را از راديو گوش مي کردم. شاه حرف زد و حرف زد و حرف زد و به يک جائي رسيد که گفت در آتيه اين کشور کشور آزاد زنان و آزاد مردان خواهد بود. گفتم خوب اين خوب حرفي است که شاه زده، گوشمان را تيز کنيم ببينيم پشت سرش چه مي گويد، براي اين که در کنفرانس اقتصادي لزومي نداشت که اين حرف را بزند. اگر زده پس مي خواهد دنبالش يک چيزي بگويد. بعد ما بيشتر گوش کرديم و ديديم پشت سرش يک خورده که حرف هاي ديگر زد دوباره آمد و گفت بايد زن ها حق رأي داشته باشند و اين ننگ را هم از دامن اجتماع ايران، اين آخرين ننگ را هم پاک بکنيم و بايد زن ها در آتيه داراي حق رأي باشند. خوب ديگر اين حرف را که شاه زد پيدا بود که ديگر کار تمام است و تلفن ها شروع به کار کرد. من دلم مي خواست باقي نطق را گوش بکنم، نمي شد. دائما تلفن مي زدند. بعضي ها به من تبريک مي گفتند و بعضي ها مي گفتند حالا چکار مي کنيم. گفتيم خوب بايد به يک شکلي يک قدرداني بکنيم. يادم است يک روز چهارشنبه اي بود، درآن زمان دکتر خانلري وزير فرهنگ بود، به من تلفن زد گفت عده اي از خانم هاي فرهنگي مي خواهند به يک شکلي از اعليحضرت تشکر بکنند. من فکر کردم که خوب است با شما تماس بگيرند و ببينند که چکار بکنند. گفتم بله، ما هم با يک عده اي از خانم هاي جمعيت ها الان در تماس بوديم، و با فرهنگي ها با هم همکاري مي کنيم و چکار بکنيم و چکار بکنيم و با دربار مشورت بکنيم. خودمان با هم مشورت کرديم و گفتيم بعد از ظهر برويم دم کاخ شاه، منزل شاه هم در اين کاخ گوشه اي بود.

شهر بودند هنوز؟

بله آن موقع شهر بودند. منزلشان در همين کاخ گوشه اي بود که اسمش را نمي دانم کاخ مرمر بود يا چي بود؟

کاخ اختصاصي؟

کاخ اختصاصي، بله کاخ اختصاصي بود. کاخ مرمر در واقع دفتر بود، آن طرف بود، طرف مقابل. همه همديگر را خبر کردند. بعد از ظهر ما رفتيم دم کاخ اختصاصي، مردم يعني زن ها پُر بودند. ازقرار معلوم چهارشنبه ها نهار اعليحضرت مي رفتند منزل خواهر کوچکشان والاحضرت فاطمه. به ايشان خبر مي دهند که خانم ها آمده اند دم قصر و مي خواهند از شما قدرداني بکنند و تشکر بکنند. اعليحضرت مي آيند از منزل والاحضرت فاطمه، حالا يا زودتر از معمول مي آيند يا همان ساعتي که قرار بوده و منتهي لابد ديدند در کاخ اختصاصي نمي شود، گفتند همه بروند در باغ کاخ مرمر. ما همه رفتيم در باغ کاخ مرمر، عکس خيلي قشنگي گرفتيم، عکسش هست. اعليحضرت رفتند در کاخ، طبقه بالا کنار پنجره، و دست تکان دادند و زن ها هم هلهله کردند و تشکر کردند. آن روز به اين طريق گذشت. حالا ديگر ما منتظر بوديم ببينيم دنبالش چه پیش مي آ ید.

 

با والاحضرت اشرف در هفتاد و پنجمين سال شوراي بين المللي زنان در امريکا

 

تابستان سال 1342 من برنامه اي داشتم که قرار بود بروم امريکا. دعوت داشتم به امريکا. آن وقت ها دعوت هائي مي کردند امريکائي ها، از خيلي کشورها مي کردند، برنامه هائي داشتند، "گرنت" مي دادند، و "ليدرزگرنت" داشتند. مثلاً اگر سردار فاخر را دعوت مي کردند روي "ليدرزگرنت" بود. ما ديديم که يک دعوت براي من آمده و من را در چارچوب ليدرزگرنت دعوت کرده اند. اول بار بود که يک زني را از ايران در اين برنامه دعوت مي کردند. من آن موقع رئيس جمعيت راه نو بودم، ضمنا هم نماينده ايران در شوراي بين المللي بودم. سال 1963 يعني 1342 که قرار بود کنفرانس شوراي بين المللي در واشنگتن تشکيل بشود، ضمناً هفتاد و پنجمين سال تأسيس شوراي بين المللي هم بود، چون شوراي بين المللي در واشنگتن تاسيس شده بود و همان موقع شوراي زنان امريکا هم تشکيل شده بود. در واقع، آن سال شوراي زنان امريکا جشن هفتاد و پنجمين سال خودش را مي گرفت و جشن هفتاد و پنجمين سال شوراي بين المللي را. اوايل کار ما بود و هنوز من نمي دانستم مي توانم بروم يا نه. ولي خيلي اميدوار بودم، چون نماينده ايران بودم درآن جا و سه سالي بود که شرکت کرده بودم. خانم هاي امريکائي که در اين شوراها بودند ارتباط داشتند، مثل خودمان که در مملکت خودمان مثلا مي دانيم که دانشگاه به يک کساني بورس مي دهد، و ما اقدام بکنيم که بدهند. اينها هم با دستگاه وزارت خارجه شان تماس مي گيرند مي گويند اين آدم اين است و اين است. از مملکت خودشان در شوراي خودشان اين جور است گفته بودند: She is an assistant to Princess Ashraf

يعني مثلا يکي از همکارهايش هست و يکي از کمک هايش هست، که بعضي ها آن جا براي آن شاخ و برگ درست کرده که مثلا من گفتم (Assistant Princess) والاحضرت آسيستانم. مي دانيد. آدم هائي که مي خواهند شکرآب درست بکنند. بعد هم من براي والاحضرت تعريف کردم که چه جوري شد مرا دعوت کردند. من اصلا نمي دانستم آنها چه گفته اند و مرا چه جور معرفي کرده اند. خواسته بودند به من آن سال يک "گرنت" بدهند، طوري گفته بودند که من بتوانم به واشنگتن بروم و دراين کنفرانس شرکت بکنم. بعضي ها براي اين که مي خواستند جلوي رفتن مرا بگيرند به والاحضرت مي گفتند چه فايده که آن جا جمعيت زياد بفرستيم. عده زياد بروند با هم دعوايشان مي شود، خانم يارشاطر در نيويورک هست بگوئيم از همان جا برود، خرج زيادي هم نمي شود. يک نفر برود کافي است. والاحضرت هم گفته که خوب خانم يارشاطر مي رود برود، اما خانم دولتشاهي هم بايد برود، ضمنا يک عده ديگري هم دلشان مي خواست بيايند به خرج خودشان. من به والاحضرت گفتم که اجازه بدهند اينها هم بيايند. والاحضرت مي گفت که، همان طور که به ايشان گفته بودند، که اگر عده زياد باشد و با هم نسازند چکار مي کنيد، من گفتم يعني چه والاحضرت، براي چه با هم نسازند. آخر احتمال داشت خودش هم بيايد، گفتم مخصوصا اگر خودتان تشريف بياوريد، يک هيئت هفت هشت نفري باشد، بهتر است که خودتان در رأس يک هيئت هفت هشت نفري برويد. اينها هم که خرجي براي شورا ندارند، مي خواهند به خرج خودشان بيايند. چندين نفر مي خواستند بيايند. گفت بسيار خوب. اول بار بود که والاحضرت مي خواست در کنفرانس شوراي بين المللي شرکت بکند. من به ايشان پيشنهاد کردم که درآن روز سخنراني بکنند. اول مي گفت نه، من خجالتي هستم، نمي توانم سخنراني بکنم. من مي گفتم والله خيال مي کنيد. خيلي خوب مي توانيد. شما فرانسه حرف مي زنيد، آن جا هم فرانسه حرف بزنيد. گفتم، من يک روز يک ضبط صوت مي آورم شما صحبت کنيد، بعد خودتان گوش کنيد ببينيد که خيلي هم خوب است. گفت نه، حالا ببينيم. به هرحال، بعد راضي شد و تصميم گرفت که صحبت هم بکند. اينها توصيه کرده بودند وبراي من دعوتي آمد. سوال کرده بودند ازسفارت آمريکا که اين آدم واجد چه شرايطي است. يک مستر"پاول" بود که نفربعد ازسفير بود. خانمش را من مي شناختم. به مستر پاول گويا رجوع کرده بودند که اظهارنظر بکند وآنها هم خيلي خوب اظهارنظرکرده بودند. اين خانم پاول بچه اش با بچه والاحضرت فاطمه درکودکستان هم کلاس بودند. من گاهي او را خانه والاحضرت فاطمه مي ديدم. آن خانم به او گفته بود که از امريکا سوال کرده اند و من از راه آنها شنيدم و اينها هم خيلي خوب نظر دادند.

بالاخره ما را دعوت کردند، تاريخش تا اندازه اي دست خودم بود، تاريخي که آن جا مي رسيدم. من ابتدا رفتم اروپا پسرم را ديدم، سري به دفتر شوراي بين المللي در پاريس زدم، و بعد رفتم واشنگتن. دو ماه من آن جا دعوت داشتم که در قسمت شرق برنامه ام را اجرا بکنم، در نيويورک جاهائي که مي خواستند مرا ببرند، چون من گفته بودم چه چيزها را مي خواهم ببينم و چه موسساتي را مي خواهم ببينم، از زندان زنان تويش بود تا هرچه را که خيال بکنيد. يک چيزهائي را هم آنها پيشنهاد کردند و با همديگر صحبت کرديم، يک چيزهائي را هم اضافه کرديم. اتفاقا سر صحبت والاحضرت هم من يک بلائي کشيدم با آقاي مجيد رهنما، براي اين که سخنراني والاحضرت را آقاي رهنما تهيه کرده بود. من جزو همان برنامه بازديد و مطالعه رفته بودم نيويورک. والاحضرت به رهنما گفته بودند که نطق مرا نشان خانم دولتشاهي بده. ما نشسته بوديم و مي خوانديم. خوب، من هم فرانسه ام ضعيف است، بالاخره به زحمت مي فهمم بايد تلاش بيشتري بکنم تا بفهمم. اين نطق را آقاي رهنما طوري نوشته بود، مثل اين که نماينده دولت ايران در سازمان ملل دارد صحبت مي کند. من گفتم که اين اين جوري نمي شود باشد. چون من فرانسه ام ضعيف است نمي توانستم به زبان فرانسه بگويم که اين بايد چه جوري باشد. دو سه ساعت ما سر اين بحث کرديم، سر بعضي تاريخ ها حرف داشتيم، همين ششم بهمن و هشتم اسفند و مانند آن، که بالاخره درست شد. در نيويورک هم به نطق والاحضرت رسيديم. يک خانم امريکائي هم بود که مي خواست والاحضرت را ببيند، او را بردم پهلويش بعد برگشتم واشنگتن.

