tile

بازی، ورزش و نمایش



بازی و ورزش

بازی های کودکانه

بازي و ورزش ازروزگاران دور در بين ايرانيان مرسوم بوده است. نخستين تمرين هاي جنگجويان هنوز به صورت بازي هاي بچّه گانه مانند گردوبازي و گرگم به هوا برجاي مانده و ورزيدگي اندام ها نيز با بازي هايي چون آفتاب، مهتاب وجفتک چارکُش تأمين مي شده است. درکتاب هاي پزشکي قرن چهارم هجري/ دهم ميلادي به بسياري از اين بازي ها و فايده بهداشتي آنها اشاره شده است. اين بازي ها اغلب با سرودها و گفتگوها و افسانه ها همراه است و از فرهنگي ظريف و هوشمندانه و بارور نشان دارد.

لی لی-لی لی

اين بازي براي بچّه هاي کمتر از دوسال است. دست بچه را در دست مي گيرند، کف آن را قلقلک مي دهند و مي خوانند: «ليلي-ليلي حوضک.» سپس انگشت کوچک بچه را مي گيرند و مي گويند: «گنجشکه اومد آب بخوره افتاد تو حوضک.» و انگشت را تا مي زنند. همين طور به ترتيب انگشت هاي ديگر تا شصت را و مي خوانند: «اين دويد و درش کرد، اين ماچي برسرش کرد، اين نازي بر پرش کرد.» بعد شصت بچه را مي گيرند و مي گويند: «اين کلّه گنده هم اومد گفتش بده ببينم. همين که دادن ببينه گنجشکه پريد روچينه.»

اتل متل توتوله

بچّه ها دايره وار مي نشينند و پاهايشان را به سوي يکديگر دراز مي کنند. اوسّا مي خواند و روي پاي بچه ها يکي يکي مي زند: «اَتَل مَتَل توتوله. گاب (گاو) حسن کوتوله. نه شير داره نه پستون. شيرشو ببر کُردستون. يه زن کُردي بستون. اسمشو بزار ستاره. واسش بزن نقاره. يه چوب زدم به بلبل. صداش رفت به استامبول. استامبولم خراب شد. بند دلم کباب شد. هاچين و واچين يه پاتو ورچين.» در اين هنگام نوبت به پاي هرکس برسد آن را تا مي کند. آخرين پا که دراز ماند، صاحب آن را وادار مي کنند دمر شود. همه با دست پشت او مي زنند و مي خوانند: «تپ تپِ خمير. شيشه پر پنير. دست کي بالا؟» به اشاره اوسّا يکي دستش را بالا مي گيرد. کسي که دمر شده نبايد ببيند. اگر اسم دست بالا را درست گفت برمي خيزد و اَتَل مَتَل دوباره شروع مي شود. امّا اگر غلط گفت همان طور دمر مي ماند و اوسّا مي خواند: «رفتيم دکون قصّابي، ديديم زنبورا مي کنن جلزّ و ولز، جلزّ و ولز.» با اين کلام بچه ها نشگون هاي کوچکي از پشت بچه مي گيرند و بعد ازچند لحظه بازي تمام يا تکرار مي شود.



اوسّا بدوش

چند بچّه دور هم وي نشينند انگشتان را روي گل قالي مي گذارند. اوسّا مي گويد: «اوسّا بدوش.» بچّه ها انگشتشان را از مرکز دايره به طرف خود مي کشند. «زن اوسّا ندوش.» خودش انگشتش را مي کشد امّا بچه ها نبايد دستشان را تکان دهند. سپس اوسّا يک به يک مي گويد و خودش دستش را بالا مي برد. بچّه ها بايد هشيار باشند و وقتي اسم موجودي آمد که نمي پرد دستشان را بالا نبرند. اوسّا به سرعت نام ها را بر زبان مي آورد تا بچه ها اشتباه کنند: «کلاغ پر، گنجشک پر، موش پر، سيمرغ پر، پشه پر، پلنگ پر. . .» هرکدام از بچه ها اشتباه کند مي سوزد و از بازي کنار مي رود. یا کسی را که سوخته ،یعنی اشتباه گفته دورو می خوابانند و می خوانند:تپ تپ خمیر شیشه پر پنیر پرده ی حصیر توتک فطیر دست کی بالا؟ این کار آن قدر تکرار می شود تا کسی که خم شده نام کسی را که دستش را بالا نگه داشته درست بگوید.

حمومک مورچه داره

بچه ها دست یکدیگر را می گیرند و ایستاده حلقه می زنند و می خوانند: حمومک مورچه داره، دورو برش کوچه داره، بشین و پاشو خنده داره .و در ضمن خواندن همگی می نشینند و بی فاصله برمی خیزند. هرکس دیرپاشد یا با بلند شدن دیگران زمین خورد، می سوزد و باید از حلقه ی بچه ها بیرون برود. آخرین نفر که ماند برنده ی بازی است. بچه ها دست یکدیگر را می گیرند و ایستاده حلقه می زنند و می خوانند: حمومک مورچه داره دورو برش کوچه داره ...

گرگ و گلّه

يکي گرگ مي شود و ديگري چوپان. بچّه هاي ديگر که گوسفند شده اند پشت سر چوپان قطار مي شوند و هريک پيراهن نفر جلويي را مي گيرد. سپس گرگ که روبروي چوپان ايستاده هياهو راه مي اندازد و گفت و شنيد جريان مي يابد. گرگ مي گويد و چوپان و گوسفندان مشت ها را گره مي کنند و يک صدا جواب مي دهند: گرگم و گلّه مي برم،
چوپون دارم نمي گذارم

کارد من تيز تره،
دنبه من لذيد تره

من مي برم خوب خوباشو
من نمي دم پشگلاشو

هپون هپونت مي کنم
سنگ قپونت مي کنم

سپس گرگ با خواندن «خونه خاله از اين وَره، از اون وَره» مي کوشد از قطار گوسفندان يکي را بربايد و دائم با تغيير جا گوسفندان و چوپان را گيج مي کند. هربار که گرگ يکي از گوسفندان را مي ربايد اين اشعار تکرار مي شود. هنگامي که همه گوسفندان در طرف گرگ جمع شدند، چوپان به طرف گوسفندان مي رود و همگي مي گريزند. گرگ بايد آن ها را دنبال کند و هرکس را گرفت در نوبت بعدي گرگ خواهد بود.

