tile

بزرگان دانش، اندیشه و ادب (2)



شيخ اشراق شهاب الدين سُهرَوَردي (587-549 ه/1191-1154م)

شهاب الدين يحيي بن حبش بن اميرک حکيم بزرگ ايراني است که تنها به خاطروجود او، قرن ششم هجري/ دوازدهم ميلادي را يکي از دوره‌هاي مهّم تاريخ حکمت و فلسفه دانسته اند. وي در سُهرَوَرد از شهرهاي غربي ايران نزديک زنجان به دنيا آمد. فقه و حکمت را نزد بزرگان زمان در مراغه آموخت و به زودي سرآمد متفکّران زمان خويش گرديد. وي با تيزهوشي و حافظه اي خارق العاده بسياري از نظريّات حکماي پيشين را نارسا مي‌يافت و با آن‌ها مخالفت مي‌کرد و از آن جا که در بيان انديشه هاي خود از اصطلاحات زَرتُشتيان سود مي‌جست آماج تکفير متعصّبان قرار گرفت.

قرن پنجم وششم هجري با روي کار آمدن سلجوقيان روزگار تعصّب و ظاهر بيني بود. زمان شکوفايي فلسفه در قرن پيش به سر آمده و رواج علوم منقول و اخبار و احاديث در نظاميه ها موجب رشد مذهب اَشعَري و ضدّيت بيش از پيش با فلسفه و آزاد انديشي شده بود. از بازي هاي روزگار آن که شيخ اشراق در اصفهان با فخرالدين رازي، که يکي از بزرگ‌ترين مخالفان فلسفه از آب درآمد، هم درس شد.

سُهروَردي به مسافرت هاي طولاني و طيّ مراحل عرفاني پرداخت و از راه ترکيه به سوريه و دمشق و از آن جا به حَلَب رفت. در اين شهر ملک ظاهر، پسرصلاح الدّين ايّوبي، سخت مجذوب حکيم جوان شد و از او خواست در آن شهر ماندگار شود. سُهرَوَرودي که عشقي شديد نسبت به مناظر زيباي آن ديار يافته بود، پيش او ماند. امّا از آن جا که بي پرده سخن مي‌گفت و معتقدات باطني خود را آشکارا بر زبان مي‌آورد، وهم از آن جهت که دانشي وسيع و زباني گويا و ذهني بسيار روشن داشت و همواره در بحث پيروز مي‌شد، دشمنان فراوان از بين علماي قشري تراشيد. ايشان به دستاويز آن که او سخناني خلاف اصول دين مي‌گويد صلاح الدّين ايّوبي را واداشتند که به قتلش رساند. مقاومت ملک ظاهر کاري از پيش نبرد. شيخ را در زندان هنگامي که کمتر از سي و هشت سال از سن او مي‌گذشت، خفه کردند.

شيخ اشراق در دوران کوتاه حيات خويش به نگارش چهل و نه کتاب و رساله مهم توفيق يافت، که بيشتر آن ها به زبان عربي است. وي در مهم ترين کتاب خود به نام حکمة الاشراق اصول فلسفه خويش را بيان داشته است. اشراق در عربي هم با کلمه مشرق و خاور زمين هم ريشه است و هم با نور و نوراني شدن. سُهرَوَرودي بر پايه اين معني‌هاي دوگانه و مفهوم رمزي و تمثيلي آن، فلسفه خود را بنا نهاد. به نظر وي نوراني شدن و رسيدن به حقيقت تنها از طريق جدا شدن از پليدي ها و تيرگي هاي جهان مادّي و دل بستگي به ظواهر پُر زرق و برق، امّا خالي از حقيقت زندگاني، حاصل مي‌شود.

منشأ حکمت اِشراق را به افلاطون نسبت مي‌دهند که جهان مادي را سايه حقايق و مُثُل مي خواند. شيخ اِشراق، چنان که خود بارها اشاره کرده نه تنها از افلاطون و پي روان او متأثّر بوده، بلکه به فلسفه عرفاني زَرتُشتي، که خود آن را طريقه خسرواني مي‌خواند، نيز سخت دل بستگي داشته است. حکمت اِشراق هم بر استدلال و هم برکشف و شهود تکيه دارد و پرورش نيروهاي عقلي و صفاي نفس، هردو را، براي درک حقيقت باهم لازم مي‌داند. شيخ اشراق در فلسفه خود نه تنها از افکار حکماي زَرتُشتي بلکه از نظريات بودا نيز اثر پذيرفته است. استفاده وي از اصطلاحات زَرتُشتي بيشتر در بيان مابعدالطبيعه است. به گفته او در صبح ازل ظهور و در فوق سلسله وجود نورالانوار قرار دارد. نخستين بهره ور از سرچشمه فيض نورالانوار، بهمن است که همان وهُومَنَ، يکي از اَمشاسپندان مَزدَيَسنا، باشد. به همين‌ ترتيب، هر نوري از نور پيش از خود به قاعده علّت و معلول به وجود مي‌آيد. نوري که از نورالانوار بر موجودات مي تابد همان فَرّه يا خَرّه است که ايرانيان باستان، تعلّق آن را به شخص، باعث پيروزي و کام روايي و نيرومندي و دانايي مي‌دانستند.

به نظر شيخ اشراق در برابر انوار معنوي، مادّه و هيولا قرار دارد که از آن ها به برزخ تعبيرمي رود. آتش زميني‌ که نور مينوي دارد طلسم اَمشاسپند ارديبهشت است و زمين طلسم سِفندارمَذ. بنابراين موجودات به دو دسته عالم انوار يا جهان مينوي و عالم برزخ ها يا جهان مادّي تقسيم مي‌شوند که متأثّر از همان انديشه دوگانه پرستي زَرتُشتي است. نور و ظلمت تعبيري است از منش نيک (مينيو) و منش زشت (اَنْگَرَمينيو).

آثار فارسي شيخ اِشراق شامل چند رساله کوچک به نام هاي آواز پَر جبرئيل، رسالة العشق، لغت موران، صفير سيمرغ، عقل سرخ و روزي با جماعت صوفيان است. سُهرَوَردي همه اين رساله ها را با نثري بسيار ساده و روان و به طريقي تمثيلي در توضيح عقايد فلسفي خود نوشته است. اشاره به داستان هايي چون رستم و اسفنديار و تأويل عرفاني عناصر اساطيري ايران در اين مجموعه آثار فارسي، آشنايي و عشق عميق شيخ را به فرهنگ ايران باستان آشکار مي‌کند.

سَنائي

حکيم سَنائي از شاعران بلند آوازه ايران در قرن ششم هجري/دوازدهم ميلادي است. وي در نيمه دوم قرن پنجم هجري/يازدهم ميلادي در غزنين به دنيا آمد و حدود 70 سال زيست. در جواني پس از آموختن علوم ديني و ادبي و نجوم و طب و موسيقي به حکمت و فلسفه نيز پرداخت. به همين‌جهت او را حکيم خوانده‌اند. وي پس از سفرهاي دراز، حدود سال 518ه/1124م به زادگاه خويش بازگشت و تا پايان زندگي درخانه اي که يکي از بزرگانِ به نامِ روزگار، خواجه عميد احمد بن مسعود تيشه، براي او فراهم آورده بود در تنهايي به شعر و شاعري پرداخت. مقبره سَنائي در غزنه هنوز زيارت گاه خاص و عام است.

سَنائي در جواني شاعري مدّاح بود، به دربار غزنويان رفت و آمد مي‌کرد و با ستايش بزرگان زندگي طرب آميز و تن پروانه شاعران درباري را داشت. امّا روزگار چندان به کام او نبود. در آن زمان نه ديگر از شاهان و اميران با شکوه و بزرگ منش و آزاده خبري بود که سخن گرانقدر را ارج و بهايي نهند و نه شاعران چاپلوس و فرومايه براي شعر و شاعري آبرو و مقامي گذاشته بودند. سَنائي زود به خود آمد و راه سفر پيش گرفت و در بَلخ و سَرَخس و مَرو به مصاحبت و مباشرت با صوفيان وارسته پرداخت. گفته‌اند که در آن زمان از برکات انفاس ابو يوسف همداني، عارف بزرگ آن زمان که در مرو و هرات مي‌زيست، برخوردار شد، ديو آز را از خود براند تا خرسندي و قناعت به او چهره نمايد.

در بازگشت به غزنه، سَنائي که در جواني شاعر مدح و هَزْل و هَجْو بود به ستايش حق روي آورد تا از مدح آدميان رهايي يابد و شعر را که وسيله گدايي شده بود دست افزار تعليم و آگاهي مردم سازد. زُهد و عرفان پيش‌ گرفت و بي اعتنايي به مال و جاه را به‌جايي رساند که بهرام شاه غزنوي پيشنهاد کرد با خواهرش ازدواج کند. امّا سَنائي نپذيرفت و در شرح احوال خود سرود که :

من نه مرد زن و زرّ و جاهم
بخدا گر کنم دگر خواهم

يادگار ارزنده سفرهاي سَنائي ديوان قصايد و اشعار و مثنوي معروف او به نام کارنامه بلخ است. امّا در دوران اقامت دوباره در غزنه، کتاب بزرگ خود حديقة الحقيقه و شريعة الطريقه را به فارسي سرود که آن را الهي‌نامه نيز گويند. اين کتاب علاوه بر حمد خدا و نعت رسول و آل و اصحاب او، بخشي نيز درباره عقل و علم و حکمت و عشق دارد و از احوال خود و صفات بهرام شاه غزنوي و بزرگان دولت او نيز سخن رانده است.

شيوه سَنائي در اين کتاب تحقيق و وعظ است و موضوع آن عرفان و تصوّف ايراني است که با پندها و روايات و امثال و حکايات همراه شده و به صورت دائرة المعارف عرفان درآمده است. سَنائي در اين سبک شعر مبتکر و نخستين شاعري است که کمابيش تمام اصول تصوّف و مقاصد صوفيان را با فصاحت تمام وارد شعر فارسي کرده. وجود سَنائي و از پي او شيخ عطّار بود که راه را براي طلوع ستاره درخشاني چون مولانا جلال الدين گشود. مولوي در مثنوي معنوي، توّجه خود را به سَنائي به صراحت بيان کرده و با شرح و تأويل بسياري از تمثيل ها و گفته هاي سَنائي به توضيح نظريات خود پرداخته است.

حديقه الحقيقه در زمان شاعر کتاب بحث انگيزي بود. سَنائي ناچار قسمت هايي از آن را به بغداد فرستاد تا علما به تطابق آن با شريعت فتوا دهند. توّجه فوق العاده شاعر به معتقدات شيعي و اشتياق او به خاندان پيامبر و ائمه اطهار(ع) يکي از دلايل مخالفت با او بوده است. علّت ديگر که حسودان و بدگويان را تحريک مي‌کرده، مطالب پيچيده و نکته‌هاي دقيق حِکَمي است که فهم آن بسيار مشکل بوده. بسياري از ابيات اين کتاب از آن زمان به بعد بارها مورد تفسير و تأويل عارفان قرار گرفته است.

کتاب ديگر سَنائي منطومه اي کوچک به نام سيرالعباد الي‌ المعاد است. اين منظومه در بيان احوال روح و سير آن از درکات ماده تا خروج به مرحله ملکوت آمده و به زبان رمزگونه از کمال انسان سخن مي‌گويد. آن را با همه کوچکي شاهکار عظيم عرفان ايراني مي‌دانند که نزديک به دو قرن ونيم زودتر از کمدي الهي دانته به بيان همان مراحل سير روح از دوزخ مادّه تا ثبت ملکوت مي‌پردازد. با اين همه، اهميّت کمدي الهي و شهرتي که در جهان مسيحيت يافت از آن نظر بود که در آغاز يک جريان تازه فکري و اجتماعي قرار گرفت حال آن که منظومه سنائي درنيمه راه تکامل شعر فارسي به وجود آمده بود و مهم تر آن که جامعه اسلامي پذيراي تحوّل انديشه در آن جهت نبود. تنها مثنوي کوچک ديگري که از سَنائي مانده کارنامه بلخ است. باقي آن چه به او نسبت داده مي‌شود، از جمله طريق التحقيق، همه سروده شاعران قرن‌هاي نهم و دهم هجري است و از او نيست.

گرايش سَنائي به تصوّف بر تطوّر و تکامل شعر صوفيانه فارسي تأثير بسيار داشت. امّا سَنائي در اين دوره از زندگي خويش هنوز هم شعر مدحي مي‌سرود و هَزْل و هَجْو مي‌گفت. با اين همه، وي در جامعه صاحب چنان مقامي بود که بزرگان حضور او را در خانه خود گرامي مي‌داشتند، حتّي در مدّتي که به تقليد از يکي از صوفيان در کوچه و بازار پابرهنه راه مي‌رفت و با پاي کثيف قالي و تشکچه ميزبان را مي‌آلود. امّا چه بسا بزرگان درهمان حال دست به سينه در محضر او مي‌ايستادند و با همه اصرار او در محضرش نمي‌نشستند. همين اقبال مردم، حسودان را به بدگويي وامي‌داشت و سَنائي نيز در همان حال با کلماتي رکيک و زشت به هَزْل و هَجْو ايشان مي‌پرداخت. زشت گويي و اشاره به صحنه هاي پليد و رفتارهاي ناپسند پس از سَنائي در شعرعرفاني راه يافته است. گمان مي‌رود که اوضاع نابسامان زمان و روابط زشت و دور از اخلاق مردمان موجب برانگيخته شدن خشم صوفيان بوده است.