کنفرانس را در واشنگتن بوديم و بعد از کنفرانس رفتم به طرف غرب. پله به پله جاهائي را که مي بايست ببينم ديدم تا سانفرانسيسکو. گفتم من که تا آن جا مي روم بليت مرا ترتيب بدهيد، اگرهم تفاوت قيمت دارد من خودم مي دهم، که از هاوائي وژاپن وهنگ گنگ برگردم به ايران. گفتند مانعي ندارد. به نظرم مختصرتفاوتي هم داشت امّا ازمن نگرفتند. اين بود که من يک برنامه طولاني آن سال تابستان داشتم. سه ماه و نيم خارج بودم. بنابراين درجريان خرداد 42 من نبودم، من تازه رفته بودم. وقتي برگشتم ديدم بعضي ها يک چيزي مي گويند اما حرف نمي زنند. آدم مي گويد چه بود، هيچ کس حرف نمي زند با آدم. بعدها فهميدم جريان آخوندها وخميني و اينها آن سال در خرداد 42 بود.

 

انتخاب به مجلس شوراي ملی

من از راه شرق که مي آمدم، نامه اي از يکي از دوست هايم، لوساي حمزوي که حالا لوساي پيرنيا بود، شوهر کرده بود، در هنگ گنگ به من رسيد. نوشته بود که اين جا بحبوحه انتخابات است و خانم ها هم دارند شرکت مي کنند و تو ديگر زياد آن جاها نمان و بيا. من پيش خودم گفتم، اينها پيش خودشان خيال مي کنند که ما حالا وکيل مي شويم، حالا تازه مي گذارند که ما برويم رأي بدهيم. ما که نمي توانيم رأي بياوريم که وکيل بشويم. برگشتيم ديديم همه در فعاليتند و ما هم شروع کرديم به فعاليت. جلساتي تشکيل مي داديم، خانم ها را تشويق مي کرديم حالا که حق رأي داريم برويد و شرکت بکنيد و زياد هم شرکت بکنيد و از اين حرف ها. راجع به شش ماده انقلاب صحبت مي کرديم، تا اين که قرار شد که کنگره آزاد زنان و آزاد مردان تشکيل بشود. در کنگره خيلي از ما رفتيم و درکنگره يک هيئتي را معين کردند که رسيدگي بکنند بين کانديداها. پيش از آن، همان دوستم لوسا به من گفته بود که چه اقدامي مي کني؟ گفتم حالا ببينم. او خودش با يکي از آشناهايش صحبت کرده بود که چه صلاح هست و دولتشاهي چکار بايد بکند. او هم گفته بود که يک عريضه بنويسد به شاه و اجازه بخواهد که شرکت بکند. گفتم خيلي خوب. من يک عريضه نوشتم و نوشتم که هرجور که اجازه بفرمائيد يا از کرمانشاه و يا از تهران من شرکت بکنم. گويا چند تا عريضه بوده درآن موقع و آن آقا داده بوده حضور شاه. يکي دو تا را انداخته بوده آن جا و اين يکي را نگه داشته و يک خورده رويش فکر کرده است. به آن آدم آن موقع چيزي نگفته بود، ولي بعد ما شنيديم که صحبت شده که ساواک گفته اين خانم خواهر زن مظفر فيروز است. اي داد و بيداد، چکار بايد کرد با اين جريان. من خودم که، خوب، کاري نداشتم که بکنم. چه بگويم، خودشان گزارش داده بودند به ملکه ثريا که اين کارش شسته و رفته است و عيبي ندارد. اتفاقاً يک وقتي هم ارتشبد هدايت به من گفته بود که از شما پنهان نمي کنيم، ما گزارش داريم از همه کارهاي شما، و جمعيت شما گزارش هايش خوب و شسته رُفته است. به هرحال حالا اين را آن مأمور ساواک توي پرونده من نگاه مي کند، مي بيند، حالا نمي داند که پشت سرش چه ها شده. فوري اين سنگ را مي انداختند جلوي من. کسي هم که نمي رود به شاه بگويد يا اگر يکي دوبار شاه گفته: نه او عيبي ندارد، که من اين را نمي توانم تابلو بزنم به گردن بيندازم و راه بروم. گويا يک روز خانم ديبا به علياحضرت فرح اين را مي گفتند که واقعا ظلم مي شود به فلان کس. حالا درآن زمان من خبر ندارم از اين جريان، بعدها شنيدم که گفته بوده ما مي شناسيم او را که چه تيپ آدمي است، چقدر وطن پرست است و ظلم مي شود به او.

خانم ديبا، گويا، هيچ وقت راجع به هيچ کس با شاه صحبت نمي کرده، اصلا دلش نمي خواسته که در کارهاي سياسي مداخله بکند. او اين حرف را زده و علياحضرت به او مي گويند که اعليحضرت که مي آيند خودت بگو. دراين ضمن شاه مي رسد. علياحضرت مي گويد به مادرش مطلب را بگويد. خانم ديبا هيچي نمي گويد. اول سکوت مي کند. بعد علياحضرت مي گويند: بگو مامان، خودت بگو. او مي گويد من داشتم به علياحضرت اين را عرض مي کردم که اين سنگ را هي جلوي پاي فلان کس مي اندازند، در صورتي که ما مي شناسيم که او چه جور آدمي است. آن وقت اعليحضرت هم مي گويند: بله ما هيچ وقت چيز ناجوري راجع به او نشنيده ايم و تا آن جائي که من مي دانم زن فهميده اي است. آن وقت علياحضرت مي گويند که مامانم که خيلي به او عقيده دارد. آن وقت مي فرمايند نه، بي خود اين ايرادها را مي گيرند. اين حرف خوب است و بالاخره هرکس بايد پيغامش را برساند و مي رساند، و سپس اين اشکال آن موقع برداشته مي شود.

کي به منصور اين جريان را مي گويد ديگر نمي دانم. لابد دستورش را مي دهند. در جريان کنگره منصور به من گفت که شما نمي خواهيد عضو کانون مترقي بشويد، گفتم اگرلازم است چرا، اشکالي ندارد، ومن شنيده ام که کانون شما خوب کانوني است. گفت بيا يک سري آن جا به من بزن و عضو کانون بشو. بعد هم گفت حالا من نمي دانم، ببينم چکار مي کنيم. شايد فکر مي کرد من کرمانشاه راضي نباشم و بخواهم حتما از تهران وکيل بشوم. گفت ببينم چکار مي کنم، اگر تهران نشد کرمانشاه. گفتم من کرمانشاه هيچ بدم نمي آيد، خيلي هم خوب است. گفت مي دانيد يک چند نفري هستند که مجبوريم براي تهران بگذاريم. گفتم باشد و من کرمانشاه مي روم، اشکالي ندارد. راحت شد، چون خانم پارسا را که مجبور بودند تهران بگذارند، خانم جهانباني(68) را مجبور بودند تهران بگذارند، خانم تربيت را تبريز مي گفتند نمي شود و به مردم آن جا نمي شود زن را قبولاند. او را هم مي خواستند تهران بگذارند. آن وقت نير ابتهاج سميعي که جايش رشت بود، معلوم بود. من هم خوب کرمانشاه، بالاخره خانواده ام آن جا بودند، چند نفر از فاميل ما آن جا وکيل شدند، پدر من سه دوره از آن جا وکيل شده بود بالاخره. . .

ديگر از شش نفر چه کساني بودند؟

يکي نزهت نفيسي(69) بود. او از کرمان، يعني از بافت وکيل شد. بعد رفتيم و عضو کانون مترقي شديم. ديگر حالا در کنگره بوديم. يک هيئتي را معين کردند که بروند به کانديداها رسيدگي بکنند. کانديداها به کلي آدم هاي تازه اي بودند، زن که به کلي تازه بود، کارگرها که به کلي تازه بودند، از کشاورزها يک عده بودند که به کلي تازه بودند. خيلي عوض شده بود تيپ نماينده هاي مجلس. از مثلا مالکين قديم هيچ نبود، تقريبا هيچ نبود. اين هيئتي که قرار بود برود به اينها رسيدگي بکند، يکيش خانم تربيت بود. مي روند و ليست ها را نگاه مي کنند و خانم تربيت مرا بعد از ظهرش ديد گفت چرا کانديد نشدي؟ گفتم نشدم فکر کردم ما رأي نمي آوريم. اين دفعه کسي نمي گذارد ما وکيل بشويم. گفت نه بابا اين چيزها نيست. چرا جمعيت راه نو تو را کانديد نکرده، و سپس گفت از آبادان کانديدت کرده اند. ما آن جا يک شعبه جمعيت داشتيم، آنها مرا کانديد کرده بودند. گفت چرا از تهران، از مرکز جمعيت کانديدت نکردند و از آبادان و کرمانشاه کانديدت کرده اند. خوب است که از مرکز هم باشي. گفتيم خيلي خوب، آمديم به مرکز جمعيت گفتيم و يک چيز فوري نوشتند. پريچهرحکمت آن موقع نايب رئيس بود، من خودم رئيس بودم، او امضاء کرد و فرستاد رفت توي پرونده. بعد روزي که داشتند اسم ها را مي خواندند، روز اول يک عده را خواندند، چند خانم اسمشان خوانده شد که با حروف تهجي شايد جلوتر بودند. خانم سميعيان هم که کانديد بود و دلش مي خواست وکيل بشود، ديدم خيلي توهم است. عصر که مي آمديم گفت که به من و شما خيلي ظلم شد که ما را نگذاشتند. من هم هيچي نگفتم، ديدم چه بگويم، من مي دانستم که بايد يک جائي باشم. يک عکسي دارم از آن موقعي که اسامي اعلام شده بود. دوستم پروين خانلري که آن طرف تر نشسته خوشحالي مي کند، خنده مي کند، اشاره کرده به من، از پشت من دستم را برده ام، دستمان را به همديگر رسانده ايم. آن وقت بعضي ها پشت نشسته اند و با يک عنقي به من نگاه مي کنند. خوب حق داشتند. کساني بودند که انتظار داشتند. گرچه يکي شان سناتور شد. نمي دانم چرا اوقاتش تلخ بود. به هرحال، ما کانديد کنگره آزاد زنان و آزاد مردان شديم براي کرمانشاه. نماينده ديگر خود شهر کرمانشاه يک کارگر بود، کارگر شرکت نفت بود. ولي متأسفانه بين کارگرها محبوب نبود. کارگرهاي ديگري بودند محبوب تر بودند. اين خيلي محبوب نبود. ولي خوب لازم بود که وقتي مي رويم که فعاليت بکنيم از يکديگر حمايت کنيم. خيلي من او را حمايت مي کردم و ماشاءالله ماشاءالله مي گفتم، و به او اهميت مي دادم. به دهات مي رفتيم، مثلاً در ايل زنگنه ها، محمدخان زنگنه، محمدخان سنجابي، که با آن ها صحبت کنيم که شماها با ما موافقت کنيد. بعد محمدخان گفته بود خانم دولتشاهي آمده بود، يک کسي را هم آورده بود و مي گفت اين هم کانديد است. من گفتم خوب شما مي گوئيد به اين رأي بدهيم، ما هم مي گوئيم به او رأي بدهند. به هرحال جريان اين بود که ما حق رأي پيدا کرديم.