عمو زنجير باف

بچه ها دست يکديگر را مي گيرند و به صف مي ايستند. نخستين و آخرين کودک "اوسّا" (استاد) ناميده مي شوند و هرکدام دست نفر کنار خود را مي گيرد. سپس از دوسوي صف اوسّاها با يکديگر چنين گفت وگو مي کنند: «عمو زنجير باف؟» «بعله.» «زنجير منو بافتي؟» «بعله.» «پشت کوه انداختي؟» « بعله.» «يک عروس داريم از کدوم دروازه؟» دو کودکي که دست يکديگر را گرفته اند، دست هايشان را با هم بلند مي کنند و مي گويند از اين دروازه. امّا اوسّا اوّل نمي پذيرد و مي گويد: «شپش داره.» بعد دو بچّه ديگر راه مي دهند. امّا هر بار اوسّا بهانه مي آورد که: کک داره، ساس داره، موش داره، تا اولين تن که کنار اوسّاي طرف ديگر رسيده راه بدهد. آن گاه اوسّا مي پرسد: «به صداي چي؟» و پاسخ مي شنود: «به صداي گاو يا گوسفند يا ميش يا الاغ يا کلاغ يا گنجشک.» بچّه ها همگي قارقارکنان يا بع بع کنان از آن راه مي گذرند به طوري که يکي از بچه ها مي پيچد و دست هايش روي سينه به حالت ضربدر مي شود. سپس دو اوسّا از نو گفتگو را آغاز مي کنند. بازي به همين ترتيب تکرار مي شود تا همه بچه ها به جز دو اوسّا پيچ بخورند. در اين هنگام اوسّاي اول از ديگري مي پرسد: «عمو زنجير باف؟» «بعله.» «زنجير تو همينه؟» «.بعله.» «بکش ببينم پاره ميشه؟» دو اوسّاد از دوطرف مي کشند. هردو نفري که دستشان از هم جدا شد ازبازي خارج مي شوند تا بازي پايان يابد.



آفتاب و مهتاب

دونفر هم قد وهم وزن پشت به هم مي ايستند و کاملاً به يکديگر مي چسبند آن گاه بازوها را در يکديگرحلقه مي کنند و دست ها را بر سينه مي چسبانند به طوري که کتف ها درهم قفل شود. آن گاه يکي به جلو خم مي شود و ديگري را روي دوش بلند مي کند و مي گويد: «آفتاب مهتاب چه رنگه؟» و آن ديگري که بالا آمده و آويزان شده جواب مي دهد: «سرخ و سفيد، دورنگه». نفرات پي در پي جا عوض مي کنند و اين سخنان را بر زبان مي آورند. از اين بازي، که ورزش خوبي براي تقويت عضلات بازو، شانه و پشت است، درکتاب هاي پزشکي کهن ايراني ياد شده.

اَلَک دولَک

الک دولک يکي از رايج ترين بازي هاي کودکانه است که درنقاط مختلف ايران به نام هاي گوناگون خوانده مي شود. براي اين بازي ابتدا دو دسته با افراد مساوي آماده مي شوند و با شير يا خط (پرتاب سکه) يا تر و خشک (يک روي تکه سنگ را با آب دهان تر مي کنند و به هوا مي اندازند)، جايگاه دسته را تعيين مي کند. وسايل بازي دو قطعه چوب يکي حدود بيست سانتي متر و ديگري پنجاه تا شصت سانتي متر است. دو نيمه آجر را به طور موازي با فاصله ده سانتيمتر کنار يک ديگر قرار مي دهند و چوب کوتاه تر را به صورت پل روي آن مي گذارند. نفرات دسته بالا به ترتيب از کساني که مهارت کمتري در بازي دارند آغاز مي کنند. بازيکن با چوب بلند ضربه اي به ميان چوب کوتاه مي زند که به هوا پرتاب شود. سپس در هوا دوباره ضربه اي محکم تر به آن مي کوبد تا هرچه دورتر افتد. کسي که نتواند اين ضربه ها را بزند يا چوب کوتاه درفاصله اي کمتر از دو مترونيم که قبلاً اندازه گيري و خط کشي شده است بيافتد، سوخته است و از بازي کنار مي رود.

دريک نوع ديگر اين بازي، به جاي دو آجر، يکي مي گذارند و ميان چوب کوچک تر را بآن تکيه مي دهند. سپس بازيکن با ضربه کوچکي به سر چوب کوتاه آن را به هوا مي پراند و ضربه دوم را به آن مي کوبد. گاه نيز اصلاً آجري درميان نيست و اَلَک را دست مي گيرند و با دولَک به آن مي زنند که آسان تر و مخصوص کودکان خردسال تر است و آن را اََلک دولَک سردستي گويند، در مقابل اَلَک دولَک نخستين که سرسنگي ناميده مي شود.

هنگامي که چوب کوچک پرتاب شد. نفرات دسته ديگر مي کوشند آن را درهوا بگيرند. دراين صورت دسته برنده است و جاي خود را با استاد عوض مي کند. گرفتن چوب را درهوا بُل گرفتن مي گويند. بُل گرفتن در اصطلاح فارسي به صورت مَثَل درآمده و به کسي گفته مي شود که بي زحمت و رنج چيزي را به دست آورد. حال اگر چوب به هوا رفت امّا کسي نتوانست آن را بگيرد، يکي از نفرات دسته مقابل، درست ازجايي که چوب کوتاه تر به زمين افتاده آن را برمي دارد و به چوب بزرگ ترکه درکنار آجرها روي زمين گذاشته شده مي کوبد. اگر برخورد کرد، نفري که چوب را پرتاب کرده مي سوزد و کنار مي رود و نفرديگري از همان دسته مجدداً چوب کوتاه را بر روي آجر مي گذارد و ضربه مي زند. امّا اگر چوب کوتاه برخورد نکرد، نه تنها همان بازيکن مجدداً چوب را پرتاب مي کند بلکه يکي از نفراتي که قبلاً از دسته دو در بازي سوخته نيز برنده مي شود. بازي تا هنگامي که تمام افراد بالا از دور خارج شوند ادامه پيدا مي کند. در اين بازي آنها که مهارت بيشتري دارند خوش نشينند و به آن ها هميشه بهار مي گويند. هميشه بهار دائم بالا مي ماند زيرا ضربه هاي او به قدري محکم است که از دسته مقابل کسي نمي تواند آن را در هوا بگيرد.

قواعد اَلَکدولَک در همه نواحي يکسان نيست. در بعضي جاها اگر بازي کننده نتواند چوب کوتاه را درضربه اول پرتاب کند سوخته است و اگر توانست، تا هرکجا که چوب کوچک برود برنده بر دوش باخته سوار مي شود و از مبداء يعني محّل قرارگرفتن آجرها تا محل فرو افتادن چوب کوچک سواري مي گيرد. درنوعي ديگر، کسي که سواري مي دهد بايد چوب کوچک را بردارد و تا مبداء زوزه کنان بدود و اگر صدايش بريدگي پيدا کرد بايد بقيه بازيکنان دسته بالا را نيز سواري بدهد اَلَک دولَک بازي فضاهاي باز وگسترده، به ويژه در فصل بهار و روزهاي تعطيل نوروز و سيزده بدر است. در روز سيزده بدر مردان کامل و سال خورده نيز گاه به ياد دوران جواني در اين بازي شرکت مي کنند.