عطّار نيشابوري (618-540 ه/1221-1145م)

فريدالدّين عطّار يکي از عارفان و شاعران بنام قرن ششم هجري/دوازدهم ميلادي است. وي در ناحيه اي نزديک نيشابور به دنيا آمد. پدرش عطّار بود. عطّار که قاعدتاً به معني عطرفروش است در قرن ششم به معني داروفروش به کار مي‌رفت. پدر عطّار و خود او نيز داروفروش بودند. عطّار دستگاه خود را "داروخانه" مي‌نامد و تصريح مي‌کند که هر روز گروهي بيمار نزد وي مي‌آمدند. شاعر در حدود هشتاد سال زيست و به گماني درحمله مغول به نيشابورکشته شد. مجموعه‌اي ازمنظومه هاي متعدّد، ديوان شعر و يک نوشته و نثر از او برجاي مانده که پس از قرن ها نشان از پُرکاري او و ارج آثارش دارد.

عطّار مسلمان و ظاهراً سنّي مذهب بود امّا در جنگ شيعه و سنّي و تعصّب و دعواي فرقه‌هاي مختلف اسلامي، که در آن روزگار سخت مردمان را به جان يکديگر مي‌انداخت، بي‌طرف ماند و در آثارخود بارها بيزاري خود از اين کشمکش ها را آشکار کرد. وي براي رستگاري انسان راهي جز عشق و دوستي نمي شناخت، علماي مخالف يکديگر را ملامت مي‌کرد و، فراتر از آن، ميان مسلمان و کافر تفاوتي قائل نمي‌شد. معتقد بود تنها آنان به راه حق مي‌روند که در دل ذرّه اي عشق حقيقت دارند و باطن و قلبشان درگرو محبّت خدا و ارزش‌هاي والاي خدايي است.

عطّار از صوفيان پيرو مکتب عشق است. در اين مقام تا بدان جا رسيد که گويند مولانا جلال الدين محمد رومي درباره او سرود:

هفت شهر عشق را عطّار گشت‌
ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم ‌

کتابي که عطّار به نثر نوشته است تذکرة الاولياء نام دارد و ترجمه احوال و سخنان و کرامات بزرگان صوفيه تا زمان اوست. اين کتاب که نثري شيوا دارد، ازنظر تاريخ صوفيان داراي اهميت بسيار است. در بين آثار منظوم عطّار دو کتاب يکي منطق الطير يا مقامات طيور و ديگري الهي‌نامه مشهورتر از ديگر آثار اوست. اگر چه ديوان غزليات او نيز در نوع خود زيباست.

منطق الطير داستان دعوت هُدهُد ازمرغان براي رسيدن به بارگاه سيمرغ است. مرغان يک يک خود را ناتوان مي‌خوانند امّا به تشويق هُدهُد عاقبت راهي دراز و خطرناک را مي‌پيمايند. در راه بسياري از ايشان باز مي‌گردند و عدّه اي ديگر از راه مي مانند. امّا آن گاه که به بارگاه سيمرغ مي‌رسند و به دستور او در آينه مي‌نگرند خود رامي بينند که سي مرغ اند. سيمرغ در اين منظومه و ديگر آثار عرفاني رمزي است از نهايت کمال و حقيقت مطلق. مرغان نيز نمودار نفوس آدميان‌اند، بعضي پايدار و عاشق حقيقت و بعضي ديگر ضعيف و هراسان. شاعر عارف در اين منظومه مي‌خواهد به انسان نشان دهد که والاترين حقيقت وجود خود اوست. انسان براي يافتن و شناختن حقيقت بايد به درک مقام والاي خود پي برد و ارزش‌هاي انساني خود را، نه آن هنگام که اسير شهوات و ماديات است، بلکه آزاد و رها ازمعيارهاي عالم خاکي، به درستي بشناسد.

اين انديشه درون مايه همه آثارعطّار است. وي در الهي نامه از سلطاني سخن مي‌گويد که هنگام مرگ از چهار پسر خود مي خواهد تا آرزويشان را بازگويند. پسران همه چيزهايي افسانه اي را مي خواهند که به ايشان قدرت هاي خارق العاده دهد و برکارهاي بزرگ توانا کند. پدر با گفتن داستان هاي گوناگون به پسران نشان مي‌دهد که همه نيروها و حتّي آن‌ها که خارق العاده و معجزه آسا به نظر مي‌آيند در وجود انسان به وديعه گذاشته شده‌اند. اين انسان است که بايد نيروهاي ذاتي خود را بشناسد و از آن ها به بهترين صورت استفاده کند. يکي از ويژگي‌هاي آثار عطّار حکايات فراواني است که ضمن بيان مفاهيم عرفاني به عنوان تمثيل از آن ها استفاده مي‌کند. بسياري از اين حکايت ها پيش از او سابقه ندارد و درعين حال جمع آوردن اين همه داستان و حکايت نمودار ذهني پُرجوش و زنده و آفريننده است.

در بين حکايت ها آن چه مربوط به «هشيارسران ابله ديدار» است ارزشي خاص دارد. اين کسان که با عنوان مجنون يا مجانين عقلا خوانده مي‌شوند در شعر عطّار جايي بزرگ دارند. گمان مي‌رود که وي از زبان ايشان سخناني گفته است که مستقيماً جرأت ابراز آن را نداشته، زيرا بنا بر احکام مذهبي گناه و گستاخي کودکان و ديوانگان بخشودني است. عطّار براي آن که به کفر متّهَم نشود و به دست مأموران حکومت نيفتد اعتراض خود را به نابساماني هاي اجتماعي بر زبان ديوانگان مي‌نهاده است.

ازجمله حکايت مي کند که درويشي ژوليده در راه به سلطان برمي‌خورد و به او اعتنا نمي‌کند. سلطان سلام مي‌گويد. جواب به سردي مي دهد. سلطان او را گداي متکبّر مي‌خواند و او سلطان را گدايي حريص که ذرّه ذرّه باج و خراج را از در هرخانه براي او جمع مي‌کنند. جاي ديگر دين داران دنيا دوست را به باد ملامت مي‌گيرد که حتّي در نماز نيز به سود و زيان تجارت مي‌انديشند. اين اعتراض ها گاه تا آن‌جا فرا مي‌رود که عطّار از زبان ديوانه اي شوريده به خدا نيز اعتراض مي‌کند. ديوانه اي برهنه از خدا پيراهني مي‌خواهد که بدان تن را بپوشاند. بسيار مي‌گذرد و او همچنان به راز و نياز با خدا مشغول است. عاقبت روزي کسي جامه اي پُروصله به او مي‌بخشد. ديوانه به سوي خدا سر بلند مي‌کند و به سرزنش خطاب به آن داناي راز مي‌گويد:

صد هزاران ژنده برهم دوختي
اين چنين درزي ز که آموختي؟

امّا اين اعتراض در واقع نشان از صميميت و نزديکي انسان با خدا دارد. چه، خدا مهربان است و بخشنده و بنده ضعيف خود را چنان مي‌نوازد که او امکان اعتراض پيدا کند. چنين بينشي در تصوّف، بازتاب خشونت‌ها و سخت‌گيري هاي اميران، حاکمان و دين داراني است که براي خود قدرتي خدايي‌ قائل اند و مردمان را بي هيچ گذشت و مدارا مورد سخت ترين فشارها و شکنجه ها قرار مي‌دهند. دوستي خدا و نزديکي به او نيشخندي زيرکانه به اين رفتار خدانشناسانه است.

از داستان هاي زيبايي که در آثار عطّار نقل شده ماجراي عشق شيخ‌ صَنعان به دختري ترساست. اين حکايت که در منظومه منطق الطير آمده خود داستان مستقلّي است. شيخ صَنعان، با همه مقامات مذهبي و عرفاني خود، در راه عشق دختر ترسا از همه چيز مي‌گذرد و پاي بر معتقدات مي‌نهد، شراب مي‌نوشد، خوک باني مي‌کند و تا آخرين مرحله کفر پيش مي‌رود تا رحمت خداوند او را از تاريکي مي‌رهاند و به نور و روشنايي مي‌رساند. آثار عطّار زباني ساده دارد و داستان هاي آن بسيار شيرين و دلکش است.

خاقاني شرواني (582-520ه/1186-1126م)

افضل الدين بديل بن علي خاقاني يکي از شاعران بزرگ قرن ششم هجري/دوازدهم ميلادي است. وي از پدري درودگر و مادري آشپز، که مسيحي بود، زاده شد. امّا از کودکي عمويش تربيت او را برعهده گرفت که پزشکي آشنا به فلسفه و حکمت و مردي صاحب نام بود. در بيست‌ و پنج‌ سالگي ‌يکي ازشاعران سرشناس زمان او را با خود به دربار خاقان اکبر منوچهر بن فريدون شروان شاه، از پادشاهان محلّي غرب ايران، که باج گزار سلجوقيان عراق بود، برد و از آن پس شاعرکه "حقايقي" تخلّص مي‌کرد خود را، با انتساب به شروان شاه، خاقاني خواند و از صله‌هاي هنگفت و جايزه هاي گران بهاي آن پادشاه برخوردار شد.

اقامت خاقاني در دربار شروان شاه دير نپاييد و با وجود مخالفت شاه، در آرزوي ديداراستادان دانش و ادب و عرضه هنر خويش به دربار پادشاهان مشرق، به ري و خراسان روي نهاد. هنگامي که به ري رسيد بيمار شد و ناچار مدّتي درآن جا ماند. در همان زمان خبرحمله ترکان غُز را به خراسان شنيد که بيداد بسيار کردند و مرداني بزرگ را از دم تيغ گذراندند. کشته شدن امام محمد بن يحيي نيشابوري که خاقاني بيش از همه در آرزوي ديدار او بود، شاعر را به "حبس‌ گاه شروان" باز گرداند. قصيده‌هاي بلندي که وي در اندوه از دست رفتن امام محمدّ بن يحيي سروده از جمله مؤثّر ترين اشعار اوست.

پس از چندي باز خاقاني راه سفر در پيش گرفت و به زيارت مکّه و مدينه شتافت. در بازگشت يکي از بزرگان بغداد او را به خدمت خليفه عبّاسي برد و گويا خليفه از او خواست که به عنوان دبير در دربار او بماند، امّا خاقاني نپذيرفت. در ضمن همين سفر خاقاني به سرودن يکي از مثنوي هاي خود به نام تحفة‌العراقين پرداخت که شرح زيارت خانه خدا و توصيف شهرهاي سر راه و احوال بزرگاني را که با ايشان ديدار کرده بود در آن آورده و در پايان از احوال و روزگار خود سخن رانده است. خاقاني در راه بازگشت از بغداد، به ديدار کاخ مدائن رفت و با مشاهده آن ويرانه غمناک که روزگاري بارگاه بزرگ ترين شاهان و دادگران روزگار بود قصيده‌اي زيبا سرود که چنين آغاز مي شود:

هان اي دل‌عبرت‌ بين از ديده نظر کن‌
هان ‌ايوان مداين را آيينه عبرت دان
. . . .

ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران تا خود چه‌ رسد خَذلان

در بازگشت به شروان خاقاني مورد بي مهري شروان شاه قرار گرفت و نزديک به يک سال به زندان افتاد. در اين مدّت چند حبسيه زيبا سرود که از بهترين اشعار اين نوع در ادب فارسي است. سفري ديگر به زيارت خانه خدا، از دست دادن پسر بيست ساله، و انزواي سال‌هاي پاياني زندگي شاعر در تبريز، از آخرين رويدادهاي زندگاني اوست. وي در تبريز درگذشت و در مقبره شاعران در محله سرخاب اين شهر به خاک سپرده شد.

خاقاني شاعري تواناست و با آن که در بسياري از قصيده‌هاي خود به مدح و ستايش پرداخته، امّا به خلاف بسياري از هم روزگاران خود مردي بلندطبع بوده، خود را خوار نکرده و آزمندانه به سوداي صِلِه پيشاني برخاک نسوده است. از او ديواني بزرگ از قصائد و مقطّعات‌ و ترجيع بندها و غزل ها و رباعيات برجاي مانده است و نيز مثنوي بلند تحفة‌ العراقين که درباره آن سخن رفت.

خاقاني شاعري صوفي مشرب نيست، امّا مانند بيشتر بزرگان زمان خويش کوشيده است تا روش سنائي را در بيان پند و پارسايي دنبال کند، از همين رو، خود را جانشين سنائي مي‌خواند و شايد به همين دليل در سال هاي آخر عمر به تصوّف و گوشه نشيني رو کرد و به گفته خود چند بار چلّه نشست.

خاقاني را جزء بزرگ ترين شاعران قصيده سراي ايران و يکي از ارکان شعر فارسي دانسته‌اند. مهارت او درآوردن تعبيرهاي تازه و پيچيده و توصيف و تشبيه هاي بسيار ظريف، که نمودار وسعت اطّلاع او نسبت به همه علوم و معارف زمان است، شهرت بسيار دارد. وي از به کار بردن غريب ترين کلمات عربي و اصطلاحات نجومي و فلسفي و تاريخي و جغرافيايي و امثال آن هرگز خودداري نکرده است و به همين جهت فهم شعر او دشوار مي‌نمايد. به علاوه، وي با آوردن استعاره ها و باريک انديشي در آفرينش مضمون هاي تازه و ترکيب هاي خاص خود بر اين دشواري ها افزوده است.