شما قبلا مي خواستيد که راجع به انتخابات انجمن شهر هم صحبت کنيد.

بله، بله چند سال جلوترش اصولا وقتي قانون انجمن شهر را گذراندند، نمي دانم از دستشان در رفت، يا آگاهانه ننوشتند که زن ها مانع دارد رأي بدهند. نگفتند نه منعي دارد و نه ندارد. يک وقتي متوجه شده بودند که عده اي از زن ها سعي مي کنند از اين استفاده بکنند. حتي يک دفعه، به نظرم در رشت، يک زن داوطلب شده بوده. نمي دانم انتخاب شده بوده يا نه. اميني در آن زمان نخست وزير بود و او هم با اين موضوع نظر موافقي نداشت. در اصفهان يک خانم حکمي هست، خيلي خانم فعالي است. او عضو شوراي زنان هم بود، آمده بود تهران که تقلا بکند که در اصفهان بگذارند کانديد بشود. چون او کانديد بود، اعضاي انجمن شهر نمي گذاشتند که انتخابات بشود، هي انتخابات را عقب مي انداختند. او آمده بود تهران و من و خانم فيروز هم دنبال کار او را گرفته بوديم، اين ور برو آن ور برو، پيش نخست وزير برو. پيش انتظام رفتيم که بالاخره رئيس شرکت نفت بود و مي توانست جاهائي توصيه هائي بکند. از جمله خواستيم برويم پيش آيت الله بهبهاني که در تهران برو بروئي داشت. وقت خواستيم، گفتند بهبهاني مريض است و پيش دامادش ما را فرستادند، حاج آقا بهاء الدين، اسمش چنين چيزي بود. ما سه نفري رفتيم آن جا، البته يک چيزي سرمان کرديم رفتيم. يک مقدار صحبت کرديم و حاج آقا بهاءالدين گفت بالاخره اين کارها مي شود، شما عجله نکنيد. خوب يک چيزهائي است، و بايد يک چيزهائي را در نظر گرفت، مردم متعصب اند و اين چيزها. گفتم آخر اين که يک خانم برود بنشيند در انجمن شهر ضرر ندارد، و يک مشت از اين حرف ها زديم. البته او هم نمي توانست يک دفعه به ما قولي بدهد، اما يک مقدار حرف هايمان را مي خواستيم به گوش اينها برسانيم. يا بگوئيم که زن ها اگر مي خواهند که توي فعاليت ها بيايند واقعا چه جوري است و چکار مي خواهند بکنند. صحبت بي بند و باري و آزادي بي معني و اين چيزه نيست. چنان چه که زمان نخست وزيري علاء يکي از پيشنهادهاي 19 گانه اي که ما به دولت داديم اين بود که يک نفر را نخست وزير معين بکند که جمعيت هاي زنان بيايند و خواسته هايشان را به او بگويند، هميشه که نمي شود رفت نخست وزير را ديد. آن نماينده مي تواند با زنان در تماس باشد و زنان پيشنهادهائي را که دارند بدهند و دولت هم نظراتي که دارند بگويند. علاء از اين فکر خوشش آمد. آن موقع انتظام وزير مشاور يا نايب نخست وزير بود، او انتظام را معين کرده بود براي اين کار. ما ها حرف هائي داشتيم مي رفتيم پيش انتظام مي زديم. آخوندها هم وقتي که در اين باره ها مي خواستند با نخست وزير حرف بزنند، او انتظام را مي فرستاد آن جا. آن موقع هنوز زمان بروجردي بود. يکي از پيشنهادهائي که ما به دولت کرديم، گفتيم جلوي اعلان هاي وقيحي که مي کنند و اين جور وجود زن را در واقع در معرض خريد و فروش مي گذارند و سوء استفاده مي کنند را بگيريد، اينها خيلي زشت است. خانواده ها ناراحتند و مي گويند ما دلمان نمي خواهد که اين مجله ها دست دخترها و پسرهايمان بيفتند، زن لخت و منظره هاي بد و اينها رويش مي گذارند. يکي از پيشنهادهاي ما به دولت اين بود. يک دفعه بروجردي پيغامي داده بود براي نخست وزير، نخست وزير آقاي انتظام را فرستاده بود و او رفته بود قم و با هم صحبت کرده بود و ايشان گفته بود که بله اينها که صحبت ازانتخابات و فلان و اينها مي کنند، اين جمعيت ها چه مي گويند که مي آيند و مي روند. آقاي انتظام مي گويد که والله اين جمعيت ها چيزهاي بدي نمي خواهند. اينها جلوي خيلي از بي و بند و باري ها را مي خواهند بگيرند. بروجردي گفته بود که ما نگران اين هستيم که مردم متعصب اند و نگران اين هستيم که بي بند و باري هائي پيش بيايد. انتظام گفته بود که اين جمعيت ها اين جور نيستند، اينها برعکس آمده بودند پيش من و گفته بودند که جلوي اين مجله ها را بگيريد. مرحوم بروجردي گفته بود عجب، اين جور است، و انتظام گفته بوده بله، اينها خانم هاي محترمي هستند، وزين هستند و کارهاي خوب و خير مي خواهند در اجتماع انجام بدهند، ضمنا هم مي گويند ما حق رأي مي خواهيم، مجلس هم مي خواهيم برويم. اين منافاتي ندارد با اين که کارهائي که مي خواهند خيلي هم جدي است. آن وقت انتظام به او گفته بود که حضرت آيت الله چه ايرادي مي بينيد در اين که زن ها بروند پاي صندوق رأي بيندازند؟ اين که منافاتي ندارد با مذهب اسلام. آيت الله گفته بود که والله ندارد. من هم شخصاً حرفي ندارم، ولي به اين مردم متعصب چي بگوئيم. اينها ناراحت مي شوند. البته او شايد خودش هم باطنا موافق نبوده، امّا اين يکي از مطالبي بود که مطرح بود.

بعد آن وقت که انتخابات شد شما رأي آورديد؟

بله، انتخابات شد، و مردم سر و شوري داشتند. تغييرات بزرگي شده بود. به کلي نماينده هاي مجلس قيافه هاي ديگري بودند و اشخاص ديگري مي آمدند. در کرمانشاه که زن ها با سر و شور عجيبي فعاليت مي کردند.

بعد دفعه اولي که آمديد به مجلس، آن اتمسفر مجلس يا جو مجلس را چطور شما احساس مي کرديد؟

دوره اول خيلي خوب بود، مي دانيد چرا؟ اولاً بيشتر مردها مثل ما بودند. آنها هم تازه آمده بودند. آنها هم کساني بودند که باورشان نمي شد يک روزي بيايند مجلس. مي خواهم بگويم که سال اول محيط خيلي خوبي بود. همه باهم صميمي بودند. بعد يواش يواش فرق کرد. مخصوصا مردها به خيالشان بود که اين ملک بابائي شان است، ارث بابائي شان است، و زن ها زيادي اند. البته نمي خواهم بگويم که واقعا اتمسفر مجلس اين بود، وليکن مي خواهم به شما بگويم که در مجلس شوراي ملي از بهترين و شريف ترين و نجيب ترين آدم ها وجود داشت تا پست ترين و بدترين. همه جور آدم آن جا مي آمد و واقعاً يک تجربه بزرگي بود براي زندگي من، اين محيط مجلس. بعضي ها هستند کوچک فکر مي کنند. من اين حرف را يکي دوبار گفته ام: گفتم که من در عمرم عبارت خاله زنک خيلي شنيده بودم، ولي خاله زنک نديده بودم. من خاله زنک را به تمام معني بعدها در محيط مجلس ديدم، اما نه بين زن ها بلکه بين مردها. با تمام صفاتي که راجع به خاله زنک مي گويند- تفتين، بدگوئي، تقلب، پشت سرهم بدگوئي و اين جور چيزها. خوب، البته آدم هاي شريف و خوب هم خيلي بودند و در واقع کارهاي اصلي به وسيله آنها، که اکثريت هم بودند، انجام مي شد.

در آن جا مي توانستيد براي زن ها کارهائي بکنيد؟

بله، بله، خيلي جاها ما روي تجربياتي که داشتيم مي توانستيم اطلاعاتي بدهيم، نظرهائي بدهيم در لوايح که به هيچ جا هم برنمي خورد، که خيلي آسان مي شد آن را قبول کرد، براي اين که مردها ممکن بود متوجه اينها نباشند. براي زن ها خيلي جاها بود که مي شد مقرراتي گنجاند و ما مي گنجانديم. از همه مهم تر قانون حمايت خانواده بود.

شما چند دوره وکيل شديد؟

من سه دوره، سه تا چهار سال.

 

طرح لايحه حمايت خانواده

 

قانون حمايت خانواده چطور از تصويب مجلس گذشت؟

بله اين خودش يک بحث جالبي است. همان ماه هاي اولي که رفته بوديم به مجلس، در جمعيت راه نو نشستيم با هم مشورت کرديم که حالا چه جوري عمل بکنيم با قانون حمايت خانواده. تصميم گرفتيم که يک نامه به رئيس مجلس بنويسيم و شش تا هم به شش وکيل زن، يعني يک نسخه هم از اين طرح يا لايحه برايشان بفرستيم و از آنها خواهش بکنيم که به اين امر رسيدگي بکنند. همين کار را هم کرديم. من امضاء نکردم، نايب رئيس امضاء کرد که پريچهرحکمت بود. اين نامه ها را فرستاديم. اين نامه ها که آمد ما خانم ها با همديگر نشستيم و صحبت کرديم که چکار بکنيم. گفتيم برويم پيش رئيس با رئيس صحبت بکنيم که چه جور عمل بکنيم. رفتيم پيش رئيس و او هم به اصطلاح سختي نشان نداد، آسان کنار آمد. چيزي مي دانست، چيزي از خارج به او گفته بودند، يا اين که خودش فکر کرد که به هرحال دوراني است که قرار است بهبودي هائي در وضع زن ها بشود.