زورخانه

زورخانه محل اجراي ورزش هاي سنّتي ايراني و محوطه بزرگ سقف داري است که ميان آن به شکل شش يا هشت گوش يا گرد به اندازه دو پله گود شده. گرداگرد گود طاق نماهايي است که از آن براي رختکن و نشستن تماشاييان استفاده مي کنند. سقف زورخانه بر روي قسمت گود بلندتر و به صورت طاق ضربي گنبدي با سوراخ هايي براي آمدن نور ساخته مي شود. در ورودي زورخانه کوتاه تر از معمول است و هنگام ورود ناچار بايد سر را به رسم خاکساري به مرشد و ديگر پهلوانان خم کرد. درکنار در ورودي سکويي به ارتفاع يک متر يا بيشتر به شکل چهارگوش يا گرد قراردارد که جايگاه مرشد است و به آن سَردَم مي گويند. بر روي سَردَم چوببستي است که زنگي به آن آويخته شده و پر قو و ساير مظاهر پهلواني مانند پوست پلنگ و سپر درآن جاي گرفته است. پر قو را سپاهيان قديم به نشان درجه و مقام برکلاه خود نصب مي کردند. جلو سَردَم اجاقي است براي گرم کردن ضرب، دود کردن اسپند و جوشاندن قهوه و زنجبيل و دارچين.

زورخانه

درگذشته هاي دور بناي زورخانه محلّي مخفي به شمار مي رفت. در ورودي بسياري از زورخانه هاي قديم که هنوز برجاست به غرفه اي پنهان درحسينيه يا راه پله آب انبار عمومي باز مي شود. به نظر مي رسد که پس از حمله اعراب پهلوانان ايراني ناچار پنهاني به پرورش جسماني خود مي پرداختند و رسوم و سنن پهلواني گذشته را دور از چشم حکمرانان بيگانه برپا مي داشتند. ورزش، صبح و شام، پس از اداي نماز زيرنظر مرشد انجام مي گرفت. مرشد از پهلوانان و ورزشکاران حرفه اي بود که فنون کشتي و ديگر ورزش ها را نيک مي دانست و با تسلّط بر موسيقي و از حفظ داشتن اشعار مناسب و با آواز خوش ورزشکاران را رهبري مي کرد. مرشد گاه هم تعليم مي داد و هم ضرب مي نواخت. اما گاه کهنه سوار درکنار گود مي ايستاد و مرشد بر روي سَردَم مي نشست، اشعار مناسب از شاهنامه و ديگر آثار محبوب و ارزنده اخلاقي و حماسي مي خواند و هنگام ورود اشخاص صاحب نام، به سنّت رايج، احترام شايسته را درباره آن ها به جاي مي آورد.

ورزش زورخانه در دوقسمت انجام مي گرفت. نخست کهنه سوار درحالي که چوب تعليمي در دست داشت و لُنگي برشانه ها افکنده بود کنار گود مي ايستاد و يکي از ورزشکاران در وسط ميان داري مي کرد. ديگران، گرداگرد گود، از حرکات ميان دار پي روي مي کردند. کهنه سوار و مرشد مراقب بودند که حرکات يک يک ورزشکاران درست انجام گيرد. اعمال ورزش با ضرب همراهي مي شد و ضربگير با تغيير آهنگ آغاز حرکت تازه اي راخبر مي داد. درقسمت دوّم کهنه سوار ورزشکاران را وا مي داشت با يکديگرکشتي بگيرند و فنون آن را تمرين کنند. پيروزي ورزشکاران درکشتي موجب مي شد که مرحله به مرحله به مقام پهلواني و جهان پهلواني نزديک ترشوند. مرشد درضمن خواندن تعداد حرکات را نيز با آهنگي خاص مي شمرد و درفاصله هاي خاص با دعوت ورزشکاران به صلوات فرستادن استراحت مي داد. براي هريک ازحرکات ورزشي آهنگ مخصوصي نواخته مي شد. ورزشکاران ضمن دعا براي مرشد اصطلاح «دَمَت گرم» را به کار مي بردند که هم به آواز او مربوط مي شد، هم به اجاقي که در آن اسپند دود مي کرد.

مرشد شخصيتي مورد احترام بود و زورخانه جاي نيکان و پاکان و مکتب فتوّت و گذشت به شمار مي آمد. به ورزشکاران آموخته مي شد که بايد بلند طبع، سحرخيز و پاک نظر باشند. هنگام غلبه برحريف او را درچشم ديگران خوار نکنند و از رسوم مردانگي به دور نيافتند. دستگير ناتوانان باشند و درمقابل ستم با تمام نيرو بايستند. آداب زورخانه را ترکيبي از تعليمات سپاهي گري و رفتار و اخلاق عيّاري و جوانمردي دانسته اند که در طول تاريخ به تدريج با تصوّف درآميخته و با گزيدن حضرت علي(ع) به عنوان پيشواي جوانمردان و فتيان رنگ تشيّع به خود گرفته است. از مراسم عيّاري، لخت شدن ورزشکار در زورخانه است که آن را براي نمايش نهايت از خودگذشتگي درمبارزه مي دانسته اند. شلوار ورزشکاران که ازچرمي محکم دوخته مي شود و بر روي آن نقش و نگار مي کنند، محترم شمرده مي شود. مرشد در مراسمي خاص شلوار و کمربند پهلواني را به ورزشکار مي پوشاند و او موظف است براي هميشه خود را پاک نگاه دارد و از هرگونه پليدي و کار نکوهيده به پرهيزد.

اصطلاحات زورخانه و اسامي آلات و ادوات ورزش نشان مي دهد که سنّت آن به دوره هاي پيش از اسلام مي رسد. در دوره صفويه ورزش هاي سنّتي مانند بسياري از ديگر رسوم ايراني دوباره پاگرفت و از آن پس نيز کمابيش مورد توجه بوده است. از پهلوانان و نام آوران دوران گذشته نام بسياري برجاي مانده و شهرت اخلاقي و عيّاري و مردانگي آنان بيش از قدرت جسماني شان افسانه آفرين شده است.