نظامي گنجوي (614-530 ه./1217-1135م)

ابو محمّد الياس نظامي گنجه‌اي از شاعران داستان سراي بزرگ ايران است. وي در گنجه مي‌زيست و جز يک سفر کوتاه هرگز از آن جا بيرون نرفت. آرامگاهش هنوز درهمان شهر، که اکنون جزو خاک جمهوري آذربايجان است، برجاي مانده. نظامي در جواني شاعري غزلسرا بود امّا در حدود چهل سالگي به روشي تازه روي آورد که همه شهرت او از آن‌است و آن سرودن پنج مثنوي مشهور است که خمسه يا پنج گنج خوانده مي‌شود و به ترتيب آفرينش به قرار زير است:

- مخزن الاسرار، منظومه‌اي در پند و اخلاق و عرفان، شامل بيست مقاله که هريک از آن‌ها داستاني کوتاه آورده است. اين داستان ها همه از زبان مردم گرفته شده و تنها با نتيجه گيري اخلاقي آن را پُرمعناتر کرده است.

-خسرو وشيرين، داستان عشقبازي خسرو پرويزپادشاه خوشگذران ساساني با شيرين شاهزاده خانم ارمني است. اين منظومه که زيباترين اثر عاشقانه ادب فارسي به شمار مي‌رود، بر زمينه تاريخ و افسانه بنا شده، و به نظر شاعر مکمّل شاهنامه است. در خلال داستان خسرو و شيرين، داستان افسانه اي شيرين و فرهاد نيز آمده که احتمالاً از داستان هاي بسيار قديمي و رايج در زبان مردم بوده است. با اين همه، منظومه خسرو وشيرين از کليّت و يکپارچگي داستاني زيبايي برخوردار است. شيرين در اين داستان زني زيبا، قوي، مصمّم، وفادار، شجاع، و خوددار توصيف شده است. شاعر در سرودن اين منظومه بر عشق خود نسبت به زني بنام آفاق اشاره کرده که در زمان سرودن منظومه او را از دست داده بوده است.

- ليلي و مجنون، داستان عشق غم انگيز دوجوان عرب است که در فارسي نيز شهرت داشته و نظامي گنجوي پس از توفيق در سرودن خسرو و شيرين به دستور يکي از فرمانروايان آن ناحيه به نظم آن روي آورده است. نظامي از اين داستان براي توصيف عشقي دست نيافتني با رنگ و بوي عرفاني استفاده کرده است.

- بهرامنامه يا هفت پيکر يا هفت گنبد، منظومه اي است براساس داستان تاريخي و افسانه اي بهرام پنجم معروف به بهرام گور شاهنشاه معروف ساساني. شاعر سرگذشت بهرام از کودکي تا مرگ، جنگ‌ها و روش دادگستري و رعيت پروري او را به نظم آورده است. در ضمن نيمي از منظومه هفت پيکر به توصيف هفت قصر بهرام گور اختصاص دارد که هريک به رنگي تزيين شده بود و شاه هر روز هفته را در يکي از اين قصرها به مناسبت تقارن رنگ و نام آن با هفت ستاره آسمان نزدِ يکي از هفت شاهزاده خانم که از اقليم هاي هفت گانه آورده شده بودند، مي‌گذراند. هريک از شاهزاده خانم ها براي بهرام گور داستاني مي‌گويد که علاوه بر جنبه هاي اساطيري سرشار از حکمت و پند و اندرز است. بعضي اين منظومه را برجسته ترين اثر نظامي دانسته اند.

- پنجمين مثنوي پنج گنج اسکندرنامه در باره شخصيت تاريخي و افسانه‌اي اسکندر مقدوني است. اين منظومه داراي دو بخش است: شرفنامه و اقبال نامه، و با آن‌ که اسکندر به واسطه حمله و غلبه بر ايرانيان در بسياري آثار و نوشته هاي قبل و بعد از اسلام ملعون دانسته شده، امّا در اين اثر نظامي اورا شاهي بزرگوار، دانشمند و دوستدار فلسفه وحکمت توصيف کرده است. به نظر مي‌رسد که پرداختن به اسکندر در واقع اندکي دوري گزيدن از شاهان و پهلوانان باستاني ايراني باشد که محبوب ساکنان نواحي شرق ايران يعني خراسان و سيستان بودند. به علاوه، در زمان نظامي به تدريج احساسات شديد ملّي جاي خود را به معتقدات مذهبي مي‌داده است و به اين جهت اسکندر به‌عنوان پادشاهي که معتقد به فلسفه و حکمت و علوم الهي بوده مورد توجه قرار گرفته. اين جنبه از شخصيت اسکندر زاده تصوّرات مسلمانان از مرکزيت فلسفي و عرفاني اسکندريه بوده است، خاصّه آن که بعضي مفسّران او را با ذوالقرنين مذکور در قرآن کريم يکي دانسته و مقام والاي ديني، و حتي پيامبري براي او قائل شده اند.

مولانا جلال الدين محمّد بَلخي (672-604ه/1207 1273-م)

جلال الدين محمّد بَلخي مشهور به‌ مولانا و مولوي، بزرگ ترين عارف متفکّر ايراني است که مجموعه عظيم وگران قدر آثار او، ادب فارسي و انديشه ايراني را در اوج اعتلا به نمايش مي‌گذارد. وي از خاندان بزرگان بَلخ بود. پدرش بهاءالدين وَلَد براثر اختلافي‌که با سلطان محمّدخوارزم شاه پيدا کرد، مقارن حمله مغول، از راه خراسان و بغداد به قونيه در ترکيه امروز رفت و در آن جا به تدريس و ارشاد و اداره امورديني مردم پرداخت.

جلال الدين محمّد هنگامي که در کودکي همراه پدر ازخراسان مي‌گذشت مورد توجّه خاص عطّار نيشابوري قرارگرفت. شاعر و عارف بزرگ نسخه‌اي ازکتاب اسرارنامه را به او بخشيد و مژده داد که «زود باشد که اين پسر آتش در سوختگان عالم زند.» جلال الدين بيست و چهارساله بود که پدرش درگذشت و او به تشويق و راهنمايي يکي از بزرگان صوفيه و ياران پدر براي کسب علم راهي شام شد. وي هفت سال در حَلَب و دَمِشق بسر برد و از درس بزرگان زمان بهره ها گرفت. با محيي‌الدين ابن عربي آشنا شد و گفته اند که به حلقه درس او پيوست.

درهمين زمان جلال الدين محمّد براي اوّلين بار با عارفي شوريده و بي قرار بنام شمس تبريزي آشنا شد. شمس عارفي بزرگ بود که انديشه اي جوشان و بلندپرواز داشت. خود گفته است که در آن زمان «پس از شصت سال پرواز از خود ملول شده بود و کسي مي خواست از جنس خود تا او را قبله سازد» و هم در جستجوي راهنمايان بود تا «انگشت بر رگ ايشان نهد». شمس ‌تبريز جامه‌هاي خشن سياه و پُر وصله مي‌پوشيد و ژوليده همه جا پرسه مي‌زد. سخن هاي بي پروا مي‌گفت و صاحبان زر و زور و اهل تزوير و ريا را به مسخره مي‌گرفت.

ملاقات جلال الدين محمّد با شمس تبريز اين بار به درازا نکشيد. جلال الدين به قونيه بازگشت و در مسند ارشاد و تدريس مقامي بلند يافت. وي فقه و علم ديني درس مي‌داد و مريدان و شاگردان او مردمي صاحب احترام و با اعتبار بودند. به سال 642 ه./1244م، روزي درميان بازار قونيه، جلال الدين محمّد با جمع مريدان با وقار و با ابّهت از روحانيان صاحب علم و پرهيزگار در حرکت بود که بار ديگر شمس تبريز، آن سياه ‌پوش ژوليده، بر سر راه ايشان سبز شد. از مولوي سؤالي کرد و جوابي شنيد. پس از آن چهل روز يا سه ماه آن دو در اتاقي در بر اغيار بستند. پس از آن مولوي ديگر نه آن عالِم صاحب مقام، که شوريده اي سرانداز شد. «به جاي اقامه نماز و مجلس وعظ، به رقص و سَماع پرداخت و به جاي قيل و قال به وجد و حال دل بست. و همه کس را معلوم شد که آن صاحب منبر و زاهد پيشين در اصل رندي لاابالي و مستي پيمانه به دست و عاشقي کف زنان بوده است.»

مولانا تا آن زمان، يعني سي و هشت سالگي، هيچ شعر نگفته بود. امّا آن يار شصت ساله چنان تارهاي روح او را به نوا درآورد که شاعري آغاز کرد و سيل غزل ها را جاري نمود. رفتار او ياران و مريدان پيشين را به خشم آورد و همگان را برضدّ شمس شوراند. شمس ناچار پس از شانزده ماه از آن جا گريخت. امّا با رفتن او شيدايي و بي تابي مولانا بيشتر شد. جامه عزا پوشيد و بنياد رقص و سَماع گذاشت. رُباب به دست گرفت و نوعي تازه از آن ساخت که شش سيم داشت. اين شور و شيدايي و زاري و بي‌قراري و رفتن ها و گشتن هاي مولوي، عاقبت شمس تبريز را واداشت که به قونيه باز گردد. امّا اين بار آمده بود «تا هم زشتي هاي خويش را به مولانا بنمايد و هم خوبي هايش را» و آمده بود «تا آن نازنين را که ميان قوم ناهموار گرفتار آمده بود برهاند.»

شمس اين بار در خانه مولانا جاي گرفت و با زني از بستگان او ازدواج کرد. نوشته اند که بر در اطاق مولانا مي ايستاد و بزرگاني را که براي کسب شهرت به ديدن وي مي‌آمدند برمي‌گرداند و گاه به تمسخر از ايشان مي‌خواست که درم و دينار نثار کنند. حسودان و ظاهربينان نيز آرام نماندند و بار ديگر تعصّب چنان فزوني گرفت که شمس در مدّتي کمتر از دوسال به ناگاه ناپديد شد. بعضي گفته اند که به دست مخالفانش کشته شد.

باز مولانا ديوانه وار و در پي يار سفر آغاز کرد. به هرجا سرکشيد و از هرکس نشان او پرسيد. امّا عاقبت به قونيه باز گشت و شيدا و شوريده بيت و غزل مي‌گفت و در سَماع و رقص و چرخ زدن خود را از ياد مي‌برد. ديگر هرگز کسي از او وعظ نشنيد و او را بر سر منبر نديد. آن چه امروز به نام ديوان شمس تبريزي برجاي است غمناله هاي آن عارف عاشق است که در خيال با معشوق سرو سرّي داشت.

پس از ناپديد شدن شمس، مولانا ياران همدل ديگر براي خود مي‌جست. صلاح‌الدين زرکوب، مردي پيشه ور و ساده دل، چندي بردل سوخته او مرهم گذاشت و چون وصيّت کرده بود که با رقص و شادي اورا به گور بسپارند، مولانا در تشييع جنازه او دست افشان و پاي کوبان تا گورستان رفت و پس از او ياري ديگ رگزيد به نام حسام‌الدين چَلَبي از خاندان جوانمردان و اهل فتوّت قونيه. مولانا ده سال آخر عمر را با او گذراند و مثنوي معنوي را در اين سال ها سرود. هنگامي که مولوي در قونيه درگذشت ستاره درخشان عرفان ايران زمين نيز غروب کرد. در تشييع جنازه اش پيروان همه اديان و مذاهب شرکت داشتند، چه، مولوي در دوستي و عشق بين آدميان مرز و فاصله اي نشناخته بود.

سعدي (691-600 يا ه/1291-1203م)

شيخ مشرف الدّين ابن مصلح بن عبدالله شيرازي مشهور به شيخ سعدي از برجسته ترين شاعران و نويسندگان تاريخ ادب ايران است. وي در شيراز در خاندان عالمان دين به دنيا آمد و در جواني پس از فرا گرفتن علوم ادبي و ديني براي تحصيل به مدرسه نظاميه بغداد رفت. در سال هاي اقامت در بغداد علاوه بر تحصيل علوم زمان خود با مشايخ بزرگ صوفيه آشنا شد و از محضرشان بهره هاي بسيار برد. امّا با همه ارادتي که به ايشان داشت، تابع و فرمانبردارهيچ يک نگرديد و استقلال فکر و انديشه خويش را تا پايان عمرحفظ کرد، گو اين که خود به يکي دو تن از مشايخ بزرگ روزگار خويش ارادت مي ورزيد.

سعدي در سفرهاي طولاني به حجاز، شام، و لبنان رفت و بعدها در آثار خود به تجربه هاي حاصل از اين سفرهاي دور و دراز اشاره کرد. در همين نوشته ها از شهرها و ممالک دور دست شرق مانند کاشغر و هند نيز ياد کرده است امّا يقين نيست که خود به همه اين سرزمين‌ها رفته باشد. اين سفر طولاني که در آغاز جواني از شيراز به بغداد آغاز شد پس از حدود سي و پنج سال با بازگشت به ايران پايان يافت.