قرار شد ما يک کميسيون خصوصي تشکيل بدهيم و عده اي از حقوقدان ها و اعضاي کميسيون دادگستري را دعوت بکنيم و نماينده هاي ديگر مجلس را و احتمالا اگر لازم باشد کساني از خارج، مثلا از دادگستري. از نماينده هاي مجلس دسته دسته دعوت کنيم که بيايند و ما با آنها صحبت کنيم و برايشان توضيح بدهيم که اينها را ما براي چه مي خواهيم و آنها اگر نظري دارند بگويند، نظر مخالف را بگويند و موافق را هم بگويند تا اين پخته بشود. اين کار تقريبا سه سال طول کشيد. ممکن است بعضي ها خيال بکنند که همين جوري شاه يک چيزي را دستور مي داد که فوري انجام مي شد، ولي اين جور نبود. شاه درست است که خيلي اقتدار داشت و نفوذ داشت و چيزهائي را که لازم مي دانست توصيه مي کرد، ولي اين چنين هم نبود که فشار بياورد و بگويد که حتماً همين را که من مي گويم بکنيد. بلکه مي گذاشت که هرچيزي مطالعه بشود.

در خلال اين مدتي که ما اين اقدامات را مي خواستيم در مجلس بکنيم، من رفتم حضور علياحضرت و لايحه را بردم و ضمنا هم برايشان توضيح دادم که چه جور روي اينها بحث شده و حقوقدان ها چه نظر دادند، در قانون مدني فعلي چه هست، و چه اصلاحاتي لازم دارد. يادم است يک روز من اين را نوشته بودم، يعني نکاتي که لازم بود راجع به قانون حمايت خانواده صحبت بکنيم، که روي ميز بود، يک مقدارش را صحبت کرده بوديم، بقيه اش مانده بود. غالبا نزديک ظهر به من وقت مي دادند، طول مي کشيد، و گاهي اعليحضرت تشريف مي آوردند. آن روز آقاي نبيل آمد تو و عرض کرد که اعليحضرت تشريف آورده اند. خوب، من مي دانستم که بايد پا شوم. علياحضرت گفتند راجع به بقيه به زودي صحبت مي کنيم. من مثل اين که يادم رفت، هولکي مي خواستم بيايم بيرون که مزاحم نباشم، اين کاغذ ماند روي ميز. دو سه روز بعد که به من وقت دادند من دوباره رفتم، ديدم کاغذ را علياحضرت آورده و مي گويد که خوب تا اين جا گفتيد، باقيش را بگوئيد. ما اينها را خوب توضيح داده بوديم که علياحضرت هم با اعليحضرت صحبت بکنند و اعليحضرت هم خيالشان راحت باشد که کاملا با موازين اسلامي تطبيق داده شده است. اين قبيل کارها بود.

حالا لازم بود که در جلسات کميسيون در اطراف موضوع بحث بشود. البته بعضي از وکلا که مي آمدند خيلي قديمي فکر مي کردند و اينها را خوب نمي دانستند، جور بدي صحبت مي کردند. خوشبختانه کساني که در اين کميسيون خيلي به درد ما مي خوردند آقاياني بودند که خودشان قاضي بودند قبل از اين که وکيل بشوند، و به وضع دادگستري آشنا بودند، و اينها بهترين مدافع اين لايحه بودند. براي اين که براي آنهاي ديگر تعريف مي کردند و مي گفتند شما نمي دانيد در دادگستري به زن ها چه مي گذرد. خيلي زن ها هستند که حق دارند اما نمي توانند به حقشان برسند. چون قوانين ما نارسا است نمي توانيم قضاوت عادلانه بکنيم و به دادشان برسيم، چنين قانوني لازم است.

وکيلي بود به نظرم از خوزستان. يک روز جوري حرف زد که پيدا بود گوشه اش به من بود. اينها کم و بيش مي دانستند که من شوهرداشتم و طلاق گرفتم. گفت بله، بعضي زن ها دلشان مي خواهد که همه زن ها راتشويق بکنند به طلاق گرفتن و خانواده ها ازهم پاشيده شود وفلان واينها. ما صبرکرديم اينها حرفهايشان را زدند و بعد من شروع کردم به دفاع از اين لايحه. در اين کميسيون بيشتر من دفاع مي کردم. يواش يواش طوري شده بود که خانم هاي ديگر نمي آمدند، مي گفتند تو که هستي کافي است. جلساتي در وزارت دادگستري مثلا تشکيل مي شد و دعوت مي کردند که ما برويم، گاهي من و خانم تربيت بوديم، گاهي من تنها مي رفتم. مديرکلي بود که بعدها وزير شد، آقاي پرتو،(70) اين کار زيرنظر او بود. به هرحال در اين کميسيون آن روزي که اين آقا اين را گفت، من بعد از آن که نوبت صحبتم شد، گفتم در قديم وضع جور ديگري بود. در خانواده به مسائل جوان ها رسيدگي مي کردند، رؤساي خانواده حکميت مي کردند، ريش سفيدي مي کردند. من که اين حرف را مي زنم، چون پدرم خودش يک چنين موقعيتي در خانواده داشت و خيلي از دعواهاي جوان ها مي آمد آن جا و حل و فصل مي شد، روي تجربه زندگي مي گويم. ما همه مي دانيم که طلاق چيز بدي است و حتي الامکان بايد جلويش را گرفت و به ضرر اجتماع است و به ضرر خانواده است. اما لازم است يک مرجعي باشد که به اينها رسيدگي کند، حالا جوان ها مي روند و آپارتمان مي گيرند و خودشان جدا زندگي مي کنند و ممکن است روي بي مبالاتي ولج و لج بازي با همديگر يک کاري کنند که خودشان هم پشيمان شوند. از اين رو يک مرجعي خوب است باشد که به اينها رسيدگي بکند. چه بهتر از دادگاه، مطابق موازين اسلامي، که حکم باشد و رسيدگي کند و بعد هم حکم عادلانه بدهند. ديدم قيافه اين مرد عوض شد، مثل اين که خودش پشيمان شد از اين حرفي که زده بود. از اين جور صحبت ها خيلي داشتيم.

يکي از کساني که خيلي کمک ما بود آقاي صادق احمدي(71) بود، که قاضي بود و بعدها خودش وزير دادگستري شد. او براي نماينده هاي مجلس توضيح مي داد که در دادگستري چه مشکلاتي دارند و اين لايحه خوب است و لازم است. آقاي شهاب فردوس هم آمد، چون همان طور که گفتم، قسمت عمده اين طرح به قلم شهاب فردوس بود. پس ابتدا در اين کميسيوني که نماينده هاي مجلس را دعوت کرده بوديم، که سه سال طول کشيد، اين طرح تا اندازه اي پخته شد. بعد صحبت از اين شد که طرح را چه جوري بدهيم به مجلس. چون راه تقديم لايحه به مجلس سه تا است. يکي اين که وزارتخانه مربوطه مي دهد، يکي اين که اقلا 15 وکيل مي توانند يک لايحه اي را امضاء بکنند و تقديم مجلس بکنند، يکي اين که شاه بدهد. خوب شاه که صحيح نبود که مداخله بکند. ظاهرا، اين جا دولت هم نمي خواست لايحه بدهد و ترجيح مي دادند که به وسيله خود وکلا و حزب بشود. در خلال اين مدت هم حزب ايران نوين درست شده بود. چون اول ماها از راه کانون مترقي آمده بوديم، بعد يک فراکسيون ششم بهمن درست شد که ما عضو آن فراکسيون بوديم. بعد حزب ايران نوين درست شد. حزب مردم قبلا وجود داشت. حالا رسما فراکسيون درست کردند، که در اقليت بودند چون عده شان خيلي کمتر بود از فراکسيون ايران نوين. حالا صحبت از اين شد که پس فراکسيون ايران نوين اين لايحه را بدهد به مجلس. براي اين کار در حزب مذاکره شد که ما سميناري تشکيل بدهيم براي بررسي مسائل زنان به طور کلي، آن وقت از درون سمينار اين لايحه در بيايد. اين سمينار قرار شد تشکيل بشود. ما دلمان مي خواست که براي افتتاح اين سمينار شهبانو بيايد. خوب البته سر اين بحث بود. بعضي ها مي گفتند به کار سياسي که نمي شود شهبانو مداخله بکند و بعضي ها مي گفتند که اين را يک جوري بکنيم که جنبه سياسي نداشته باشد، و بالاخره اگر توي حزب بود که نمي شد شهبانو بيايد. اين بود که ما يک روزي در تالار فرهنگ دعوتي کرديم و شهبانو آمدند. ما اين را مطرح کرديم که از لحاظ پيشرفت کار زن ها مي خواهيم يک چنين بررسي روي مسائل ايران بکنيم. اصلا اسم حمايت خانواده را هم نياورديم. بقيه جلسات را برديم توي حزب، که البته بعضي ها در دربار انتقاد کردند و گفتند که کي باعث اين کار شده، زيرا حقش نبود که کاري را که مربوط به حزب بوده نزد شهبانو ببرند. خوب، حالا ديگر آمده بودند. گويا اعليحضرت هم راه دستشان بود که اين کار بشود و به يک صورتي حمايت شهبانو بيايد پشت اين کار. بقيه جلسات سميناردرحزب بود. درآن سمينار چند روز مطالعه شد و قطعنامه اي درآمد راجع به مسائل مختلف زنان، مانند کار و بهداشت و مانند آن، از جمله موضوع خانواده. البته گزارش اين سمينار را روزنامه ها مرتب مي نوشتند و نتيجه نهائي را نيز نوشتند و همه فکر مي کردند که دارد يک کار جديد و مهمي براي زن ها مي شود. آنهائي که در متن کار بودند مي دانستند که اين قانون حمايت خانواده است.

ما زن هائي که در مجلس بوديم، تقريبا همه مان عضو حزب ايران نوين بوديم. 5 تا از ما عضو حزب ايران نوين بوديم، خانم نفيسي عضو حزب مردم بود. در سنا 2 نفر بودند، شمس الملوک مصاحب و مهرانگيز منوچهريان. خانم مصاحب خيلي در کارهاي سياسي و حقوقي کار نمي کرد. خودش فرهنگي بود. هردو سناتور انتصابي بودند. خانم منوچهريان هميشه فعاليت اين جوري داشت و کتابي نوشته بود راجع به قوانين مربوط به زن ها. او هم نظرياتي شبيه ما داشت، چون بالاخره براي حمايت خانواده همين چيزها بود که مي شد گفت. من يک سال که کميسيون مقام زن در تهران بود با خانم عزيزه حسيني که خانم خيلي برازنده اي است و از طرف مصر مي آمد صحبت مي کردم. آنها هم دراين جريان بودند که قوانيني براي خانواده بگذرانند، وقتي باهم صحبت کرديم ديديم هردو شبيه هم است. آنهاهم همين چيزها را پيشنهاد ميد هند که ما مي دهيم، ولي متأسفانه مال آنها هنوزهم (سال 1982) تصويب نشده. اين قدراوضاع سياسي آنها عوض شد، که مال آنها تصويب نشد. مال ما هم که تصويب شد به کجا رسيد؟

 

خانم منوچهريان و لايحه حمايت خانواده در سنا

 

مجلس شوراي ملي هيچ وقت دوشنبه ها تشکيل نمي شد، يک شنبه و سه شنبه و پنجشنبه تشکيل مي شد، سنا شنبه و دوشنبه و چهارشنبه. يک روز دوشنبه اي در پيش بود و ما دوشنبه بعد از ظهر ديديم که روزنامه هاي عصر با خط درشت نوشتند امروز در سنا خانم منوچهريان لايحه حمايت خانواده را تقديم سنا کرد. از جمله مواد مهمش درشت نوشتند که زن شوهردار حق دارد خانه اي غير از خانه شوهرش داشته باشد و حقوق بچه خارج از ازدواج محفوظ بشود و از اين جور حرف ها. سر و صدا بلند شد. ما گفتيم اي داد و بيداد، اين چه کاري است که اين خانم کرده و حالا لايحه عقب مي افتد. دويديم آمديم حزب و آن جا عقب هويدا و خسرواني (72) مي گرديم. خسرواني دبير کل حزب و هويدا نخست وزير بود. گفتند که اينها الان سعدآباد هستند، در شوراي اقتصاد و حضور اعليحضرت اند. هيچ الان نمي شد با آنها تماس گرفت. خدايا وقت دير مي شود! هرلحظه به ما تلفن مي کنند که چه شده، اين داستان کارتان را خراب مي کند. معلوم شد خانم منوچهريان هم علاقه داشته به اين کار و براي اين که مسئله پيش برود فکر کرده حالا ديگر موقعي رسيده که . . .