چوگان

چوگان يکي از بازي ها و ورزش هاي باستاني ايران است که ظاهراً از دوران هَخامَنِشي بين ايرانيان رواج داشته. اين بازي در زمين يا چمني در حدود 560 مترطول و 170 مترعرض با بازيکناني سوار براسب که چوب بلندي دردست دارند انجام مي گيرد. سر اين چوب اندکي خميده و پهن و کفچه مانند است. بازيکن بايد با اين چوب، که چوگان خوانده مي شود، گوي را از حريفان بربايد و به سوي دروازه براند. چوگان در گذشته از تفريحات شاهان و درباريان و اشراف بوده است. سوارکاران سپاهي نيز هنگام فراغت به اين بازي مي پرداختند. اسبي که به کار بازي چوگان مي آيد بايد نژاده و تندرو باشد. ايرانيان از نخستين اقوامي بودند که از اسب هاي تربيت شده در جنگ استفاده مي کردند.

در آثار فارسي به کتاب هاي بسياري که درآن ها به توضيح اين بازي پرداخته شده اشاره رفته است، از جمله کتابي را نام مي برند که ابن مقفّع از پهلوي به عربي برگردانده و در آن از انواع ورزش ها و بازي ها از جمله چوگان، سخن رفته است. درشاهنامه، نيز از پهلوانان و شاهاني که به مهارت دربازي چوگان مشهور بوده اند داستان هاي بسيار نقل شده و صحنه چوگان بازي سياوش و دليران ايران در توران با افراسياب و پهلوانان او درآن با ذکر جزييات آمده است. دقيق ترين توصيف ازچگونگي بازي چوگان درنوشته هاي جهانگردان خارجي از دربار شاه عبّاس بزرگ است. نوشته اند که شاه عبّاس، هنگام رسيدن به مازندران وگرگان دستورداد باغ ميوه بزرگي را به زمين چوگان تبديل کنند. همچنين به دستور وي در شهرهاي ديگر نيز زمين هاي بازي چوگان براي استفاده عموم آماده شد. شاه عبّاس، علاوه برآن که خود به اين بازي مي پرداخت و اغلب سرداران و دوستان خود را به آن مي خواند، درجشن ها و مراسم پذيرايي از سفيران خارجي نيز براي تماشاي مسابقات چوگان دعوت مي کرد. چوگان پس از آن که قرن ها درايران رايج بود به هندوستان و از آن جا به کره و چين و ژاپن رفت. نخستين بار انگليس ها آن را از ايران به اروپا بردند و اوّلين مسابقه اين بازي درسال 1869 با قواعد و مقررات تازه در انگليس برگزار گرديد.

در برخي نقّاشي هاي مينياتور از بازي چوگان در دربار بهرام گور و خسرو پرويز شاهنشاهان ساساني صحنه هاي متعدّد تصوير شده است.

نمايش و سرگرمی

نمايش، هنر باز آفريني ماجراهاي زندگي اجتماعي است و از دگرگوني و تکامل رسم ها و نيايش هاي مذهبي سرچشمه مي گیرد. امّا زمينه مناسب براي رشد و پيشرفت آن را آزادي و تحمّل نظريات مخالف همراه با حمايت مالي طبقات مرفّه فراهم می آورد. در تاريخ و فرهنگ ايران، چه پيش از اسلام و چه پس از آن، به دليل معتقدات مذهبي و ساخت سياسي و اقتصادي، نمايش جايگاهي درخور توجه نيافته است. باوجود اين بسياري از سنّت هاي نمايشي که بعضي از آنها ريشه در اساطير ملّي دارد، درطول زمانِ بين عامّه مردم ايران رواج داشته است. نمايش غربي، که در چند دهه اخير در ايران رواج يافته، بسياري ازسنّت هاي کهن نمايش عاميانه را از ميدان به درکرده است. در این جا به بعضی نمایش ها و سرگرمی های مردم در گذشته اشاره ای می شود.

سياه بازي

سياه بازي يکي از انواع نمايش هاي روحوضي يا تخت حوضي است. دراين نمايش که معمولاً در مجالس جشن و شادي و درخانه اعيان يا خانه هاي مردم عادي برگزار مي شده روي حوض را که معمولاً وسط فضاي خانه بود با تخته مي پوشاندند و از آن به عنوان صحنه اجراي نمايش استفاده مي کردند. نمايش هاي روحوضي معمولاً سرگرم کننده و شادي آور و خنده دار بود، امّا جنبه انتقادي نيز داشت. همين جنبه انتقادي شديد، که بيشتر طبقات بالا و اشراف را هدف مي گرفت، از دلايل علاقه مردم به اين نمايش بود. نمايش روحوضي طرحي ساده و آزاد داشت و نمايشنامه اي براي آن نوشته نمي شد. بازيگران به مناسبت خاص، يا با کشاندن موضوع به مسئله اي، انتقاد خود را خارج از متن بيان مي کردند. استقبال تماشاچيان اغلب موجب مي شد که انتقاد پيوسته تيزتر و زننده ترشود.

از دوره صفويه شواهد بسيار بر وجود اين دسته هاي نمايشي برجاي مانده است. در اواخر اين دوره به علت ضعف حکومت و قدرت گرفتن علماي مذهبي قشري، رقص و موسيقي و حضور بازيگران زن در دسته ها ممنوع شد. جوانان تازه سال معمولاً درنقش زنان ظاهر مي شدند. نمايش جاي ثابت نيز نمي توانست داشته باشد. به همين جهت تقليدچي هاي دوره گرد پديد آمدند. کريم خان زند به دسته اي از کوليان اجازه کار داد و گاه ايشان را به مجلس خود نيز مي خواند. سياه بازي يکي از انواع اين نمايش ها بود. بردگان سياه در اواخر قرن شانزدهم به دست اسپانيايي ها از کرانه هاي حبشه و زنگبار به سواحل خليج فارس آورده شدند. قبل از آنان کولي هاي هندي نيز قرن ها به ايران آمد و رفت داشتند. درنقّاشي هاي عصر مغول به اين طرف تصوير سياهان که درمجلس شادي شاهان به نوازندگي و رقص مشغولند ديده مي شود.

در سياه بازي نقش اصلي به عهده کسي بود که تقليد بردگان سياه را درمي آورد. اين بردگان، چه زن و چه مرد به عنوان کنيز و غلام درخانه اعيان و اشراف خدمت مي کردند و پس از چندي کم و بيش چيزهايي ياد مي گرفتند امّا برخي از آنان معني لغات فارسي را خوب نمي فهميدند و کلمات را نيز درست ادا نمي کردند، لهجه خاص خود را داشتند و اغلب نوک زباني سخن مي گفتند. هيکل وسيماي ايشان نيز درايران غريب و غيرعادي مي نمود. توجّه به همين نکات اساس نمايش سياه بازي بود. بعدها شخصيّت سياه نقش نمايشي پيچيده تري پيدا کرد، به اين صورت که بازي کنان از ارباب و صاحب پول پرست و ستمگر خود به انتقاد مي پرداختند.