مقارن همان سال هُلاکوخان مغول سراسر خاک ايران را درنَوَر ديد و در بغداد باکشتن خليفه و شماري از وابستگان و نزديکان او دستگاه خلافت عبّاسي را برانداخت. امّا در اوان حمله مغول، شيراز از کشتار و ويراني در امان ماند زيرا اتابکان فارس از در اطاعت درآمده بودند. سعدي در655 ه/1257م به شيراز باز گشت و در شمار نزديکان سعدبن ابوبکر زنگي درآمد،. امّا نه به عنوان شاعر درباري بلکه پيري محترم و دانشمند و جهان ديده وقطب صوفيان‌که با وعظ و ارشاد مردم و سرودن اشعار و تأليف کتاب ها و رسالات روزگار مي‌گذراند.

سعدي در زمان زندگي خود شهرت بسيار يافت. شاعران از دور دست هاي هند تا ترکيه امروز از او تقليد مي‌کردند. پس از او نيز آثارش سرمشق شاعران و نويسندگان بوده است. امّا هرگز هيچ نوشته ديگري از اين نوع نتوانسته در زيبايي، رواني و تسلّط ب رروح زبان به اوج هنري استاد سخن سعدي نزديک شود. همه گويند ولي گفتن سعدي دگر است.

سعدي با ذهني حسّاس و نکته ياب به آميختن تجربه هاي تلخ و شيرين و بازنمودن زواياي روح و دل آدمي هنرمندي توانا بود. آثارش ترکيبي از نظم و نثر است و غزليات بزرگ‌ترين بخش سروده هاي اوست، اشعاري که در آن ظريف ترين عواطف عاشقانه و لحظه هاي شوق و هجران همراه با وصف زيبايي هاي طبيعت بازگو شده است. سعدي در قصايد خود به تحسين مردان بزرگ و دانشمند و رجال نيک سيرت روزگارخود پرداخته است. مظفّرالدّين ابوبکر پسر سعدبن زنگي و شمس الدين صاحب ديوان جويني و برادر او عطاملک جويني، بيش از ديگران مورد توّجه سعدي بوده‌اند. مرثيه‌هاي بسيار در اندوه مرگ بزرگان نيز از ديگر اشعار سعدي است که در نوع خود ممتاز است.

امّا برترين مجموعه شعر او بوستان است که شاعر درآن ضمن حکايت هاي شيرين کوتاه به تجزيه و تحليل عميق روابط انساني پرداخته. در آثار منثور وي گلستان چنين مقامي را دارد. اين کتاب کوچک که با نثري بسيارروان و آميخته با شعر نوشته شده همچون بوستان مجموعه اي است از داستان ها که هريک به نوعي چشم خواننده را بر زشتي ها و زيبايي هاي زندگي اجتماعي مي‌گشايد. بخش ديگر آثار شعر و نثر سعدي مجموعه هايي است از هَزْلْ و شوخي و انتقاد. مجموعه آثار شيخ سعدي را به مناسبت تنوّع مطالب آن "نمکدان شعر"گفته اند. از حکايت هاي گلستان سعدي است:

کسي مژده پيش انوشيروان عادل آورد و گفت: «شنيدم که فلان دشمن تو را خداي عزّ وجلّ برداشت.» گفت: «هيچ شنيدي که مرا بگذاشت؟» اگر بمرد عدو جاي شادماني نيست‌ که زندگاني‌ ما نيزجاوداني نيست»

* * *

هرگز از دور زمان نناليده بودم و روي از گردش آسمان درهم نکشيده، مگر وقتي که پايم برهنه مانده بود و استطاعت پاي پوشي نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دل تنگ. يکي را ديدم که پاي نداشت. سپاس نعمت حق به جاي آوردم و بر بي‌کفشي صبر کردم.

مرغ بريان به چشم مردم سير
کمتر از برگ ترّه برخوان است

وان که را دستگاه و قوّت نيست‌
شلغم پخته مرغ بريان است

حافظ (ف. 791 يا 792 ه./1412 يا 1413م)

خواجه شمس الدين محمّد، بزرگ ترين شاعر غزل سراي ايران در قرن هشتم هجري/چهاردهم ميلادي در شيراز مي‌زيسته است. وي به همه علوم مذهبي و ادبي زمان خويش و به زبان فارسي و عربي آشنايي کامل داشت و چون قرآن را با روايت هاي مختلف از برمي‌خواند، در اشعار خود حافظ تخلّص مي‌کرد. نيز صدايي خوش داشت و با موسيقي کاملاً آشنا بود. حافظ در جواني به دربار امراي اينجو راه يافت و نزد شاه شيخ ابواسحاق که حاکم فارس بود به مقامي والا رسيد. ديري نگذشت که امير مبارزالدين محمّد، مؤسّس سلسله آل مظفّر برشيخ ابو اسحاق دست يافت و او را در ميدان شهر شيراز کشت. سپس خود با خشونت و سخت گيري تمام به حکومت پرداخت.

امير مبارزالدين، که حافظ او را محتسب خوانده است، در امور مذهبي بر مردم بسيار سخت مي‌گرفت. درِ ميخانه ها را مي بست و مردم را از باده نوشي و مي‌گساري و نوازندگي باز مي‌داشت. حافظ اين اعمال را که ازخشک انديشي و تعصّب مذهب قشري سرچشمه گرفته بود رياکارانه مي‌دانست و در شعرخود سخت به آن مي‌تاخت. چندي بعد پسران اميرمبارزالدين که از سخت‌گيري‌هاي بسيار او به جان آمده بودند بر وي شوريدند و اورا کور کردند. شاه شجاع، شاه يحيي و شاه منصور، از آل‌مظفّر، در زمان زندگي حافظ يکي بعد از ديگري به پادشاهي رسيدند. حافظ بيش از همه با شاه شجاع روابطي صميمانه داشت. امّا اين دوستي نيز چندي بعد به کدورت انجاميد. شاه شجاع يک بار از برادر خود محمود شکست خورد و به کرمان گريخت و چون پس از دوسال برادرش محمود را شکست داد و به شيراز بازگشت به مردي دهن بين، بدگمان و بد زبان بدل شده بود.

در اين روزگار امير تيمور بر ايران حمله آورد و در اصفهان قتل عامي عظيم کرد. نوشته‌اند که هفتاد هزار تن را کشت و از سرهاي کشتگان مناره ها ساخت. اين احوال در شعر حافظ به صورت ناپايداري دنيا و ضرورت گرامي داشتن لحظه‌هاي خوش زندگي انعکاس يافته است. حافظ در چنين دوران آشفته‌اي همه عمر درشيراز زيست. سفرهاي کوتاه او به اصفهان و يزد او را ناخشنود بازگرداند و از دعوت محمود شاه بهمني دَکَني به هندوستان نيز به علّت طوفاني بودن دريا چشم پوشيد و در شيراز درگذشت. حافظيه، آرامگاه او در اين شهر، زيارتگه رندان جهان است.

از حافظ ديوان اشعاري برجاي است که از ديرباز در خانه هر ايراني، از شهري و روستايي و دانش مند و بي سواد، در کنار قرآن کريم جاي گرفته است. با آن که فهم دقيق شعر حافظ آسان نيست، امّا ايرانيان با شِعر او راز و نيازها دارند و فال گرفتن از ديوان اش، چه به اعتقاد و چه از روي تفنّن، نزد آن ها رسمي ديرينه است. لقب لسان الغيب يا گوياي اسرار به همين مناسبت به او داده شده است.

حافظ در شعر اغلب از خود به عنوان رند ياد مي‌کند يعني کسي که پاک باخته و بي‌نياز است، و با همه هشياري و دانايي به رسوم و مقرّرات اجتماعي بي اعتناست. وي بيش از همه از تظاهر به زُهد و رياکاري در اعمال مذهبي بيزار است. با اين همه، پرداختن بيش از حد به لذات ظاهري و غرق شدن در ماديات نيز به نظر او شايسته انسان آگاه نيست. او ناپايداري اوضاع و بي دوامي قدرت و شکوه و جلال شاهان را ديده است. بنابراين اعتقاد دارد که بايد از زيبايي هاي طبيعت ولحظه هاي خوش دوستي و محبّت برخوردار شد و چند روزه زندگاني را به شادي و خوشي گذراند.

شعر حافظ آميزه‌اي است از معاني عرفاني و اجتماعي و عاشقانه. گاه در يک غزل تشخيص اين سه معنا از يکديگر آسان نيست. به اين جهت کلام او چند پهلوست و هرکس از آن به اندازه فهم خود درمي‌يابد. دقايق و لطايف شعر او با آن که قرن ها مورد شرح و تفسير قرار گرفته هنوز به طور کامل شناخته نيست. بارزترين جنبه شعر حافظ عشق سرشار او به آب و خاک و سرزمينش، شيراز، است. اين اشتياق به صورتي گسترده تر شامل ارزش‌هاي والاي فرهنگ اصيل ايراني مي‌گردد. اشارات صريح او به اشخاص و حوادث تاريخي ايران قديم محدود است امّا نگرش او به هستي و ديد او نسبت به انسان و محبّت و مدارا و گذشت نشان مي‌دهد که چگونه از احوال مغشوش زمانه و خشونت ها و رياکاري ها و مردم فريبي هاي نوخاستگان به قدرت رسيده، رنج مي برد. براي آشنايي با شعر حافظ او را به شاخ نَبات قسم مي‌دهيم، فالي مي‌گيريم و چنين مي‌خوانيم:

شگفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلاي‌ سرخوشي‌اي صوفيان باده پرست

اساس توبه‌ که در محکمي چوسنگ نمود
ببين که‌ جام زجاجي چه ‌طرفه‌اش بشکست

بيار باده که در بارگاه استغناء
چه‌ پاسبان وچه ‌سلطان، چه‌ هوشيار و چه‌ مست

از اين‌ رباط دو در چون‌ ضرورت است‌ رحيل
رواق و طاق معيشت‌ چه سربلند و چه پست

مقام عيش ميسر نمي شود بي رنج
بلي، به حکم بلا بسته اند عهد الست

به ‌هست‌ و نيست‌ مرنجان‌ ضمير و خوش‌ مي‌باش
که ‌نيستي ‌است سرانجام هرکمال که هست

شکوه آصفي باد و منطق ط‌ير
به ‌باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نيست

به بال و پر مرو از ره که تير پرتابي
هوا گرفت زماني ولي به خاک نشست

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گويد
که گفته سخنت مي برند دست بدست

عُبيد زاکاني (ف. 772 ه/1370م)

عُبيد زاکاني طنزنويس مشهور ايراني است که در قرن هشتم هجري/چهاردهم ميلادي همزمان با حافظ در شيراز مي‌زيست. وي از خانواده‌اي بزرگ و صاحب نام اهل قزوين بود. در جواني به دربار شاهان و بزرگان روزگار راه يافت و به عنوان شاعري توانا و نويسنده‌اي استاد و صاحب سبک مشهور شد. شاه شيخ ابواسحاق اينجو، سلطان اويس جلاير و شاه‌شجاع از آل‌مظفّر ازجمله کساني بودند که عبيد زاکاني ايشان را در اشعار خود ستوده و برخي از آثارش را به نام ايشان کرده است.

امّا شهرت عُبيد زاکاني به سبب چند منظومه و رساله کوچک است که در آن ها باطبع ظريف و نکته ياب خويش، اوضاع اجتماعي و نابساماني هاي اخلاقي زمان را در لباس طنز و نيشخند به مسخره گرفته. وي دراين آثار نشان مي دهد که نويسنده‌اي دانا و آشنا بر بسياري از ترفندهاي بدکاران ظاهرصلاح است. لطيفه هاي عُبيد، با نثري بسيار هنرمندانه، در کمترين کلمات بيشترين معنا را مي‌رساند و از چنان عمق و تيزبيني برخوردار است که گاه شنونده و خواننده هوشيار را همزمان به خنده و گريه وا مي‌دارد.

مجموعه آثار طنزعُبيد زاکاني از يک منظومه به نام موش و گربه و چند رساله کوچک به نام هاي صد پند و دلگشا و تعريفات و اخلاق ‌الاشراف تجاوز نمي کند. قسمت قابل ملاحظه اي از رساله هاي او نيز به واسطه زشتي کلام وهَزْل تند و اشاره به مطالبي که باعفّت عمومي تناسب ندارد، معمولاً ناديده گرفته مي‌شود و در جمع از آن ها سخن نمي‌رود. با اين همه عُبيد زاکاني در بين عموم مردم ايران از شهرت بسيار برخورداراست.

زشتي و تندي بخشي از هَزْليات او بيشتر نتيجه اوضاع روزگار است. در قرن چهاردهم ميلادي بر اثر حمله مغول نظام پيشين اخلاقي و اجتماعي درهم ريخت و کساني که از آن پس روي کار آمدند بيشتر مردمي فرصت طلب بودند که در انديشه منافع خود از هيچ ستمي بر فرودستان خودداري نمي‌کردند. ظاهرسازي و ريا کاري، بخصوص در پوشش دين و مذهب، رواج کامل داشت و غريزه شهوت پرستي و غلامبارگي بر صاحبان زر و زور چيره بود.