اصلا با شما مشورت نکرد؟

نه خير، او در سنا بود. مي دانيد خانم منوچهريان خيلي خانم برازنده اي است، از اولين زن هائي بوده که تحصيل حقوق کرده در ايران. خانم منوچهريان و خانم صفي نيا کساني بودند که مبارزه کرده اند براي ورود به دانشکده حقوق. يعني با اين که دانشگاه باز شده بود و چادر نبود و زن ها حق داشتند بروند دانشگاه، اما دانشکده حقوق زن نمي پذيرفت و اين دو مبارزه کرده بودند. بعد خوب دلش مي خواسته که اين کار را در دامن سنا بگذارد، تا بالاخره تا اندازه اي کار در دست خودش باشد يا به اسم خودش تمام بشود. او همان روز صبح لايحه را داشته، شايد هم قبلا تهيه کرده بوده، و مي آورد به 15،16 سناتور مي دهد، آنها هم امضاء مي کنند و تقديم مي کند. تقديم که مي کند حالا فوري که در مجلس مطرح نمي شود، تازه قرار است برود به کميسيون. روزنامه نگارها مي آيند و طبعا مي پرسند چه داده اي، يا خود آدم مي دهد. خانم منوچهريان به روزنامه نگارها مي گويد اين بود لايحه اي که ما داده ايم. روزنامه ها آن چيزهائي را که بيشتر به نظرشان چشمگير مي آمد، آن را منعکس کردند. ما حالا در حزب نشسته ايم که چه بکنيم که هرچه زودتر خبر را برسانيم به هويدا و خسرواني. نشستيم و يک مطلبي براي هرکدامشان نوشتيم و تمام خانم ها هم بودند. خانم تربيت و اينها، همان هائي که به اصطلاح گردانندگان کارها بوديم. من گفتم که چون راننده من آن جاها را بلد است و مي داند که کجا برود و چکار بکند، نامه ها را مي دهم او ببرد. آدم فهميده اي بود. گفتم به او مي سپريم که نامه را بدهد و ضمناً بگويد به دست اين دونفر برسد، يک پاکت به اسم آقاي هويدا و يکي هم براي خسرواني. راننده رفت، خيلي طول کشيد، بعد که برگشت گفتيم چکار کردي؟ گفت اولاً کاغذ را قبول نمي کردند ببرند تو. مي گفتند اگر نامه اي باشد بايد برود دفتر، ما اجازه نداريم اين جا نامه بگيريم. من هم گفتم اين براي حضور اعليحضرت نيست، براي اين دو نفر است. گفتند نمي شود، مگر اين جا بايستي تا خودشان که مي آيند بيرون نامه را بدهي. او هم مي ايستد تا شوراي اقتصاد تمام مي شود و اينها مي آيند بيرون و کاغذ هرکدام را مي دهد دستشان، اينها مي خوانند و ناراحت مي شوند که چکار بکنند. هويدا زودتر مي رسد به خانه اش و تلفن مي زند به حزب که چه شده. حالا روزنامه جلوي ماست. داد و بيداد، اين چه کاري بود که کرده اند. خانم تربيت پاي تلفن بود، با هويدا صحبت مي کرد. يک دفعه هويدا گفت گوشي گوشي.... او هم گوشي را ول کرد و آقاي هويدا رفت. معلوم شد که اعليحضرت او را پاي تلفن خواسته اند. اعليحضرت از شوراي اقتصاد مي آيد بيرون، مي گويند از قم تلفن زده اند و واويلا، اين زن کافر است و بيرونش کنيد. شاه با هويدا صحبت مي کند که چطور شده که اين کار را کرده، مگر اين زن ديوانه شده است. يعني اعلحيضرت با آقاي هويدا صحبت مي کند که چطور شده اين کار و چرا بي مطالعه انجام شده. خوب، حالا ديگر کاري است که شده و ببينيم چکار مي کنيم. بعد خسرواني هم آمد و قرار شد که فردا يک نفر صحبت بکند در مجلس، چون حالا که الان نمي توانيم لايحه را بدهيم. بايد صبر بکنيم و ببينيم چه مي شود. خانم جهانباني روز بعد صحبت کرد که ما هرکاري که بخواهيم بکنيم مي خواهيم متين باشد و با سنن ما وفق بدهد و با موازين اسلام منطبق باشد. از اين حرف ها. از آن طرف هم آخوندها فشار آورده اند و مي خواهند خانم منوچهريان را تکفير کنند. خوب طبعاً يک عده اي هم ميانه افتادند که آنها اين کار را نکنند. بالاخره زير تيغه فشار آخوندها به خانم منوچهريان گفتند سه چهارماهي برود، دم نظرها نباشد. رفت نمي دانم تفرش يا کجا که ولايتشان است و تهران نماند. بعد دوباره البته آمد.

لايحه حمايت خانواده را نديده بود خانم منوچهريان؟

دراين سال هائي که ما اين را تهيه مي کرديم طبعاً ديده بود. به علاوه وقتي در جمعيت راه نو اين را تهيه کردند براي تمام جمعيت ها فرستاديم. خودش هم حقوقدان بود و عقلش به همه اينها مي رسيد.

خودش در کدام جمعيت بود؟

آنها يک جمعيتي داشتند به نام اتحاديه زنان حقوقدان، و عضو اتحاديه بين المللي زنان حقوقدان هم بود، و يک زماني هم عضو شوراي زنان بود. خودش هم در کتاب هائي که مي نوشت و مطالبي که مي نوشت که لازم است اين قانون ها درست بشود، تقريبا همين مطالب را مي نوشت. آن چه که او مي گفت با آن چه که ما مي گفتيم چندان فرقي نداشت، چنان که هماني را که ما تهيه مي کرديم شبيه آن چيزي بود که مصري ها تهيه مي کردند.

اطلاع نداشت که شما چکارهائي داريد مي کنيد؟

چرا، آن را که مي دانست. منتهي خوب آن را آدم مي تواند اين جور بفهمد که بالاخره او هم به اصطلاح اين آمبي سيون ( Ambition) را داشت، حق خودش هم مي دانست که اين کار را بکند، يا در سنا اين کار را بکند. بعد گفتند که اعليحضرت وقتي که با شريف امامي صحبت مي کردند گفتند که اين چه کاري است که شده، و او در پاسخ گفته: والله من ديدم 15،16 تا سناتور امضاء کرده اند، بعد به اين سناتورها گفته بودند که چطور شد شما اين را امضاء کرده بوديد، گفتند والله ما نخوانديم، گفتيم لابد اين خوب است و درست است. آن وقت شاه گفته بود بلکه حکم اعدام مرا بهتان بدهند، همين طور نخوانده امضاء مي کنيد؟ به هرحال، ديديم عجالتا کار ما مسکوت مي ماند و فقط بايد کاري بکنيم. درنتيجه همان روز خانم جهانباني در مجلس صحبتي کرد که عجالتا نشان داده بشود که ما پشت آن لايحه نيستيم.

 

تصويب لايحه حمايت خانواده

حالا مانده ايم که چکار بکنيم. يک فکر جديدي بايد بکنيم. هويدا پرسيد که در کشورهاي اسلامي ديگر چکارها کرده اند؟ من آنهائي را که اطلاع داشتم همه را تهيه کردم و به ايشان دادم. چون من مي دانستم از راه شوراي بين المللي. با وجود اين هويدا گفت تلگراف زدند به سفارتخانه هاي خودمان در کشورهاي اسلامي که مطالعه کنند آنجا چه کارها شده و بعد از چند هفته گزارش ها آمد. قرار شد بنشينيم نگاه بکنيم. نشستيم و مقابله کرديم، ديديم آنها يا کمتر از ما هست يا فوقش در رديف همين است و به هرحال همين کارهاست. آن وقت هويدا اين لايحه را با دو تا از مجتهدها مطرح کرد، ولي نجف نفرستاد. يکي به عصار داد، پدر همين نصير عصار، و يکي هم به سنگلجي. آن موقع سنگلجي زنده بود. آنها هم اين را مطالعه کردند، گفتند عيبي ندارد و گفتند فقط يک چيزهائيش را بگذاريد، چيزهاي کوچکي، که درآنها تغيير بدهيم. مثلا اين کار را بگوئيم که مرد بکند، مثلا دادگاه خودش دستور طلاق را ندهد، يعني نظر بدهد که ديگر امکان سازش نيست، آن وقت دستور بدهند به مرد که حالا که امکان سازش نيست بايد طلاق بدهي، که به اصطلاح حق طلاق که در قانون به دست مرد است از او به کلي گرفته نشود. والا ديگرهمه اش تصويب شد. البته چندين ماه فاصله شد. بعد لايحه را خود دولت آورد و بعدها شنيديم که به نجف هم فرستاد. و همين شد که تقريبا سه سال و خورده اي ما در مجلس بوديم که تازه اين لايحه در خرداد 1346 به تصويب مجلس رسيد.