نقش کوسه و حاجي فيروز، که در روزهاي قبل از فرارسيدن نوروز با رقص و آواز فرا رسيدن بهار را مژده مي دهد، و نيز ميرنوروزي، که در چنين روزها پادشاه است و فرمانش بايد اجرا شود، با لباس هاي رنگارنگ سرخ، گاه با بزک و گاه با صورتک، هميشه به عهده کسي است که صورت خود را کاملاً سياه کرده است. حاجي فيروز راکه نقشي بسيار مشخّص داشته و فقط پيش از نوروز ظاهر مي شده نبايد با سياهي که هنرپيشه اوّل نمايش هاي تخت حوضي است اشتباه کرد. اين دوتن غير از سياه بودن چهره ارتباطي با يکديگر ندارند.سیاهی چهره ی حاجی فیروز و کوسه نشان شب و سال گذشته و در حال پایان است که در برابر دمیدن آفتاب نوروز و نو شدن سال قرارمی گیرد.

در زمان قاجاريه سياه بازي به تدريج به صورت نمايش تکامل يافته اي درآمده بود. در اين دوران سياه غلام يا نوکري بود که، درعين زيرکي، سادگي و گاهي صراحت همراه با ترس داشت و مردم پيرامون خود را هَجو و مسخره مي کرد. سياه با وجود ظاهر خنده دار ومسخره اش گاهي سخنان تلخ و دردآلودي بر زبان مي آورد و معمولاً مي کوشيد با خوشخدمتي و فداکاري فاصله بين خود و ارباب را از ميان بردارد، امّا ارباب هميشه او را به چشم غلام مي نگريست. اين کشمکش سياه را وادار به بدجنسي و حقّه بازي مي کرد، چنان که فرمان هاي ارباب را به کار نمي بست و خود را به ناشنيدن مي زد. صحنه هايي که ارباب براي انجام کاري فوري عجله و اصرار داشت و سياه، در برابر او با خونسردي خود را به نفهمي مي زد و ارباب را وامي داشت تا با فريادهاي خود او را بترساند، از صحنه هاي هميشگي و پرطرفدار اين گونه نمايش ها بود.



شبيه خواني

شبيه گرداني يا شبيه خواني يا تعزيه نوعي مراسم نمايشي بوده که در ايّام سوگواري مذهبي به خصوص در دهه اول محرّم هر سال به مناسبت واقعه کربلا و شهادت حسين بن علي(ع) و ياران او برگزار مي شده است. نوشته اند که معزالدوله احمد بن بويه دستور داد در دهه اوّل محرّم، همه بازارهاي بغداد را تعطيل کنند و مردم به نشانه عزاداري لباس سياه بپوشند. به تدريج طي قرن هاي بعدي، عزاداري دراين روزها با راه پيمايي عزاداران و نوحه خواني و سينه زني و زنجيرزني، همراه با نشانه ها و عَلَم هايي شبيه ابزارهاي جنگي برگزار، مي شد.

صورت تکامل يافته و نمايشي اين مراسم از اواخر دوران زنديه آغاز شد. در دوره قاجار پشتيباني شاهان و درباريان و شرکت طبقه جديدي از کسبه و بازاريان، شبيه گرداني را باز هم متحوّل کرد. دراين دوره، شبيه خواني که تا آن زمان درميدان ها و گورستان ها و به طور کلّي درفضاي باز اجرا مي شد، به داخل خيمه ها و چادرهايي که به اين مناسبت برپا مي گرديد، يا به خانه ها و باغ هاي اشراف يا ساختمان هاي مجلّل و وسيعي، که به نام تکيه و حسينيه براي اين منظور ساخته مي شد، راه يافت. دوران سلطنت ناصرالدين شاه اوج اهميت و شکوه و جلال شبيه گرداني و تعزيه است. در زمان ناصرالدین شاه در تهران محلی به نام تکیه ی دولت ساخته شده بود که هرساله در دهه ی اول محرم مراسم مخصوص عزاداری روزهای عاشورا در آن جا با حضور شاه و درباریان برگزار می گردید.

دردوران رضا شاه تظاهرات مذهبي از جمله نمايش تعزيه ممنوع شد. علت آن ظاهراً صحنه هاي قمه و زنجيرزني بود که گاه در اين مراسم به چشم مي خورد. پس از استعفاي رضا شاه تعزيه دوباره رواج يافت امّا به گستردگي و آب و تاب گذشته نرسيد.

در دوران جمهوري اسلامي نمايش هاي مذهبي تلويزيوني تا حدّ زيادي جايگزين مراسم شبيه گرداني و تعزيه خواني شده است. امّا هنوز بعضي شبيه خواني هاي ساده درمراسم راه پيمايي روز عاشورا ديده مي شود.

موضوع اصلي نمايش تعزيه، وقايع روز عاشوراست. لشکريان با حمل آلات و ابزار جنگ سوار براسب و شتر، صف مي کشند. تشنگي و گرما کودکان و زنان و ياران امام را مي سوزاند و سپاه يزيدبن معاويه به سرکردگي شمر هردم بر خشونت و سختگيري خود مي افزايد. ياران امام از خيمه ها به در مي آيند و با وداعي جانسوز به جنگ دشمن مي روند و يک يک برخاک مي افتند. سرانجام امام حسين (ع) نيز به شهادت مي رسد و سپاه يزيد به غارت و آتش زدن خيمه ها و اسارت زنان و کودکان معصوم مي پردازند.

اين وقايع همه برروي سکويي بلند تر از سطح زمين بدون صحنه پردازي خاص انجام مي گيرد. شبيه گردان يا نقّال صحنه ها، که بعدها در زمان ناصرالدين شاه لقب معين البُکاء يافت يعني کسي که به گرياندن مردم ياري مي دهد، با حرکات دست و اشاره بازيگران را به صحنه مي آورد و سپس آنها را ازصحنه خارج مي کند. هيچ پرده و فاصله اي بين مردم و نمايش دهندگان تعزيه نيست. شبيه گردان هر رويدادي را براي تماشاييان با کلامي آهنگين تشريح مي کند. افتادن ياران کفن پوش امام بر زمين يا خارج شدن آن ها از صحنه به معني شهادت ايشان است. بازيگر يا شبيه متناسب با نقش انتخاب مي شود. مثلاً شبيه امام بايد خوش صورت و داراي ريش متوسط باشد و شبيه حضرت عبّاس با ريش مورچه اي، بلند قامت و شانه پهن و سينه فراخ و کمر باريک. تن پوش ها معمولاً براي امام سفيد و براي سرداران مخالف بيشتردرمايه هاي قهوه اي و سرخ است. دسته هاي نوازنده معمولاً هفت يا هشت نفراند که شيپور، ني، قره ني، طبل، دُهُل، کَرنا، و سِنج مي نوازند.