در چنين احوال که کسي را ياراي چون و چرا نبود، بعضي به صراحت و شدّت انتقاد مي‌کردند و بعضي ديگرچون عُبيد زاکاني مسخرگي پيشه ساختند. فضلا و دانشمنداني بزرگ و انديشه ور با همه بلندي مقام درعلم و احترامي که نزد ايلخانان داشتند در حلقه شعبده بازها و معرکه مسخره ها و دلقک‌ها مي‌نشستند و با آنان به همان شيوه‌اي رفتار مي‌کردند که با بزرگان و قدرتمندان. آنان به اين طريق نه تنها رفتار متکبّرانه صاحبان حشمت و جاه را به چيزي نمي‌گرفتند بلکه با نيشخند و شوخي پليدي ها و رياکاري‌هاي ايشان را نيز به ديگران مي‌نمودند. عُبيد زاکاني در هَزْليات و طنزهاي خود از همين نکته ها سخن مي‌گويد. وي در رساله تعريفات طبقات مردم زمانه را چنين معرفي مي‌کند« العَسَس: آن که شب راه زند و روز از بازاريان اجرت خواهد؛ البازاري: آن که ازخدا نترسد؛ الطبيب: جلاّد؛ دارالتعطيل: مدرسه؛ الجاهل: دولتيار؛ القاضي: آن که همه او را نفرين کنند.»

رساله صد پند را عُبيد زاکاني، به تمسخر، در مقابل نوشته هاي مدّعيان اخلاق آورده است که در آن زمان سخن در باره آن را به ابتذال کشيده بودند. گمان مي‌رود که بيشترين طنز عُبيد در اين رساله متوجّه خواجه‌ نصيرالدين طوسي مؤلف اخلاق ناصري است. زيرا در مقدّمه مي‌نويسد که اين پندها چکيده گفته ها و نوشته هاي افلاطون، ارسطو و خواجه نصير است. آن گاه پند مي‌دهد که: «تا توانيد سخن حقّ مگوئيد تا بر دل ها گران نشويد و مردم بي سبب از شما نرنجند. مسخرگي و دف زني و گواهي به دروغ و دين به دنيا فروختن پيشه سازيد تا عزيز باشيد و از عمر برخوردار گرديد.»

در رساله اخلاق الاشراف روي سخن با طبقات ممتاز است. عُبيد زاکاني دراين رساله از مرگ مردمي ومردانگي وعزّت و شهرت مسخرگي و بي‌آبرويي در دستگاه حکومتي سخن مي‌گويد و با نثري سنگين و فضل‌فروشانه از تاريخ نمونه مي‌آورد که: «چنگيزخان که امروز به کوري اعداء در درک اَسفَل مقتدا و پيشواي مغولان اولين و آخرين است تا هزاران هزار بي‌گناه را به تيغ بي دريغ از پاي درنياورد، حکومت روي زمين بر او مقرّر نگشت و. . . ابوسعيد بيچاره چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد وخود را به شعار عدل موسوم گردانيد، در اندک مدتي دولتش سپري شد.»

امّا منظومه موش و گربه، که مشهورترين اثرعُبيد زاکاني است، داستان توبه گربه از خوردن موش است. گربه ادّعا مي‌کند که از اين پس موش ها را نخواهد خورد. موش ها با همه زيرکي در مقابل ظاهر آراسته گربه، که به ‌مقدّسات‌ قسم خورده، فريب مي‌خورند و هدايا و پيش‌کش‌ها برايش مي‌آوردند. امّا گربه ناگاه حمله مي آورد و:

اين زمان پنج پنج مي‌گيرد
چون شده زاهد و مسلمانا

درباره عبيد سخني رساتر از اين گفته استاد غلامحسين يوسفي نيست که: «من در ميان ظلمات قرن هشتم هجري، سيماي تابناک عُبيد زاکاني را مي‌بينم با دو چشم روشن و ژرف بين. وجود او و سعدي و حافظ، در آن روزهاي سخت و طاقت گداز، دليل بارزي است بر جوهر لياقت ملّت ايران، ملّتي رنج ديده و پُرطاقت و زنده و پايدار.»

اميرعليشير نوائي (906-844 ه/1500-1440م)

امير عليشير نوائي از درباريان هنرمند و هنر پرور سلطان حسين بايَقرا بود که در قرن نهم هجري/پانزدهم ميلادي مي‌زيست. نسب وي به ترکان جُغَتائي مي‌رسيد و اجدادش به تاتارها پيوسته بودند. وي در سمرقند زاده شد و پرورش يافته همان ديار بود. در کودکي دوران دبستان را با سلطان حسين بايَقراء، شاه زاده تيموري، گذراند و در اوايل جواني در سمرقند، مشهد طوس و مَرو به کسب علم و کمالات پرداخت. در روزگار جواني چندي دُچار آوارگي و تنگ دستي شد. امّا هنگامي که سلطان حسين بايَقرا با تصرّف هَرات به سلطنت نشست، امير عليشير نيز به دعوت وي به او پيوست و در هرات مُهردار سلطان شد.

پس از آن امير عليشير درحدود يکسال حکومت استراباد را داشت. امّا گويي طبع او با حکومت سازگار نبود. به اصرار به هَرات بازگشت و تا پايان عمر نديم و مشاور نزديک سلطان و يکي از ارکان حکومت او بود. باوجود اين، وقت خود را بيشتر به معاشرت و حمايت شاعران و دانشمندان و هنروران مي‌گذراند و به نوشتن کتاب ها و سرودن شعر مي‌پرداخت. امير مردي دانشمند و شاعر و شعرشناسي با ذوق و نکته‌ياب بود. کتاب وي به نام مجالس ‌النفائس در شرح احوال و اشعار شاعران ‌قرن‌ نهم هجري در زبان ‌فارسي‌ اهميت‌ بسيار دارد. علاوه بر اين، پرورش و حمايت او از اديبان و شاعران روزگار سبب شد که، با وجود رکود و سکوت و انحطاط فرهنگي در نيمه اوّل قرن، پس از روي کار آمدن او يک باره گروهي از صاحبان فضل براو گرد آيند. معروف ترين ايشان، عبدالرحمان جامي، آخرين شاعر بزرگ ادب و عرفان و شعر کلاسيک ايران، است که علاوه بر سه ديوان و کتاب بزرگ هفت اورنگ به شعر، آثاري چون بهارستان به سبک ‌گلستان‌ سعدي و نفحات الانس در شرح احوال عارفان و انديشه وران روزگار به نثر نوشته است.

از ديگر بزرگان دستگاه اميرعليشير، ميرخواند، مورّخ بزرگ و صاحب کتاب تاريخ عمومي روضة الصفاء است. وي اثر با ارزش خود را با استفاده از کتاب خانه بزرگ امير به انجام رسانده و از مراجع آن استفاده بسيارکرده است. دولتشاه سمرقندي، نويسنده تذکرة الشعرا، و کمال‌الدين بهزاد نقاش بي نظير قرن نهم هجري/پانزدهم ميلادي و مولانا حسين واعظ کاشفي نويسنده کتاب انوار سهيلي و فتوّت نامه سلطانی و بسياري ديگر از اين دست، همگي پروردگان آن امير هنرپرور هستند. اين بزرگان در آثار خويش بارها از اميرعليشير به نيکي ياد کرده و مراتب سپاس خود را بازگو نموده اند.

تأثير شخصيت بارز اميرعليشير در فضاي فرهنگي زمان بدان حد بوده است که حتّي پيش از مرگ او اغلب يادش را گرامي داشته و در نوشته ها آن امير نيکوخصال را ستوده‌اند. به گفته استاد ملک الشّعراء بهار «پيدا آمدن اميرعليشير در دستگاه تيموريان مثل اخگري بود که ناگهان خانه روشن کند و با تابشي قوي به کار ترويج فرهنگ و ادبيات بپردازد.»

درباره اميرعليشير و نفوذ فرهنگي عظيم او در قرن نهم هجري/ پانزدهم ميلادي داستان‌هاي بسيار نقل شده و هاله اي از افسانه سيماي تاريخي او را در بر گرفته است. در اين افسانه ها امير با مردم به شوخي و نکته سنجي مي‌پردازد و دوستان نيز به راحتي با لطيفه و کنايه به او پاسخ مي‌دهند. آورده اند که شاعري مفلس در شب عيد نوروز بي مايه و آذوقه مانده بود. فرزندش را سياه پوشاند و به خدمت امير فرستاد. امير مقداري پول براي کفن و دفن شاعر پرداخت. روز عيد شاعر با جامه نو نزد امير رفت و در جواب تعجّب او گفت که «اگر امير آن انعام را نمي‌رساند مُرده بودم.» شاعري ديگر روزي به درگاه امير رفت. امير گفت: «خوش آمدي که ما کسي را مي خواستيم تا با او مسخرگي کنيم.» شاعر جواب داد: «ما نيز براي همين کار آمده ايم.»

اميرعليشير را در لباس پوشيدن و تجمّل خانه و رفتارنيز مردي با ذوق توصيف کرده‌اند. در زمان او دستار ميرعليشيري و قباي ميرعليشيري و چيزهاي ديگر از اين دست مشهور بوده است. وي بعضي منظومه‌هاي مشهور فارسي چون خمسه نظامي گنجوي را به شعر ترکي درآورده است. از او ديوان اشعار بزرگي به فارسي و ترکي برجاست که تنها بخش فارسي آن شش هزار بيت دارد. باوجود اين، امير عليشير به زبان فارسي شيفتگي کامل داشت و در راه پرورش فارسي زبانان سخت مي‌کوشيد. اميرعليشير در کار ساختمان و آباداني در گوشه و کنار کشور نيز بسيار مي‌کوشيد. در افسانه ها بناي سيصد و هفتاد ساختمان را به او نسبت داده و گفته اند که وي در يک روز چهارصد عمارت خير بنا نهاد. آن چه مسلّم است آرامگاه عطّار در نيشابور، سدّ طُرق نزديک مشهد، رباطي در سنگ بست، در راه مشهد به فريمان، بخشي از ايوان جنوبي صحن عتيق حرم حضرت رضا(ع)، و کانال کشي چشمه گيلاس (گلسب) در طوس از کارهاي خير اوست که هنوز در خراسان باقي است.

امير عليشير در62 سالگي درهَرات درگذشت. مرگ او که به منزله سر و عقل دربار سلطان حسين بود بنياد دولت تيموريان را سُست کرد. سلطان حسين چند سالي پس از وي درگذشت و اُزبک ها با تصرّف هرات تيموريان را برانداختند.

شيخ بهايي (1031-952 ه/1622-1546م)

بهاء الدين محمّد عاملي معروف به شيخ بهايي از دانشمندان برجسته قرن شانزده ميلادي است. وي هم زمان با شاه عبّاس بزرگ صفوي مي‌زيست و مورد احترام و تکريم وي بود. شخصيّت محبوب و شهرت بسيارش به علم، سيماي تاريخي او را با افسانه درآميخته است. گفته‌اند که او براي گرم کردن گرمابه‌اي در اصفهان، شمعي برافروخته بود که به تنهايي گرمابه را گرم مي‌کرد. شمع روزگاري دراز روشن بود بي آن که کم شود. باز گفته اند ساعتي ساخته بود که بدون کوک و پاندول کار مي‌کرد.

شيخ بهائي در بَعَلبَک متولّد شد. پدرش از شيعيان دانشمند جَبَل عامل در لبنان بود که در زمان شاه طهماسب و به دعوت او به ايران آمد و سال ها به عنوان شيخ اسلام در هَرات مي‌زيست و ولي عهد را تعليم مي داد. شيخ بهايي، که هنگام آمدن به ايران کودکي خردسال بود، حکمت و علوم را نزد پدر و ديگر استادان معروف زمان آموخت و در جواني در قزوين و اصفهان، پايتخت پادشاهان صفويه، حلقه‌هاي درس بزرگي برپا کرد. وي شاگردان بنامي چون صدرالدين شيرازي معروف به ملاّصدرا را پرورش داد. شيخ بهايي با دو فيلسوف و متفکّربزرگ زمان خويش، ميرداماد و فِندِرسکي، نيز هم زمان بود و با آنان دوستي عميق و نزديک داشت. در باره احترام و علاقه شيخ بهائي و ميرداماد به يکديگر داستان هاي بسيار بر سر زبان ها بوده است.

نوشته هايي که از شيخ بهايي برجاي مانده بيش از پنجاه کتاب و رساله است. بيشتر اين آثار هنوز در مدارس مذهبي ايران و ديگرکشورهاي اسلامي تدريس مي‌شود. امتياز آثار بهائي درسادگي و خالي بودن آن ها از مطالب زايد است. هر خواننده از کتاب هاي وي، که بيشتر درباره نجوم و حساب، اسطرلاب، فلسفه و عرفان است، به حدّ استعداد خود بهره مي‌برد. شيخ بهايي کتابي نيز به‌ نام کشکول دارد که در آن مجموعه اي از مطالب علمي چون هندسه و فلسفه را با موضوعات ادبي و تاريخي و جبر و حساب و غير آن يک جا گرد آورده است. کشکول ظرف دسته داري است که درويش ها به دست مي‌گرفته اند و مردم پول و خوراکي و اشيايي را به عنوان صدقه و نياز در آن مي‌ريختند.