البته تصويب لايحه حمايت خانواده خيلي براي ما ها جاي خوشحالي و مباهات بود. من يادم است که آن روز رفتم پشت تريبون، بعد از تصويب لايحه، به مجلس بيست و يکم تبريک گفتم. گفتم به شما تبريک مي گويم که افتخار تصويب اين لايحه که اين قدر براي اجتماع ما لازم است و اهميت دارد نصيب اين مجلس شد. من قبلا هميشه مي گفتم که خوب حالا تا حق رأي به ماها بدهيد، اقلا اين کارها را بکنيد، اينها يک مسائل منطقي است، بکنيد. ولي بعد ديدم که عملا نمي شد. چون ديدم وقتي که ما خودمان در مجلس بوديم، چقدر کار کرديم تا اتمسفر و محيط مجلس را مساعد کرديم. ديدم که تا زن ها به مجلس نمي رفتند اين کار نمي شد. قبلا خيلي ها مي گفتند که خيلي از قوانين را فايده ندارد که دنبالش مي رويد. اول بايد حق رأي بگيريد، بعد از آن که حقوق سياسي پيدا کرديد مي توانيد اين کارها را انجام بدهيد. و واقعا در عمل هم ديديم که مسئله همين جور است. و واقعا اين خيلي اهميت داشت. من همان روز در مجلس گفتم فرض کنيد که خيلي از زن ها هستند که از اين حق استفاده نمي کنند، سال تا سال خبر نمي شوند که مسائل سياسي مملکت چه هست. شايد اگر رأي هم مي دهند اصلاًملتفت نيستند که چکار کرده اند، يا اصلا رأي هم نمي دهند. ولي اين قانون، اعم از اين که کسي ملتفت باشد يا نباشد، به کمک همه خانواده ها مي آيد. ما مکرر مي گفتيم که اين فقط به نفع زن ها نيست، به نفع مردها هم هست. اولا اين زن ها مگر کي هستند؟ دختر شما هستند، خواهر شما هستند، همسر شما هستند. شما خودتان هم بايد علاقمند باشيد که زن ها اين جور زجر نکشند و در محروميت نباشند. واقعاً خيلي ها طرفدار اين قانون شده بودند و با ميل هم تصويب کردند.

ما در اين لايحه اسمي از تعدد زوجات نياورديم، براي اين که ديديم فعلا زورمان نمي رسد که اين کار را بکنيم و اگر همه سنگيني را مي خواستيم در يک لايحه بگذاريم آن وقت نمي شد. گفتيم بگذاريم قدم به قدم جلو برويم. اول يک دادگاه درست بشود براي دعاوي خانوادگي، آن وقت معلوم بشود چکار بايد بشود، چه جور بايد مراحلش طي بشود. اين خيلي اهميت دارد، براي اين که مراحلي که بايد در دادگاه طي بشود، وقتي خيلي مفصل و سخت باشد زن ها نمي توانند دنبال کنند. براي اين که زن ها غالبا پول ندارند که بروند وکيل بگيرند. خودشان هم بلد نيستند، گرفتارند، نمي توانند هر روز بروند دادگستري. از اين رو همان تسهيلاتي که اين لايحه پيش بيني مي کرد اين خودش کمک بزرگي بود براي زن ها، واينها را همان آقاياني که دردادگستري بودند براي آنهاي ديگرتوضيح مي دادند. مي خواهم بگويم که از اين قانون به طور ناخود آگاه تمام زن ها بهره مند مي شدند.

خيلي ها در اجتماع خيال کرده بودند که با تصويب قانون حمايت خانواده، تعدد زوجات هم قدغن شده و متوجه نشده بودند که آن اصلا مطرح نيست. و واقعاً خيلي از مردها خيال مي کردند که حالا ديگر نمي شود زن دوم و سوم گرفت تا اين که چند سال بعد قرار شد يک تجديد نظري دراين بشود، که سازمان زنان مطالعاتش را کرده بود و طرح آن را داده بود به دولت، و دولت آورد به مجلس که ما در مجلس که اين را مي خوانديم از بعضي جهات يک خورده ايراد به آن داشتيم. يعني مي گفتيم يک چيزهائيش، الان درست يادم نيست، بدتر از لايحه اولي است، ولي يک چيزهائيش اضافه بود. با تجربه اي که در اين چند سال پيدا کرده بودند يک نکاتي را يک تغييرات مختصري داده بودند و در اين جا زن مجدد را محدود کرده بودند به دوتا. آن وقت خيلي ها مي گفتند اي واي چند زني که قدغن شده بود پس چطور دوباره اجازه دادند. آن وقت آن موقعي بود که شهرت پيدا کرده بود که شاه زن گرفته يا مي خواهد بگيرد. مي گفتند، ها! پس شاه مي خواهد زن بگيرد، زن دوم بگيرد، اين است که دوباره اجازه داده اند. بي خودي مي گفتند. واقعا که اين نبود. نمي دانستند که قدغن نشده بود. ما البته خوشحال بوديم که تعدد زوجات محدود مي شود به دو تا و بيشتر نه، آن هم تحت شرايط خاصي، اگر زن اولي مريض باشد يا نازا باشد و امثال اينها.، اما شرط عمده رضايت زن اول بود.

من يک سفري در اندونزي بودم. سال هائي بود که به نظرم رئيس شوراي بين المللي بودم. در اندونزي اکثريت زيادي مسلمان هستند، نود درصد، وکلاي مجلسشان هم مسلمان هستند. سفير ما که آن موقع آقاي آهنين بود يک ميهماني کرد در سفارت. البته سازمان زنان آنها و شوراي زنانشان که با من در تماس بود مرا دعوت مي کردند و آن جا يک عده اي را مي ديدم. سفير ما هم يک ميهماني خيلي مفصلي کرد و و کلاي مجلس را از زن و مرد دعوت کرده بود. عده زيادي هم آنها نماينده زن داشتند. نماينده هاي زن و خانم ماليک، که شوهرش يکي از سياستمدارهاي برجسته است و گمان مي کنم حالا نخست وزيرشان باشد (سال82)، خيلي خانم روشني بود و از خانم هاي فعال اجتماع بود، او هم خيلي به من محبت مي کرد و مرا جاهائي مي برد. به هرحال او هم بود در آن ميهماني. آن خانم هائي که نماينده مجلس بودند دور من جمع شدند که شما چکار کرديد که قانون حمايت خانواده تان گذشت، چون ما هم اين را مي خواهيم. گفتم والله اگر آدم سنگ بزرگ بردارد نمي تواند بزند. ما در فکر بوديم که مرحله به مرحله جلو برويم، يک دادگاهي باشد، يک مقدار به امور طلاق رسيدگي بشود، و ما مسئله تعدد زوجات را اصلاً مطرح نکرديم، گذاشتيم براي مرحله بعدي. اينها در خواسته هايشان ماده اولش اين بود که تعدد زوجات مردود است. خانواده يعني فقط يک زن و يک مرد، و يک چند تا مطلب ديگر که آنهاي ديگرش خوب معلوم بود ديگر. آن وقت اينها مي گفتند که براي ما خيلي مشکل است براي اين که نود درصد نماينده هاي مجلس ما مسلمان هستند و با اين لايحه مخالفت مي کنند. مثل اين که در اندونزي هنوز هم نتوانسته اند قانون حمايت خانواده را بگذرانند.

بعد آن دو دوره ديگر هم شما به آساني انتخاب شديد از کرمانشاه؟

بله، براي اين که ديگر جا افتاده بوديم. ديگر يک تعداد مرا شناخته بودند. پدر من خيلي محبوب بود در کرمانشاه. البته خيلي وقت بود که فوت کرده بود، ولي خاطره اش بود و پيرترها خوب مي دانستند و مي شناختند.

شما هيچ وقت در کرمانشاه زندگي نکرده بوديد؟

من نه، براي اين که ما ها در تهران بزرگ شده بوديم. گاهي مسافرت مي رفتيم براي ديدار خانواده مان. پدرم هم وقتي براي فعاليت انتخاباتي مي رفت خودش تنها مي رفت، ماها با او نمي رفتيم. موقع انتخابات مي رفت و چند ماه مي ماند. خانه قوم و خويش ها مي ماند. ما اصلا خانه نداشتيم کرمانشاه. دو سه بار به نظرم او وکيل شد.

شما مرتب وکيل که بوديد سر مي زديد به کرمانشاه؟

بله، خيلي زياد مي رفتم کرمانشاه. بله، با مردم آدم بايد تماس داشته باشد. مردم خيلي چيزها از وکيل مي خواهند، ولو اين که وظيفه وکيل نيست.
 

ولي مي آمدند واقعاً و از شما مي خواستند. . .

بله، بله تهران مي آمدند سروقتم. آن جا که مي رفتم مي دانستند که کجا منزل دارم. من خانه يکي از قوم و خويش هايم بود که هميشه آن جا مي رفتم حتي وقتي من نبودم مي رفتند خانم پسرعمويم را مي ديدند، چون او هم خودش بعد عضو انجمن شهر شد، مطالب را به او مي گفتند که با من چکار دارند، پيغام مي گذاشتند براي من و يا مي پرسيدند کي مي آید، و او مي گفت من کي مي آيم و بعد آنها مي آمدند مرا مي ديدند. خيلي چيزها در کرمانشاه به واسطه اين که من زن بودم انجام شد. خوب مي بايستي هم اين جور باشد. اين شوراهاي داوري که درست شده بود، خيلي جاها درست کار نمي کرد، و زن ها در آن نبودند، يا آن جوري که بايد نبود. مثلا بسته به سليقه آن اشخاصي که آن جا هستند بود. اگر يک مشت آدم هاي قديمي بودند به روال همان چيزهاي قديمي رأي مي دادند. در اين شوراهاي داوري که يکي دو تا از خانم ها بودند، مراقب بودند چون بعضي وقت ها اعضاي مرد مي خواستند رأي را براساس قوانين قديم بدهند و آن وقت اينها يادآوري مي کردند. يا يک جاهائي اگر به يک زني مي خواست اجحاف بشه، که بعضي ها مي خواستند رويش سرپوش بگذارند، اينها يک جوري مي رساندند که خانم دولتشاهي خبر مي شود، يا به خانم دولتشاهي خبر مي دهيم. يک وقت ها يک مطالبي را مي خواستند قايم بکنند. يک دختري بود در يک خانوادهاي، آقائي به او تجاوز کرده بود و بچه اي پيدا شده بود. آن مرد اين را ردش مي خواسته بکند که ديگر به من مربوط نيست. بعد اين زن يک روز آمده بود منزل ما، يعني منزل همان پسرعمويم. پسرعموي درجه دوم و سومم است و خيلي آدم خوب و شريفي بود. خانمش هم خيلي خانم نازنيني بود و با همديگر دوست بوديم و من هميشه منزل آنها مي رفتم. خلاصه آن زن آمده بود که مرا بببيند. آن آقا هم چون آشناي نزديک بود، به پسرعموي من گفته بود که خيلي بد است اگر در خانه ما اين را رويش بکنيد. تو را به خدا يک کاري بکنيد و يک جوري قضيه را درست بکنيد. بعد خانم هاي ديگر به من گفتند که شما در آن جا اين مسئله را رسيدگي نکنيد، براي اين که واقعا براي ابونصر ميرزا ناگوار است. گفتم بسيار خوب، من در خارج از آن جا به اين مسئله رسيدگي مي کنم. آن دختر آمد پيش من با بچه اش. بالاخره آن آقا مجبور شد که يک چيزي به زن بدهد و بچه را هم بدهد و سجلش را هم به نظرم درست بکند. خيلي مؤثر بود. هرجا وقتي زن ها بودند مي توانستند جلوي خيلي از اجحاف ها را بگيرند. ما نبايد فکر بکنيم که همين قوانيني هم که وجود داشت خود به خود و به راحتي اجرا مي شد. هيچ جا نمي شد. اين جاها هم نمي شود. اين جاها هم يک مقدار زيادي به زن ها واقعاً يک جاهائي اجحاف مي شود، که البته قابل مقايسه نيست با آن که آن جاها مي شود، نه در نتيجه نبودن قانون، بلکه در نتيجه عادات و رسومي که از قديم بوده. همان طور که چون بچه خوب نمي فهمد خيلي چيزها را مي شد به او تحميل کرد، به زن هم خيلي چيزها را تحميل مي کردند. زن ها هم يک مقدار از بي اطلاعي هايشان صدمه مي کشيدند