موضوع تعزيه به تدريج از بيان واقعه روز عاشورا پيشتر رفت و قصّه ها و وقايعي پيرامون موضوع اصلي بدان افزوده شد. تعزيه هاي زنانه نيز وجود داشته است. معروف ترين آنها درخانه قمرالسّلطنه دختر فتح علي شاه قاجار اجرا مي شده. نوع ديگر، تعزيه هاي مضحک است که زمينه اصلي آن از شبيه قنبرغلام حضرت اميرالمؤمنين(ع) گرفته شده و بعدها به صورت سياه بازي راه خود را از تعزيه جدا کرده است.

برخي از محققّان اين مراسم را دنباله آداب باستاني مي دانند که از آن به گريستن مُغان يا سوگواري و سوگ سياوشان ياد کرده اند. اين مراسم نيز با حمل جنازه سياوش و گريستن بسيار بر او در شبي تاريک و پُراندوه، شبيه شام غريبان، اجرا مي شده و تا قرن هاي دراز بعد از اسلام همچنان رايج بوده است.



مير نوروزي

مير نوروزي ازنمايش هايي است که درنوروز برگزارمي شده. پيش از فرارسيدن نوروز تا روزسيزدهم مردي را، براي سه روز، به عنوان شاه دروغين برمي گزيدند و ازمردم عادي کساني به سمت وزير و جلاّد و شاعر و ساير مقامات درباري و حکومتي دستورهاي او را اجرا مي کردند. ميرنوروزي دراين سه روز با لباس هاي رنگين و آراسته برتخت مي نشست و ثروتمندان و بزرگان شهر را احضار مي کرد و از ايشان مي خواست که يا بنوازند و بخوانند، يا برقصند، يا چند ضربه چوب بخورند يا پولي بپردازند يا ازشهر و روستا بيرون بروند.

مراسم نمايش ميرنوروزي به صورت برنشستن کوسه نيز آمده است. به اين ترتيب که مردي کوسه را بر خري آراسته مي نشاندند. او در يک دست کلاغي و در دست ديگر بادبزني مي گرفت و پيوسته با شکايت از گرما خود را باد مي زد و هم چنان که از بازار مي گذشت مردم به او هديه و پول مي دادند. گاه تماشاييان به کوسه، که سخت عرق مي ريخت و با سر و صداي زياد از گرما مي ناليد و ادا در مي آورد، آب مي پاشيدند. او نيز درمقابل از گِلي سرخ رنگ که در دست داشت پاره اي به سوي مردم مي انداخت و جامه و صورتشان را رنگين مي کرد.

ميرنوروزي نسبت به کوسه برنشين مراسمي تازه تراست. گمان مي رود که مراسم ميرنوروزي و کوسه برنشين پيش از اسلام جنبه تاريخي داشته و به نمايش گئومات مُغ که در زمان هَخامَنِشيان به دروغ خود را شاه ناميد باز مي گردد.

مراسم ميرنوروزي تا پيش از انقلاب اسلامي در نواحي دورافتاده در روستاها برگزار مي گرديد. در روستاهاي کُردنشين خراسان، زنان کُرد نيز جداگانه براي خود ميرنوروزي انتخاب مي کردند. درسيزده روز اوّل بهار که مردان به صحرا مي رفتند، زنان ده را قُرُق مي کردند و در جشن و پايکوبي بربلندي ها موضع مي گرفتند و منتظر مي ماندند تا اگر مسافر يا شخص ناواردي نزديک شود او را دست بسته به حضور ميرنوروزي ببرند و وادارکنند که در رقص و آواز با ايشان همراهي کند يا پولي بپردازد يا چوب بخورد.

درشهرها، چند روزي پيش از نوروز، گاه حاجي فيروز درکوچه و بازار به راه مي افتاد. وي مردي بود که صورت خود را سياه مي کرد جامه هاي برّاق رنگارنگ و کلاه بوقي بلند ومنگوله داري به سرمي گذاشت. يک دايره زنگي در دست داشت و همراه آن مي خواند و مي رقصيد و، گاه با همراهي نقاره چي، مي گفت : «حاجي فيروزه، بله. سالي يه روزه، بله.»


نقّاره خانه

نَقاره يا نَقّاره نوعي طبل دوتايي متصّل به هم يکي بزرگ تر با صداي بم و ديگري کوچک تر و با صداي زيراست. نقّاره را با دوچوب يا با کف و انگشتان دست مي نواخته اند. کاسه نقّاره معمولاً از مس يا برنز ساخته شده که روي آن پوست گاو کشيده اند. به نقاره کوس هم گفته اند، از آلات موسيقي جنگ که آن را بر پشت پيل يا شتر مي بستند و هنگام فرمان حمله يا براي ايجاد شور و هيجان جنگ يا براي اعلام خبر پيروزي محکم بر آن مي کوبيدند. شتر نقاره در مثل به کساني گفته مي شود که با هيچ تهديدي ازجا در نمي روند و تسليم نمي شوند. شتر نقّاره به قدري سرو صدا شنيده که ديگر هيچ فرياد و هياهويي او را رم نمي دهد و از راه خود باز نمي دارد.

در زمان صلح، نقاره را درمحلّي نزديک جايگاه نگهبانان مي کوفتند. احتمالاً اوقات کوفتن نقاره سه يا پنج نوبت در شبانه روز مقارن زمان پنج نماز يا درکشورهاي شيعه مقارن سه نوبت نمازهاي روزانه بوده است. علاوه براين، هنگام اعلام خبرهاي خوش، مانند نشستن کسي به تخت پادشاهي يا رسيدن فردي به مقام و مرتبه مهمّ حکومتي يا اداي احترام براي شرفيابي سفير و نماينده دولت هاي خارجي نيز نقاره مي زده اند. کلمه نوبتي يا نوبت که به معني نگهبان کشيک يا پاسدار در سر خدمت است ازهمين نوبت هاي کوفتن نقاره گرفته شده زيرا نقاره کوفتن را نوبت زدن نيز مي خوانده اند. نقاره از لوازم و تشريفات دستگاه حکومت بوده است. وقتي کسي به منصب و مقامي مي رسيد، جزء لوازم ديگر، از جمله لباس، اسب، پرچم، شمشير، به او طبل و کوس نيز، به علامت نمايندگي حکومت يا سالاري پاه، داده مي شد.