شيخ بهايي با آن که در خانواده اي عرب متولّد شده بود امّا چون از کودکي درايران پرورش يافت خوي و ذوق ايراني گرفت. وي به فارسي اشعاري بسيار زيبا و پُرمعنا سروده است که شور و حال اشعار صوفيانه و عارفانه ايراني را دارد:

تا کي به تمنّاي وصال تو يگانه‌
اشکم شود ازهر مژه چون سيل روانه

خواهد به سرآيد شب هجران تو يا نه
‌اي تير غمت را دل عشّاق نشانه

‌جمعي بتو مشغول و تو غايب زميانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد
ديدم همه را پيش رخت راکع و ساجد

در ميکده رُهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد
يعني که تو را مي طلبم خانه به خانه

شيخ بهايي کتابي به نثر دارد که در آن صوفي و طالب علم به زبان گربه و موش و به رمز به گفتگو پرداخته اند. آرامگاه شيخ بهايي درکنار مرقد امام رضا(ع) درمشهد مقدّس است.

ملاّصدرا (1050-980/1640-1572م)

محمّد بن ابراهيم قوامي ملقّب به صدرالدين ومعروف به ملاّصدرا و صدرالمتألهين، بزرگ ترين فيلسوف الهي و از حکماي مشهور قرن يازدهم هجري/ هفدهم ميلادي است. پدرش يکي از بزرگان و سرشناسان شيراز بود و تنها فرزند او نزد برجسته ترين دانشمندان روزگار يعني شيخ بهاءالدين عاملي معروف به شيخ بهائي و سيدمحمّد باقرمعروف به ميرداماد به تحصيل علوم معقول ‌و منقول و فلسفه پرداخت و به زودي به مرحله اي ازکمال رسيد که حسد کج‌ فهمان بي مايه را بر ضد خود برانگيخت.

مرحله دوم زندگاني اوبه مدّت پانزده‌سال در دهي‌ کوچک ازکوهستان‌هاي دور دست نزديک شهر قم به تحقيق و تفکّر گذشت. سوّمين مرحله هنگامي آغاز شد که ملاّصدرا به دعوت شاه‌عبّاس براي تدريس در مدرسه الله‌ وردي خان شيراز عازم آن ديار گرديد. اين دوره از زندگي وي سي سال به طول انجاميد و ضمن آن علاوه بر تدريس حکمت در مدرسه خان، به تأليف آثار با ارزشي چون کتاب الاسفارالاربعه (سِفرهاي چهارگانه) پرداخت که شامل تمام افکار و آراء فلسفي و مکاشفات عرفاني او بود.

ملاّصدرا درسال 1050ه/1640م، هنگامي که براي هفتمين بار از سفر حج، پياده به وطن باز مي‌گشت در بصره درگذشت. چهل کتاب و رساله درعلوم معقول و منقول، که جز بخش کوچکي از آن همه به زبان عربي نوشته شده از او برجاي مانده است. از شاگردان مبرّز او، ملاّمحسن فيض کاشاني وحکيم عبدالرزّاق لاهيجي با آثار قابل توجّه خود از ديگران ممتازند.

کتاب الاسفار الاربعه را بزرگ ترين شاهکار فلسفه اسلامي خوانده‌اند که از زمان مؤلّف تاکنون مهم ترين کتاب درسي درمدارس ديني ايران بوده است. حکمت اسلامي پس از نه قرن که از پيدايش آن مي‌گذشت با ملاّصدرا به مرحله کمال رسيد و حقايق فلسفه استدلالي و ذوقي و وحي آسماني در بينشي وسيع درباره جهان با هم در آميخت. تلاش ملاّصدرا بيشتر معطوف به هم آهنگ ساختن دين، به ويژه تعاليم شيعه، با فلسفه بود. وي عاقبت موفّق شد نشان دهد که چگونه روش استدلالي و ذوقي و اشراقي همراه با آن چه از راه وحي به انسان رسيده مي‌تواند در نهايت امر به يک حقيقت رسد.

ملاّصدرا در فلسفه روش اشراق و کشف و شهود را برگزيد. عقايدش با آراء محيي الدّين ابن عربي نزديک بود. بر برخي از نظرات ابوعلي سينا و شيخ اشراق خرده مي گرفت. وي در زماني مي‌زيست که دوران اقتدار و فرمانروايي فقيهان و روزگار خواري انديشه‌وران بود. از همين رو اعتقادش به تصوّف و عرفان وي را آماج مخالفت و انتقاد و تکفير فقيهاني ساخت که ادّعا مي کردند در باره مسائلي برخلاف ظاهر حَقّه شرع سخن رانده است. انزواي وي در ده کهکِ قم را نيز عدّه اي تبعيد وي به تحريک فقها دانسته اند. با اين همه، ملاّصدرا ساکت نمي نشست و ظاهربينان قشري را به نيش قلم مي آزرد. مهم ترين ايراد فققها که به تکفير ملاّصدرا انجاميد نظريه او در باره حرکت جوهري است. به اعتقاد ملاّصدرا زمان امري ذهني و عقلي است، و موجوديت و استقلال زمان تنها در ذهن صورت مي بندد. چهار بُعد بودن موجودات مادّي و برگشت ناپذيري زمان و غيرممکن بودن بازگشت از آينده به گذشته، ريشه در خود حوادث دارد. مجموع کائنات مادّي در حرکت واحدي متحرّک است و هر موجود و حادثه پاره اي است از بيکران اين متحرّک واحد.

اين نظريه در واقع حرکت جوهر در جوهر است. ملاّصدرا شجاعانه و سنّت شکنانه با اين انديشه کهن سال فلسفي که حرکت جوهر را در عَرَض نشان مي‌داد به نبرد پرداخت. وي تحوّل را در ذات شيئ مي ديد. به نظر وي تا چيزي پي‌ در پي و پيوسته از خود بيرون نيايد هرگز به کمال دست نخواهد يافت. جان سخن صدرالدّين شيرازي اين است که حرکت را درسايه ثبات و يا بر پايه ثبات نمي‌توان تفسير کرد. نظريه حرکت جوهري دو عنصر اساسي را وارد تفکّر اسلامي کرد: تاريخ مندي هستي و جوش و خروش دروني درعين آرامش بيروني. اين نظريه اگرچه از سوي کساني چون حاج ملاّهادي سبزواري مورد شرح و تفسير قرارگرفت، امّا هم چنان درحدّ مباحث لفظي باقي ماند و به نتايج مهمّ علمي و اجتماعي که مي توانست بر آن مترتّب باشد توجه لازم معطوف نشد.

علاّمه علي اکبر دهخدا (1297ه1334-ش/1955-1880م)

علي اکبر دهخدا ازمردان به نام سياست و ادبِ تاريخ معاصر ايران‌است. وي درتهران زاده شد. پدرش خانبابا از ايل نشين هاي نواحي قزوين بود و از همين رو دهخدا را نيز اغلب قزويني مي‌خوانند. وي درکودکي نخست درمدارس قديم تحصيل کرد سپس وارد مدرسه علوم سياسي شد و چند سال بعد در مأموريت وزارت خارجه همراه سفير ايران به کشورهاي بالکان در جنوب شرق اروپا سفر کرد. دهخدا در بخارست و وين دو سال به تکميل زبان فرانسه و مطالعه پيشرفت هاي علمي و هنري اروپا پرداخت. با اين همه دربازگشت در يادداشتي به مدّعيان برتري تمدّن غرب هشدار دادکه: «در تمدّن مکانيکي کسي دست ما را نبسته، امّا در شئون معنوي ما بايد خود را دريابيم.»

بازگشت دهخدا به وطن مقارن اوج گرفتن نهضت مشروطه خواهي بود. وي پس از شش ماه کار در اداره راه شوسه خراسان به تهران بازگشت و به عنوان نويسنده و سردبير به همراهي تني چند از آزاد انديشان به نشر روزنامه صوراسرافيل پرداخت. مقالات انتقادي وي با عنوان «چرند و پرند» به زودي توجّه خوانندگان را به خود جلب کرد. وي در اين مقالات با طنزي تند امّا لطيف اعمال ستمگران و جاهلان و سرباران جامعه را برمي‌شمرد و از ساده لوحي عوام و فرصت طلبي روحاني نمايان و شيّادان ظاهرصلاح پرده برمي‌داشت.

به توپ بسته شدن مجلس شوراي ملي به فرمان محمدعلي شاه و فرا رسيدن دوران استبداد صغير به کشته شدن ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل ناشر روزنامه و روشن فکر بزرگ زمان مشروطه و دست گيري و تبعيد دهخدا به اروپا انجاميد. امّا دهخدا در اروپا نيز از پاي ننشست. سه شماره ديگر از روزنامه صوراسرافيل را منتشرکرد و پس از آن به انتشار روزنامه روح القدس پرداخت و اندکي بعد در استانبول نامه هفتگي سروش را بنيان گذاشت.

پس ازخلع محمدعلي شاه، دهخدا به ايران باز گشت و به نمايندگي دوره دوّم مجلس شوراي ملّي انتخاب شد. در ايّام جنگ جهاني اوّل وي از عرصه سياست گريخت و در يکي از قريه هاي بختياري پناه جست و از اين فرصت براي تهيه مطالب دو اثر بزرگ خود، امثال و حکم و لغت نامه سود جست. در همين دوران به تصحيح ديوان شاعران پرداخت و مطالبي بسيار از زبان فرانسه به فارسي ترجمه کرد. تهيه لغت نامه فرانسه به فارسي و تصحيح آثاري چون لغت فرس اسدي، که در زمينه کار لغت نامه مورد نياز بود، در همين روزگار صورت گرفت.

درسال1302ش/1923م، دهخدا رياست دفتر وزارتي وزارت معارف را به عهده داشت. سپس به رياست مدرسه علوم سياسي که خود روزگاري در آن تحصيل کرده بود رسيد و آن را به دانشکده حقوق و علوم سياسي و اقتصادي بدل کرد. در نخستين کنگره نويسندگان ايران نيز عضو هيئت رئيسه کنگره بود.

در جنگ جهاني دوّم، پس از اشغال ايران از سوي متّفقين، دهخدا از کار ديواني کناره گرفت و همه وقت و نيروي خود را صرف تکميل لغت نامه کرد. مقارن حکومت دکتر مصدّق وي دوباره به عرصه سياست و نويسندگي بازگشت. در ارديبهشت سال 1330/1951م جمعيّت مبارزه با بي سوادي را تأسيس کرد و اصرار داشت که اين فعّاليت از دخالت دولت دورماند. پس از برافتادن حکومت مصدّق باز از فعّاليت اجتماعي دست شست. آخرين بخش لغت نامه عظيم او سي سالي پس از مرگش انتشار يافت.

ملک الشعرا بهار (1266ه1330ش/ 1951-1882)

محمّد تقي بهار ملقّب به ملک الشّعرا از مردان شعر و ادب و سياست تاريخ معاصر ايران است. پدرش، محمّدکاظم صبوري، ملک الشّعراي آستان قدس رضوي بود و در اعياد و مراسم مذهبي اشعاري را که به همان مناسبت سروده بود مي‌خواند. پس از درگذشت او، محمّدتقي، که قريحه‌اي سرشار در سرودن اشعار داشت، هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار به خراسان قصيده اي سرود و به اين طريق لقب پدر را به دست آورد.

ملک الشّعرا بهار، که در مشهد متولّد شده بود، زبان و ادب فارسي و عربي را نزد استاد معروف زمان خود، اديب نيشابوري، آموخت و درجواني وارد فعّاليت هاي سياسي گرديد. درآن زمان اختلاف بين محمّدعلي شاه و نمايندگان مجلس شوراي ملي هر روز بالاتر مي‌گرفت. بهار مقاله ها و ترانه هاي بسيار به نفع مشروطه خواهان در روزنامه خراسان مشهد انتشار داد و به تدريج مشهورشد. در سال هاي بعد که به عضويت کميته حزب دمکرات خراسان درآمد و روزنامه نوبهار را که ناشر افکار حزب بود منتشر کرد. وي در مقالات خود بيش از همه به دفاع از آزادي زنان و لزوم کشف حجاب پرداخت و به اين جهت مورد تکفير قرار گرفت و حکم قتل او داده شد.

با درگرفتن جنگ جهاني و اشغال ايران به وسيله قواي بيگانه، ملک‌الشّعرا که به نمايندگي مجلس شوراي ملّي انتخاب شده بود همراه ديگر آزادي خواهان تهران را ترک کرد و به هواداري از ارتش آلمان در روزنامه نوبهار مقالات تند نوشت و مظالم روسيه را برشمرد. ديري نگذشت که روزنامه توقيف و خود او به بجنورد تبعيد شد. با پايان گرفتن جنگ، ملک الشّعرا بار ديگر به نمايندگي مجلس شوراي‌ ملي برگزيده شد. امّا با روي کار آمدن رضا شاه پهلوي و پس از گذراندن يک دوره چهارده ماهه در زندان، ناچار از فعّاليت در صحنه سياسي کناره گرفت. پس از آن درحدود هفده سال به کار تحقيق و تدريس در دانشکده ادبيات تهران مشغول بود و آثار متعدّد نظم و نثر به ‌وجود آورد. وي، در سال 1324ش/1945م، مدّت چهارماه در دولت احمد قوام (قوام السّلطنه) وزارت فرهنگ را به عهده داشت و در همان سال‌ها بر اثر ابتلا به بيماري سل بستري شد. آخرين فعّاليت اجتماعي او رياست جمعيت هواداران صلح بود.