 

روزنامه ها و نمايندگان زن

روزنامه ها قبل از اين که ما به مجلس برويم از جمعيت هاي زنان و کارهاي زنان و از جمعيت خود ما مطالب را منعکس مي کردند. بعد از آن که به مجلس رفتيم، ورق برگشت. من مي خواهم اين جور نتيجه گيري بکنم که حرف گفتني ديگر زياد شد. اولا مدت ها بود که مجلس ها تعطيل بود، حالا مجلس بود و مجلس بعد از انقلاب بود. يعني ما خودمان هم مي گفتيم مجلس انقلاب. لوايحي که چند سال جمع شده بود، ششصد و چند لايحه بود، مي آمد به مجلس. لوايحي که مربوط به مواد ششگانه انقلاب سفيد بود. مطالب تازه اي داشتند که بگويند. از طرفي، من فکر مي کردم که اينها حس مي کنند که به ما حمله بکنند دو گروه را خوشحال مي کنند، يکي تقريباً همه مردها را، نود درصد مردها را، و يکي هم يک درصد زيادي از زن ها را. و مثلا من مي ديدم يک آقائي که خودش روزنامه نگار هم بود، خيلي بدجوري مي نوشت، در صورتي که سابق با ما خوب بود، يک مدتي هم عضو جمعيت ما بود. عضو حزب مردم هم بود. اين را هم بايد برايتان بگويم، يک همکاري کوتاه با حزب مردم، و اين حالا آن جا بد مي گفت. من يک دفعه به يکي از آقاياني که با او آشنا بود گفتم اين چرا به ما بد مي گويد، گفت اين دلش مي خواست خودش روي اين صندلي شما نشسته باشد. گفتم مگر من مانعش شدم. خوب، از طرف کنگره اينها همه تصميم گرفته شده بود. به هرحال بعد از يک مدتي به خصوص روزنامه زن روز واقعا حمله هاي خيلي بد مي کرد. بعضي از روزنامه ها اصلاً عبارات زننده مي نوشتند که اينها لايق نبودند، اينها نالايق بودند اينهائي که رفتند مجلس.

همان اوايل يا بعد؟

همان اوايل، که ما رفته بوديم مجلس. يک روز نمي دانم در دانشگاه چه خبر بود، دو تا از اين خانم هائي که براي زن روز کار مي کردند آمدند دور و بر ماها که چرا کاري نمي کنيد در مجلس؟ گفتيم حالا اوايل کار است، سعي مي کنيم، جواب هائي مي داديم و يک مقدار کارهائي را هم که واقعاً مي کرديم نمي خواستيم بگوئيم. همين کميسيون هائي که دائر شده بود ولي قرار بود در اطرافش حرف نزنيم. اينها هم مي خواستند از ما حرف دربياورند. بعد مي رفتند خيلي زشت چيز مي نوشتند. يک مدتي خيلي حمله کرده بودند به خصوص به من. يک دفعه يکي از اين روزنامه ها که مديرش آقاي عظيمي بود که من از روزنامه کيهان مي شناختمش، بعد خودش يک روزنامه داشت، الان يادم نيست روزنامه اش چي بود، يک چيز بي خودي نوشته بود. مثلا نوشته بود که در مجلس خانم دولتشاهي پايش گرفت به قالي، زمين خورد، و پاي ظريفش صدمه ديد. اصلا همچو چيزي نشده بود. بعد به او تلفن زدم گفتم آقاي عظيمي اين که واقع نشده، چنين چيزي اگر هم مي شد چه اهميتي داشت، فرض کنيد يک وکيلي پايش گرفت به قالي زمين خورد، اين جزو اخبار مهم مجلس است که آدم منعکس بکند؟ گفت خوب بالاخره مخبرهاي ما دلشان مي خواهد يک چيزهائي بنويسند که مردم بخوانند. گفتم چرا اين را گرفتند؟ گفت براي اين که اگر بنويسند خانم دولتشاهي، خواننده دارد و به اصطلاح بيشتر جلب توجه مي کند. مي دانيد از اين جور کارها. بعضي هايشان يک وقت هائي يک چيزهاي لوس و بي معني مي نوشتند که قصدي نداشتند، ولي زن را کوچک مي کردند. اوايل شروع کرده بودند بگويند "وکيله" و بعضي ها خيال مي کردند که "وکيله" درست است براي زن ها. ما مي گفتيم بابا لغت اختراع نکنيد، اين درست نيست، همه وکيلند در مجلس، وکيله يعني چه. زن روز آن قدر به ما حمله مي کرد، که يک قدري آقاي هويدا اجبارا مداخله کرد، ولي آنها باز هم کوتاه نيامدند. يکي از آشناهاي من رفت پيش اميراني، مدير مجله خواندني ها. او مثل اين که يک دل پُري داشت از روزنامه زن روز و روزنامه کيهان. نمي دانم او چه گفت که اميراني را تحريک کرد که بنويسد. اميراني شروع کرد يک خورده دفاع از ما، ولي بعد پيله کرد به دستگاه کيهان و زن روز و در هر شماره به اينها حمله مي کرد. من هم خوب چکار داشتم، نه درآن مداخله کرده بودم و نه فکر مي کردم اين کارها را براي خاطر مامي کند. فکر مي کردم اينهاخودشان باهم يک حساب هائي دارند. به جائي رسيده بود که اين قدر آنها ناراحت شده بودند که به نخست وزير متوسل شدند. نخست وزير هم به انصاري(73) گفته بود، هوشنگ انصاري آن موقع وزير اطلاعات بود. هوشنگ انصاري به من تلفن زد. او خيال مي کرد من گفتم به اميراني. به من گفت به اميراني بگوئيد ديگر بس بکنيد. گفتم والله آقاي انصاري من خيال مي کنم اگر آقاي اميراني مرا ببيند نمي شناسد، من هم نگفته ام و فکر هم نمي کنم که او به حرف من گوش بکند، اين شنيده که يک قضيه اي است، به نظرم خودش دلش مي خواسته و شروع کرده به حمله. گفتم به نظرم شما اگرخودتان بگوئيد بهتر است. آن وقت خودش گفت و ديگر اميراني هم کوتاه آمد و دعواي بين اين مجله و روزنامه ها که سر ماها شروع شده بود تمام شد.

بعد زن روز هم کوتاه آمد بعد از اين جريان.

زن روز هم بعد کوتاه آمد. ما خانم پناهي را داشتيم در جمعيت مان. او از اعضاي خيلي وفادار و علاقمند به جمعيت و خواهر خانم مصباح زاده بود. خيلي ناراحت شده بود، رفته بود دعوا و گريه کرده بود که اينها چيه که شما درباره خانم دولتشاهي مي نويسيد، شما که او را مي شناسيد، نمي دانيد که يک عمر اين چه کار کرده براي زن ها. آنها گفته بودند روزنامه است و الان سياستش اين است، و آقاي هويدا گفته بود چي مي گوئيد شماها، با اين حمله هائي که به شماها کرده اند 5 هزار تيراژش بالا رفته و آن دنبال تيراژ مي رود، دنبال احساسات انساني و اينها نمي رود. بعد آقاي دواچي، مدير مجله زن روز، گفته بود که خوب بگوئيد به ما جواب بدهد. جواب بدهد، هرچه جواب بدهيد ما چاپ مي کنيم. خانم پناهي به من گفت، من گفتم من جواب نمي دهم. او گفته که من جواب بدهم، يکي او بگويد يکي من بگويم، من وارد اين بحث نمي شوم. با دواچي من بحث نمي کنم، يعني با اين سبک. من با شخص دواچي که اختلافي نداشتم، ولي گفتم با اين سبکي که اينها شروع کرده اند من جواب نمي دهم. گفتم بگو در روزنامه کيهان عبدالرحمن فرامرزي به من حمله کند، من به او جواب مي دهم. براي اين که مي دانستم اگر عبدالرحمن فرامرزي حمله بکند حمله ناجوانمردانه نمي کند، يک حمله منطقي مي کند. بسيار خوب، من هم به او جواب مي دهم. همان طوري که گفتم خيلي ما ها را سبک مي کردند. استدلال مي خواستند بکنند که ما دلمان خوش است که رفتيم در مجلس. ديگر فراموش کرده ايم که زن ها هستند و برايشان کاري بايد کرد. يا ما در عمرمان هم کاري نکرده ايم براي زن ها. مي دانيد درست برعکس آن چه که واقعاً اين خانم هائي که رفته بودند در مجلس انجام داده بودند. مثلاً خانم تربيت يک عمر کار کرده بود. آنهاي ديگر همه فرهنگي بودند و يک عمر براي آموزش زن ها کار کرده بودند. بالاخره من بودم که واقعاً سال ها بود که براي حقوق زن کار مي کردم و همه اينها هم مي دانستند. رفقاي ما هم مي گفتند که بين ماها بيش از همه ظلم به مهرانگيز مي شود براي اين که او بيشتر از همه در اين کارهاي سياسي بوده. واقعاً هم بيشتر از همه به من پيله مي کردند. مي گفتند ما وقتي اسم شما را مي آوريم بيشتر خوانده مي شود، چشمگيرتر مي شود. به هرحال بعد ديگر جمع و جور شد. امّا، به طور کلي، مجله زن روز براي هيچ کس حقي قائل نبود که کاري کرده براي زن ها. اين طور وانمود مي کرد که مملکت بود و مقررات و شاه مطلبي را خواسته، و بعد هم اين زن روز است که همه چيز را پيشنهاد مي کند، يعني همه چيزهاي مفيد را.