هنگام جنگ براي نقاره زدن از دُهُل، دمامه، طبل، سِنج و دَف، که همگي صوتي بلند و گاه ترسناک دارند، استفاده مي شده است. امّا در شهرها معمولاً از کَرنا و سُرنا و نقاره استفاده مي کرده اند. کَرنا نوعي ساز بادي است که بدنه آن سوراخ ندارد و صداي بم آن فقط به کار دم دادن مي آيد. سُرنا لوله مخروطي بلندي است که شش سوراخ درجلو و يکي در عقب دارد. وقتي دو نوازنده کَرنا و سُرنا در ميان نقّاره چيان باشد يکي از آن ها نغمه يا ملودي رامي زند و ديگري به اصطلاح نقّاره چيان دم مي دهد. در روز عيد قربان، شترقرباني را که به انواع زيور آراسته شده پشت سرنقاره چيان درشهر مي گردانده اند.

درغير اوقات جنگ، نقاره را دربامداد پيش ازطلوع آفتاب و درشامگاه درست تا لحظه غروب کامل آفتاب مي نوازند. مدّت نقاره زدن هربار حدود يک ربع ساعت است. هر شب نيز سه نوبت طبل زده مي شد. يک ساعت از شب گذشته طبل خبردار مي زدند. در اين وقت نقاره چي همراه زدن طبل دور خود مي چرخيد تا صدا به تمام شهر برسد. ساعت دوّم طبلِ برچين را مي زدند که فروشندگان دکان هاي خود را ببندند. ساعت سوّم طبل بگير و ببند بود و درپي آن شيپور. پس از آن ديگر هيچ کس حق نداشت در کوچه باشد.

نواختن نقاره نيز به يک رسم بسيار ديرين درمعتقدات ايرانيان باستان باز مي گردد. در نقّاشي ها و حجّاري هاي متعلّق به مهر پرستان درسرزمين هاي ايران و روم، تصوير ميترا درحالي که به بوقي به شکل شاخ، مي دمد ديده مي شود. گمان مي رود که نقّاره کوفتن درصبح و شام يادگار اين سنّت ديرينه است که خبر از طلوع وغروب خورشيد مي دهد. درآن لحظات نيايش هاي مذهبي در ستايش خورشيد و دعا در آرزوي بازگشت آن انجام مي گرفته است. بنا برمعتقدات باستاني خورشيد هربار غروب مي کند به اسارت اهريمنان درمي آيد يا درکام نهنگ تاريکي فرو مي رود و سحرگاه به ياري ايزدان و اَمشاسپندان جهان دوباره زندگي از سرمي گيرد و نور و روشنايي که نماينده اهورمزداست به هستي باز مي گردد.

امروزه ظاهراً تنها درمشهد و حرم امام هشتم(ع) نقاره نواخته مي شود. جايگاه آن بالاي سردر شرقي صحن است. گمان مي رود مکان بلند، به خصوص برسرگلدسته ها، که دور تا دور آن باز و قابل تماشاست، بيشتر به آن منظور برگزيده مي شد تا لحظات برآمدن و فرو رفتن خورشيد به دقّت رعايت شود. جاي نقاره چيان حرم امام رضا(ع) نيزجايگاه بلندي است. حضرت علاوه برمقام بلند مذهبي، رياست و حکومت نيز داشت و وليعهد مأمون خليفه عبّاسي بود. بدين جهت، تاکنون هر سحر و شامگاه به نشان ديانت و سلطنت معنوي او نقاره مي نوازند.

از زمان صفويه تا پيش از انقلاب اسلامي، نقاره چيان دوره گرد در شهر به راه مي افتادند و به مناسبت عروسي يا تولّد نوزاد پسر و يا جشن هاي نوروز و ساير شادي هاي عمومي نواي خوش سر مي دادند. آهنگ دل انگيزي که هنوز هنگام تحويل سال به گوش ها مي رسد همان نغمه خوش و ديرين نقّاره است.

نقّالي

نقّالي، يکي از فنون نمايشي است که تا دوران اخير درگوشه و کنار ايران رواج داشته است. مجالس نقّالي معمولاً درقهوه خانه ها برگزارمي شده و برنامه هاي گوناگون داشته است. قديمي ترين و معروف ترين آنها داستان پردازي و قصّه خواني است. مجموعه هاي داستاني چون خداي نامه، هزارو يک شب، طوطي نامه از جمله آثار با ارزشي بوده که از زمان ساسانيان تا دوره هاي بعد از اسلام درگنجينه ها و خزاين پادشاهان و نام آوران نگاهداري مي شده است. آوردن کتاب پَنچاتَنترا از هند به ايران نمودار اشتياق ايرانيان به داستان هاي حکمت آموز و پُرمعناست. پس ازحمله عرب و پذيرش اسلام توسّط ايرانيان، اشتياق به داستان هاي کهن نه تنها از ميان نرفت بلکه با رفتار برتري جويانه اعراب و اُمويان، توجّه به تاريخ گذشته ايران به وسيله شُعوبيه اوجي تازه گرفت و بدين ترتيب مقدّمات سروده شدن شاهنامه آماده شد. دراين زمان مجموعه هاي بزرگي ازگفتار نقاّلان فراهم آمد که مهمّ ترين آنها پهلوان نامه هاي سَمَک عيّار و داراب نامه است که هردو آن نمودار مرحله تکامل يافته فن سخنوري و روش هاي جا افتاده و سنجيده اين هنر مردمي است.

تاريخ نقّالي بارديگر در دوران صفويه به شکوفايي فوق العاده رسيد. در اين زمان علاوه بر داستان پردازي مراسم سخنوري درشب هاي ماه رمضان از بعداز افطار تا سحر به درازا مي کشيد. بدين ترتيب که درنخستين شب ماه رمضان سخنور درقهوه خانه سردَم مي بست. سردَم جايگاهي است در صدر و بالاي محوطه قهوه خانه بلندتر از جايي که ديگران نشسته اند. سپس وصله هاي درويشي به سردَم آويزان مي شد و روي ديوارها و طاق نماهاي قهوه خانه نيز پوست مي کوبيدند و درفاصله هردو پوست علامت يکي از صنف ها را مي آويختند. اين کار ترتيب و روشي خاص داشت و سخنور با ريزه کاري هاي آن آشنا بود و دليل انتساب هرعلامت و تاريخچه پيدايش سردَم خود را مي دانست.