اشعار کلاسيک بهار بيشتر مضموني سياسي و اجتماعي دارد و بازتابنده خشم و اندوه ازادگان از اوضاع نا بسامان جامعه است. بهار در کار تحقيق ادبي و تاريخي نيز سرآمد بود. نوشته‌هايش، غير از آن چه در روزنامه و مجلات به چاپ رسيده، بيشتر آثاري تحقيقي در ادب فارسي است. سبک شناسي وي در سه جلد، دگرگوني و تکامل نثر فارسي را از آغاز تا طلوع مشروطيت مورد بررسي قرار مي‌دهد. اين مجموعه که به منظور تدريس در دانشکده ادبيات فراهم آمد، هنوز از کتاب‌هاي درسي معتبر به شمار مي‌رود. ترجمه چند اثر از زبان پهلوي به فارسي نيز از ديگر آثارعلمي او است. براين همه، تصحيح کتاب هاي متعدّدي از آثار گذشتگان را بايد افزود. ازجمله تاريخ سيستان و مجمل التواريخ که منابعي معتبر در باره تحوّلات سياسي ايران در اواخر دوره قاجار و اوان دوران پهلوي است.

ملک الشّعرا بهاردر تصنيف سازي نيز دست داشت. در دوران مشروطيت اشعاري با وزن‌هاي خاص براي آواز در دستگاه هاي موسيقي ايراني سروده مي‌شد. عارف قزويني، مرد سياست، شعر، و موسيقي و خواننده آن عصر، به سرودن اين گونه تصنيف هاي سياسي و اجتماعي شهرتي خاص داشت. ملک الشّعرا نيز تصنيف هايي از اين گونه بسيار ساخته است که از آن ميان "مرغ سحر" در دستگاه ماهور با صداي قمرالملوک وزيري، برجسته ترين خواننده زن ايران در نخستين دهه هاي قرن بيستم، شهرت و مقبوليتي فراوان يافت و به تدريج به نوعي سرود ملّي و سياسي تبديل شده است:

مرغ سحر ناله سرکن
داغ مرا تازه تر کن

‌زآه شرربار، اين قفس را
برشکن و زيروزبرکن

‌بلبل‌پربسته‌زکنج‌قفس‌درآ
نغمه آزادي‌نوع بشرسرا

وزنفسي عرصه اين خاک توده را پرشرر کن

* * *
ظلم ظالم، جور صيّاد
آشيانم داده بر باد

اي ‌خدا،اي فلک،اي طبيعت
شام تاريک ما را سحرکن

* * *
نوبهار است گل به بار است‌
ابر چشمم ژاله بار است

اين قفس چون دلم تنگ و تار است ‌

شعله‌ فکن در قفس‌ اي آه آتشين
دست طبيعت‌ گل عمر مرا مچين

جانب عاشق نگه اي تازه گل ازين بيشتر کن ‌

مرغ بي‌دل، شرح هجران، مختصر،مختصر، مختصرکن ‌

پروين اعتصامي (1320-1285 ه/ 1941-1907م)

پروين اعتصامي از چهره‌هاي درخشان شعر معاصر ايران است. وي در تبريز به دنيا آمد. پدرش يوسف اعتصامي (اعتصام‌الملک) مردي روشنفکر و اهل قلم و معتقد به تعليم و تربيت کودکان و نوجوانان بخصوص دختران بود. تحصيلات ابتدايي پروين در تهران و زير نظر مستقيم پدر انجام شد. پروين علاوه براين از جمع دانشمندان و شاعران و نويسندگاني که پيوسته در خانه ايشان گرد مي‌آمدند دانش بسيار اندوخت. سپس به مدرسه دخترانه آمريکايي رفت و در جشن پايان تحصيل در بهار سال 1303ش/1924م خطابه اي درباره موقعيت زن در مشرق زمين و لزوم تعليم و تربيت او ايراد کرد که سخت مورد توجّه قرار گرفت. سال‌هاي بعد را پروين همراه پدر در سفرهاي داخل و خارج کشور به کسب معلومات و تجارب بيشتر گذراند. ازدواج او با پسر عمويش در کمتر از سه ماه به جدايي انجاميد. پروين در بهار سال 1320ش/1941م، در حالي که بيش از سي وچهار سال نداشت بر اثر بيماري حصبه درگذشت. او را در مقبره خانوادگي‌اش در قم به خاک سپردند.

پروين از کودکي شعر مي‌سرود. امّا حتّي هنگامي که بعضي اشعار او در مجله بهار که پدرش انتشار مي‌داد چاپ مي‌شد باز اغلب کسي نمي‌پذيرفت که آنها را دختري جوان سروده باشد. نخستين ديوان شعر پروين در زمان زندگي خود او انتشاريافت. ملک الشّعراء بهار در معرّفي و نقد شعر او مقدمه اي براين مجموعه افزوده است. علاّمه دهخدا نيز تقريظي بر ديوان شعر او نوشته و او را «شه بانوي زنان شاعر» خوانده است.

اشعار پروين در قالب غزل، قصيده و قطعه است که تأثير شاعران بزرگ گذشته را در آن‌ها به وضوح مي‌توان ديد. با اين همه روح لطيف زنانه و شخصيت آرام و مستقلّ او شعرش را کاملاً متمايز مي‌کند. بيشتر اشعارش به صورت گفتگو است: چشم و مژگان، دام و دانه، مور و مار، کرباس و الماس، نخود و لوبيا، با يکديگر سخن مي‌گويند و از اسرار آفرينش و سرشت آدمي و رنج و شادي نغمه بر مي‌آورند. شعر پروين لبريز از احساسات لطيف مادرانه است. او از اندوه کودکان فقير، از رنج پرندگان دور از آشيانه و از درد بي نوايان محروم به هيجان مي آيد. اشعار هشدار دهنده او رنگ و بوي مسائل اجتماعي زمان را دارد و توّجه به موقع نامساعد زن در جامعه و فرياد درد از ستمي که به صورت هاي گوناگون بر او مي‌رود از ديگر مضامين مکرر شعر اوست:

روزي گذشت پادشهي از گذرگهي
فرياد شوق برسر هرکوي و بام خاست

پرسيد زان ميانه يکي کودک يتيم
اين تابناک چيست‌ که بر تاج پادشاست

نزديک رفت پيرزني‌ گوژپشت‌ و گفت‌
اين اشک ديده من و خون دل شماست

آن‌ پارسا کهِ ده‌ خَرَد و مِلک، رهزن است
آن پادشا که مال رعيت خورَد گداست

بر قطره سرشک يتيمان نظاره کن
‌تا بنگري که روشني گوهر از کجاست

صادق هدايت (1330-1281ش/1951-1902م)

صادق هدايت از نخستين داستان نويسان معاصر ايراني است که به شيوه و روش اروپايي روي آورد. وي درخانواده‌اي از اشراف و سياستمداران بزرگ و نويسندگان و شعراي نام آور متولّد شد. در جواني همراه گروهي از دانشجويان از طرف دولت به اروپا رفت. قرار بود در دانشکده معماري پاريس به تحصيل ادامه دهد، امّا گرايش به سوي ادبيات و نويسندگي او را از آن منصرف کرد. در آن روزگار چنان که خود نوشته است ميل به مرگ و نابودي همواره در او وجود داشت. يک بار خود را به رودخانه سِن افکند، امّا نجاتش دادند. اندکي بعد به ايران بازگشت و به کار اداري پرداخت.

صادق هدايت ساده مي‌زيست و به خلاف زندگي اشرافي بستگانش، به حداقّل نيازهاي روزانه قناعت مي‌کرد. امّا روح پُرشور و مشتاق او با کار اداري سازگار نبود. روزي آن را رها کرد و بنا به دعوتي که از او شده بود به بمبئي رفت. در آن جا زبان پهلوي آموخت و به فلسفه هند، که از پيش با آن آشنايي داشت، پرداخت. دو داستان کوتاهي‌ که به زبان فرانسه نوشت تأثير بينش بودايي را در او به صورتي بارز نشان مي‌دهد. در بازگشت، باز به کار اداري رو آورد و باز ناچار از ترک آن شد. نوشتن داستان هاي کوتاه و بلند، ترجمه آثار نويسندگان بزرگ از زبان فرانسه، تحقيق در بعضي آثار ادب فارسي و نوشتن مقالات متعدّد در مجله موسيقي و طرح مسائل فرهنگ عامه و فولکلور و جمع آوري بخش هايي از آن، از جمله فعاليّت هاي وي در اين دوران است. درسال 1324ش/1945، هدايت به دعوت کانون نويسندگان براي ديداري کوتاه به تاشکند رفت. چند سال بعد دوباره به پاريس بازگشت و چند ماه بعد در آپارتمان خود، شير گاز را بازگذاشت و خودکشي کرد. او را در آرامگاه پرلاشِنر پاريس به خاک سپردند.

در زندگي صادق هدايت، به گفته خود او، هيچ واقعه شايان توجه رخ نداده بود، امّا آثار متعدّد و متنوع او نشان هيجان و جوشش فوق العاد در وجود اوست. در بيست و دو سال کار ادبي و هنري بيش از يکصد اثر از خود برجاي گذاشت که در تنوّع موضوع بي نظير است. تأثير نويسندگاني چون ادگار اِلن پو و ويرجينيا ولف، و به ويژه فرانتس کافکا، در آثار او بارز است. نوشته هاي هدايت چنان سرشار از مضامين فرهنگ و معتقدات و خرافات و آرزوها و رنج‌هاي مردم عادي است که قالب و صورت ظاهر داستان جايي براي خودنمايي‌ نمي‌يابد. موضوع اکثرداستان هاي هدايت مردم فقير، محروم، زحمت کش و خرافه پرست است. در اين داستان ها، زنان، مردان و کودکان، زبان عوامانه همراه با ناسزاها و ضرب‌المثل ها و قسم‌ها و نفرين ها و دعاهاي آن در تصويري دقيق نمودار مي‌شوند. عشق به ايران گذشته و اندوه بر دردهايي که از هجوم بيگانگان بر مردم ايران وارد آمده گوشه اي ديگر روح آزرده او را در نوشته هايش عيان مي کند.

شاهکارصادق هدايت بوف کور است، که در آن ارزش‌هاي اصيل انساني و عرصه کشمکش‌هاي حقيرمادّي در سيماي دو زن، يکي پاک و زيبا و لطيف و ديگري حريص و شهوت‌ران و پليد، تصوير شده است. اين اثر، با آن که طرح و ساختاري امروزي دارد، و کمابيش به سبک نويسندگان اروپايي پس از جنگ دوّم شبيه است، امّا عميقاً از ديد عرفاني و بينش فلسفي ايران اثر پذيرفته. بوف کور از جمله معدود آثار ادب ايران معاصر است که به برخي از زبان هاي اروپايي ترجمه شده. هدايت، با همه شهرتش، در ايران هنوز چنان که بايد شناخته نيست. طنز تلخ او درباره معتقدات خرافي و بينش قهر آميز او نسبت به مردمي که خودش آن ها را رجّاله‌ها ناميده به مذاق بسياري خوش نمي‌آيد. خودکشي او نيز موضوعي است که اغلب براي پرهيز از پرداختن به آثار او مطرح مي‌شود.

نيما يوشيج (1338-1276ش/1959-1895)

نيما يوشيج شاعر بلند آوازه معاصر ايران، زاده يوش و پدر شعرنو فارسي است. وي در خانه کشاورزي مرفّه و دانش آموخته به دنيا آمد. کودکي اش تا دوازده سالگي بر سرکوه هاي بلند و در دل مراتع و جنگل هاي سرسبز و انبوه شمال ايران بين شبانان ايلياتي که در جستجوي سرزمين هاي سبز و خرّم، ييلاق و قشلاق مي‌کردند، گذشت. دنياي کودکي او در کنار پدري سوارکار و تيرانداز که خطّ خوش ‌مي‌نوشت و تار دلکش مي‌زد و مادري با ذوق که در گفتگوهاي عادي از هفت پيکر نظامي و غزليات حافظ شاهد مي‌آورد، سپري شد. دوازده ساله بود که او را به تهران آوردند. پس از گذراندن دوره دبستان در مدرسه رشديه وي را براي فراگرفتن زبان فرانسه به مدرسه سن لويي فرستادند. دراين مدرسه او زبان فرانسوي را آموخت و از اين طريق به دنياي شعر و ادب اروپا راه يافت. معلّمي دلسوز به نام نظام وفا استعداد شاعري او را دريافت و با مهرباني او را واداشت تا هرچه بيشتر بياموزد و زيباتر بسرايد.

انتشار نخستين آثار نيما يوشيج در روزنامه‌هاي قرن بيستم و نوبهار نام او را بر سر زبان ها انداخت. امّا آشنايي با شعر آزاد اروپايي موجب شده بود که نيما نظام وزن و قافيه را، که تا آن روز از لوازم حتمي کلام موزون بود، درهم شکند و با به کاربردن زبان رمزگونه از دنياي واقعيت‌ها چنان سخن گويد که سنّت گرايان ادبي را سخت برضدّ خود بشوراند. از سوي ديگر، شعر بديع و نوآوري هاي هنري او بسياري را به تحسين وامي داشت و اين بحث که چگونه دنياي نو، خواهان تحوّل در بينش و بيان شعري است همه جا در گردهمايي هاي هنري و صفحات روزنامه ها و مجلاّت مطرح مي‌شد. نيما براي گذران زندگي به تدريس ادبيات فارسي و بررسي کتب و نقد اشعار در اداره کل انطباعات وانتشارات وزارت فرهنگ پرداخت. زندگي آرام و ساده او زمستان ها در تهران و تابستان ها هميشه درجنگل هاي سرسبزيوش و در آغوش طبيعت شمال ايران مي‌گذشت.