يک وقتي در سازمان زنان سميناري تشکيل شد راجع به قانون حمايت خانواده که تصويب شده بود. من هم آن جا بودم. يک مقدار سوالاتي کردند و ما گفتيم که چه بود و براي چه اين جور شد و چرا ما اين طور پيشنهاد کرديم. از جمله مسئله چند زني مطرح شد. بعضي ها گفتند بله اين خيلي بد است و توحش و قرون وسطائي است. چرا اين را قدغن نکرديد. من توضيح دادم که يکي اين که نمي شد دراين يک لايحه همه چيز را گنجاند و لازم بود قدم به قدم جلو برويم. اين را که به نظرمان مهم تر آمد جلو انداختيم، بقيه را گذاشتيم براي بعد. به علاوه با چيزهائي که سنتي است و در اجتماع ريشه دوانده به اين آساني ها نمي شود مبارزه کرد و به اين آساني کنار گذاشت. مثال زدم که اينديرا گاندي به من گفته بود. . . در هند مي دانيد که رسم بوده که از قديم بچه ها را يعني دخترهاي کوچولو را شوهر مي دهند، اينها را عقدشان مي کنند و مي فرستند به خانواده شوهر. هنوز در واقع اينها زن آن مرد نيستند. غالبا هم مردها سنشان بيشتر است. اين دختران در آن خانواده در واقع مطابق ميل و سليقه آنها تربيت مي شوند و وقتي به سن بلوغ رسيدند رسماً زن و شوهر مي شوند. اين کار را قدغن کرده بودند در زمان نهرو. آن سفري که اينديرا گاندي با پدرش آمده بود ايران ازوزارت خارجه خواسته بودند که من با او باشم و به اصطلاح ميهمان دار عالي او بودم. خوب زياد مي ديدمش و باهم راجع به اين مسائل صحبت مي کرديم. گفتم که با اين مسئله چه شده، و آيا نتيجه گرفته ايد. گفت اين قانون هست، وليکن مردم عادت دارند. فکر نمي کنند اين کار بد است و اين کار را مي کنند. دولت هم که نمي تواند 50 درصد مردم را بگيرد بيندازد توي زندان. مجبور است اغماض بکند، تا يواش يواش مردم عادت بکنند. و اين را برايشان مثال زدم که اين جور چيزها را نمي شود از امروز به فردا به زور قانون تغيير داد. يک مقدار هم بايد با تفاهم خود مردم باشد. از جمله، در ترکيه که چند زني را سال ها پيش قدغن کردند، مردم خودشان را مسلمان مي دانند و فکر مي کنند کار بدي نيست و مي توانند زن دوم هم بگيرند. عقد مي کنند و مي گويند حلال است و بچه پيدا مي کنند. اين عقدي که اينها مي کنند عقد مذهبي است و رسميت مملکتي ندارد چون به اصطلاح به ثبت رسمي نمي توانند برسانند. درنتيجه بچه ها معلوم نيست تکليفشان چيست. نه سجل مي شود برايشان گرفت، نه چيزي. هرچند سال يک دفعه، حالا آن موقع اين طور بود شايد حالا هم خيلي فرق نکرده باشد، دولت ترکيه مجبور بود يک لايحه ببرد به مجلس و اين بچه هائي را که در مدت اين چند سال به دنيا آمده اند قانوني اعلام بکند، (Legitimate) "لژي تيم" اعلان بکند، مطابق قانون هاي خاص. خوب پس فايده ندارد قانوني را تا زمانش نرسيده باشد تحميل بکنيد. من اين مثال ها را زدم، فردا رفتند در روزنامه اطلاعات و کيهان نوشتند خانم دولتشاهي موافق چند زني است. موافق تعدد زوجات است. بعضي ها خيلي تعجب کرده بودند. علياحضرت به خانم ديبا گفته بود چطور خانم دولتشاهي طرفدار تعدد زوجات است. بعد ديگر ما دوباره يک مقداري مصاحبه کرديم، مي آمدند با من مصاحبه مي کردند، توضيح مي خواستند، من توضيح مي دادم، دوباره مي رفتند همان را مي نوشتند. يکي از خانم هاي جمعيت ما يک چيزي نوشت و برد به روزنامه و گفت من خودم در آن جلسه بودم و ديدم که خانم دولتشاهي چه گفت.

مسئول روزنامه گفته بود خيلي خوب ما مطالب شمارا چاپ مي کنيم، منتهي چه کرده بود: يک مقداري مطالب غير مهمش را آن بالا ريز چاپ کرده بود بقيه اش را. . . چون معمولاً مطالب مهم را آن بالا درشت چاپ مي کنند. اين بود که آن طوري که بايد مطالب اين خانم منعکس نشد. يک خانمي هم بود، اتفاقا مثل اين که کرمانشاهي هم بود، در وزارت کشور کار مي کرد، او را هم نمي دانم گولش زده بودند، برداشته بود باز يک حمله اي به من کرده بود. بعد يک خانم ديگري که عضو جمعيت ما بود و کرمانشاهي بود و او را مي شناخت گفت من يک چيزي مي خواهم بنويسم خطاب به اين زن و جوابش را بدهم. يک چيزي نوشته بود و يک خورده من اصلاحش کردم چون بعضي چيزهايش را ابتدائي نوشته بود، با لحن ساده خودش که حرف مي زد. اين را برد به مجله زن روز. اينها او را ترساندند، چون ديدند جواب هاي محکمي داده به آن زن گفتند که ما حرفي نداريم اين را چاپ بکنيم، اما ممکن است که اسباب دردسر شما بشود. اين ممکن است برود به دادگاه شکايت بکند از شما. بي خودي گفته بودند و او را ترسانده بودند. من هم هيچي نگفتم به آن زن. گفتم بي خود گفته اند، ولي خوب حالا که آمدي، آمدي ديگر. اين جوري بود که خيلي ها به دفاع از ما پا شدند. خانم پارسا يک مقاله اي نوشت نمي دانم کجا، که خواندني ها هم چاپ کرده. چون خواندني ها از روزنامه هاي مختلف مي گرفت. به يک شکلي گفته بود که اين مرد ديروز است، اسم اين مجله «مجله زن روز است» اما گرداننده اش مرد ديروز است، با اين حرف هائي که مي زند. آنها هم لجشان گرفته بود. گله کرده بودند. به هرحال اين جور چيزها بود. يادم است بعد از رأي گيري، روز همه پرسي، روز رفراندم، من يک مقاله اي نوشتم در روزنامه اطلاعات تحت عنوان "آسمان نطپيد". اتفاقا اين اواخر در کاغذهايم ديدم اين جا هست. در مقاله نتيجه گيري کردم که در واقع مردهاي ايران رأي دادند به حق رأي زن. چون که زن ها با کمک مردها و زيرنظر مردهاو با حضور مردها همه رفتند رأي دادند و هيچ جا ما نشنيديم که کسي ممانعتي کرده باشد يا مخالفتي کرده باشد. همه جا مردها خودشان کمک دادند به زن هايشان يا به دخترهايشان يا به خانواده هايشان که بيايند و رأي بدهند. و در واقع اين رأي که زن ها آن روز به شش ماده مطرح شده از طرف اعليحضرت دادند، اين يک تأييدي هم از طرف مردها داشت درآن روز و هيچ اتفاقي هم نيافتاد و همه هم موافق بودند و راضي بودند.

شما در زمان نمايندگي مجلس باز هم به جمعيت راه نو مي رسيديد؟

بله، بله من کاملا علاقمند بودم. . . .

همان طور فعاليت داشت جمعيت تان؟

جمعيت ما خيلي فعاليت داشت. من عقيده نداشتم که يک نفر مدت طولاني رئيس باشد. در خيلي از جمعيت ها رؤسا مادام العمري مي شوند. در جمعيت عده اي را کانديد مي کرديم، و رأي مخفي مي گرفتيم. انتخابات دموکراتيک بود. هفت نفري که بيش از همه رأي مي آوردند هيئت مديره بودند، سه نفر بعدي اعضاي علي البدل بودند. بازرس جداگانه انتخاب مي شد. هرکس از همه بيشتر رأي داشت رئيس مي شد. ما چند بار رئيس عوض کرديم. من اين 7 سالي که رئيس جمعيت بودم، به دفعات مختلف بود. بعد از آن که من وکيل شدم، خواهش کردم که ديگر چند دوره به من رأي ندهند و بگذارند که من خارج هيئت مديره باشم. ولي همين جور فعاليتم را داشتم و با هيئت مديره همکاري مي کردم. در خيلي از جلسات هيئت مديره شرکت داشتم. يک چيزهائي را مي خواستند با من مشورت بکنند، مشورت مي کردند. ما چندين رئيس داشتيم. اولين رئيسمان خانم سعيده زنجاني بود، بعد خانم ملکه حکمت بود، فاطمه مينوئي بود، من بودم، پريچهرحکمت بود، فاطمه پيرزاده بود. ما سال به سال انتخابات داشتيم، يکي ممکن بود دوسال رئيس بود، بعد رئيس نمي شد و دوباره ممکن بود برگردد. البته الان چندين سال است که خانم پريچهر حکمت رئيس است. يکي دو سه سال همه خواستند که خودش باشد، از زمان انقلاب هم ديگر عوض نکردند.

بعد از انقلاب هم هنوز هست جمعيت؟

بله. در اوايل آمده بودند رسيدگي که بيائيد و برويد و کميته و فلان و اينها. کانون خدمات را فوري مصادره کرده بودند و پول هاي بانک ما را هم مصادره کرده بودند. بعد از آن که تحقيقي کرده بودند آمدند و گفتند بيائيد دوباره کارهايتان را بکنيد. ولي اعضا خودشان تصميم گرفته بودند که ديگر آن کار را نکنند، براي اين که دائم سر و کار خواهند داشت با کميته بازي و پاسدار. آن حمام هم متعلق به دو تا برادر بود. بعد با همديگر تقسيم کردند و اين حمام افتاد در سهم برادر کوچک که آدم خوش جنسي نبود. آن برادر بزرگ خيلي خوب بود. آن جا را مجاني به ما داده بود. ولي بعد آن برادر کوچک فشار آورد و اول به بهانه پول برق، و اينها يک چيزي دادند، و بالاخره مال الاجاره به او مي دادند. او رفته بود گفته بود که اينها از شهبانو پول گرفته اند. بعد آمده بودند رسيدگي و اينهاگفته بودند بله شهبانو براي خيلي کارهاي خير پول مي داد، ما هم گرفتيم. مي خواستيم اين جا را درست کنيم. پولش در بانک بود که گرفتند. فهميدند پولي بوده که شهبانو داده، گرفتند. حالا اينها آن فعاليت خيلي علني را نمي کنند، ولي خودشان دور هم جمع مي شوند. جمعيت را حفظ کرده اند، که انشاءالله بتواند يک روزي دوباره فعاليت بکند، با هم تماس داريم که چکارها مي کنند.

چکار مي کنند؟

دور هم جمع مي شوند. با بعضي از خانواده هائي که به آنها کمک مي کردند تماس دارند، خيلي ها مشکلاتي دارند، رجوع مي کنند و آنها تا آن جائي که مي توانند کمک مي دهند. يک مقدار هم خودشان دور هم جمع مي شوند که چيزي را حفظ بکنند.

جمعيت هاي ديگر چه، شما خبر داريد؟

از جمعيت هاي ديگر من خبر ندارم. چون الان فعاليتي که نمي توانند بکنند. فکر مي کنم که آنها هم همين جور بايد آتش زير خاکستر باشند، اگر به کلي از بين نرفته باشند.

خیلی ممنونم خانم دولتشاهی این مصاحبه مطمئنا برای همه آنهائی که به مسائل زنان در ایران علاقمندند، مردان و زنان هر دو، بسیار جالب خواهد بود.