در اين مجالس، سخنوري ديگر براي کوبيدن حريف حاضر مي شد. يکي از دو سخنور به زبان شعر يا بحر طويل که نوعي نثر آهنگين است ازسخنور ديگر پرسش هايي مي کرد و در برابر هر پرسش تکّه اي از جامه او را مي ستاند. عاقبت سخنور عريان پارچه اي به دوش مي انداخت و باز در قالب اشعار يا بحرطويل درحالي که چوب دست را در دست داشت به پاسخگويي مي پرداخت و با هر پاسخ قطعه اي ازپوشش خود را باز مي ستاند و در برابر با طرح سؤال هاي ديگرحريف را لخت مي کرد. اين مراسم در واقع به منظور اثبات حقّانيت مذهب شيعه دربرابر بطلان مذهب اهل تسنّن صورت مي گرفت. اين گونه سخنوري پس ازصفويه به تدريج از رواج افتاد. در دوره قاجار، به خصوص در دربار ناصرالدين شاه نقّالي بارديگر اهميت پيدا کرد. بعدها، در زمان سلطنت محمد رضا شاه پهلوي، با پخش برنامه هاي تلويزيوني، نقّالي در قهوه خانه ها رو به زوال رفت و اگرچه در برگزاري جشن هاي توس يکي دوبار چند نقّال هنرنمايي کردند، امّا ديگر روزگار ايشان به سرآمده بود.

نقّال مردي هنرمند بود، آگاه از تاريخ و سنّن گذشته، با زباني توانا بر بازگو کردن اشعار و نکته ها و لطيفه ها. هنگام سخن گفتن وي به مناسبت موضوع صداي خود را پايين و بالا مي برد. حالت شادي، غم، ترس و هيجان به خود مي گرفت. مي خنديد و مي گريست و از چوب دستي خود گاه به عنوان شمشير و گاه چون عصا بهره مي برد. نقّال نوشته اي در دست نداشت و از اشعار و گفته هايي که درحفظ داشت نقل مي کرد. فقط گاه گاه از روي شاهنامه اي که روي ميز مخصوصش باز بود بيتي چند مي خواند. گاه براي جلب توجّه مردم بسياري که گرد آمده بودند چنان بلند سخن مي گفت که نفسش مي بريد. امّا در همه حال نقّال از همه شخصيت ها، همه گونه طبايع و هرنوع موقعيت، نمايشي آماده داشت که درحضورمردم عرضه دارد. پهلواني رستم، زيبايي و کامجويي تهمينه، شجاعت و جواني سهراب و خودخواهي و ناداني کيکاوس را با حرکات صورت و اندام و صدا وجملات مجّسم مي کرد. گاه مي غرّيد و گاه ناله و مويه سرمي داد. گاه مي خنديد و گاه از خشم آتش مي گرفت. هنگام نقّالي صدا از کسي در نمي آمد و همه مشتاق ماجرا، گذشت زمان را از ياد مي بردند.

نقّال، درست سربزنگاه، جايي که شنوندگان با هيجان و اضطراب تمام منتظر نتيجه بودند، قصّه را قطع مي کرد و تا شب بعد شنوندگان را تشنه نگاه مي داشت. نقّالي پيش از برقرار شدن قهوه خانه ها درميدان هاي عمومي و صحرا و گاه ميخانه و خرابات نيز انجام مي شد و کاري پُردرآمد بود. نقّال گاه ضمن بيان داستان در موقعيت هاي حساس از سخن باز مي ايستاد و به عناوين مختلف ازمردم پول مي گرفت. اصطلاح رايج براي اين منظور چراغ بود؛ چراغ اوّل، چراغ دوّم تا آخر. طلب پول معمولاً با تحريک عواطف جوانمردي و بزرگواري و دست و دلبازي شنوندگان همراه مي شد. آخرين مرتبه پول گرفتن را چراغ الله مي گفتند و مردم با نام خدا بار ديگر خود را ناچار از پرداختن پول مي يافتند. گاه نقل يک قصّه از يک شب مي گذشت و به درازا مي کشيد و نقّال اغلب داستان هاي بسيار را به صورتي به هم مي بافت که ماه ها و سال ها هم چنان ناتمام بماند.

نقّال را اغلب گل مولا مي ناميدند و گاهي هم به اومرشد مي گفتند. بعضي از نقّالان همراه و دوستي نيز داشتند که او را ضمن داستان به نوعي وارد ماجرا مي کردند. موسيقي به ندرت همراه نقّالي نواخته مي شد و اگر لازم بود نقّال خود آن را به عهده مي گرفت. نوشته اند که در روزگاران کهن نقّالي بود که داستان هاي باستان را باز مي گفت و مردم را در اندوه گذشته به گريستن وا مي داشت. آن گاه طنبوري از آستين بر مي آورد و مي نواخت و مي گفت: «با اين همه تيمار بايد اندکي شادي.»

نقّالي و شاهنامه خواني از رايج ترين تفريحات مردم درطول تاريخ ايران بوده است. هنوز در روستاهاي دوردست و به خصوص نزد شبانان و گلّه داران رسم شاهنامه خواني کمابيش باقي است. نقل قصّه هاي مذهبي، به خصوص از دوران صفويه، به صورت پرده داري و بيان ماجراهاي واقعه کربلا، ضمن نمايش تصاويري که بر پرده نقش شده بود، از شاخه هاي هنر نقّالي است. نقّال هنگامي که براي مردم فرو دست سخن مي گفت گاه از دردها و مصيبت هاي آنان و گاه از ستم و بي رحمي قدرت مداران سخناني بر زبان مي آورد. دشمن در داستان هاي حماسي گاه رنگ حاکمان و فرمانروايان بيگانه را داشت و همدلي با مظلوم هميشه به عقده گشايي ستمديدگان مي انجاميد. سنّت نقّالان شاهنامه آن بود که در روزهاي جمعه و سوگواري پس ازنقل، گريز به واقعه کربلا مي زدند و روضه مي خواندند و اشک ازمردم مي گرفتند.

--------------------------------------------------------------------------------------


منابع:

- آربري، آرتور جان. ميراث ايران. ترجمه احمد بيرشک. تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1336.

- انجوي، ابوالقاسم. جشن ها و آداب و معتقدات زمستان. تهران، اميرکبير، 1352.

- بزرگ زاد، حبيب الله. جشن ها و اعياد ملي و مذهبي در ايران قبل از اسلام. اصفهان، 1350.

- بيضائي، بهرام. نمايش در ايران. تهران، 1344.

- صادق هدایت، نوشته های پراکنده، تهران، امیر کبیر 1334.

-اناکراسنوولسکا، چند چهرهء کلیدی در گاه شماری اساطیری ایران، ترجمهء ژاله متحدین، تهران ، ورجاوند،1381

- صادق همایونی، تعزیه در ایران

***