ازنيما يوشيج آثار بسيار از شعر و نثر برجاي مانده است. مقالات او در مجله موسيقي از جمله مقاله مفصّلي به نام «ارزش احساسات» بيشتر درباره ديد هنري او به شعر نو است. وي چه در مقالات و چه در نامه هاي خصوصي خود همه جا از معنا و مفهوم و هدف و بيان شعر و هنرسخن مي‌گويد. نوآوري در وزن و قافيه و تغيير ديدگاه براي تناسب با دگرگوني هاي جامعه موضوع اصلي همه نوشته‌هاي اوست. وي در اين آثار شعرنو را توضيح مي‌دهد، مي‌آموزد و مي‌کوشد که نوديدن و نوشناختن را نه تنها در شعر و هنر بلکه در ساحت انديشه و زندگي نيز بگستراند. نوشته هاي او سيل بي امان مقلّدان او را مهار کرد، چه، در آغاز بسياري افراد کم مايه و شهرت طلب با ترک قيد و بند وزن و قافيه به‌ خود اجازه دادند که سخنان بيهوده نامفهوم را به‌ نام شعر نو انتشار دهند. نيما يوشيج با طرح مباحثي در چگونگي تحوّل وزن وقافيه و سير تکاملي آن، راه آينده شعر پخته و سنجيده را از بي‌بندوباري جدا کرد و با تأکيد براوزان نو و گسترش معناي قافيه مباحث جديدي در شعر امروز فارسي درميان گذاشت.

امّا شعر نيما يوشيج علاوه برنوآوري در صورت، ازنظر معنا نيز راه گشا بود. وي که در جواني و آغاز شاعري به قول خودش به سبک خراساني شعر مي‌سرود، پس از آن که راه خود را يافت منطومه جاوداني «افسانه» را پديد آورد که «اگر نيما را شاعر افسانه نام دهيم رواست زيرا افسانه شاهکار بي مانند اوست.» نيما در شعر، عناصر طبيعت پيرامون خويش را به صراحت و سادگي طبيعي توصيف مي‌کند. با اين همه، فضاي شعر او چنان برگزيده و ممتاز است که در آن همه چيز مفهومي رمزگونه مي يابد و عشق به حيات و کوشش جانفرسا براي زندگي موج مي‌زند. به نظر او طبيعت پاک و زيبا است، امّا روابط ناساز انسان ها آن را به سياهي و تباهي مي کشاند. وظيفه شاعر شرمسارکردن ستمگر و بيدار نمودن ستمديده است. او صبح را مي‌بيند و رفتن تاريکي را يقين دارد. مي‌کوشد تا پيام روشنايي و نور را به ‌افسردگان و رنجديدگان برساند تا توان پايداري آنان فزوني يابد. و اين «مهتاب» او است:

مي تراود مهتاب
‌ مي درخشد شب ‌تاب‌
نيست ‌يک‌ دم شکند خواب به‌ چشم‌ کس‌ و ليک
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مي‌شکند
نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من‌
کز مبارک‌ دم‌ او، آورم‌ اين‌ قوم‌ بهِ جان ‌باخته ‌را بلکه‌ خبر
در جگر خاري، ليکن‌
از ره اين سفرم مي‌شکند
نازک آراي تن ساق گلي
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا، به برم مي‌شکند
دستها مي سايم‌
تا دري بگشايم
برعبث مي پايم
که به ‌در کس آيد
در و ديوار به‌هم ريخته‌شان
برسرم مي‌شکند
مي تراود مهتاب
مي‌درخشد شب تاب
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردي تنها
کوله بارش بر دوش
‌دست او بر در، مي‌گويد با خود:
«غم اين خفته چند
خواب درچشم ترم مي‌شکند»

محمّد معين (1350-1297ش/ 1971-1918)

محمّد معين درخانواده اي روحاني دررشت متولّد شد. دوران اوليه تحصيل را در همان شهرگذراند و هنگامي که در تهران موّفق به دريافت درجه ليسانس در ادبيات و فلسفه گرديد به دو زبان فرانسوي و عربي تسلّط کامل داشت. ضمن کار در وزارت فرهنگ، از طريق مکاتبه دوره روان شناسي عملي را در آموزشگاه روان شناسي بروکسل گذراند. وي نخستين کسي بود که در دانشگاه تهران به درجه دکتري زبان و ادب فارسي رسيد. رساله پايان تحصيلش را، با عنوان «مزديسنا و تأثير آن در ادبيات پارسي،» به راهنمايي استاد ابراهيم پورداود نگاشت.

افزون بر تدريس در دانشکده ادبيات دانش‌سراي عالي، معين درکنگره هاي مختلف ادبي در داخ وخارج کشور شرکت مي کرد و عضو فعّال فرهنگستان و انجمن اصطلاحات علمي بود. به عنوان همکار، با علاّمه دهخدا در نشر لغت نامه شرکت داشت و پس از درگذشت دهخدا، به عنوان وصي او و رئيس سازمان لغت نامه دهخدا، در نگارش، تهيه، جمع آوري و ويراستاري مطالب اين اثر عظيم نقشي بزرگ ايفا کرد. دقّت علمي وشخصّيت جدّي و پاک و امانت دار استاد معين سبب شد که وي در مهم‌ترين روي دادهاي فرهنگي عصرحاضر سهمي بزرگ داشته باشد. نيما يوشيج، با آن که هرگزمعين را نديده بود، وي را وصي خود کرد تا مسئوليت انتشار آثارش را پس از مرگ او به عهده بگيرد. معين با همه مشغله اي که داشت و با آن که شعر نو را در زمينه تخصّص خود نمي دانست اين مسئوليت را پذيرفت و به ياري چند تن از همکاران خود به چاپ آثار وي پرداخت.

تسلّط به زبان هاي فرانسوي، انگليسي، عربي و زبان هاي قديم ايراني به معين امکان داد که در پهنه اي وسيع به تأليف و نگارش آثار متنوّع دست يازد. بزرگ ترين اثري که از وي به يادگار مانده فرهنگ فارسي است. وي ابتدا به تصحيح برهان قاطع از فرهنگ هاي قديمي فارسي اقدام کرد و ضمن تهيه مطالب اين فرهنگ به تهيه و چاپ مقالات متعدّد درزمينه‌هاي مختلف پرداخت. از معين، افزون بر فرهنگ فارسي، بيش از دويست مقاله، و نزديک به چهل کتاب و رساله کوچک و بزرگ، از تأليف و ترجمه، برجاي مانده است. روش تحقيق سنجيده و عالمانه او نوشته ها و تأليفاتش را اعتباري کم نظير بخشيده است. محمّدمعين از جمله نخستين استاداني است که منشور استادي ممتاز دانشگاه تهران را دريافت کرد.

محمّد معين نزديک به پنج سال از عمر کوتاه پربار خود را در حال اغما به سر برد و در پنجاه و سه سالگي در گذشت.

منابع:

- گوهرين، سيد صادق. شرح احوال حجة الحق ابوعلي سينا. تهران، کتابخانه ايران،1331.

- اقباس آشتياني، عباس. شرح حال عبدالله بن المُقَفَع فارسي. برلين، ايرانشهر، 1306.

- عظيمي، دکتر عباس علي. شرح حال و آثار ابن مقُفَع. مقدمه دکتر محمد غفراني، تهران، انتشارات فرخّي، 1355.

- بيهقي، ابوالفضل. يادنامه، محموعه سخنراني هاي مجلس بزرگداشت ابوالفضل بيهقي. مشهد، دانشگاه مشهد، 1350.

- ابوالمعالي، نصرالله منشي. کليله و دمنه. تصحيح و توشيح مجتبي مينوي، تهران.

- محجوب، دکتر محمد جعفر. درباره کليله و دمنه. تهران، خوارزمي، 1349.

- بررسي هايي در باره ابوريحان بيروني . به مناسبت هزاره ولادت او. تهران، شوراي عهالي فرهنگ و هرن، 1352.

- بوآلو، د. ژ.. کارنامه بيروني(کتابشناسي و فهرست آثار). ترجمه و نگارش پرويز ازکائي، تهران، انتشارات فرهنگ و هنر،1352.

- منور، محمد. اسرارالتوحيد في مقامات شيخ ابي سعيد. به اهتمام دکتر محمدرضا شفيعي کدکني، تهران، نشر آگاه، 1366.

- حلبي، دکتر علي اصغر. تاريخ فلاسفه ايراني از آغاز اسلام تا امروز. تهران، زوار، 1361.

- همائي، جلال الدّين. غزالي نامه. تهران، کتابخانه فروغي، 1342.

- زرين کوب، عبدالحسين. فرار از مدرسه. تهران، اميرکيير، 1356.

- نيشابوري، عظار. تذکرة الاوليا. تصحيح نيکلسون، تهران، دنياي کتاب، افست از چاپ 1907م.

- اعتصامي، جاودانه پروين. فراهم آورده جسين خميني. تهران، کتاب فرزان، چاپ اوّل، 1362.

- اعتصامي، ديوان پروين. بامقدمه و کتابشناسي در فارسي و زبان هاي ديگر. انتشارات مزدا، 1987.

- زرين کوب، عبدالحسين. از کوچه رندان. تهران، امير کبير،1356.

- غني، دکترقاسم. بحث در افکار و احوال و آثار حافظ. تهران.

- نيشابوري، عطّار. تذکرة الاوليا به سعي رينولد نيکلسون. چاپ دوم، تهران، دنياي کتاب، 1907.

- ماسينيون، لوئي. قوس زندگي حلاج. - دشتي، علي. شاعري ديرآشنا. تهران.

- برتلس، آندره. نظامي شاعر بزرگ آذربايجان، ترجمه صديق، تهران، پيوند، 1355.

- هدايت، صادق. ترانه هاي خيام. تهران، اميرکبير، 1313.

- فولادوند، محمدمهدي. خيام شناسي. تهران، فروغي، 1348.

- نفيسي، سعيد. محيط زندگي و احوال و اشعار رودکي. تهران، ابن سينا، 1341.

- صفا، دکتر ذبيح الله. تاريخ ادبيات در ايران از اوايل قرن هفتم تا پايان قرن هشتم هجري. تهران، انتشارات فردوسي، 1366.

- ماسه، هانري. تحقيق در باره سعدي. ترجمه دکتر غلامحسين يوسفي، دمتر محمدحسن مهدوي اردبيلي، تهران، انتشارات توس، 1364

- نصر، دکتر سيد حسين. سه حکيم مسلمان. ترجمه احمد آرام، تهران.

- سميعي، کيوان. اوراق پراکنده يا فرائد و فوائد گوناگون. جلد اول، تهران، زوار، 1366.

- نظريات نويسندگان بزرگ خارجي در باره صادق هدايت. زندگي و آثار او. ترجمه حسن قائميان، تهران، 1342، کتاب هاي پرستو، چاپ سوّم.

- زاکاني، عبيد. کليات. تهران، چاپ پرويز اتابکي، 1366.

- اقبال، عباس. تاريخ مغول. تهران، چاپ دوّم، 1341.

- فروزانفر، بديع الزمان. شرح احوال. نقد آثار عطّار، تهران.

- مينوي، مجتبي. فردوسي و شعر او. تهران، دهخدا، 1354.

- يغمايي، حبيب. فردوسي و شاهنامه او. تهران، انجمن آثار ملي، 1349.

- اسماعيلي، امير. ابوالقاسم صدارت، جاودانه فروغ فرخزاد. چاپ دوّم، تهران، 1968.

- عنصرالمعالي کيکاوس بن اسکندر. قابوسنامه تصحيح دکتر غلامحسين يوسفي، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1345.

- يوسفي، دکتر غلامحسين. ديداري با اهل قلم. مشهد، انتشارات دانشگاه فردوسي، 1355.

- محقق، دکتر مهدي. فيلسوف ري، محمد زکريا رازي. تهران، انجمن آثار ملي، 1349.

- نصري، عبدالله. کارنامه دکتر معين. تهران، مؤسسه انتشارات امير کبير،1364.

- شيخ عبدالله نعمه فلاسفه شيعه. ترجمه سيدجعفر غضبان ، تهران، 1367.

- حبيبي، دکتر علي اصغر. تاريخ فلاسفه ايراني. تهران، زوار، 1361.

- بهار، محمدتقي. ديوان اشعار شادروان ملک الشعرا. جلد اول، انتشارات اميرکبير، تهران، 1338.

- فروزانفر. رساله در تحقيق احوال و زندگاني مولانا جلال الدّين محمد. تهران، زوار، چاپ چهارم، 1361.

- صاحب الزماني، ناصرالدّين. خط سوم. تهران، عطائي، چاپ دوّم، 1362.

- يادنامه ناصر خسرو. مشهد، دانشگاه فردوسي،2535 شاهنشاهي.

- صفا، دکتر ذبيح الله. تاريخ ادبيات در ايران.، ج 2، تهران، کتابفروشي ابن سينا، 1957.

***